بستن تبلیغات

امپراطورکوچک(پسری از دیار پاکی)

علی مرتضی قلب بابا

عکسهای تفلد در سایزهای بزرگتر

سلام خیلی از دوستا خواسته بودن که عکساتو تو سایزه بزرگتر ی بزارم خوب منم گفتم:در اولین فرصت این کارو میکنم وبازم تا بیدار نشدی بهتره کارمو شروع کنم.

این از کارت تشکر که قرار بود کارت دعوت بشه ولی

چون میخواستم پاکتاشو خودم درست کنم دیر آماده میشد

وتلفنی مهمونارو خبر کردیم و متن کارتو عوض کردم وشد کارت تشکر

طراحیش با خودم بود و پاکتشو خودم درست کردم که بعد فردا وقت شد

میزارم تازه همه خوششون اومده بود...

 

عکس امپراطور قبل از شروع مراسم

 بسته های گرد کاکائویی و آبنبات رنگی که بچه ها واسه خوردنشون ذوق کرده بودن

برگه ی یادگاری نوشتن برای پسره مامان

 

 

 

 

ریختو پاشای مامانی شب قبل از تولد 

اینجا حدود یه ساعت قبل از تولد همه چیزو آماده کردم

کلاهت هم که سمته چپه واصلا دوس نداشتی بزاری سرت

چیدن لیوانا که یاسمن همش بهمشون میریخت

چنگال وقاشقارو با روبان قرمز بهم گره زدم

بسته های پفیلایی که عمه زینب زحمت درست کردنشونو کشید

و بابایی،عمه زهرا و شوهرایشون عمو محمد رضا بسته بندی کردن

وبچه های کوچیکتر برچسب روشون زدن واز این کارکلی خوششون میومد

بشقابای میکی موسی که هر بیست عددو ١٨٠٠ تومن گرفتم نسبت به خرید

اینترنتی خیلی کمتر و بهتر بود

اینجا شکلاتارو که بسته بندی کردم و باروبان بستم برچسب میکی موس هم روشون زدم

شیطونیات موقع تولد که همش وصل بودی به بلندگو وشیطونی میکردی

کلی سعی میکردی فلشو از بالای بلندگو در بیاری ونتونستی و بعضی جاها که

میخواستی موفق بشی جلوتو میگرفتیم

فشفشه های میکی موسی که همه موقع اوردن کیک دستشون بودن و واست شادی میکردن

حتی عمه ی بابایی که سنی ازش گذشته بود

نوشتن یادگاری برای پسره گل مامانو بابا

 

اینجا هم که پات افتاد تو کیک ومن به عمه گفتم:زودی ازت عکس بگیره ولی تو خوشت نیومد

وگریه کردی سمت راست هم یه عکس یادگاری با بچه های عمه هات انداختی و بغل باباجونی

اینجا هم که بغل بابایی هستی و چون آقایون اومدم من پالتومو پوشیدم

بابایی

بریدن کیک که همه ی بچه ها تو بریدنش سهیم بودن همین طور توی فوت کردن شمع

ولی اونموقع داشتیم فیلم میگرفتیم اگه وقت کردم از توی فیلم عکس میگیرمو میزارم.

شکلک در اوردن رضا ومحمد امین دو تا پسر عموهات برای تولدت

[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 14:35 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور کاراگاه میشه

چند روز پیش که عمه زهرا وعمه زینب اومدن خونمون عمه زهرا لباس و عینک یاسمن(دخترش)رو تنت کرد و گفت:علی مرتضی کاراگاه شده واز من خواست ازت عکس بگیرم.این روزا این قدر بامزه شدی که همه دوس دارن ازت عکس بگیرن نفس مامانی.

اینجا 4ماهو 29 روزته

[ چهارشنبه 12 مرداد 1390 ] [ 15:20 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

اولین تکون خوردن علی مرتضی تو شکم مامانیش

آبان 89بود,اولین هفته ی 5 ماهگی که تکون خوردی برام خیلی جالب بود و از اون روز به بعد بود که تکون خوردنای مکررت شروع شد وقتی تکون میخوردی دوس داشتم به همه ی دنیا بگم کوچولوم داره حرکت میکنه ببینید هروقت تکون میخوردی بابا حسن دسشو رو شکم مامانی میگذاشت و از تکون خوردن و وروجک بازیای تو لذت میبرد مادر جون وعمه زینب و عمه زهرا و زن عمو خدیجه تکون خوردنتو دیدن و گفتن که چقدر شیطونی مامان فدای شیطونیاتنیشخند 

[ يکشنبه 22 خرداد 1390 ] [ 20:44 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

شروع به نوشتن خاطرات گل پسرم

سلام مامانی *امروز13خرداد 89 هستش و3ماهو 15 روز از اومدنت میگذره بابا حسن الان رفت سرکار و مامانی مشغوله نوشتن خاطرات پسره گلش شده"منو مامان جون امروز حمامت کردیدم کوچیکتر که بودی موقع حمام کردن کلی گریه میکردی ومن همیشه ازحمام کردنت میترسیدم چون گریه هات آدمو میترسوند ومن فکر میکردم الانه که بلایی سرت بیاد بعضی وقتا منم باهات گریه میکردم اما الان از حمام کردن کلی خوشت میاد و مامانی کلی خوشحاله  کوچولوتر که بودی موقع عوض کردن لباسات طوری میریختی بهم که بازم اشک مامانو در میووردی ومن با خودم فکر میکردم که مامان خوبی نیستم که حتی نمیتونم لباسای کوچولومو بدون اینکه گریه کنه عوض کنم بابایی همیشه میگفت اینطوری نیست ومن یه مامان خیلی خوبم ومنو با این حرفا آروم میکرد الان که مدتی از اون روزا میگذره شما خیلی بهتر شدی باکوچکترین شکلکی که واست درمیاریم میخندی صبا که بیدار میشی حدود یک ساعت سرحالی وبازی میکنی بعدازاون هم که تمیزت کردمو با روغن بچه ماساژت دادم تخت میگیری میخوابی و  مامان همه ی کاراشو انجام میده و علی مرتضای مامان تازه بیدار میشه "منو بابایی بارها بارها از اینکه خدا تو رو بهمون داده ازش تشکر میکنیم امیدواریم که بتونیم درست تربیتت کنیم و مامان بابایه خوبی باشیم

[ پنجشنبه 23 تير 1390 ] [ 16:08 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

وقتی فهمیدم حاملم...

وقتی فهمیدم حاملم"

تیرماه 89 بود که برای درد زیر شکمم رفتم سونو بدم دکتر گفت هیچ مشکلی نداری ولی یه چیزه خیلی کوچیک تو رحمته که احتمال داره حامله باشی من که تو شوک بودم ترسیدم که نکنه چیزه دیگه ای باشه چون منو بابایی واسه چند ماه دیگه برنامه ریزی کرده بودیم و قرار بود تا اول واست یه پس انداز خوب داشته باشیم و بعد فکر اومدنت رو بکنیم خلاصه وقتی به بابایی گفتم اونم مث من نگران شد و گفت:کاش حامله باشی من میترسم چیز بدی باشه استرس

 ازاونجا رفتیم خونه ی پدرجون یعنی بابای مامانی اونجا زن دایی مریم یه تست برام گرفت و معلوم شد که باردارم قبل از اینکه بفهمم که باردارم چند روز روزه بودم وتوی اعتکاف شرکت کرده بودم واینبار از این نگران بودیم نکنواست اتفاق بدی افتاده باشه و روزه گرفتن باعث کم وزن شدنت شده 3 ماهگی یه سونو دادم ودکتر گفت در سلامت کاملی و دکتر با این حرفش همه ی ما رو خوشحال کرد به جمع ما خوش اومدیقلب

 

[ پنجشنبه 23 تير 1390 ] [ 15:34 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

بدکاریه علی مرتضای مامان

امروز بعداز اینکه تمیزت کردم وماساژت دادم قبل از پوشک کرنت چون گریه میکردی مجبور شدم اول بهت شیر بدم همونطور که شیر میخوردی یهو جیش کردی و سرو صورتو عینک مامانو کثیف کردیو شوک وحشتناکی به مامان دادی مادر جون هم کلی به مامان خندید هنوز باباحسن از سرکار نیومده وقتی اومد بدکاریتو واسش تعریف میکنم یادم باشه ازاین به بعد اول پوشکت کنم...

بدکاریات هم مث خودت شیریننخجالت زندگیه مامان

[ يکشنبه 22 خرداد 1390 ] [ 20:46 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

عکس علی مرتضای مامان با پسرعموش محمد امین

 

[ چهارشنبه 15 تير 1390 ] [ 0:01 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

وقتی امبراطور کوجک آمد:

اصلا فکرشو هم نمیکردم که اینقدر زود بیای اینبار هم مث روزی که فهمیدم حاملم غافلگیرم کردی نه فقط مامانی رو بلکه همه رو غافلگیر کردی و درست 26 روز مونده به زایمان مامانی شما تشریف اوردید من درد نداشتم ولی علامتهای یه زایمان زود رسو داشتم وقتی ماما سونوهارو دید ومعاینم کرد گفت کیسه آبت سوراخ شده وچون بچت زود رسه و ما امکانات نداریم باید بری دزفول"من شروع کردم به گریه کردن و از این میترسیدم نکنه نی نیمو از دست بدم مادر جون و پرستار دلداریم میدادن و میگفتن توکل کن به خدا انشالله چیزی نیست دزفول حدود 2ساعت باشهرمون فاصله داشت وقتی رسیدیم شب بود و پرستار گفت:صبح سونو بده اگه اگه آب بچه کم نشده باشه مشکلی نیست شبو خونه ی دایی جلال خوابیدیم خونه ی مادر جون هم نزدیک بود ولی چون مادر جون استرس براش بد بود خونه ی دایی جلال موندیم ساعت 4 کمی درد داشتم و بابا حسن با نگرانی با من بیدار موند و کمرمو ماساژ میداد صبح که شدسونو رو سریع گرفتیم وجالب اینجاست اولین درد جدی مامانی توی سونو اتفاق افتاد مادرجون ترسید منم همینطور استرس گفتم نکنه اینجا به دنیا بیای.دردم قطع شد وبعد از گرفتن سونو سریع به بیمارستان رفتیم نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته و همه ی اطلاعاتی رو که راجب زایمان داشتم از یاد بردم و اون لحظه فقط از خدا کمک میخواستم و واقعا لحظه ای بود که هیچ کس جز یادخدا نمیتونست تسکینم بده... 

وقتی به بیمارستان رسیدیم ماما با خوندن سونو گفت حال بچه خوبه واحتمال زیاد نی نیت امروز به دنیا میاد ساعت 10 بستری شدم و ساعت 11 دردام شروع شدن ولی هیچی نمیگفتم و فقط میگفتم الله محمد علی و صلوات میفرستادم موقع ادان وساعت1 ظهر بود که به دنیا اومدی زایمان راحتی داشتم ووقتی دیدمت همه دردو فراموش کردم حدود 2ساعت تورو بهم ندادن و گفتن چون زود رسه گذاشتیم تو دستگاه اکسیژن تا ببینیم نیاز به شیشه داره یا نه خدارو شکر همه چیز  ok بود ونیازی به شیشه نداشتی وقتی شمارو بهم دادن باورم نمیشد که این نی نیه منه خیلی خوشکل بودی درست شبیه بابات بودی 

 تو هدیه ی خدایی پسرم به دنیا خوش اومدی قلب مامانو بابایی

اینم عکس روزی که به دنیا اومدی اینجا ورم  داری و خودت از عکست خوشکلتر بودی به دنیا خوش اومدی قلب مامانو بابایی

 

[ پنجشنبه 23 تير 1390 ] [ 15:35 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

لا لایی پسرم

این لالایی رو بیشتر وقتا واست میخوندم

لا لا لا لا گل چایی

علی داره 4 تا دایی

لا لا لا لا گل پنبه

علی داره 4 تا عمه

 لا لا لا لا گل لاله

علی داره 2 تا خاله

لا لا لا لا گل لیمو

علی داره 4 تاعمو

[ سه شنبه 14 تير 1390 ] [ 23:54 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و واکسن 6 ماهگی

 سلام مامانی امروز باهم رفتیم بهداشت واسه اندازه گیری قدو وزنو دور سروووووووووووووووووووو واکسن که چند روزی هم عقب افتاده بود اول کلی واسه وزن کردنت معطل شدم چون خانمای محترم میگفتن اتاق بهم ریختست بیرون باشید صداتون میکنیم هرچی منتظر شدم صدام نکردن منم رفتم تو اتاق هنوز همون جوری بود و من به زور خودمو کنترل کردم متاسفانه خاله زینب نبود تا کاراتو انجام بده و یه خانم جدید اومده  بود که فکر میکرد عقل کله،حرفای که دکترت بهم گفته بود رو قبول نمیکرد و میگفت:من میگم ...چه کار دکتر داری... به موقش حالشو میگیرمنیشخند

مامان بدی نیستم ها ولی کسی که نمیدونم کارشناسی داره یا نه سطح سوادش بیشتر از یه دکتره،خوب بعضیا این طورین دیگه فکر میکنن هستن ولی نیستن...

بگذریم ...چند بار ازش پرسیدم وزنت چقده جوابمو نداد بعد قطره آهنو قطره ی آ-د بهم داد و گفت برو واکسنشو بزن منم کلی سوال داشتم ولی گفتم حاضرم عصری پول ویزیت بدم و برای پرسیدن سوالام برم پیش دکترت.موقعی که رفتیم پیش آقای واکسن زن دستیارش که از تو خوشش اومده بود واست شکلک در میورد تا حواست پرت بشه ولی مگه میشه .قطره ی فلج اطفال بادوتا واکسن تو پاهات نوش جان کردی کلی گریه کردی و دل همه ی مامانای اونجا واست سوخت ولی به محض اینکه از بهداشت خارج شدیم آروم شدی و چون مسیر خونمون از بازار میگذشت کلی خوشت اومد وقتی رسیدیم یه کوچولو گریه کردی و بعد خوردن شیر آروم شدی و خوابیدی الانم خوابی.

آقاهه میگفت امشب تب میکنی یه خورده نگرانم استرسامیدوارم به خوشی امشبو شبای بعدش بگذرن.

این عکس الانته که خوابی...

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

[ جمعه 11 شهريور 1390 ] [ 13:03 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و خوردن پتو

سلام مانی خوبی نی نی مامان چند وقتیه شروع به خوردن پتو کردی هروقت پتو رو روی پاهات میندازم با پا پتو رو میندازی رو صورتت و بعد میزاری دهنت و شروع به خوردن میکنی نمیدونم چرا حالت بهم نمیخوره،برای اینکه یه وقت با این کارت مریض نشی مجبور شدم وقتی خوابت میبره پتو رو میندازم روت.

 

 

[ جمعه 4 شهريور 1390 ] [ 12:50 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و ماساژ لثه

از موقع سفت شدن لثه هات که از 3 ماهگی شروع شدن کلی اذیت شدی خدارو صدهزار مرتبه شکر ،گوش شیطون کر تا الان اسهال شدید نگرفتی چند بار حالت بد شده ولی خدارو شکر بعد از کمی ماساژ دادن خوب میشدی البته بعضی شبا تا دیر وقت گریه میکردی و نمیخوابیدی به خصوص شبای قدر نمیدونم چت شده بود خدارو شکر الان بهتری و موقعی که درد داری دستکش میپوشم و با استامینوفن لثه هاتو ماساژ میدم و این طوری خیلی آروم میشی. 

[ جمعه 4 شهريور 1390 ] [ 23:59 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

تسلیت به مناسبت شهادت امام علی (ع)
شد کشته بمحراب عبادت حیدر / هر دیده بحال مرتضی می گرید
 
بـا گفتن “قد قتل” ز جبریل امین / در خلد برین خیر نساء می گرید . . .
 
 
 

[ يکشنبه 30 مرداد 1390 ] [ 22:50 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

تولد نی نی وبلاگ

سلام مامانی میدونی قراره همه ی نی نی ها یه هدیه به مناسبت اولین سال تولد نی نی وبلاگ

بدن ازهمه جالبتر هدیه ی سه نفره اوله که من خیلی دوس دارم جز اونا باشم فکرشو بکن توی این

اوضاع برنده ییه سکه بشیم چه خوب میشه هاااااااااااااا.

راستی بابا هنوز حالش خوب نشده جمعه ی این هفته قراره امتحان استخدامیه شهرداری برگزار

بشه امامتاسفانه خبردار شدیم که هنوز امتحان شروع نشده  شخص مورد نظر انتخاب شده ولی

 بابا که حدود 60 تومن خرج ثبت نامو کتابا کرده هنوز امیدواریم و انشالله بابا استخدام بشه و

خبری که شنیدیم شایعه باشه چون واقعا ما به این استخدامی نیاز داریم.


[ سه شنبه 8 آذر 1390 ] [ 21:37 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

ششمین ماهگردت مبارک

سلام مانی امروز شش ماه از اومدنت و روشن کردن زندگیمون

میگذره باورم نمیشه که چه زود گذشت وقتی حرکت جدیدی انجام

میدی و بزرگ شدنتو بهمون نشون میدی کلی ذوق میکنیم و از خدا

به خاطره دادن نی نی ای مث تو واقعا ممنونیم.

توی شمارش سنت که بالای وبلاگته متاسفانه 4روز کم نوشتن،یعنی

4روز این سیو یک روزو حساب نکردن تلگراف زدم که درسش کنن ولی

هنوز خبری نشده .امروز دقیقا 180 روزته زندگیم.

اینم عکسای امروزت...

 

 

[ شنبه 5 شهريور 1390 ] [ 0:01 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

سلام به همه ی مامان

سلام به همه ی مامانای گل از شما میخوام  اگر آدرسی از سایتی

راجب طراحی آنلاین عکس نی نی دارید رو توی قسمت نظرات

 واسم بنویسید به خصوص اگه آدرسی برای گذاشتن عکس نی نی

توی تقویم شمسی باشه میخوام یه تقویم با عکس نی نیم درست

کنم ولی هرچی سرچ میکنم چیزی پیدا نمیکنم،حتی اگه آدرسی واسه

درست کردن کارت تولد دارید ممنون میشم واسم بنویسید.

خودم هم چند تا آدرس توی قسمت پیوندهای روزانم دارم ولی

به دلم نیستن از شما ممنون میشم کمکم کنید به خصوص راجب

تقویم که دیگه از گشتن خسته شدم...

پیشاپیش از لطفتون ممنونم...

[ يکشنبه 23 مرداد 1390 ] [ 16:10 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

مامانو بابا مریضن...

سلام مانی خوبی نفس مامان،دیشب حالم زیاد خوب نبود واسه درست کردن سحری که بیدار شدم دیدم

 حالم بدتر شده ،سحری که درست کردم سریع اومدم خوابیدم وبابایی زحمت جمع کردن سفره رو کشید

صبح که ساعت 11 به زور  از سر جام بلند شدم بابایی گفت بریم دکتر.منو بابا باهم رفتیم دکتر،چون بابا

 هم مریض افتاده بود و به خاطره اینکه زودتر خوب بشیم (بیشتر هم به خاطره شما)چند تا آمپول نوش

 جان کردم و آمپولایی بابایی به خاطره روزهبودنش افتاد واسه بعد از افطار...الانم ماکس زدم و موقع شیر

 دادنت دستکش میپوشم ،دکتر گفت:از شیرمن مریض نمیشی فقط باید مواظب نفسم باشم که بهت

 نخوره وگرنه شیر مامانی همیشه استرلیزست...باز خدارو شکر که از این بابت خیالم راحت شد...

وقتی بابایی و مادر جون مریضیشون سخت تر بود بهت نزدیک نمیشدن و اینجوری کاره من سخت تر شده

 بود چو ن بابایی و مادر جون نیرو های کمکیه فوق العاده ای هستن و توی ترو خشک کردن جنابعالی

خیلی کمکم میکردن الان که حالشون از من بهتره باز مواظبت هستن و من فقط موقع شیر دادن میان

 طرفت،نمیدونی چه آتیشی واسه بوس کردن تو دل منو بابایه،ان شالله زود خوب میشیم و دوباره باهات

 بازی میکنیم عروسک منو بابا...

 

[ جمعه 21 مرداد 1390 ] [ 17:43 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و دندون گیر

سلام مامانی قرار بود بعد ماه رمضون بیام واست بنویسم اما مطالبت زیاد شدن و ممکنه بعدا نتونم همشونو

 بنویسم پس تصمیم گرفتم هر چند روز یکبار بیام و واست بنویسم .این روزا دندون در اوردنت شده مهمترین

 حادثه ی مهم خونواده که هنوز به وقوع نپیوسته،البته جای دو تا دندون پایینت سفید شده و قراره جونن

 بزنن،دیشب که گریه میکردی منو بابایی بادوقو شوق داشتیم لثه های پایینتو نیگا میکردیمو کلی کیف

 

 میکردیم.عاشق گاز کرفتن دندوگیر شدی من اول مخالف دندون گیر بودم چون میترسیدم بیفته زمین و شما

 بزارید دهنتون و مریض بشید اما وقتی فهمیدم با گذاشتن توی یخچال هم میشه اونو خنک نگه داشت و هم

سرما باعث از بین رفتن میکروباش میشه خیالم راحت شد و یه دندون گیر هواپیمایی واست گرفتم که با گاز

زدنش کلی کیف میکردی. اول نمیتونستی بگیریش ولی الان خودت میگیریش و این کارت برای ما خیلی

جالبه نفس مامان.خوب شما اولین نی نیه ما هستید و همه کاراتون واسمون جالبه.

اینجا ٤ ماهو ٢٠ روزته

ن

 

[ يکشنبه 16 مرداد 1390 ] [ 17:23 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و آلو زرد

امپراطور ما این روزا عاشق خوردن شده.مامان فدات بشه نکه ٦ ماهگیت داره تموم میشه واسه همین ادعای بزرگیت میاد و میخوای غذا بخوری قلب مامان.شمابا دیدن غذاها سر شوغ میای خوب این طبیعیه و مامان قراره عصری واست فرنی درست کنه.یه روز که  من توی آشپزخونه کار داشتم که توگریه میکردی خواستم بیام پیشت که صدای گریت قطع شد و قتی اومدم دیدم بللللللللله بابایی یه آلو گذاشته دهنت و تو با گاز زدن بی دندونیتون همه ی آلو رو آبکی کردی و از این کار خوشت میومد و آروم شده بودی نمیدونم چرا دور دهنت قرمز شده بود و دون دون در اورده بود وقتی دهنت رو شستم چند دقیقه بعد خوب شدی ،شاید به آلو حساسیت داشته باشی و توی بزرگی خوب بشی آخه الان پوستت هم حساسه و باید بیشتر مراقبت باشم.

توی لین عکسا امپراطوره ما ٥ ماهو ١٥ روزشه

 

 

 

 

[ چهارشنبه 9 شهريور 1390 ] [ 15:43 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

رفتن به دره شهر و یه اتفاق بد...

بعد از مدت ها تصمیم گرفتیم بریم دره شهر خونه ی عمه خدیجه.همه چیز خوب بود و عمه خدیجه از دیدن تو

 خیلی خوشحال شد چون آخرین باری که تو رو دیده بود هنوز ٢ ماهت تموم نشده بود و الان ٦ ماهت داشت

تموم میشد عمه خدیجه گفت:این که حسن(بابایی)چقدر شبیه باباش شده همه بهت میگن حسن در سایز

کوچک میگن خیلی خوردنی هستی.

خوب داشتم میگفتم همه چیز خوب بود شام که عالی بود و اولین باری بود که بعد از مدت ها توی یه

 مهمونی این قدر بهم خوش میگذره و خوب غذا میخورم واقعا دست پخت عمه جونت حرف نداشت،تو که

خواب بودی یهو با صدای بلند گریه کردی و هر کاری کردم آروم نمیشدی و شیر نمیخوردی عمه خدیجه

 واست اسپند درست کرد که بعد از رفتن مهمونا واست دود کنه اما گریه های تو تمومی نداشت .

تا حالا فقط یه بار این طوری شده بودی و ساعت ١٢ شب رفتیم خونه ی عمه زینب و مادر شوهرش با

 ماساژ شونت باعث شد آروم بشی وبخوابی، میگفت:شونت در رفته.احتمال میدادم اینبار هم این طور

 شده باشی .آقا حسین شوهره عمه خدیجه ما رو برد پیش یه پیرزن که از این کارا بلد بود من

 میترسیدم  و گریه میکردم که نکنه بلایی سرت بیاره.میدونستم کدوم دست درد میکنه ولی نگفتم تا

 

 ببینم اون پیرزنه واقعا کارشو بلده .تا به شونه ی چپت دس زد گریه کردی و درست حدس زده بودبا کمی

 روغن ماساژت داد و تو آروم شدی و بعد گفت:که قنداقت کنیم و مادر جون قنداقت کرد وتو با خوردن

 کمی شیر آروم خوابت برد و تا ساعت ها خوابیدی و اون شب یکی از شبایی بود که خیلی خوب

 خوابیدی.سحر که بیدار شدیم عمه خدیجه کلی باهات بازی کرد و از این که ما داریم میریم خیلی ناراحت

بود بهش قول دادم که هوا خنکتر شد دوباره میریم پیششون و چند روزی اونجا میمونیم.راستی الهه دختر

 عمه خدیجه میگفت:تو داداششی و نمیزاشت دختر عموهاش نزدیکت بشن  و مدام دستمو تو دستش

میگرفت و بهم لبخند میزد.

اینجا سرداب دره شهره که خیلی قشنگه و من چندتا عکس ازش گرفتم ولی چون زنبور داشت نتونستم

به خاطره تو زیاد نموندیم و عکسای خوبی بگیرم.

 

[ يکشنبه 23 مرداد 1390 ] [ 19:50 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

فعلا خدافظ نفس مامانو بابا

سلام زندگیم به خاطره ماه رمضان فرصت کمتری برای نوشتن خاطراتت پیدا کردم گرچه به خاطره شما نمیتونم روزه بگیرم و پارسال این موقع به شما باردار بودم و ویار بدم باعث شد نتونم روزه بگیرم حسابی چوب خطم پر شده و از طرفی از بس با لب تاپ بابا کار کردم بعضی وقتا هنک میکنه قراره کامپیوتر بخریم وتا سفارش بدیم و بخوان بیارن کلی طول میکشه حداقل 2 هفته.

 

[ يکشنبه 16 مرداد 1390 ] [ 16:48 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

تبریک به مناسبت ماه مبارک

فرارسیدن ماه مبارک رمضان بر همه ی دوستان نی نی وبلاگی مبارک

ان شالله که همه ی ما بتونیم از این ماه پر برکت خوب استفاده کنیم.

[ سه شنبه 11 مرداد 1390 ] [ 18:45 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

دست زدن امپراطور

 

سلام قلب مامان خوبی؟الان که میخوام بنویسم بیدار شدی

الانم از توی گهواره داری صداهای عجیبی واسه منو بابایی در میاری

وجلب توجه میکنی بابا که داره واسه استخدامیه شهرداری میخونه 

کمی باهات بازی کردو دوباره مشغول خوندن شد تا صدای گریت بلند 

نشده برم سراغت...

 

[ جمعه 18 آذر 1390 ] [ 19:16 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

نوه ها ی خوشمزه ی ما

فائزه جون نی نی عمه زینب


ادامه مطلب

[ دوشنبه 10 مهر 1391 ] [ 14:18 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :متفرقه ]

[ ]

امپراطور نون میخوره

چند روزه پیش که 5 ماهو 8 روزت بود موقع صبحونه بغلم

 نشسته بودی و یهو دیدم داری ملچ ملوچ میکنی وقتی نیگا

کردم دیدم وقتی که من داشتم با بابایی حرف میزدم شما

از فرصت استفاده کردید و نون تو دستمو گذاشتید تو دهنتون

واااااااااااااای که چه هیجانی داشتیم منو بابا ومادر جون

بعد مادر جون شمارو بغل کرد و تا وقتی یه تیکه نون نرم

ندادیم بهت دست از نگاهای طلب کارانت برنداشتی

و وقتی نون رو با آب دهنت خیس کردی مجبور شدیم

زودی نون رو از دهنت در بیاریم تا خدایی نکرده تیکه ای

ازش نپره تو گلوت.اینم چند عکس که مامان گرفته البته

زیاد سرتو پایین میووردی و خوب در نیومدن نمیدونم چرا

اینجا کچل در اومدی.

زندگیم آپلود اینترنت همه ی شهر مشکل داره هروقت درست شد عکساتو میزارم.

 

[ چهارشنبه 9 شهريور 1390 ] [ 15:46 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و پوشک

سلام گلکم اگه خدا بخواد قراره کم کم خونه دار بشیم واسه همین منو شما باید توی خیلی از هزینه ها

صرفه جویی کنیم مثل دستمال کاغذی و پوشک کامل که ماهیانه فقط 30،40تومن دستمال واست

 میخریدیم اونم به خاطره این بود که پنیرک زیاد بالا میووردی خدارو شکر الان که بزرگتر شدی کمتر بالا

 میاری و من برات چندتا دستمال پارچه ای درست کردم و بعداز استفاده تمیز میشورم وجلوی آفتاب

 

میزارم تاحسابی پاستوریزه بشه این یه نوع صرفه جویی، و در طول روز از مامی گره ای برات استفاده

 میکنم و فقط شب موقع خواب و موقع بیرون رفتن پوشکت میکنم البته هربار کمتر  از یک ساعت میزارم

 پات بمونه و حواسم حسابیبهت هست تا نسوزی.اونجایی که پوشک پاته 4ماهو 24 روزته و قراره بریم

 بیرون و اونجایی که مامی گره ای پاته 4 ماهو 19روزته.که اولین بار بود مامیت میکردم نمیدونی وقتی

 ماممیت میکردمچقدر برام جالب بود که میدیدم پسرم بزرگ شده و میتونم مامیش کنم و این یه نوع

صرفه جوییه دیگه بود.

 منو بابا ازت ممنونیم که مارو درک میکنی قول میدم که یه اتاق خیلی قشنگ واست درست کنم

نفس مامان.

[ شنبه 5 شهريور 1390 ] [ 11:08 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و خواب در ماشین

سلام مامان ماشین برای شما عین لالایی و گهواره میمونه

 هر وقت که میریم شوش خونه ی پدر جون وجاهای دیگه

 حتی اگه نزدیک باشه شما آروم میشید و به این طرفو اون

 طرف نگاه میکنید و بعد ازکمی خوابتون میبره و تا وقتی

که ماشین نایستاده شما بیدار نمیشید.

توی این عکسا ٥ ماهت داره تموم میشه.

 

[ جمعه 14 مرداد 1390 ] [ 23:29 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و آویز گهواره

سلام قلب مامان چندروز پیش که ١٥٥ روزت بود کاری کردی که مامانو حسابی سر شوق اوردی باورم نمیشد کم کم داری بزرگ میشی. من برای کاری به آشپزخونه رفته بودم وآویزه بالای گهوارتو برات گذاشتم تا آهنگ بزنه چون شما خیلی از صداش خوشتون میاد و گاهی با صدای اون میخوابید.خلاصه وقتی برگشتم دیدم یکی از عروسکای آویزو گرفته بودی و گذاشتی تو دهنت ،این نشون میداد که مرحله ی دهانی رو زوتر از سنت شروع کردی نمیدونی چقدر خوشحال شدم و همون موقع برای ثبت این لحظه ی قشنگ کلی ازت عکس گرفتم وبعدش عروسکو از دهنت در اوردم چون الان مرحله ی دندون در اوردنت و باید حسابی مواظبت باشم که مریض نشی عسل مامان.

[ شنبه 5 شهريور 1390 ] [ 11:11 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و خواب جدید

سلام مامانی این روزا حسابی شیطون شدی همه ی

کارات و حرکاتت برای منو بابایی جالبه،هرچی بزرگتر

 میشی بامزه ترو خوشمزه تر میشی دیشب وقتی پسرای

عمه فاطمه(رضا و امیر محمد)بازی میکردن شما کلی میخندیدید

 و بالا پایین میپریدید نمیدونی همه ما واسه این کارتون ذوق زده

شدیم وکیف میکردیم انگار تا حالا بچه ندیدیم.جالب از همه خواب

قشنگته که بیشتر وقتا موقع خواب یکی یا دو دستتو روی

چشمات میزاری.اینم چندتا از عکسات با خواب قشنگت.

 

[ دوشنبه 10 مرداد 1390 ] [ 16:02 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

مامان تحریم شده

سلام عزیزم از این به بعد فقط روزای زوج میتونم بیام تو وبت و برات بنویسم بابایی مامانو تحریم کرده میگه بیش از حد پای اینترنتم به خصوص از وقتی اینترنت پرسرعت و همیشگی گرفته،بابایی میگه که مطلب نوشتن من واسه ی وبت باعث شده به کارای معنویم کم توجه باشم میگه اینترنت شده بت ومن دارم میپرستمش و این همون شیطانه که از این راه داره کاری میکنه که نمازمو دیر بخونم ،قرآن نخونم و...

بابایی راست میگفت منم تصمیم گرفتم  فقط روزای زوج بشینم پای اینترنت و این طوری هم بابا راضیه و هم من به کارای دیگم میرسم .راستی امروز اولین روز کاریه بابایی واسه نظارت روی یه ساختمون شخصی بود البته قبلا هم روی ساختمونای مسکن مهر و دانشکده کشاورزیه اینجا نظارت کرده بود و این کار جدیدو بعد دو سه ماهی گرفته و خدا میدونه کی تموم بشه.ماهم راضیم به رضای خدا اونه که همیشه کاری میکنه که باری رو زمین نمونه،خدارو شکر از وقتی که شما تشریف اوردید اوضاع ما هم هروز داره بهتر میشه. 

[ يکشنبه 2 مرداد 1390 ] [ 0:49 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

بابایی نیستش

سلام مامانی خوبی زندگیم

دیروز منو شما و باباییو و مادر جونو پدرجون رفتیم شوش که کادوی عروسی دایی جلیلو بهش بدیم پدر جونو بابایی که وقتی رفتن عروسی کادوشونو داده بودن فقط منو مادر جون مونده بودیم که به خاطره شمانرفته بودیم .اول رفتیم دزفول یه مقدار واسه خونه وشما خرید کردیم یه آویز تخت واست گرفتم که با دیدنش کلی ذوق میکنی به اضافه ی بالشتو زانو بندو پیشبندو...ولی موقع لباس خریدن که شد باز به خاطره شما که مث گوجه قرمز شده بودید سریع به طرف ماشین حرکت کردیم توی راه کلی واسه بابا از خانم شیرزاد که طنز روزه روزگاره ماست صحبت کردم و اداهای خانم شیرزادو در میووزدم وکلی باهم خندیدیم.

وقتی رسیدیم بعد از خوردن شیرینی از دست عروس خانم و خوردن ناهار و استراحت ساعت 5 به طرف خونه حرکت کردیم ولی بابایی موند چون فرداش باید میرفت اهواز واسه امتحان شرکت نفت.

الان که دارم مینویسم بابایی امتحانش تموم شده و برگشته شوش خونه ی مادر جون اینا و بعد از استراحت و خوردن ناهار عصری میاد خونه.بابایی میگفت:امتحان آسون بوده اگه میخونده حتما قبول میشد ولی بابا کتاب نداشت و کتابایی که سفارش داده بودن دیر به دسشون رسید.

بین خودمون باشه ولی استخاره گرفتم زیاد خوب نیومد فکر نکنم قبول بشه ولی خدا بهتر میدونه انشالله  هر چی خیره بشه .من به استعداد بابا شک ندارم ولی میدونی چیه کلی آدم دارای سهمیه تو نوبتن تا بخواد برسه به بابایی دیگه چیزی تو دیگ نیست ولی با این احوال بازم خدا بزرگه.

انشالله که بابا سالم برگرده دلم براش شده یه ذره ،شماهم وقتی بابا رو میبینید واسش بال بال میزنید و خودتون رو کلی واسش لوس میکنید الهی ...الهی...

خدا هردو تون رو برام نگه داره چون حتی فکره بی شما بودن منو تا مرض جنون میبره به جان خودم راست میگم ،شما دو تا زندگیه منید مامان فداتون بشه. 

[ جمعه 31 تير 1390 ] [ 23:31 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

جداکننده های کودکانه

سلام دوستان به خاطره وقت کم و کوچیک بودن نی نیم نمیتونم

برای زیباسازی وب گل پسرم به وب های زیباکننده ی دیگه سر بزنم

پس برای راحتی کار خودم موقعی که نی نیم خوابه از فرصت استفاده

میکنمو شکلک های مورد نیاز وزیبا رو از سایت های مختلف جمع آوری

 کردم عزیزانی که میخوان از این شکلک ها استفاده کنند آزادندومیتونند

استفاده کنند و در صورتی که بخوان نظر بدن.

ممنون از همه ی شما

مامان علی مرتضی


ادامه مطلب

[ جمعه 31 تير 1390 ] [ 17:24 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

نی نی شگفت انگیز من

 

حالا که اومدید به من رای بدید من امپراطور نی نی وبلاگم

در صورت ندادن رای محکوم به قهر میشوید...

رای بدید دیگه.....نیشخند

 

سلام دوستان به نظره من همه ی کارهای یه نی نی واسه پدرو مادرش شگفت انگیزه

علی مرتضای ما کوچیکتر ازاونه که خالق کارای شگفت انگیز باشه مطمئنم بزرگتر که

بشه میشه اعجوبه،چون کارای بزرگتر از سنش میکنه و همیشه یک ماه جلوتر از سنشه

مثلا مدتیه موقع خواب خودشو خیس نمیکنه وموقعی که دو سه روزش بود به حرکات

اطرافیانش عکس العمل نشون میداد و میخندیدوهمون روزا به موقع خواب اینورو اونور میشد

و...این عکس باهمکاری منو باباش گرفته شده چون دوس داشتم توی مسابقه شرکت کنه

توی این مسابقه حق نی نی های کوچیکتر ضایع شده وبه نظرم کمی کمک به نی نی ها ی

کوچیکتر لازم بود.

[ چهارشنبه 9 شهريور 1390 ] [ 15:39 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

عروسی دایی جلیل

سلام مامانی دیروز عروسی دایی جلیل با زن دایی خدیجه بود

بالاخره دایی جلیل هم داماد شد

بابایی،پدر جون،عمو محمد رضا شوهره عمه زهرا و عمو محمدجواد شوهره عمه زینب رفتن عروسی ولی من به خاطره تو که نکنه توی شلوغی اذیت بشی نرفتم عمه هات اومدن خونه ی ماوتا ساعت 11 شب پیش ما موندن.

 کنفرانس بی شوهرهارو  تشکیل داده بودیم راستش همه مون دلمون واسه باباییا تنگ شده بود یه بار من زنگ میزدم یه بار عمه زینب و بار بعدی عمه زهرا تا بالاخره باباییا ساعت 11 شب رسیدن خونه.

شامو عمه زهرا درست کرد که خیلی خوشمزه بود و دس گلش درد نکنه عمه زینب خونه رو جارو کرد مادر جون تو رو بغل کرده بود،منم ظرفارو شستم و یاسینو یاسمنو فائزه مشغول کشف اختراعات غیر ممکن بودن یاسمن که یه سالو 9 ماهشه از همه حرف گوش کنتره و صدام میکنه ان دایی یعنی زن دایی.

شیطونیاش خیلی بامزن تو رو خیلی دوس داره و همش میخواد دس بزاره تو چشمت دوس داشتن اونم این طوریه دیگه.یه نشونه ی قرمز قشنگ پشت گوشته ،یاسین که الان 6 سالشه وقتی نشونه رو دید گفت: چون بوسش کردن این طوری شده و میخواست با ناخن درش بیاره وقتی گفتم نشونن گفت:نشونه که این طوری نیست فکر کرده همه ی نشونه ها باید سیاه باشن.

از دایی جلیل واسه مامانی فیلم گرفته بودن خیلی خوش تیپ شده بود انشالله که همه جوونا خوشبخت بشن و توی هیچ زمینه ای خدارو فراموش نکنن(آمین)

من ازدواج دایی جلیل رو از طرف خودمو و تو نی نیه

خودم تبریک میگم انشالله خوشبخت بشه

 

[ دوشنبه 27 تير 1390 ] [ 13:26 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

تبریک به مناسب نیمه شعبان

سئوالی ساده دارم از حضورت ،من آیا زنده ام وقت ظهورت

اگر که آمدی من رفته بودم ،اسیر سال و ماه و هفته بودم


 دعایم کن دوباره جان بگیرم ،بیایم در رکاب تو بمیرم

ولادت باسعادت حضرت مهدی (ع) برهمه ی مامانا

و باباها و نی نیاشون مبارک انشالله به حق این

شب عزیزمشکلات همه حل بشن،پس همه برای

ظهوره گل نرگس دعا کنیم.

 

[ شنبه 25 تير 1390 ] [ 21:04 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

معذرت میخوام

سلام عزیزم 2روز پیش خونه تکونی ما تموم شد همه جارو شستیم و خونه حسابی تمیز شد خونه شده بود مث یه دسه ی گل

دیروز  رفته بودم تا مغازه سیمونی فروشی تا کمربنده حملی رو که واست گرفته بودم پس بدم چون دیدم اصلا بدردت نمیخوره و توش راحت نیستی.

وقتی برگشتم با صحنه ی بدی مواجه شدم و حسابی داغ کردم

موقع برگشتن من که شما از خواب بیدار شده بودید و مادر جون که فکرمیکرد شما پوشک شده اید به محض در اومدنت از گهواره مادر جونو و...وای وای وای قالی رو آبکشی کردید منم سرتون داد زدم و شما که به من میخندیدید زدید زیره گریه و من بی توجه به شما رفتم حموم وقتی برگشتم بیخودی با بابایی هم حرفم شدو زدم زیره گریه بابایی که نمیدونست چه کار کنه اومد پیشم کمی باهام حرف زد و منو بوسیدو گفت:بچه داری همینه این که بچس متوجه نمیشه.

راست میگفت نمیدونم چم شده بود دوباره تو رو بغل کردم و به خاطره کاری که باهات کرده بودم حسابی گریه کردم ولی ازمن ناراحت بودی و جالب اینجاست که شیر نمیخوردی و غر میزدی وقتی بوست کردم و ازت معذرت خواهی کردم شروع به شیر خوردن کردی.

این باره اولت نبود که این طوری برخورد میکردی بارها شده که یه سری حرکات عجیب و بزرگتر از سنت انجام دادی ومارو متعجب میکردی خدا میدونه بزرگ بشی چی میشی.من بازم ازت معذرت میخوام قول میدم که دیگه پیش نیاد واقعا عاشقتم و خدارو واسه دادنت روزی صدبارهم شکرکنم بازم کمه.

حالا مامانو بخشیدی

[ پنجشنبه 23 تير 1390 ] [ 15:57 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

نی نی تو حمام
  • نی نی توی حمام
  • مامان رفته تو حمام نی نی رو برده همراش مامان تا دوش باز کرد نی نی صابونو برداش صابون که لیز لیز بود از دست نی نی افتاد
 

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 22 تير 1390 ] [ 14:39 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و عکسایی از حمام کردنش
خوشبختانه ترس امپراطور از حمام کردن ریخته
و الان کلی از حمام کردن خوشش میاد و بعد
از حمام به خواب عمیق و امپراطوری فرومیره.
ببینید.

[ يکشنبه 19 تير 1390 ] [ 17:27 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

دردل دل مامانی باپسرش

سلام مامانی الان که دارم مینویسم تو خوابی،چند روزه منو مادر جون خونه رو ریختیم بهم و داریم همه جا رو میشوریم چون رمضان نزدیکه و  5 ماهی که شما اومدید همه جارو حسابی آبکش کردید با اینکه بیشتر وقتا پوشکت میکنم ولی بازم از ما زرنگتری و کار خودتو میکنی.

چند روزیه که مدام میریزم بهم از وقتی بابایی به خاطره یه سری مسائل کارشو ول کرد وضعیت روحیه مامان هم بد شده ،آخه بابا چهار سال توی سرما و گرما درس خونده که به جایی برسه ولی هرجا میره یا پارتی میخوان یا اگه هم طوری باشه که بره سر کار آدمایی که باهاشون کار میکنه درست از آب درنمیان واسه همین به دو سه ماه نرسیده خودش استعفا میده میگه میخوام بچم نون حلال بخوره.

خوشبختانه الان شده آزمونگره فنی حرفه ای حقوقش کمه ولی از هیچی بهتره،امروز هم اولین روز کاریشه عصر ساعت 5 باید بره.بابایی از اون آدمایه که داره حیف میشه.توی رشته ی خودش که عمرانه خبرست و کارایی رو انجام میده که خیلی از مهندسای اینجا نمیتونن،از انواع نرم افزار کامپیوتر سر درمیاره و کلی مدرک فنی حرفه ای بانمرات بالای 90 داره ،نقشه بردای روعالیانجام میده و خوب بلده با جی پی اس کار کنه در حالی که تخصصش نیست همه چیزو یکبار بخونه متوجش میشه ولی با این اوصاف هنوز کاری که بشه بهش تکیه کرد رو پیدا نکرده.کلی نامه از فرماندارو،شهردار و ادارات دیگه گرفتیم ولی هیچ کدوم فایده نداشته.

 

خیلی دلتنگم به ظاهر میخندم تا شاید کمی از غم بابایی کم کنم اما میدونم فایده ای نداره و مردا خیلی از زنا تو دارترن.دیروز تو وب یکی از نی نیا چیزی دیدم که خودم دوس داشتم واست بکنم ولی نشد. مامان اون نی نیه عکسای اتاق نی نیشو که خیلی قشنگ بودن رو توی وبش زده بود منم که همچین آرزویی واست داشتم ولی نشد کلی ناراحت شدم که چرا نتونستم واسه نی نیه خودم اینکارارو انجام بدم و البته واسه اون نی نی خوشحال شدم که این طور مامان با سلیقه ای داره.و صد البته اومدن شما بدون در زدن بدجوری غافلگیرمون کرد و نتونستیم اونچیزایی رو که قرار بود منو بابایی اول انجام بدیم بعد شما بیایدو بکنیم که یکیش باز کردن حساب واسه شما بودتا وقتی بیای همه چیزokباشه.

البته اوضاع همچینم بد نیست وخدارو شکر دسمون به دهنمون میرسه خیلیا بدتر از ما وجود دارن و زندگیه ما نسبت به خیلیای دیگه بهتره،نمیشه که همه مث هم باشن،خدابهتر از هرکسی میدونه چه کار کنه ومطمئنا همه ی سختی های زندگی یه نوع امتحانه و تازمانیکه منوتو و باباییت کنارهمیم میتونیم به همه ی مشکلات غلبه کنیم ،خدا با دادنت به ما بهمون نشون داد که چقدر دوسمون داره و حواسش بهمونه.در عوض منو بابایی بهم قول دادیم که طوری تربیتت کنیم که گل سرسبد هردوتا فامیل بشی،امیدوارم تو این یکی کم نزاریم.

 

فدات بشم

مامان مریم

23/4/1390

 

[ پنجشنبه 23 تير 1390 ] [ 15:03 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

علی مرتضای خوشتیپ

[ يکشنبه 19 تير 1390 ] [ 17:20 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

تشکر از عمه ها

سلام مامانی به نظرم خدا هر زنی  رو که دوس داشته باشه علاوه بر یه شوهر و مادر شوهره خوب بهش خواهر شوهره خوب هم میده خدا همه ی اینارو یه جا بهم داده و لطف بزرگی در حقم کرده البته منم عروس بدی نیستم ها اینو خودشون هم میگننیشخند

عمه هات وقتی حامله شدم  خیلی هوامو داشتن و خیلی وقتا میومدن وکارای خونمون رو انجام میدادن حتی قبل از حاملگیم هم هر وقت مراسمی داشتیم واسه کمک میومدن و هیچ وقت گله ای نمیکردن.

وقتی به دنیا اومدی تا مدت ها هرروز واسمه دیدنت میومدن و تو کارا کمکم میکردن و طوری قربون صدقت میرفتن که انگار اولین نوه شونی نه سیزدهمی.

من به داشتن چنین خونواده ای افتخار میکنم و محبت و خوبیاشون باعث شده دوری از خونوادم رو فراموش کنم وهر وقت میرم خونه پدر جونت دوس دارم زودی برگردم و کنارشون باشم.

هرچی از خوبیاشون بگم بازم کمه بزرگ شدی خودت به حرفم میرسی.

من از عمه های گلت و مادر جون و پدر جونت که هرروز کلی باهت بازی میکنن تا سرگرم بشی تشکر میکنم و امیدوارم هیچ کس و هیچ چیز بین ما جدایی نندازه{ آمین}

 

[ چهارشنبه 22 تير 1390 ] [ 13:00 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

تبریک به مناسبت ایام ولادتهای زیبا

 

ولادت باسعادت امام حسین{ع}و پاسدار سپاه ایشان حضرت ابولفضل العباس{ع} امام سجاد{ع} رو به همه ی مامانیا و باباییا و نی نیاشون تبریک میگیم. 

 

[ جمعه 17 تير 1390 ] [ 19:25 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

تبریک روز بابایی

گرچه به دلیل مشکلاتی نتونستم زودتر تبریک بگم اما برای اینکه امپراطور ما این یادگاریو واسه همیشه داشته باشه تصمیم گرفتم توی وبش ثبتش کنم.

بابای تو یکی از بهترین مردای زمینه که به مامانی پرواز کردنو یاد داد. هرچی از زندگیه ی مشترکمون میگذره بیشتر از انتخاب خودم راضی و مطمئن میشم .به نظرم هیچ چیز تو دنیا بهتر از یه شوهر خوب که آدمو درک کنه نیست.منو بابایی قول دادیم که اول دوست هم باشیم بعد زنو شوهر،بعضی وقتا که به بابایی رازیو میگم بهش میگم بین خودمون باشه به شوهرم نگی ها اونم میگه باشه.واسه همین رفتاره باباییه که روز به روز عشقمون پررنگتر میشه ووجود تو این عشقو چند برابرکرده. 

بابایی: من ونینیمون این روز زیبا رو بهت تبریک میگیم وعاشقانه دوووووووووووووووووووووووووستت داریم.

[ شنبه 18 تير 1390 ] [ 18:46 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

هدیه ی امپراطور به بابایش به مناسبت روز بابایی

بابایی کلی از این هدیه ذوق کرد.

 

 روی کاغذ از زبون خودت نوشتم:

بابای خوبم با قلب کوچکم روز بزرگت 

را تبریک میگویم. گل پسرت

علی مرتضی 26/3/90 

 

 

 

 

[ يکشنبه 19 تير 1390 ] [ 17:13 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و استخر توپ

سلام مامانی چند روزی که نبودم تا خاطراتت رو بنویسم واسه این بود که باهم دیگه رفته بودیم خونه ی مادرجونت و خونه ی اونا تا خونه ما حدود٥/١ ساعت فاصلست و اونجا هم سیستمی نبودکه بشه وصل شد واسه ی همین بعد حدود یک هفته که اومدیم دوباره شروع به نوشتن کردم اونجا دختر دایت غزال یه استخر بزرگ توپ داشت که زن دایی مریم تورو که هنوز نمی نشستی تو استخره نشوند ومامانی ازت عکس گرفت.

شما از رنگای شاد استخر کلی خوشت میومد و وقتی درازت میکردیم کج خولقی میکردی دوس داشتی بشینی ونگاه کنی بزرگتر که شدی قول میدم به بابایی بگم یه خوشکلشو هم واسه پسمل مامانی بخره.

[ يکشنبه 19 تير 1390 ] [ 16:17 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

خبر...خبر...

چند تا خبر خوب دارم.

١-دیروز علی مرتضای ما واسه اولین بار روی شکم دراز کشید و من مادر جونو عمه هاش کلی ذوق کردیم و کلی هم ازش عکس گرفتیم.

 

٢-شب نیمه ی شعبان دل مامانی گرفته بود،اون شب واسه دوستو دشمن دعا کردم واز آقا خواستم یه نگاهی هم به ما بکنه.شب خواب دیدم که یکی از دندونات به طور کامل رشد کرده و خیلی قشنگو براقه و چندتای دیگه از دتدونات جونه زده بودن هرچی بود تعبیرش خوب بود و من منتظره یه اتفاق خوب بودم تااینکه امروز از نظام مهندسی به بابایی زنگ زدن و کارش داشتن بابا که رفت وقتی اومد گفت:نظارت یه ساختمون رو بهش دادن و قراردادشو بسته خیلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم و از آقا به خاطره جواب دادنش بهم ممنونم شاید دعاهای پاک تو بود که نتیجه داد قلب مامان،آخه اون شب من آروم داشتم باهات حرف میزدم و همون طور که گریه میکردم بهت میگفتم مامانی تو واسه بابا دعا کن که یه کار خوب وحلال گیرش بیاد خدارو شکر که نتیجه داد.

[ پنجشنبه 3 شهريور 1390 ] [ 17:26 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

لباس های سر همی برای نوزادان

[ دوشنبه 6 تير 1390 ] [ 16:57 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و واکسن 4 ماهگی

امروز منو بابایی تو رو بردیم بهداشت واسه ی واکسن 4 ماهگیت.توی راه بابایی بغلت کرد و هنوز به بهداشت نرسیده روی بابایی بالا اوردی و حسابی لباساشو کثیف کردی باباهم فقط گفت:دست درد نکنه علی آقا و تو جوابشو با خنده ی قشنگت دادی وقتی رسیدیم خاله زینب که دوست مامانیه و اونجا کار میکنه قد و وزنو دور سرتو گرفت ماشالله نمودار رشدت به جای اینکه مایل بره به سمت بالا پیشروی کرده بود و این خیلی عالی بود.بعد نوبت واکسنت شد کار واکسن که تموم شد تا خونه به جون منو بابا غر زدی فکر کنم از دستمون شکایت میکردی که چرا گذاشتیم اوووووووووووووووووووووووووووفت کنن زندگیه مامان این کار واسه سلامتی  خودته فدات بشم.

وقتی رسیدیم منو تو حدود 2 ساعتی خوابمون برد بعد که بیدار شدی کلی گریه کردی و منو بابا و مادر جون نتونستیم آرومت کنیم کمی استامینیوفن بهت دادم تا تونستی کمی آروم بشی و شیر بخوری.

الان ساعت نزدیک 12 شبه و تو خوابی امیدوارم بتونی امشب خوب بخوابی و تب نکنی.آمین 

[ پنجشنبه 2 تير 1390 ] [ 0:16 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

شروع به دست خوردن

امپراطور ما این روزا حالش زیاد خوب نیست به خاطره سفت شدن لثه هاش واسه دندون دراوردن حسابی عصبانیه خیلی دلمون براش میسوزه.حتی پدر جونش با اون سنو سال اونو بغل میکنه و تو خونه میچرخونه تا دردش رو فراموش کنه. 

علی مرتضای مامان باید قدره این طور پدر جون و مادر جونی رو بدونی حسابی هواتو دارن با اینکه نوه ی یازدهمی طوری باهات بازی میکنن و دوست دارن اتگار تنها نوشونی ،بزرگ شدی حتما هواشونو داشته باش.

اینم عکسایی از دست خوردن امپراطور 

 

 

[ پنجشنبه 2 تير 1390 ] [ 14:45 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

خنده های امپراطوری

[ پنجشنبه 2 تير 1390 ] [ 14:49 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

اولین پیاده روی امپراطور

دیشب برای اولین بار من وبابایی و مادرجون همراه امپراطور کوچیکمون به پیاده روی رفتیم امپراطور کلی خوشحال بود و با تعجب به چراغ های اطراف نگاه میکردخنده

حدود نیم ساعتی گذشته بود که علی مرتضای مامان گرسنش شد وتوی خیابون شروع به گریه کردن کرد باخونه فاصله ی زیادی داشتیم وجایی برای نشستن نبود مجبور شدم بهش شیر بدم و علی کوچولو خیلی  زود زیر چادر مامانی خوابش برد انگار امپراطور هم از پیاده روی خسته شده بود چون به خواب عمیقی رفته بود وتا ساعت 5صبح بیدار نشدخواب

[ چهارشنبه 1 تير 1390 ] [ 18:43 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

وقتی امپراطور کوچک زردی گرفت{بدترین خاطره}

علی مرتضی 5 روزش بود که کم کم علامتهای زردی تو صورت و بدنش مشخص شدن چون بچه ی اولم بود حسابی ریختم به هم و مدام گریه میکردم بعد چندروز احساس کردم زردیه صورتش بیشترشده و ترسم بیشتر شد بااینکه از دکتر وحشت داشتم ومیترسیدم بگه بستریش کنید ولی به خاطره سلامتیه کوچولوم رفتم دکتر.دکتر بعد از این علی مرتضی و معاینش گفت :صورتش زرده سریع یه آزمایش ازش بگیرید تا ببینم بیلی روبینش چنده...

بعد از گرفتن آزمایش و نشون دادن نتیجه مشخص شد که بیلی روبین علی آقا از 12 شده17 و دکتر سریع دستور بستری شدنشو داد غروب اون روز بستریش کردیم و 1شب دوباره ازش نمونه گیری کردن این بار بیلی روبینش 22 شده بود من ترسیده بودم و تمام اون شبو گریه کردم  

صبح از شدت گریه چشام ورم کرده بود و به زور جلومو میدیدم تست گرفتن از علی مرتضی شده بود کابوس شبو روزم و حتی پرستارا و مریضای دیگه دلشون برام میسوخت و میگفتن ان شالله خوب میشه این که نگرانی نداره همه ی بچه ها زردی میگیرن اما چیزی که بیشتر اذیتم میکرد شیوه ی بد خون گرفتن پرستارا بود که هیچ وقت فراموشم نمیشه.اون لحظه ای که میگفتن بچه رو واسه تست گرفتن بیار وحشتناکترین لحظه بود با جرأت میتونم بگم اون لحظه حاضر بودم دوباره سختیه زایمان رو بکشم ولی اذیت شدن علی مرتضی رو نبینم.

علی مرتضی رو توی یه محفظه ی کروی شکل گذاشتن و16 مهتابی دورتادورش روشن بود این مهتابیا باعث بیحال شدن و شیرنخوردن علی آقا شدن و چون باعث کم آب شدن بدن بچه هم میشدن دکتر گفت:باید بهش سرم وصل کنیم و با کلی مکافات پرستارا تونستن رگشو واسه سرم بگیرن. 

روز سوم دکتر جواز مرخصی علی جان رو داد صورتش گل انداخته بود و از قبلا بهتر شده بود همه از مرخص شدنش خوشحال بودیم و از خدا به خاطره اینکه جواب دعاهامون و گریه هامون رو داد ممنونیم.

 

[ چهارشنبه 15 تير 1390 ] [ 17:48 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

خواب یک فرشته

[ شنبه 21 خرداد 1390 ] [ 20:10 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

عکسای خوشکل نی نی علی مرتضی

[ چهارشنبه 15 تير 1390 ] [ 20:22 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور با کله رفت تو لب تاپ

سه شب پیش بغل بابا که داشت با لب تاپ کار میکرد تو رو دادم بغلش تا کارای عقب افتادمو انجام بدم همون طور با مانیتور زول زده بودی و دستو بردی طرف صفحه کلید من که این صحنه برام جالب بود از بابا خواستم که تورو نزدیکتر ببره تا ازت عکس بگیرم،بابایی نشوندت روی میز و بعد از اینکه ازت عکس گرفتم سعی کردی دست دیگتو ببری جلو و من همون موقع که خواستم عکس بگیرم نمیدونم چه طور از دست بابا لیز خوردی و با کله رفتی تو مانیتور اول این ور اونورو نیگا کردی بعد زدی زیر گریه یه کوچولو پیشونیت خراشیده شده بود و جاش قرمز شده بود بابا وقتی دید این طوری شدی عصبانی شد و گفت:ببین چی کار کردی اینم از عکس گرفتن تو منم گفتم:تقصیر تو بود خوب نگرفتیش و....

ولی زودی آشتی کردیم و گناهامون به گردن گرفتیم خدا رو شکر به خیر گذشت و گرنه من یه مامان بی جنبم و ممکن بود اگه خدای نکرده برات اتفاق بدتری میوفتاد هیچوقت خودمو نمیبخشیدم.

با تمام کوچیکیت و قلب بزرگت بدکاریه مارو ببخش.

امپراطور چند ثانیه قبل از وقوع اتفاق

 

[ جمعه 4 شهريور 1390 ] [ 23:56 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و سرفه های الکی

این روزا سرفه های الکیت دل منو بابا رو برده اولین بار که این کارو کردی بابا کلی ذوق کرد و با تو شروع به سرفه کردن کرد،با زحمت زیاد تونستم ازت عکس بگیرم چون هروقت میخواستم ازت عکس بگیرم ساکت میشدی و به لنز دوربین نگاه میکردی این عکسارو هم  به سرعت باد ازت گرفتم و خدارو شکر بد نشدن.

[ پنجشنبه 3 شهريور 1390 ] [ 17:17 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و خوردن غذا

چند روزیه که 6 ماهت تموم شده و کم کم شروع به خوردن غذا کردی اولین بار واست فرنی درست کردم وقتی خوردی اصلا خوشت نیومد وقتی من از فرنی خوردم فهمیدم چرا خوشت نیومده و گفتم خدا به این بچه صبر بده با این فرنی بی مزه،مزه ی همه چی میداد الا فرنی... خوب اولین بارم بود دیگه نیشخند

الان از وقتی غذای آماده بهت میدم کلی خوشت میاد و از خوردن لذت میبری .این عکسو موقع خوردن فرنی ازت گرفتم که مشخصه چقدر بدت اومده شرمندم مامانی قول میدم دفعه ی بعد اول خودم امتحان کنم بعد بدم نوش جان کنی.

 

[ شنبه 5 شهريور 1390 ] [ 11:06 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

برگردون امپراطور بدون کمک برای اولین بار

سلام زندگیه مامان توی برگردون قبلی مامان یه کوچولو کمکت کرد آخه نمیدونی چه زوری میزدی ولی اینبار توی پذیرایی و وقتی عمه زینب و عمو جواد خونمون بودن این اتفاق تاریخی به وقوع پیوست من مشغول جمع کردن سفره بودم و همه نگاشون به تلویزیون بود که یهو دیدم بببببببببببببببببببببله آقا زاده برگردون زده اونم تنهایی به همه گفتم نگا کنید...نگا کنید...علی مرتضی تنهایی چه کار کرده همه خوشحال شدن و از این اتفاق کلی ذوق کرده بودن،منم طبق معمول زود ازت عکس گرفتم تا از این لحظه تاریخی و قشنگ یه عکس قشنگ داشته باشم اولین برگردون بدون کمک در تاریخ 15/5/90 به وقوع پیوست اون موقع هنوز دستات زیر شکمت جا میموند و نمیتونستی بیاریشون جلو ولی الان ماشالله در عرض کمتر از چند ثانیه کارتو به شکل عالی و ماهرانه انجام میدی مامان فدات بشه...

[ دوشنبه 31 مرداد 1390 ] [ 18:50 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

ما نیستیم

 سلام ما یه هفته ای نیستیم  فردا میریم خونه پدرم اینا حدود ٢ ماهه

ندیدمشون با ما حدود یه ساعتو نیم فاصله دارن دلم واسه ی همتون

 تنگ میشه فعلا خدافظ

[ سه شنبه 19 مهر 1390 ] [ 15:01 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

خوابیدن جدید امپراطور (سری دوم)
سلام قلب مامان بعد از اون خواب قشنگت که دستاتو ئمیزاشتی روی چشمات بعد میخوابیدی این بار موقع خواب دستتو میزاری به گهواره ومحکم میگیری تا وقتی که از خواب بیدار شی .زندگیم این کارا رو میکنی که مادر جون همش میگه کاش میشد بخوریمش.
 
 
 
 
این از خواب قدیمی ترت
 
 
که الان این جوری شده

[ جمعه 11 شهريور 1390 ] [ 13:02 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

عکس بامزه از امپراطور

این عکسو بابایی گرفته خیلی بامزه در اومده دلم نیومد نزارم .

[ چهارشنبه 9 شهريور 1390 ] [ 15:25 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور استخوان میخورد...

این روزا بازار دندون در اوردنت داغه داغه همه منتظریم تا یکی از دندونای قشنگت جونه بزنه تا مراسم دندون در اوردنت رو برگزار کنیم اما خبری نیست دکتر گفته از دندون گیر و استخون استفاده کنیم جون مفیده هم به خاطره دندونات هم به خاطره لثه هات اینجا هم بفل چدر جونی و یه استخون دسته که با اشتهای تمام داری نوش جان میکنی.

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

[ جمعه 11 شهريور 1390 ] [ 13:00 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

تبریک عید فطر
یکی از بزرگترین آرزوی یک مامان سلامتی و عاقبت به خیری نی نی شه
 
انشالله به حق این شب قشنگ این آرزوی بزرگ محقق بشه..
 
عید همه ی دوستان و نی نی های گلشون مبارک
 
 

[ سه شنبه 8 شهريور 1390 ] [ 23:29 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

سلام ما اومديم

سلام به همه ي دوستاي خوبم يه ساعتي ميشه اومدم كلي كار دارم كلي مطلب قديمي و جديد واسه نوشتن دارم خبراي خوب و...

فردا قراره برادر شوهرم و خانمو  2 تا ني ني هاش از شمال بيان منو جاريم يه مشكل بزرگ باهم داريم و باهم حرف نميزنيم ومن اصلا دوس ندارم اينطوري باشه جريانشو سعي ميكنم تا امشب بنويسم و از شما ميخوام راهنماييم كنيد تا شايد اين كدورتا تموم بشه.

 

 

[ پنجشنبه 24 شهريور 1390 ] [ 14:09 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

شرمنده دیر کردم...

سلام قلب مامانی مدت زیادیه از شیطونیات و کارای قشنگت ننوشتم از وقتی عمو حسین اومده کارای منم بیشتر شده باید خونه دائما مرتب باشه و ناهار و شام خوب درست بشه مادرجونم که سنی ازش گذشته و به خاطره سنگینی وزنش سخت بلند میشه و وضعیت جسمیش خیلی خوب نیست بابایی هم از نشستن بیش از حد من پای اینترنت شاکیه منم دیدم حق داره واسه همین بعضی از کارای جالبی رو که انجام میدی توی تقویم مینویسم تا توی یه فرصت مناسب بنویسم میدونی تصمیم گرفتم دیر به دیر بیام واست بنویسم البته این تصمیم تا چند وقت دیگه عملی میشه چون بعضی از خاطراتو که هنوز ننوشتم باید بنویسم تا سرم تلم بار نشن مامان سعی میکنه زود زود بیاد پیشت فعلا خدافظ نفس مامان

[ چهارشنبه 30 شهريور 1390 ] [ 13:12 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

ولادت حضرت معصومه

سلام به همه ی دوستان خوبید؟خوشید؟سلامتید؟

ولادت حضرت فاطمه ی معصومه(ع) رو به همه ی شما

به خصوص دوستایی که نی نی دخملو نانازی دارن

تبریک میگم انشالله که دخملای نازتون همیشه سالم

باشن.

آسمان چشم گشاده تا از انوار الهی معصومه اهل بیت نورانی شود و ظرف دلش را پر از پرواز فرشتگان سازد.
زمین دل گشوده تا همه عطشش را با کرامت کریمه اهل بیت سیراب سازد.
زمان، هروله می‏کند تا هلال ذیقعده را در آغوش کشد و از خبر ولادتِ نوری از انوار ولایت در مهد امامت و وصایت، سرشار شور و مستی شود.
سلام بر دیدگان معصومی که عصمت، ناخدای دریای نگاهش بود.
 

 

 

[ شنبه 7 آبان 1390 ] [ 13:34 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

سرم شلوغه

سلام مامانی به خدا کلی سرم شلوغه وقت نمیکنم واست بنویسم عمو حسین و زنوعمو ونی نیاشون چهارشنبه میرن رشت خونه ی خودشون اونوقت کمی سرم خلوت میشه و میتونم واست بنویسم .همه ی کارای قشنگتو توی تقویم علامت زدم که فراموش نکنم چه روزی چه کاری کردی فدات شم .اگه که زودتر وقت کردم زودتر میامو واست مینویسم نفس مامان.

[ جمعه 8 مهر 1390 ] [ 16:00 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

عشق یعنی(مامان و نی نیش)

سلام دوستان مطمئنا خیلی از شما داستان های

عشق یعنی کیم کازالی رو خوندید منم تصمیم گرفتم

یه عشق یعنیه مامانو فرزندی در ست کنم  شما هم

اگه دوس داشته باشید میتونید توی این پست نظر بدید

 وتعریف خودتون رو از عشق مادرو فرزندی بکنید نظر شما با

ثبت اسم خودتون نوشته میشه و برای همیشه پیش ما

یادگاری میمونه .منتظرتون هستیم.

عشق یعنی:

١-وقتی مامانی عطسش میاد ولی به خاطره اینکه نی نیش خوابه به دورترین جا میره عطسه کنه تا نینیش بیدار نشه.

مامان مریم

٢-عشق یعنی مامانی از کمر درد و پا درد به خودش میپیچه ولی نمی غلطه و شش ماه بدون استثناء روی یک پهلو میخوابه تا نی نی صدای قلبش رو بشنوه و آروم بخوابه.

مامان نازنین زهرا

٣-عشق یعنی روزی صد بار دستا و پاهای کوچولویی رو ببوسی که داری براش زحمت می کشی شاید نشده یه بار دست کسی رو ببوسیم که برامون زحمت کشیده .

زهره مامان هلیا

٤-عشق یعنی تو این دنیای وانفسا تمام همت و تلاشتو بذاری واسه ساختن بهترین آینده برای موجودی که حتی توی خیالات و رویاهاتم به بی وفاییش فکر میکنی ولی بازم نمیتونی برای یکهزارم ثانیه هم از احتیاجات اون بگذری به فکر خودت باشی چون ذره ذره ی وجودت عاشقشه.

مامان پارسا

5-عشق یعنی شنیدن اولین گریه ی نی نی بعد از زایمانگریه

مامان مریم




ادامه مطلب

[ يکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 9:14 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

یه اتفاق خوب

سلام مامانی خیلی وقته واست چیزی ننوشتم گفتم که دلیلش چی بوده،توی این یک ماه نشستنو یاد گرفتی الهی فدات بشم اولش کلی میوفتادی الانم کمی ماهرتر شدی و بعداز ٥ دقیقه میخوری زمین که داستانهایی داره و بعدا واست مینویسم خبری که میخوام بهت بدم اینه که که از دیروز ساخت خونمون رو شروع کردیم جای دوری نرفتیم توی حیاط مادر جون اینا ،چون حیاطشون بزرگه و ماهم نمیتونیم خونه بخریم و هرچی بزرگتر میشی یه اتاق ما تنگتر میشه و وقتشه دیگه کم کم مستقل بشیم توی این دوسال مادر جونو پدر جونو بقیه کلی بهمون لطف داشتن و روزای خوبی رو با هم داشتیم واسه همین نه اونا دوس داشتن که ما از پیششون بریم نه ما دوس داریم بریم خلاصه دیروز کلی خسته شدیم ولی لذت خودشو هم داشت.

منو باباییو شوهر عمه زینببو شوهر عمه زهرا که کلی بهمون کمک کردن باورت نمیشه از بس آجر کشیدم دستام تاول زده الانم میسوزه ولی به همه چیز می ارزه خدا کنه بتونیم زودتر تمومش کنیم الانم کارم دارن بعدا عکسای کارمون رو واست میزارم فعلا خدافظ قند عسل

[ شنبه 7 آبان 1390 ] [ 15:34 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

یه شیطونیه دیگه به روایت تصویر

توی چند پست قبلی برات از عشقت نسبت به جارو برقی گفتم واینکه موقع جارو زدن چه مکافاتی با تو دارم عکساشو آماده کردم بهت گفته بودم که میزارم دیدی بد قولی نکردم اگه دیر شد ببخشید نی نیه مامانی...

راستی این عکسو هم به مناسبت کریسمس درست کردم

که متاسفانه یادم رفته بود واست بزارم بازم ببخشید...

 

[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 19:49 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

دد گفتن امپراطور

سلام زندگیه مامان بعداز مدت ها وقت کردم از شیرین کاریات بنویسم یکی از مهمترین اتفاقات زندگیم دد گفتنت بود که 15 شهریور 1390 اتفاق افتاد اونموقع 200 روزت بود یعنی 6 ماهو 10روز... اونروز ما خونه بابا جونی توی شوش بودیم وقتی اومدیم خونه ی خودمون پدر جون و مادرجون کلی از دد گفتنت ذوق کردن و پدر جون موقع رانندگی مرتب با تو بازی میکرد و میگفت:دد...دد.. تا تو هم تکرار کنی و ما هم ذوق کنیم انگار همه ی دنیا رو بهم داده بودن از اینکه میدیدم بزرگ شدی و قراره کم کم حرف بزنی بهت افتخار میکردم.

باورم نمیشد ثمره ی زندگیم کم کم مشغول شکوفه زدن شده و این اولین شکوفه زدنیه که منو اینقدر دوق زده کرده.الهی فدات بشم که هرچه قدر بزرگتر میشی عزیزتر و خوردنی تر میشی.

[ شنبه 7 آبان 1390 ] [ 13:32 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

لغت نامه ریکاجان و کلی شیطنت دیگه

١-بالاخره پسره گل مامان صاحب لغت نامه شد:

الف-الو کردن:ادو میکنی و گوشی یا دستتو میزاری رو گوشت.

ب-رضا رو صدا میکنی ومیگی:ادا

ج-تولدت مبارکو به این شکل میخونی:ها ها و دست میزنی از روز تولدت تا الان این کارت شدو و هرکسی که شعر تولدت مبارکو واست بخونه تو هم شروع میکنی به ها ها گفتن ودست زدن

د- شمارش اعداداز یک تا سه:که میگی ا،دو،سههههههههههههه سه رو با شدت میگی و از امیر محمد پسر عمه فاطمه یاد گرفتی که داشت از روی پشتیا میپرید وتو خوب بهش توجه میکردی ویهو دیدم تکرار میکنی.

٢-٦ اسفند ٩٠ سعی کردی بایستی و دیشب یه کوچولو ایستادی.

٣-اینبار توجه خاصی به اخبار ورزشی داری مث بابا ومامانی و وقتی اخبار شروع میشه میخ کوب میشی و همین طور توجه خاصتری به آهنگ برنامه ی دکتر سلام داری.واز آهنگ شروع اخبار ساعت ٩صبح و٩ شب کلی خوشت میاد وهرجا باشی و این آهنگارو بشنوی سریع خودتو به تلویزیون میرسونی حتی اگه داری شیر میخوری دست از شیر خوردن میکشی و میدویی طرف صدا.

٤-راستی کلاغ پرم میکنی یه ماهی میشه یاد گرفتی تو دهن بابا ومامان لقمه میزاری .

٥-چند روز پیش مربا رو چپ کردی رو قالی و نمیدونم چه طوری در محکمشو باز کردی همه چیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد تاریخ وقوع اتفاق ١٠/١٢/٩٠

٦-اتاقمون رو میشناسی و هرو قت من نباشم اولین جایی که میری دنبالم بگردی اونجاست بعد اتاق کار بابا چون سیستم اونجاست .

٧-راستی ترسیدنو یاد گرفتی وو قتی از کسی یا صدایی میترسی زودی میای بغلم که من کلی ذوق میکنم که تو ،توی بغلم آروم میشی.

٨- شعر تاب تاب ابازیو میتونی بخونی.

٩-از دالی کردن خوشت میاد وعاشق بازی با پرده ای و مرتب خودتو پشت پرده قایم میکنی و با مامانی دالی میکنی.

١٠-راستی یاد گرفتی جیغ بزنی و وقتی یه بچه ای چیزی رو به زور بخواد ازت ببره دستو میکشیو جیغ میزنی و اون چیزو تا جان در بدن داری محکم نگه میداری زنده باشی زندگیم.

١١-ویه چیزه بامزه خوردن پیشبندته که تو و دختر خالت ستایشو میگم با دندوناتون سوراخ سوراخش کردید بلوتوث لب تاپ نصب نیست بابا که اومد میگم نصبش کنه عکسارو که سند کردم میزارم تو وبت.

[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 18:26 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

اولن روز کاری بابا

سلام قلب مامانی امروز بابایی رفت سر کار...توی اداره ی منابع طبیعی شده نقشه بردار...

کارش این طوریه که یه مسیریو برای کاشتن درخت نقشه برداری میکنه و کارگرا درخت میکارن ُخوب از هیچی که بهتره...البته نظارت ساختن یه خونه رو بهش دادن ولی با این اوضاع گرونی چیزی نیست.باز خدارو شکر که این کاردرست شدو امیدوارم تا مدتها ادامه داشته باشه .چون به نظرم هیچ کاری بهتر از کار توی اداره نیست درسته شاید حقوقش از خیلی از کارای آزاد کمتر باشه ولی آینده داره و خیالم راحت تره.

 

 

[ شنبه 7 آبان 1390 ] [ 15:29 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و روروک

حدود۲ ماه پیش بود که برای اولین بار سوار روروکت کردم و چند قدم رفتی جلو...اونقدر برام جالب بود که با افتخار به همه نشونت میدادم و میگفتم ببینید چه طور خودش تنهایی میره جلو...الان که خیلی ماهرتر شدی وحتی مانعهایی رو که جلوتن از سر راه میبری کنار تا رد بشی مث اختلاف سطح آشپزخونه وحال که چند سانته و اوایل نمیتونستی ازش رد بشی ولی امروز برای اولین بار برای اینکه به من برسی کلی تقلا کردی وبلاخره موفق شدی از بلندی که چند سانت بود و همیشه سد راهت میشد رد بشی ومنو مادر جونت رو به خاطره این کارت کلی ذوق زده کردی

هروقت بغلت میکنم و میبرم سوار روروک کنم کلی خوشحال میشی فکر نمیکردم اینقدر از روروک خوشت بیاداولش با روروک مخالف بودم چون همیشه میترسیدم پات زیرش گیر کنه...این روروک هم مال دختر عمت یاسمنه که چون قابل استفاده بود دادن که تو استفاده کنی و از اونجایی که من مخالف رورک بودم و همه میدونستن که حاضر نمیشم روروک بخرم اینکارو کردن که بهم نشون بدن روروک ترس نداره و باید مواظبت باشم که اتفاقی برات نیفته الان که میبینم عاشق سوارشدن و دور خوردن با روروکی دوس دارم یه خوشکلشو برات بخرم ولی بابایی میگه همین خوبه میدونی چرا؟؟؟ چون ما برای ساختن بقیه ی خونمون درحال پس انداز کردنیم و این شد که قید یه روروک جدیدو زدم. 

 

[ سه شنبه 10 آبان 1390 ] [ 14:35 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور ونشستن

سلام امپراطور مامان نشستنت یکی از زیباترین کارایی بود که تونستی با اون مامانو خوشحال کنی 24/6 که شوش بودیم زن دایی مریم کمی تورو نشوند ومن با کمال تعجب دیدم چند ثانیه ایی نشستی انگار تو اولین بچه ای بودی که منشستی ومن طبق معمول هرکسی رد میشد میگفتم:ببین ...ببین...داره میشینه  ولی خوب بعد از چندثانیه ای میخوردی زمین خلاصه افتادنای جنابعالی همینطور ادامه داشت، و ما دور تا دورتو پر بالشت  میکردیم تا این افتادنای با کله کار دست نده.خدارو شکر الان میشینی و موقع افتادن آنچنان ماهرانه رو شکم دراز میکشی که مارو متعجب میکنی خدا تو وهمه ی نی نی هارواز چشم بد دور کنه انشالله...

 

[ سه شنبه 10 آبان 1390 ] [ 12:00 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

اولین خرابکاری خطرناک امپراطور

نفس مامان علی مرتتضی جان

آخه این چه کاری بود البته تقسیر تو هم نبود مقصر منو باباییم دیشب کلی خودمو نفرین کردم اگه زبونم لال چیزیت میشد من میمردم و هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم،دیشب بعد از کلی وروجک بازی که منو هم حسابی خسته کرده بودی از بابایی خواستم 5 دقیقه باهات بازی کنه تا من یه سری به وبت بزنم تازه نشستم پشت سیستم که خرابکاری کردی و منو بابایی مشغول تمیز کردن و شستنت شدیم چون بیرون سرده مدتیه توی اتاق تمیزت میکنیم،خلاصه همه چیز خوب بود ومن برای راحتیت یه مشمایه بزرگ گذاشتم زیرت تا راحت واسه خودت بچرخی و نشستم پشت سیستم وبابایی مشغول دیدن فیلم سینمایی شد همین طور گدشتو گذشت تا اینکه صدای گریت و بیقراریت منو متوجهت کرد  وقتی اومدم بغلت کنم دیدم واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای علی جان چه کار کردی صابون رو که یادم رفته بود از جلوت بردارم نوش جان کرده بودی اونقدر باهاش بازی کرده بودیو توی دهنت چرخونده بودی که حالت بهم  خورده بود و انداخته بودیش بیرون.

 

 

 

نصف عمر شده و مدام دهنتو میشستم و آب بهت میدادم موقع شیر دادنت چشمام پر اشک شده بودن، با بابایی دعوام شد که چرا من بچه رو به تو سپردم وتو حواستو بهش ندادی اگه چیزیش میشد چه کار میکردم و....... خلاصه بعد از اینکه مطمئن شدم حالت خوبه و بعد از اون کارت به منو بابا لبخند میزدی وفكر كنم به خودت ميگفتي خوب ترسوندمتون ها...

منو بابایی هم بهم نگاه کردیم و خندیدیم و همه چیز تموم شد.

ولی شب یه لحظه نگات کردم که داشتی متفکرانه به دیوار نگاه میکردی و هیچ عکس العملی نسبت به من نداشتی دستو گرفتم باهات بازی کردم اصلا ....انگار هنوز گیج بودی.

تا اینکه خسته شدی و اومدی طرفم شیر خوردیو لالا کردی.به خودم گفتم نکنه صابون رو مغزت اثر بد داشته وتا آخر عمر نخوابی و اسمت توی کتا ب گینس چاپ بشه البته اسم منم به عنون سهل انگارترین مادر دنیا باور کن تا اونجا هم رفتم.خداروشکر صبح بیدار شدی و به منو بابایی لبخند میزدی و منو تو بابایی رو راهی کار کردیم و بابایی بوست کردو خدافظی کردو رفت...

خدانگهدارش باشه انشالله 

  

 

[ يکشنبه 8 آبان 1390 ] [ 15:07 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

اولین سرماخوردگی و رفتن به دکتر

سلام زندگیه مامان 24شهریور 90 اولین سرماخوردگیه جدیتو خوردی تا 6 ماهگی نه مریض شدی نه سرماخوردی این سرماخوردگیت هم به خاطره سرماخوردن غزال و یونس نی نی های دایی حبیب و حنانه نی نی عمو حسین بود که همش میخواستن بوست کنن میدونستم اگه بریم دکتر یه استامینوفنو یه سرماخوردگی میده  واسه همین بابایی واست گرفت و چند روزی از این داروها خوردی تا خوب شدی اما آبریزش بینیت تا دیروز ادامه داشت.

چند روزی هم میشه که واسه خاطره مرواریدای خوشکلت اسهال خفیف گرفتی و نمیدونم چرا با وجود مراقبتهای زیاد پوست پشتت سوخته بود و منو بابایی خیلی سریع بردیمت دکتر. دکتر یه سری دارو نوشت و گفت:اسهال بچه ها باعث سوختگی میشه وممکنه ویروسی از هوا این طوریش کرده باشه.دکتر گفت:آبریزش بینیت مال حساسیته و نه سرماخوردگیت،اگه بیحالو بی اشتها بشی بده ولی خدارو شکر  هم خوش اشتهایی هم حسابی بازیگوش...

 

 

 

 

 امروزم حالت بهتره و امیدوارم بهتتتتتتترهم بشی 

[ سه شنبه 17 آبان 1390 ] [ 13:08 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور مریضه

نفس مامان علی مرتضی جان

امروز حالت یهو بد شد و کلی بالا اوردی و خیلی هم بیحال شدی وحشتناک بود تا حالا این طوری ندیده بودمت دیشبم چون رگ نداشتی سرمو به پات وصل کردن  خیلی اذیت شدی و آخرش دکتر گفت:سرمو در بیارید چون پات ورم کرده بود من همش گریه میکردم واسه همین دکتر بهم گفت:برم بیرون بایستمو......

زندگیم الن بیدارشدی بقیشو بعدن واست میگم زندگی مامان  ....

[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 19:57 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

ما اومدیم

سلام به همه ی دوستایی که در نبود منو علی مرتضی

بهمون سر زدن و برامون پیام گذاشتن .سفر ما روز

یکشنبه تموم شد و برگشتیم خونه اتفاقات خوبم زیاد

افتاده که بعدا مینویسم فعلا سرم زیاد شلوغه

تابعدماچماچماچبامن حرف نزن

[ پنجشنبه 3 آذر 1390 ] [ 14:13 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور همچنان در بستر بیماری

قلب مامان علی مرتضی جان

دو هفتس اسهال داری استفراقت قطع شده اما همچنان گلاب به روت ................

پاهای کوچیکت از سرم کبود شدن هروقت نگاشون میکنم دلم کباب میشه،حسابی آب شدی توی دو روز آخر 300 گرم کم کردی چشاتم رفتن تو گودی فردا قراره ببریمت دزفول پیش دکتر ملک آسا دکتر خیلی خوبیه امیدوارم هرچه زودتر حالت خوب بشه.

 این روزا از بس لباس شستم نا ندارم حتی وقت نمیکنم به خودم برسم حتی حوصله ی بابایی رو ندارم ولی خوشبختانه بابا درکم میکنه وهمه رو پای خستگیم میزاره .از بیخوابیو بدخوابی تمام تنم درد میکنه خیلی بیقراری میکنی و تا دیر وقت بغلت میکنم راه میرمو بهت شیر میدم  روی زمین که میزارمت شروع  به گریه کردن میکنی جالب اینجاست وقتی  به خاطره کمر دردم آروم روی صندلی میشینم تا یه جورایی تورو گول زده باشم و خوابت ببره

نمیدونم چه طوریه که میفهمی و شروع به غرغر میکنی و بازمن شروع به راه رفتن میکنم تا جنابعالی خوابت عمیق بشه و آروم بزارمت سرجات شبا هم چند بار بیدار میشم و پتو رو میکشم روت،خیلی از شبا اونقدر بدحال میشی که فقط دوس داری شیر بخوری ومن مجبور میشم به خاطره راحتیت فقط به یک طرف بخوابم وهمون طور خوابم میبره وصبح از شدت بدن درد نمیتونم دولا بشم

با اینکه 23 سال بیشتر ندارم کلی بدن درد اومده سراغم...

با این اوصاف راضیم و هیچ گله ای ندارم بعضی وقتا هم که چیزی میگم به خدا میگم خدایا تو گوشاتو بگیر .

واقعا احساس مادرانه احساس قشنگیه فوق العادست من این نعمتی رو که خدا بهم داده ومنو لایق مادرشدن کرده بی جواب نمیزارم انشالله.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 19:56 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

تبریک عید قربان

سلام به پسمل گلم و دوستای  خوبم و نی نی های خوشملشون

عید قربانو به همه ی شما تبریک میگم و ان شالله به حق این روز

 نی نیه من وهمه ی نی نی های مریض زود زود خوب بشن وهیچ

وقت مامانی رو غصه دار کوچولوش نبینیم.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاامیییییییییییییییییییییییییییییین 

 

[ يکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 22:33 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

نامه ی مامان به خدا

سلام خدامن خوبی؟ولی حال من اصلا خوب نیست تو که  خودت بهتر میدونی ...علی مرتضی نزدیک سه هفتس که مریضه اصلا سابقه نداشته تا 8 ماهگی هیچ وقت مریض نشده بود اما الان با این مریضیه طولانیش همه رو نگران کرده هر دکتری بردم دارو داده ولی هنوز خوب نشده.میدونم این یه امتحانه ولی آخه چه امتحان طولانی ای باور کن بعضی وقتا بدجوری غصم میگیره...مگه نمیگن هرکسی رو با توجه به ظرفیتش امتحان میکنی آخه ظرفیت منم به اندازه ی همین دوهفتس دیگه .

دستام از بس تو سرما و آب سرد لباسای علی مرتضی رو شستم  خشکو پوس پوسی شدن ناراحت نشی ها من راضیم ولی به خاطره علی مرتضی میگم... درسته هنوز یه ماه نشده که منو مادرجون با کلی زحمت خونه رو شستیم ولی امپراطور به خاطره حال بدش همه جارو به گند کشیده ولی باز راضی ایم و حاضریم بعد خوب شدنش توی این سرما دوباره همه جارو تمیز کنیم فقط تو حالشو خوب کن.

خدایا تورو خدا جون اون بنده های خوبت کاری کن علی مرتضی هرچه زودتر خوب بشه کلی آب شده دیگه مث قبلنا شادو شنگول نیست به زور میخنده دلم واسش کباب شده ...

خدایا اگه قراره حالا حالاها حالش خوب نشه حداقل صبری به منو بابایی بده 

خدایا کممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممک 

[ سه شنبه 8 آذر 1390 ] [ 16:29 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

جریان رفتن به دکتر

قند عسلم علی مرتضی جانم

 

اول از همه از خدا ممنونم که جواب نامه ی دیروزمو داد و امروز حالت بهتره

دوروز پیش که رفتیم پیش دکتر ملک آسا  نوبت گیرمون نیومد منشی بداخلاق دکتر میگفت:تا چند ماه دیگه نوبت نداری و خیلی بد حرف میزد نزدیک بودمنو بابا باهاش درگیر بشیم هرکاری کردیم حاضر نشد نوبت بهمون بده توهم که حالت بد بود وبیحال بودی ولازم بود حتما اون روز بری پیش دکتر،نمیدونستم باید چه کار کنم مث گیجا به بابا نگاه میکردم دلم واسه این بدشانسیت میسوخت .

 

همین طور نشسته بودیم تا شاید بین مریضا ردمون کنه که دیدم پدر جون صدام کرد یه خانمی رو بیرون نشونم دادو گفت:این خانمه میگه یکی هست که نوبت آزاد میفروشه اونم چقدرررررررررررر30 هزار تومن اولین بار بود که این طور چیزی از نزدیک میدیدم بابا با دادن پول مخالف بود وگفت:میرم به دکتر میگم ولی من گفتم:بدون مدرک که نمیشه اون خانمه هم انکار میکنه اونوقت از ما ادای حیثیت میکنه بزار ببینیمش ببینم چی میگه.....

 

خلاصه رفتیم و اون خانمه رو دیدیم با زور 12 تومن بهش دادیم وبلیط دکتر همش 6500 بود.بهمون گفت:برید به منشی بگید که به اسم نعیمی دو نوبت بهتون بده  یکی واسه ما یکی واسه یه پیرزن مریض که اونم اومده بود دکتر...

مطمئنا منشی هم باهاش دس داشته ولی رد گم کنی ازم میپرسید این نوبتو کی بهت داده و اون خانم بلیط فروش بهمون گفت:بگید یکی از آشناها نوبتشو بهمون داده فکر کردن ما .............

 

بالاخره رفتیم پیش دکتر....دکتر  که حدود 90 سال سن داشت تورو دید وکمی باهات بازی کرد ولی دکتر اعصاب خرابی بود ونمیشد حرف اضافه ای پیشش زد .دکتر دارو گیاهی بهمون داد و گفت:از امروز بهش شیر خودتو نده تا فردا و شیر خشک ایزومیل1 بهش بده.چه مکافاتی داشت این شیر ندادن به تو اصلا شیشه شیرو نمیگرفتی ومن مجبور بودم با قطره چکان و قاشق بهت شیر بدم سرتو به من میچسبوندی و با زبون بی زبونی میگفتی شیر.

خیلی بیقراری میکردی منو بابا تو رو گذاشتیم توی پتو واونقدر اینورو اونورت می کردیم تا خوابت میبرد بعد از بیدار شدن هم با ماشین پدر جون میبردیم دورت میزدیم تا کمتر بیقراری کنی.وقتی قرنطینه شیر ندادنت تموم شد با چنان حرصی مامانو گرفتی و شیر خوردی که فرصت نفکشیدنم به خودت نمیدادی و این طوری به معدت فشار اوردی و چون از کار کردن زیاد شکمت معدت حساس شده بود همه ی شیرو بالا اوردی.

 

دیروز عمه زینب قند سوخته بهت داد و امروز حالت بهتره و دیشب کلی شیطونی کردی انشالله بهتتتتر هم بشی. 






[ سه شنبه 8 آذر 1390 ] [ 16:27 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

داریم میریم

سلام سلام امپراطور حالش بهترفردامیریم

 شوش خونه ی مامانم اینا یکشنبه هم میریم آمل

شاید یه هفته ای اونجا باشیم دعا کنید امپراطور اونجا حالش

 بد نشه .خداحافظ دوستای گلم

 

[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 19:45 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

گزارش تصویری از کارای امپراطور

خواب قشنگ امپراطوری

 

امپراطور و کتاباش

 


این در کمد لباساته که مامانی به این روز انداختتش


امپراطور و بازی

 

 

امپراطور و بازی با قابلمه13/9/90

امپراطور و بازی با تاب پسر عمو علی(محمد امین)21/9/90

امپراطور وبالا رفتن از بلندی 20/9/90- اینجا خونه ی عمه زینبه

اولین روزی که به خونش اسباب کشی کرد و تو رو زمین بند نمیشدی

و بال رفتن از هر اختلاف سطحی برات هیجان داشت.

 

 

عشق دیگه ای از امپراطور به قابلمه ی قدیمیه مامان جونی

[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 13:47 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

خدایا کجاااااااااااایییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز خسته تر از دیروز و دل شکسته تر از همیشه هستم دیگر حتی از خودت خجالت میکشم بر خلاف جدم ایوب پیامبر آدم کم صبری شده ام کمبودهای فرزندم مرا به ستوه آورده،بیکاری شوهرم وطعنه ی اطرافیان امانم را بریده، خوشبختم چون تو را دارم خوشبختم چون یک پسر سالم ویک شوهر خوب دارم اما بعد از گذشت سه سال دیگر نمیتوانم تحمل کنم دیشب هم بحث هایی پیش آمد که دلم را به درد آورد و مرا بیشتر از همیشه در خود شکست تمام توان خود را جمع کردم تا در آن جمع گریه نکنم و بیدارشدن فرزندم بهانه ای شد تا به اتاق برم و با بغل کردن میوه ی زندگیم آرام بگیرم واشکهایم را بروی سینه ی کوچکش ریختم با او درددل کنم واز بی وفایی دنیا به او شکایت کردم نمی دانم فهمید یا نه ولی لبخند ملیح وزیبایش بعد از شنیدن حرفهایم به من آرامش خاصی داد به او گفتم:که با تو حرف بزند شاید نظرت را راجبه زندگیمان عوض بشود ...مگر نمی گویند که تو با توجه به آستانه ی تحمل هر فردی او را امتحان می کنی پس چرا مرا این گونه آزار می دهی تو را دوست دارم ولی گاهی فشار مشکلات مرا از تو دور می کند ولی خدایا تو رابه خدا مرا تنها نگذار ....می دانم که می دانی دردهایم را،می دانم که می دانی نفس کشیدن برای تو را،می دانم که می دانی دردهای بی امان زندگی را که مرا در خود پیچیده وچون موج دریایی مرا به این ورو آنور میبرد بی آنکه از من بپرسد کجا میروم... دیگران که کاسه ی داغ تر از آش شده اند و هرزگاهی با حرفهایشان تیری بر دل زخم دیده ام می اندازند.من وشوهرم همه جا را برای کار زیرپا گذاشته ایم آخر چرا نمیخواهند بفهمند که همه چیز به حرف نیست و دل شکستن مجازاتی بس سخت دارد.ولی میدانم که تو هستی،میدانم که شریک غم هایم هستی صدایت را میشنوم در پس دله شکسته ام نجوایت را میشنوم که میگویم بنده ی من نگران نباش من در کنارت هستم وآن زمان است که آرام میگیرم وبا نیرویی دوبرابر قبل به جنگ مشکلات میروم دوستت دارم پس نگذار شیطان به من نزدیک شود مرا در پناه خودت نگاه دارواز خود نران که در تنها یی هایم تو را جستجو میکنم تو پاسخ تمام علامت سوال های ذهنم هستی پس بمان و به من درست نفس کشیدن را یاد بده ،بمان و انسان بودن را به من بیاموز ،به من دلی بزرگ عطا کن تا همه ی ناملایمات و درشت زبانیه دیگران را کوچک ببیند.دوستت دارم واز این دوست داشتن است که به اوج میرسم پس یاری ام کن که دوست داشتنم بیشتر و بیشتر شود یاری ام کن که بدجوری به زمین خورده ام دستم را بگیر و مرا از زخم زبانهای دوستان به ظاهر دلسوز نجات بده و از من بگیر هر آنچه که تو را از من میگیرد.

 

[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 17:49 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :دست نوشته های مامان ]

[ ]

السلام ای وادی کرببلا

السلام ای سرزمین پر بلا

السلام ای جلوه گاه ذوالمنن

السلام ای کشته های بی کفن

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند

[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 11:28 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

شمع برای سفره های هفت سین

آموزش شمع برای تزئین سفره هفت سین

 

طریقه ساخت انواع شمع های ساده


وسایل لازم:

- پارافین

- رنگ مخصوص شمع

- فتیله

- قالب در اشكال مختلف( قالب های یك تكه یا دو تكه)

مراحل انجام كار:

1- ابتدا قالب را فتیله گذاری كنید.
2- پارافین مذاب را به رنگ دلخواه درآورید و درون قالب بریزید و بگذارید كاملاً سرد شود.( در قالب های یك تكه، فتیله گذاری در پایان كار انجام می شود.)

3- شمع را از قالب جدا كنید.

 

 



 

 

 


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 1:51 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :نکات آموزشی ]

[ ]

تصاویری از سفرهای هفت سین

[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 1:51 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :نکات آموزشی ]

[ ]

تبریک عید غدیر

گرچه دیر شده اما من توی این روز قشنگ مسافرت

بودم ونتونستم این عیدو به نی نیه خودم و دوستای گلم

تبریک بگم گرچه موقع مناسبی نیست امابه خاطره ارادت

خاصی که به مولا علی (ع)دارم دوست دارم که این پستو به

یادگار بزارم.

عید بزرگ ولایت مبارک

[ يکشنبه 6 آذر 1390 ] [ 15:17 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

تسلیت ماه محرم

يقين دارم ز قرآن سر بريدند

هم از دین هم ز ایمان سر بریدند

اگرچه آب مهر مادرت بود

تورا با کام عطشان سر بریدند

آمدن ماه عزای فرزند فاطمه(ص)رو به همه دوستای

خوبم تسلیت میگم انشالله خدا به حق آبروی بی بی

فاطمه(ص)و فرزندانش گره از مشکلات همه ی شیعیان

باز کنه و این کار میسر نمیشه مگر گل نرگس بیایدپس

در این شبهای عزیز دعا برای تعجیل ظهور آقا یادمون نره

 

 

[ يکشنبه 6 آذر 1390 ] [ 15:47 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور سینه خیز میرود

سلام نانازیه مامان بالاخره وقت کردم این اتفاق تاریخی رو ثبت کنم تو خوشکل مامانی 90/8/7 روز ازدواج امام علی (ع)و حضرت فاطمه(ص)سینه خیز رفتن رو شروع کردی...

وااااااااااااااااای بیدار شدی من باید برم تا بعد که فرصت کردم میام بقیشو مینویسم.تو هم بد موقع حال مامانو میگیری هاااااااااااا


[ سه شنبه 8 آذر 1390 ] [ 16:24 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

ادمه ی ماجرای سینه خیز رفتن

فدات بشم مامان که اینقد بامزه شدی همه 4دستو میرن تو سینه خیز .اولین بار که این کارو کردی باورم نمیشد گفتم:شاید خطای چشم باشه واسه همین یه چیزی گذاشتم جلوت و تو تمام سعی خودتو کردی و رفتی گرفتیش بازم باورم نمیشد و همون کارو تکرار کردم و این بار اون وسیله رو دور قرار دادم و بازم رفتی و گرفتیش و همون موقع به بابایی گفتم:حسن ....حسن ...نگاه کن...نگاه کن....وای حسن...تورو خدا نگاه کن...بابا داشت نگاه میکرد ولی من با کلی ذوق فقط میگفتم نگاش کن...نگاش کن بعد که گرفتمت بغلو بوسیدمت یهو خیلی عمیق و جدی نگام کردی و بعد ازچند ثانیه خندیدی دوباره این کارو کردی و چند بار پشت سر هم این کارو تکرار کردی و من بازهم به بابایی گفتم:ببین داره چه طوری باهام بازی میکنه وای که چقدر شیرین کاریت قشنگ بود.الان که ماشالله عین موشک شدی و من همش باید دنبالت بگردم وخیلی زیاد مواظبت باشم به خصوص آب جوشو بخاری .خدا همه ی نی نی هارو از این بلاها دور کنه آآآآآآآآآآآآآآآامین


 

[ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 14:55 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپارطور دخمل شده

سلام مامانی معذرت میخوام من قصدم توهین به پسمل بودنت رو ندارم ولی آمل که بودیم همه میگفتن بیا چادر سرش کنیم ببینم چه طوری میشه فدات بشم که همه چیز بهت میاد اینجا هم خاله نرگس اینطوریت کردو منم ازت عکس گرفتم بزرگ که شدی اگه ازش خوشت نیومد میتونی این پستو پاک کنی نبینم ناراحت بشی... تو پسمل گل مامانو بابایی

زیاد خوب نشده چون از چادر اصلا خوشت نیومده بودم حتما میگفتی مگه من دخملم

ای خاله های بد چی کارم کردید بزارید بزرگ بشم


[ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 15:03 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

جوونه زدن اولین مروارید امپراطور

طبق معمول امپراطور مامان بیدار شدی با برم غذاتو بدم ماشالله سه ساعت خوابیدی و به مامان اجازه دادی وبتو آپ کنه فعلا بای مامانی 

[ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 15:15 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

وقتی فهمیدم دندون دراوردی

چند روزی میشد که جای دوتا دندون پایینیت سفید شده بود و دندون سمت راستیت بیشتر من فکر میکردم دندون در اوردی اما خبری نبود تا اینکه یکم آذر دستم رو گذاشتم که ببینم چه خبره که فهمیدم واااااااااااااااااای چی بود یه چیز تیز یعنی درست فهمیدم باورم نمیشد به مادر جون گفتم حرفمو تایید کرد بعد بابا که اومد زود خبرش کردم و حرفمو باور کرد اما اونقدر زوق ذده بود که بهش گفتم:دستتو بشور تورو خدا خودتم باید ببینی چقدر بامزس بابا هم این کارو کردو و وقتی دستش به دندونت خورد نمیدونی چه حالی شد و گفت:آره دندون در اورده ،مادرجون رو سرت کشمش ریخت وگفت:باید برات شیرینی بگیریم اما فرصت نشد وبابا همش سر کار بودو خسته میومد اونقدراین دستو اون دست کردیم که محرم شد انشالله بعد صفر جشن دندونی خوبی برات میگیریم منم از الان دنبال تدارکات جشن تولدو عقیقه و جشن دندونیت هستم انشالله بتونم تا یک ماه دیگه همه چیزو آماده کنم.

راستی امپراطور مامان با لباس محرم این شکلی شدی ...فداااااااااااااااااااات

 

[ جمعه 11 آذر 1390 ] [ 15:42 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

خوابیدن جدید امپراطور(سری سوم)

[ جمعه 11 آذر 1390 ] [ 15:55 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور وجویدن

اگه گفتی:این چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آره بیسکویته ولی کی به این روز انداختتش

چی یه موش نهههههههههههه.........یه خرگوش نههههههههههههههه.............

این کاره یه نی نیه یه دندونی

به اسم علی مرتضاست....آره قلب مامان این بسکویت رو تو به این روز انداختی

ومنم که مث همیشه از هرکاره بامزه وبی مزت ذوق میکنم زودی از آثار به جا

مونده عکس گرفتم البته قبل از دندون در اوردن این کارو با لثه های تیزت میکردی

راستی چند شب پیش هم طوری بابا رو گاز گرفتی که دادش در اومد ولی منو

مادرجون کلی بهش خندیدیمقهقهه


 

[ جمعه 11 آذر 1390 ] [ 16:19 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور وقابلمه برنج

نمیدونم چرا همش اصرار داری که توی ظرف بزرگ غذا بخوری امروزم

توی ماهیتابه چنگ میزدیو سیب زمینی میخوردی فکرکنم یک ماه پیش

بودکه بازبون بی زبونی گفتی:باید توی قابلمه برنج بخورم من قابلمه

رو گذاشتم جلوت و کلی برنج خوردی و گلاب به روت همهشو بالا

اوردی ولی کلی کیف کرده بودی وعین خیالت نبود واقعا که امپراطوریگاوچران

وکسی جرات نداره بهت چیزی بگه .دوره دوره فرزند سالاریه

[ جمعه 11 آذر 1390 ] [ 16:30 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

شهادت حضرت علی اصغر

شهادت بزرگ مرد کوچک کربلا رو به همه ی دوستای خوبم تسلیت میگم

انشالله در پناه حضرت علی اصغر(ع) همه ی نی نیها سالم و سلامت باشن

وامیدوارم که خدا به حق دل پاک این طفل به همه ی خاله هایی(خاله نسرین،

خاله معصومه،خاله حدیثه و....)که آرزوی داشتن نی نی دارن نی نیه سالم

وصالح عطا کنه آمیییییییییییییییییین

[ جمعه 11 آذر 1390 ] [ 20:51 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

آمپراطور و آینه

سلام نی نیه گلم خوبی قلب مامان ؟نمیدونم همه ی نی نیها این طورین یا فقط تو اینجوری

هستی.عاشق نگاه کردن به خودت هستی به خصوص توی آینه هستی اگه باشدت هم داری

گریه میکنی همینکه میبرمت جلو آینه آروم میشی ومیخندی و این خصلتتو بیشتراز دو ماهه که

کشف کردم توی این عکسا خونه پدر جون(بابای خودم)هستیم ویه آینه داشتن که به خاطره وزن

سنگینش روی زمینگذاشته بودن و تو همین که آینه رو دیدی رفتی طرفش و دستتو به طرف

عکس خودت دراز کردیو میخندیدی نمیدونم اون موقع به چی فکرمیکردی که اینقدر تصویر خودت 

برات جالب بود فکر کنم هنوز زود بود که بفهمی این تصویر خودته؟؟؟؟؟؟؟

منم زودی ازت عکس گرفتم اما چون زیاد تکون میخوردی همین دوتا خوب در اومدن.این عکسارو

توی تاریخ 25 یا 26 آبان90 گرفتم.

[ شنبه 12 آذر 1390 ] [ 15:32 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

خاطرات جامانده

امپراطور مامان ماشالله اونقدر کارای قشنگت زیاد شده که حسابشون از ذهن من خارجه امرو که داشتم به

تقویم نگاه میکردم دیدم که کلی مطلب جا افتاده مونده که ننوشتم خیلی خوب شد که تاریخ همه رو دارم و

تو تقویم علامت زدم حالا هم همه رو تیتر وار مینویسم تا از این به بعد به روز باشیم.

1- 16/شهریور 90 رفتن سرزمین بابا جون برای اولین بار ازت کلی عکس گرفتم ولی چون مادر جون بغلت

کرده بود نمیتونم بزارم تو وبت.راستی وقتی تو دل مامانی بودی چند بار برده بودمت اونجا...

2- 27/شهریور 90 با وجود نداشتن دندون و لثه های تیز مامانی رو موقع شیر خوردن گاز میگرفتی.

3-و از همه بامزه تر خوردن پات بود که 4/مهر 90  برای اولین بار شروع به خوردن پاهات کردی.

4- 13/مهر 90 پیشونیت توسط امیر محمد پسر عمه فاطمه زخمی شد .

اون شب منو مادر جونو بابایی رفتیم بودیم خونشون،چون عمه فاطمه تازه رفته بود توی خونه ی جدیدش

وهنوز شیشه های پنجره هاشون رو نصب نکرده بودن با بابایی رفتیم که کمکشون کنه تا شیشه هارو

نصب کنن و عمو عباس و بابایی مشغول نصب کردن بودن وما خانوما نگاشون میکردیم که نمیدونم چه طور

شد که امیر محمد یه لوله ی پلاستیکی رو که بریده بودن و نوکش تیز بود خواست بزاره تو چشمت که من

جلوشو گرفتم ولی کمی دیر شده بود و پیشونیت زخم شد و کلی گریه کردی.

اگه دقت کنی وسط دوتا چشمات آثارش هست

 

5- 7/ مهر 90 صندلیه روروکت باز شد و افتادی زمین.البته چند روز قبلترش هم این جوری شده بودی

ما داشتیم نهار میخوردیم که دیدم صدایی ازت نمیاد وقتی نگات کردم از صندلی افتاده بودی پایین و بی

صدا واسه خودت بازی میکردی.عمه فاطمه هم که دید این طوریه با خز صندلیه روروکت رو محکم کرد

ودیگه هیچ وقت اون اتفاق تکرار نشد.

6- 17/ آبان 90 سنجاق روسری مامان رو که گم کرده بودم روی زمین پیدا کردی و مشغول جویدنش 

شدی که خدارو شکر من زود متوجه شدم و از دهنت در اوردم.

7- 26/ آبان 90 که آمل بودیم سیم تلفن خونه خاله نرگسو اونقدر کشیدی که تلفن از بالا افتاد رو سرت و

حسابی گریه کردی به بابا که گفتم:حسابی شاکی شد و گفت حواست کجا بود.به خدا اونقدر شیطون 

شدی که ماشالله هیچ جا بند نمیشی.

8-تا توی همین روزایی که رفتیم امل کنار مبل که میزاشتمت خودت به تنهایی می ایستادی و الانم چند

روزیه که پشتی رو میگیری می ایستی و همین طور آویزون جا نونی میشی فدااااااااااات بشه مامان

9- یکم و دوم آذر 90 یعنی در روز پشت سر هم از رورک با سر خوردی زمین و از اون موقع فقط یکبار  

گذاشتمت توش و از رورک متنفر شدم باز خدارو شکر جاییت نشکست.روز اول از سرازیریه آشپزخونه 

افتادی که میخواستی بیای دنبالم و روز دوم توی هال و فکر کنم چرخ رورک لای فرش گیر کرده بود.

10- خوردن سرت به تخته ی زیر ظرف شویی که خراش کوچیکی برداشت که به خدا نمیخواستم اینطوری

بشه هرجا میرم میای دنبالم من دست تنها چه کار میکردم ببخش مامانو زندگیم.

 

[ شنبه 12 آذر 1390 ] [ 16:17 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

مسابقه نی نی ومحرم

[ سه شنبه 15 آذر 1390 ] [ 10:32 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

واسه مامانو بابا دعا کن

نی نیه قشنگم علی مرتضی جان

دیگه نمیتونم مث سابق کلی حرف واست بزنم کمر درد امروز بدجوری حالمو گرفت و گریه کردم احساس

میکنم ستون فقراتم ورم کرده و از موقعی رفتیم شمال این طوری شده بودم اونم موقع برگشتن چون صندلی

-های اتوبوس خشک بودن وتو توی بغلم خواب بودی و هروقت خوابم میبرد بادرد کمرم بیدار میشدم الانم که

اود کرده بلند شدن و نشستن برام سخت شده رفتم دکتر که برام یه عکس بنویسم وقتی رفتم بیمارستان 

گفت:باید روغن کرچک بخوری و صبح بیای ولی چون روی شیرم تاثیر میگذاشت و ممکن بود اسهال بگیری

حاضر شدم دردو تحمل کنم ولی این کارو با تو نکنم بابا هم چند روزه تب داره هرچی آمپولو سرم زده بیفایده

بوده پریشب تبش اونقدر رفته بود بالا که مجبور شدم پاشویش کنم و تا الانم تبش ادامه داره خدا کنه خود

خدا به حق این ماه عزیز همه ی مریضارو شفا بده ان شالله

[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 21:32 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

دست زدن امپراطور

سلام قندک مامانی 90/9/11 که  مصادف با ششمین روز محرم بود شروع به دست زدن کردی من 

اول خوشحال شدم بعد به مادر جون گفتم:دوس نداشتم توی محرم دست زدنو یاد بگیره ولی مادر

جون گفت:علی مرتضی به خاطره مراسمایی که ما توی شبای دهه ی محرم داشتیم از سینه زنیه

خانما تقلید کرده وچون نمیتونه سینه بزنه دست میزنه نمیدونم شایدم این طوری باشه چون ماشا-

-الله خیلی زود همه چیزو تقلید میکنی و امروز پدر جون میگفت:یا علی و تو بازبون کودکانت تکرار

میکردی و همه ی مارو ذوق زده کردی علی نگهدار تو و همه ی نی نی ها باشه.



[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 20:42 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

یازدهمین ماهگرد

زندگیه مامان میخواستم این پستو دیشب بزارم ولی بابایی 

بدون اینکه بهم بگه کامپیوترو خاموش کرد منم عصبانی شدم 

کفتم:اول ازم بپرس کاری ندارم بعد خاموشش کن باباهم گفت:

الان ساعت خوابه...بابایی خاموشی دادتا تو خوابت ببره یه

جریانات دیگه ای هم افتاده الان برم صبحونتو بدم بعد که خوابیدی 

میام بقیشو مینویسم فدات بشم یازدهمین ماهگردت مبارک

 

[ شنبه 1 بهمن 1390 ] [ 10:46 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

جوونه زدن دومین مروارید امپراطور

سلام به امپراطور خودم امروز خونه ی عمه زینب اسباب کشی داشتن و خدارو شکر عمه جونت

خونه دارشد و ماشالله خیلی خونش شیکو قشنگه.خوب از اونجایی که عمه هات خیلی به

گردنمونحق دارن ماهمرفتیم  کمکشون یه ساعتی میشه که اومدیم راستش از صمیم قلبواسشخوشحال شدم انشالله از این خونه خیر ببینن وانشالله روزیه همه ی بی خونه ها.

و همونجا بود که دیدم کنار دندون قبلیت یه مروارید خوشکل سمت چپش در اومده البته دست

زدمچیزی حس نکردم ولی ظاهرش کاملامشخص بود مادر جون گفت:که ازدیروز متوجه شده و

فکرمیکرده من خبر دارم.خلاصه اینم حکایت دومین مروارید خوشکلت که هر کاری میکنم نمیزاری

 یهعکس از دندونت بگیرم به بابا گفتم:بریم پیش دندون پزشک تا یه عکس از مرواریدت بگیره ولی

باباقبول نکرد و حالم حسابی گرفته شد انشالله به موقع یه صحنه ی قشنگ از مرواریدای خوشکل

میگیرم.


[ يکشنبه 20 آذر 1390 ] [ 19:16 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور وشیطنت

شیطون مامان علی مرتضی جان

نمیدونم چند روزه چت شده اعصاب برام نگذاشتی دوشب پیش اونقدر اذیتم کردی که به مادر جونگفتم ببریدش دیگه نمیخوام ببینمش ولی ته دلم راضی به گفتن این حرفا نبودم دست چپم به خاطره شیر دادن مکرر تو یه ماهی میشه درد میکنه و اون شبم از شبایی بود که بیش از حد درد میکرد و نمیتونستم همش مواظبت باشم یه بارمادر جون و یه بار بابا تورو بردن توی هال بازی کنی اما بعداز کلی بازی کردن انرژیت دوبرا بر میشد و با اینکه از وقت خوابت گذشته بود حاضر به خوابیدن نبودی .برای چند دقیقه ای میومدی پیشم و کم کم چشماتو میبشتی که بخوابی اما دوبار گریه میکردی و بلند میشدی توی اتاق به خرابکاری کردن آخر سرکه به زور خوابیدی و خون مامانو توشیشه کردی خوابت برد و اونموقع ساعت12 شبو نشون میداد ومن به خاطره اینکه سرت داد زده بودم نشستم 10 دقیقه بالا سرت گریه کردم وهی میبوسیدمت بابا باصدای من بیدار شد وگفت:چته گفتم:من هیچ وقت مامان خوبی نمیشم خوب این بچس و شلوغ کردنش طبیعیه ومن باید صبرمو زیاد کنم میترسم نتونم خوب تربیتش کنم وبابا باهام صحبت کردو دلداریم داد و بهم اطمینان داد که میتونم مامان خوبی باشم امیدوارم اینطوری باشه.


دیشبم باز کلی ورجو وروج کردی و از سر کول هرچیزو هرکسی که جلوت بود رد میشدی من کلی باهات بازی کردم و هرکاری میکردی بهت میخندیدم این پستو دیشب داشتم مینوشتم که اومدی و کابل لب تاپو از پریز در اوردی وباز منو عصبانی کردی منم باهات قهر کردم و دادمت به مادر جون ودوباره بعد چند دقیقه باخنده اومدی و پریدی بغلم و خوشبختانه اینبار با زحمت کمتری خوابت برد.


[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 14:35 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور بای بای میکنه

نفس مامان علی مرتضی جان

23 آذر 90 یعنی 4روز پیش بود و اون روز 9 ماهو 29 روزت بود که وقتی زن عمو علی باهات خدافظی کرد باکمال تعجب دستتو بالا و پایین کردی و جواب خدافظیشو دادی اون لحظه هم من و هم زن عمو کلی ذوقیدیم و بعد از اون روز هرکسی که وارد خونه میشه میگه سلام شما دستتو بالا میگیری و همین طور بالا نگه میداری و وقتی کسی بهت میگه بای بای دست قشنگتو  همونطور که پایینه به راستو چپ تکون میدی والان که ماشالله دستتو بالا میگیری و تکون میدی منم که از این حرکتت کلی خوشحال شدم همش بهت میگم علی مرتضی بای بای و تو هم خیلی زود واسم دست تکون میدی فدای این هوشت بشم زندگیه مامان.

 

 

 

راستی الان تب داری نمیدونم چت شده قرار بود فردا بریم به اون مامان جونی که نزدیک دو ماهه ندیدیمش سری بزنیم ولی با این حالت رفتنو به تاخیر میندازم تا حالت بهتر بشه تا واسه ی اونا هم حسابی دلبری کنی .

 

 

[ 27 آذر 1390 ] [ 15:28 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور در دو ماهی که گذشت

سلام مامانی این طور که بوش میاد ما توی جشنواره ی نی نی وبلاگ برنده نمیشیم اشکالی نداره خوب قسمت نبود منم چه اعتماد به نفسی داشتم که فکر میکردم جز سه نفره اول میشم خلاصه بهتره برم سر اصل  مطلب و اون مهارتهای تو توی دو ماه گذشتس.


چند بار میخواستم واست بنویسم که راستشو بخوای یا سرم شلوغ بود یا حوصله ی تایپ کردن نداشتم بیشتر از یک ماهه که به همه چیز آویزون میشی یعنی می ایستی اولین بار هم جانونی رو محکم گرفتی وبا قدرت تمام سرپا ایستادی و الان با کمک پشتی،صندلی و هرچیزی که جلو دستته بلند میشی تازه بازی کردنو یاد گرفتی و منو تو ساعتها میشینیمو با هم بازی میکنیم وخداروشکر خیلی باحوصله شدم و از بازی کردن با تو کلی لذت میبرم همین که میبینم داری بزرگ میشی و منو حس میکنی هرچی بهت میگم عکس العمل نشون میدی شبا بدون پوشک میخوابی و تا صبح خودتو خیس نمیکنی تا منو میبینی واسم بال بال میزنی و توی بغل من آروم میخوابی به مادر بودنم افتخار میکنم و خیلی خیلی خوشحالم که تورو دارم تویی که توی دوران بارداری مونس مامان بودی و الان بعد از بابا بزرگترین دلگرمیه مامانی.


تازه یه بازیه جدید هم یاد گرفتی و اون اینه که وقتی من میرم بیرون اتاق و تورو به بابا میسپارم همین که میام تو فکرمیکنی دارم باهات بازی میکنم با عجله میری بغل بابا وخودتو محکم بهش میچسبونی و دوباره نگام میکنی و من واست شکلک در میارم و دوباره محکم خودتو میزنی به سینه ی بابایی و این کارو با بابایی کردی و بابایی از این کارت کلی ذوق کرد و منم که طبق معمول میمیرم واسه هر کاریت.


راستی چند وقته که باباجون وقتی بهت میگه ساعت کجاست با دست ساعت دیواریو نشون میدی و ما از این کارت کلی خوشحال میشیم ناگفته نمونه که تو عاشق بابا جونی و وقتی از بیرون میاد خونه سینه خیز میری طرفشو میچسبی به پاهاش که بلندت کنه البته این احساس متقابله و باباجونی هم عاشقته.


نی نیه قشنگم چند وقتیه که یه متری چار دستو پا میری و دوباره شروع به سینه خیز رفتن البته همه عاشق سینه خیز رفتنتن و مامانیه خودم میگه ای کاش علی مرتضی فقط سینه خیز بره ومن بمونم نگاش کنم میگن عین سربازای آموزشی شدی وتاالان بچه ای رو ندیدن که سینه خیز بره تو هم توی نوه های بابایی و هم توی نوه های مامانی تنها نوه ای هستی که سینه خیز میری واسه همین سینه خیز رفتنت واسه ی همه جالبو قشنگه.


مدتیه که اطرافیانو میشناسی و وقتی میگیم عمو علی کجاست نگاش میکنی ووقتی میگم باباجونی کو؟نگاش میکنی و طبق معمول همیشه دل من واسه این کارات غش میره .الانم برم تا بیدارنشدی چندتا کار دارم انجام بدم.


[ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 13:01 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

lمسابقه یکسالگی نی نی وبلاگ

[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 11:46 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

بازم خاطرات نگفته

سلام قندک مامانی بازم این مامان بی حوصلت کلی حرفای نگفته واست داره 7 آذر امسال برای گرفتن قطره رفتم بهداشت خانم پرستار گفت:بچت چند وقتشه؟منم گفتم:9 ماهو 7روز بعدش گفت:شما 7 ماهگی مراقبت داشتید چرا نیومدید منم گفتم:شما باید بهم میگفتید من که خبر ندارم و گفت اشکالی نداره 9 ماهگی هم مراقبت داره و چیز زیادی ازش نگذشته برو بچتو بیارو بیا.منم که از این سهل نگاریه اونا عصبانی شدم و گفتم :اگه من از عمد بچمو نیوورده بودم شما کلی دعوام میکردید،


اما چون الان مقصرید میگید اشکال نداره و چون یکیشون دفعه ی قبلی به خاطره چند روز تاخیر کلی زبون درازی کرده بودو جواب سوال های منو نمیداد خوب دعواش کردم و متوجش کردم که اشتباه از شما بوده شما درسته روزی هزار تا بچه واسه مراقبت داشته باشید اما من همین یه بچست و خوب یادمه که شما چیزی نگفتید ودر جنگ من پیروز شدم ولی نیازی به اون همه خشونت نبود ومنی که یه مامان آروم بودم نمیدونم چم شده بود خلاصه اومدم خونه وتو که بیدار شدی آمادت کردم و بردم بهداشت.

دکترت قبلا به خاطره اینکه وزنت از یه بچه ی طبیعی بیشتر بود گفت:نگران نباشیم وزنت از این به بعد میاد پایین و متوقف میشه ورشدت به حالت طبیعی برمیگرده ولی متاسفانه خانم بهداشتی گفت:وزنش اومده پایین و اسمتو نوشت وگفت:22 همین ماه بیارش باید وزن و دور سرش زیاد شده باشه منم زیاد به حرفشون اهمیت ندادم و شب بردمت خونه ی عمه زهرا و با ترازوی دیجیتالیه اونا وزنت کردم البته لباساتو هم در اوردم و وزنت کاملا طبیعی بود .

22 که رفتیم همه چیزتو چک کرد وگفت:الان وزنش خوب شده و دور سرش هم که عالیه.نمیدونم چی بگم خودم که اینا رو میدونستم ولی واسه اینکه بهونه ای نداشته باشن خوب شد که رفتم میدونی چرا من دلم ازشون پره ؟چون همیشه ترسوندنم یه بار واسه وزنت یه بار واسه قدت و...خلاصه دکتر متخصص میگه تو هیچ مشکلی نداری اونا اصرار دارن که مشکل داری خوب اگه تو جای من بودی چه حالی میشدی،موقعی که زردی داشتی هم بدطوری اذیتم کردن.

خوب بگذریم میخواستم بگم که بگم بیشتر از دو ماهه که بابا ،مامان و دد میگی اونقدر سریع اتفاق افتاد که تاریخ دقیقشو نمیدونم چون یادمه دو ماهه بودی که گفتی:گ گ و یهو نگفتی تا یهو گفتی:بابا حتی نمیدونم اول گفتی بابا یا مامان.منو بابایی دوس داشتیم بفهمیم که اول کدوم یکیمونو صدا میزنی بیشتر من دوس داشتم بدونی ولی خیلی زیرکانه این کارو کردی وما متوجه نشدیم نمیدونم دلیلت واسه این کار چی بود.راستی 23 و27 آذر رفتیم سرزمین باباجون ومرغ کباب کردیم بابایی هم تورو گذاشت سر کولم و توی اون صحرا مث اسب اینورو انور میپریدم و توکلی میخندیدی و بابا ومامان جون مشغوا کباب کردن بودن.

البته 23 بابایی باهامون بود ولی بار دوم چون درس داشت نتونست باهامون بیاد حیف شد جاش حسابی خالی بود.26 اذر هم روز تو نبود موقع خوردن دارو سرتو بلند کردی و سرت خورد به شیشه ی دارو بعدش قاشقتو که خیلی دوس داری گذاشته بودی دهنت که موقعی میخواستی بیای بغلم خورد بالای دهنت وکلی گریه کردی بعدش هم که توی گهواره نشسته بودی باسر از گهواره افتادی ببیخشید مامانی به خدا همه ی اتفاقا تو آن ثانیه افتاد قول میدم که بیشتر مواظبت باشم.یادم رفت بگم که 28 آذر بعد از حدود دو ماه رفتیم خونه مامان جون(مامان خودم)ولی چون خیلی بیقرار بابایی شدم بعد چهار روز به بابایی زنگ زدم که بیاد دنبالمون.بابا گفت:من میگم بیشتر پیش مامانت باشی اونوقت تو زود زنگ میزنی که بیام.خوب منم این طوریم دیگه.

 


[ يکشنبه 11 دی 1390 ] [ 12:40 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

خرید اولین کتاب داستان واسباب بازی

زندگیه مامان علی مرتضی جان

دیروز منو تو و بابایی رفتیم بازار یه کتاب داستان حسنی ویه دفتر نقاشی مخصوص و یه سطل لوگوی بازی واست گرفتیم خیلی خوشحال شدم ار اینکه میدیدم تو از دیدن این لوگوها خوشحال شدی ومدتی رو سرگرم بازی کردن با اونا شدی منم که باهات بازی میکردم و یکی از لوگوها رو شبیه ماشین کردم و برات عان عان میکردمو بوق میزدم و برام جالب بود که تو اونو از دستم میگرفتی و حرکت منو تقلید میکردی و بابایی هم از بازیه ما دوتا فیلم میگرفت نمیدونی چه ذوقی میکنم وقتی میبینم داری بزرگ میشی و باهام بازی میکنی هرچی بیشتر میگذره بیشتر وجودم رو آتیش میزنی البته از اون حرارت های عشق مامانو فرزندی رو میگم نمیدونی چقدر خوشحالم که تورو دارم و وقتی برای غصه خوردن نمونده درسته بعضی وقتا یه کوچولو ازدست عصبانی میشم اما خندهای ملیحانه ی تو اون موقع مث آب یخی میشه و عصبانیت من فرو کش میکنه خدا تو وهمه ی نی نی هارو از بلا حفظ کنه آمین ...آمین...


[ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 11:29 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

شیطونی های امپراطور

بعد از خوب شدن بابا تو مریض شدی بعد از چند روز که خوب شدی من مریض شدم کلی حالم بد بود ببخشید ه ولی حتی نمیتونستم خوب بهت برسم بابایی منو برد دکتر وتا سه روز هرروز دوتا امپول بزرگ نوش جان کردم تا خوب شدم بعد از اینکه چند روزی از خوب شدنم گذشت تو مریض شدی و تا الان هنوز مریضی ،دیشب اونقدر سرفه کردی که کلی اوردی بالا منم زود تورو بلان کردم ولی اونقدر هول شده بودم که سرت خورد بالای گهواره بدجوری خورد و نفست در نمی اومد بابایی زودی تورو از دستم گرفت و بلند کرد تا اینکه نفست برگشت میدونی به نظرم من لیاقت مامان شدن تورو ندارم .دیشب که مشغول آماده کردن داروهات بودم تو از غفلت من استفاده  کردی و مولتی ویتامینو ریختی روی رو فرشی منم بد جوری سرت دادزدم بعد خودم کلی ناراحت شدم.

دوبارهم آب توی تنگو ریختی روی روفرشی ولی اینبار مامانی ومامان جونی زرنگی کردن و زیر رو فرشی یه پلاستیک ضخیم دوختن،واسه همین زیاد از این کارت ناراحت نشدم.

امروز که داشتم جارو میزدم هی میومدی روی جارو برقیو خاموشش میکردی بعد روشنش میکردی منم از این کارت خیلی خوشم میومد و از این که داری بزرگ میشی و با مامان بازی میکنی خیلی خوشحالم چون وقتی جارو برقی خاموش میشد تو هم آروم مینشستی و تا روشنش میکردم دوباره شیطونیات شروع میشدن وروشن خاموش ...روشن خاموش...


وقتی میبینی من پشت کامپیوترم آب دسته میزاری زمین وسریع خودتو بهم میرسونی دستای کوچیکتو میزاری رو صندلی و خودتو میرسونی و به من نق میزنی که بلندت کنم اگه بغلت کنم همه ی میزو میریزی به هم و اگه نکنم تمام کابلای لپ تاپو با قدرت تمام میکشی که من مجبور میشم وبغلت میکنم و به شیطونیه اولت تن میدم.دوسه روزه هم که مامانی رو گاز میگیری به خصوص اگه چیزی تو دهنت باشه نه حاضری درش بیاری نه شیر خوردنو به یه وقت دیگه موکول کنی منم که شدم کیسه بوکس تو که هروقت حالت خرابه سرمن خالی میکنی.راستی جمعی پیش یعنی نهم دی دست توی کشوی زیر تلویزیونی گیر کرد ومن که کشو گرفته بودم که کشورو نکشی طرف خودت نمیدونم چه طوری دست رفته بود اون تو و انگشت قشنگت بدجوری کمباد شده بود وبعد چند دقیقه پر باد شد و جالبتر اینکه تو بازم رفتی سراغ همون کشو.

روزای اولی که بخاریا روشن شد تو خیلی بیباک بودی و دستتو طرف بخاری دراز میکردی ودوم دی که خونه مامان جونی بودیم دستتو دراز کردی به کنار بخاریشون و صدای گریت بلند شد البته شانس اوردیم که بخاریو کم کرده بودن و زیاد داغ نبود وتو خیلی زود آروم شدی.حالا هروقت به بخاری نزدیک میشی اشاره میکنیو میگی اوووووووووووووفه...اوووووووووووووووفه

راستی عکسای قشنگی ازت گرفتم که وقتی وارد کامپیوتر کردم کم حجمشون میکنم ومیزارم واسه مطالبت که بی عکس صفایی ندارن.فعلا تا خوابی برم لباساتو از ماشین در بیارم.

[ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 15:27 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

سوار موتور شدن وشب یلدا

سلام نی نیه قشنگم مامانت تنبل نیست ها که خاطراتتو با چند روز تاخیر مینویسه به خدا بیکار نمیشم یا پای درست کردن کارت تولدتم یا مراقبت از تو و خونه داری.


جونم برات بگه که اولین شب یلدای تو ما پیش بابایی نبودیم و با خاله حبیبه رفتیم شوش خونه ی باباجونی .البته ما 28 آذر رفتیم وشب یلدا با دایی منصور رفتیم خونه ی عموی مامانی،دایی منصور که موتور داره گفت:با موتور میریم من موتور سواریو خیلی دوست دارم ولی تو اولین بارت بود که سوار میشدی ومن اولین بار بود که یه نی نی رو موقع موتور سواری میگیرم بغلم،مامان جونی تورو خوب پوشوند و بعد از اینکه من سوار شدم تورو بهم داد توهم با هیجان اینورو اونورو نگاه میکردی و خیلی زود رسیدیم اون شب تولد سعید پسر عموی مامانی بود خواهرای سعید میخواستن کیک بگیرن وسوپرایزش کنن ولی یه عده مخالف بودن یه عده موافق آخه سعید بعداز 5 تا دختر به دنیا اومده بود وخیلی دوس داشتن واسش یه کاری کنن.

اما یکی از خواهرا میگفت:سعید از این کارا خوشش نمیاد فکر میکنه ما اونم بچه میدونیم و اهمیتی به این جشنا نمیده من سعیدو میشناسم،و این طوری شد که پفکو هندونه و چایو حلقوم خوردیم و کلی با هم حرف زدیمو خندیدیم شب قرار نبود اونجا بمونیم ولی موندیم وتب تو که قط شده بود نصفه شب اومد سراغت،چند روزی میشد که مریضی بعد از اینکه تب طولانی وطاقت فرسای بابایی تموم شد اینبا نوبت تو شده بود صبح که شد تا صبحانه خوردم با آژانس رفتیم خونه میدونی جای بابا خیلی خالی بود روز بعد بابا که زنگ زد گفت:به اونم خوش نگذشته.

 

[ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 15:27 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

پنجمین سال باهم بودن

شیطونک مامان امپراطور جان

نمیدونم چرا مردا این طورین درست برعکس ما زنان،خیلی کم پیش میاد که به خانمشون بگن دوست دارم ،برام همه چیزی، من خوشحالم که تورو دارم، اگه تو رو نداشتم چکار میکردم...


من از چندین نفر پرسیدم واونا گفتن:آره شوهرای ما هم این طورین.البته این طبیعت 90 درصد از مرداست برعکس ما خانما که راست میریم چپ میریم قوربون صدقه ی آقای شوهر میریم.چهارشنبه ی پیش من از بابایی به خاطره این برخوردش شکایت کردم اونم یه خورده ساکت شدو گفت:اون قدر دوست دارم که مطمئنم نمیتونی درک کنی.این حرفش برام خیلی قشنگ بود،این مردا حرف نمیزنن ...حرف نمیزنن...ولی وقتی هم حرف میزنن طوفان به پا میکنن.

میدونی خیلی از مردا همین که تو کارای خونه و بچه داری بدون هیچ منتی به زنشون کمک میکنن یعنی اینکه من عاشق زندگیم هستم،من عاشق زنو بچمم.بابایی میگه خیلیا میگن دوست دارم اما صرف گفتن این جمله کافی نیست و باید توی عمل نشون بدیم و ما مردا هم از این نوعیم که اگه خانما زرنگ باشن میگیرن که شوهرشون دوسشون داره یا نه.من مطمئن شدم که بابایی دوسم داره اما چه کنیم ماخانما هم اینطوری هستیم دیگه .

خلاصه خبر امروزم اینه که امروز منو بابایی پنج سال از باهم بودنمون گذشت.یعنی 5 سال پیش توی همچین روزی منو بابایی باهم محرم شدیم و حدود دو ماه بعدش یعنی 14 فروردین 86 باهم عقد کردیم،امروز برامون روز بزرگیه و بی اغراق میگم که خوشحالم بابایی رو به عنوان شریک زندگیم انتخاب کردم چون بابایی چیزهایی بهم داد که مطمئنم پسر عمم نمیتونست بهم بده.

نی نیه قشنگم می خوای بدونی عشق واقعی چه عشقیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

همین سوالو من 5 سال پیش ز استادم پرسیدم وگفت:اگه عاشق شدی و دیدی بیشتر رفتی طرف چیزای منفی،اگه عاشق شدی و دیدی داری از خدا ومعنویات دور میشی بدون اون عشق یه عشق پوچه واما اگه عاشق شدی و دیدی داری به خدا نزدیکتر میشی ،به نمازت اهمیت بیشتری میدی بدون اون موقست که نشانه هایی از نور قراره وارد زندگیت بشن وعشقت واقعیه.میدونی عزیز مامان به نظرم عشق زمینی زمینه ای برای رسیدن به عشق وشناخت خداست و امیدوارم توی زندگیت یه عشق واقعی و سالمی رو داشته باشی.واسه منو بابایی یه اتفاقات خوبی توی وجودمون افتاده ولی هنوز ناچیزن ،امیدوارم خدا بیشتر کمکمون کنه تا هم بتونیم تورو خوب تربیت کنیم هم بتونیم خودمون رو بشناسیم چون انسان از خودشناسی به خدا شناسی میرسه.من از زحمات بابایی به خاطره کمکهای بی منتش توی خیلی از زمینه ها ممنونم و خدارو به خاطره این نعمت شاکرم.

 

[ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 14:38 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

حکایت شیری که عاشق آهو شد

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود. 
از دور مواظبش بود… 
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست، 
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد. 
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد. 
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه  چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .


[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 1:52 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :نکات آموزشی ]

[ ]

فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ 
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ 
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 1:51 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :نکات آموزشی ]

[ ]

یه خبرخوب و یه خاطره خنده دار

سلام امپراطور مامان خوبی ریکا جان؟بالاخره بعد از مدت ها مامان به یکی از آرزوهای مادیش رسید.

چهارشنبه ی قبل بابایی به مناسبت پنجمین سالگرد با هم بودنمون که 15 دی هستش یه دوربین دیجیتال واسم سفارش داد یه دوربین خوب با 14 مگا کیفیت.نمیدونی امروز که بابایی دوربینو از پست اورد چقدر خوشحال شدم از این به بعد کلی عکس با کیفیت ازت میگیرم تا همه ی لحظاتی رو که بی دوربین حیف  شدنو جبران کنم واقعا بابایی با این کارش کلی منو خوشحال کردمنم که عشق عکس گرفتنم .

خاطره ی خنده دار هم اینه که امروز من تورو بعد از پوشک کردن بغل کردم تا بابایی شلوار پات کنه بابا هم با اعتماد به نفس کامل و همون طور که همه ی سعی خودشو میکرد شلوار پات کرد نمیدونی چه مشقتی کشید تا شلوارو پات کرد و با خوشحالی گفت:تموم شد آخرشم که نگات کردم دو تا پاتو گذاشته بود تو یه لنگ شلوار و تو به زور پاهاتو تکون میدادی منم که خندم گرفته بود به بابا گفتم:ببین چه کار کردی و هردو خنیدیدیم وبهش گفتم:که این موضوع رو حتما تو وب علی مرتضی مینویسم که نوشتم.

[ دوشنبه 12 دی 1390 ] [ 14:45 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

کریسمس مبارک

دوباره سلام قند پسر دیروز سال 2012 هم اومد 

نخواستم واست پست بزارم گفتم:آخه به ما چه مگه

عید ما برای اونا مهمه که من عیدو کریسمسو تبریک

بگم ولی یادم اومد ما ایرانیا همیشه با بقیه فرق میکنیم

و بدی رو با بدی جواب نمیدیم واسه همین من کریسمسو

به همه ی اونایی که سال میلادی براشون مهمه تبریک میگم و

امیدوارم بحران های مالیه همه ی مردم دنیا رفع بشه بدی ها ریشه کن بشه

ویه صلح ابدی بیاد تو این دنیا


 

هیچ کریسمسی ایدآل نخواهد بود مگر اینکه تو تصمیم بگیری اون رو

 

به بازتابی از ارزش ها، خواسته ها، علاقه ها و قوانین خودت تبدیل کنی. 

. 

لذت در قلب کسانی که به معجزه ی کریسمس اعتقاد دارند بازتاب میکند

 

برای تو تمام صلح ، لذت و عشق این فصل رو آرزو میکنم . تغییر فصل رو بهت تبریک میگم.


 

[ دوشنبه 12 دی 1390 ] [ 14:49 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

کنجکاوی امپراطور مامان

سلام ریکای مامان دیروز سوار روروکت کردم تا با دوربین جدیدمون ازت فیلم بگیرم تو هم از این ور به اون ور از این ور به اونور ،و وقتی عکس خودتو توی شیشه ی گاز دیدی کلی ذوق کردی و میگفتی:دد...دد...بعد رفتی سراغ کمد گاز و با تمام وجود درشو به طرف خودت کشیدی توبکش ..گاز بکش ..تو بکش ....گاز بکش...

چون کشوی گاز حالت فنری داشت هر وقت تو میکشیدی کشو برمی گشت و این اعصابتو خورد کرد و بالاخره بعد از یک جدال چند دقیقه ای وقتی آقای کشو دید از رو نمیری تسلیم تو شد و به زیر سلطه ی تو در اومد.اینم عکسای جدال امپراطور با غول بی شاخو دم آقای گاز(کشوی گاز)

[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 19:29 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و ماجراهای ایشون

طبق معمول الان که میخوام از جریانای این چند روز واست بنویسم بیدار شدی دیگه هیچ وقت وقتی بیداری پای نت نمیشینم چون دیروز در زیرتلویزیونی رو باز کردی و همین طور که ایستاده بودی و یه دست به در زیرتلویزیون بود دست دیگتو واسه برداشتن یه جعبه کادو که توی زیر تلویزیونی بود دراز کردی وتعادلتو از دستدادی وبدجوری افتادی ولبه ی تیز زیر تلویزیونی  صورت قشنگتو قرمز کرد من فکر کردم 2 تا مروارید قشنگتشکستن یا خدای نکرده دهنت خونی شده نمیدونم چه طور شد خدا واقعا رحمش به من اومد که بدتر از ایننشد بابا هم که اومد تورو دید گفت:پس حواست کجا بد حتمابا ز پشت کامپیوتر بودی راست میگفت:تقصیر من بود اینبار که به خیر گذشت ولی دیگه نباید بزارم تکرار بشه الانم مامان جون داره صدام میکنه که برم پیشت فعلا خدافظ عالیجناب

تا یادم نرفته این عکسا و ماجراهای این چند روزت

این از تاب سقفی که بابایی زحمت کشیدو چنکه رو در اورد از سوار شدن توش

خیلی رازی هستی ومن هم چند دقیقه ای خیالم راحته که نمیتونی بری جایی و

دست بهچیزی بزنی که برات خطر داشته باشه...

اینجا هم هر کاری میکردم نمیخوابیدی بابایی که دید منم خسته شدم تورو توی پتو پیچید ولی

تو شیطونی کردی و یه هویی بیرون جستی...

این تصاویری از حلیم نذریه اربعین که دو روز قبل از اربعین درستش کردیم چون روز اربعین همه

نذری میدن و متاسفانه بعضی ها به خاطره زیادیه نذریا مجبور میشم اضافشو دور بریزن ما هم تصمیم

گرفتیم که دو روز قبل از اربعین درستش کنیم عالی شد خیلی خوشمزه بود همه کمک کردن حتی

نینی های کوچیک خونواده که توی عکس میبینی البته بیشتر زحمتشو عمو محمد رضا شوهره عمه

زهرا کشید دستش درد نکنه منم برای سلامتیه همه ی نی نی ها وماماناشون دعا کردم به خصوص 

نی نی های نی نی وبلاگی...

[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 12:34 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

سخنی با پسرم

سلام قلب مامان دوشنبه ی هفته قبل برای چندمین بار به فرمانداری رفتم و از فرماندار خواستم حالا که نمیتونه کاری واسه بابا کنه حداقل یه وامی به ما بدن،ولی فرماندار با کمال پرویی گفت:من نمتونم کاری براتون بکنم فکرشو بکن فرماندار با اون همه برشی که داره این حرفو بزنه ...منم که آتیشی شده بودم ومیدونستم که دروغ میگه هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم:نمیدونم این جراتو از کجا اورده بودم نه صدام می لرزید نه گریم گرفته بود بهش گفتم:که شما برای هر کسی کاری نمیکنید برای کسی کاری میکنید که براتون نفعی داشته باشه ومعاونتون علنا بهمون گفت:خوب من اگه برای شما کاری کنم از منم انتظار دارن براشون کاری کنم خوب این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فرماندار که بلبل زبونیه مامانو دید کم اورد و گفت:تو حق نداری اینطوری باهام حرف بزنی بهش گفتم:من از بس گفتم آقا محترم،ببخشید،خواهش میکنم،شما برام چه کار کردید که آقا الان انتظار داره باهاش محترمانه حرف بزنم من که مطمئن بودم از این مسئولین آبی گرم نمیشه حداقل حرفا مو زده باشم.با حالت عصبانی رفتم بیرون و موقع رفتن واسه فرماندار خطو نشون کشیدم باورم نمیشد ...چه کرد این مامان شجاع...حسابی داغ کرده بودم و وقتی رسیدم خونه حسابی گریه کردم آتیش از صورتم در میومد از همه جا وهمه کس دلگیر بودم حتی از خدا قربونت برم خدا ناراحت نشو دیگه ...خوب منم آدمم کم میارمببخش منو.

منو بابایی به اداره آب اینجا وایلام،اداره منابع طبیعیه اینجا وایلام،شهرداری،فرمانداری،شهرداری شوش،حتی تا آمل هم رفتیم والانم که به یکی از دوستام وچند تا از دوستای نی نی وبلاگیم سپردم تا شاید توی یکی از شرکتای نفت،پتروشیمی یا هرجایی که نیاز به یه مهندس عمران داشته باشن کاری واسه بابا پیدا بشه.

دو روز پیش اونقدر فشار روحیم بالا رفته بودم که فکرای بد میومد سراغم فکر...نه اصلا دوست ندارم بگم .نه حوصله ی تورو داشتم نه بابایی ...به هر دری میزدم بسته بود خدایا تو بگو چه کار کنم این درد تا کی باید ادامه داشته باشه.

 

 

دوس نداشتم از این حرفا توی وبت بنویسم ولی تو باید بدونی منو بابایی واسه بزرگ کردنت چی کشیدیم وچقدر دوست داریم که نیازهاتو توی اولویت قرار میدیم انشالله قبل از تولد یه سالگیت بابایی یه کار خوب پیدا کنه و تولدتو با خیالی راحت و دلی پر امید جشن بگیریم امییییییییییییییییییییییین

[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 23:51 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

یازده ماهگی وجوونه زدن سومین مروارید

مامان فدات بشه فدای یازده ماهگیت... پارسال این موقع تو دل مامانی روزای آخرو میگذروندی ودرست آخر همین ماه یه ساله میشی ...دیروز مشغول بازی کردن باتو بودم ووقتی بغلت کردم داشتی بالا رو نگاه میکردی ویهو چشمم به لثه های بالاییت افتاد ودیدم دندون سمت چپ خودت کاملا مشخصه وقتی دستمو گذاشتم تیز نبود وتا امروزم هنوز زیر لثته ولی اونقدر لثت نازک شده که مروارید قشنگت کاملا مشخصه وفکر کنم فردا ابهت خودشو نشون بده وکامل بیاد بیرون...

،،،،،،،،،،،،،

دیشب بابایی به شوخی منو میزد ومیخواست بدونه عکس العمل تو چیه یهو تو با صدای بلندی اومدی طرف بابایی واونو کنار زدی فدای این هوشت بشم تازه گریتم گرفته بود

ولی بعضی جاها دست به یکی میکردید ودوتایی مامانو میزدید چراآآآآآخخخخخخخخخخه کوچولوی شیطون،به بابا گفتم:دیگه اینکارو نکنه چون بد آموزی داره وتو که نمیدونی این یه شوخی وبازیه.

 

 

 

 

 

بازم یازدهمین ماهگردت مبارک زندگیه مامانو بابا

[ شنبه 1 بهمن 1390 ] [ 22:46 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

عکسای اتلیه ی قاصدک مامان

نفس مامان علی مرتضی جان 90/6/19 رفتیم شوش پیش آتلیه ی سپهر...کارش عالیه ولی متاسفانه دوربینشو خراب بوده وفرستاده بودن تهران منم مجبور شدم تو رو ببرم پیش اتلیه ای که نزدیک اتلیه ی سپهر بود تا رفتم تو و یه خانم مسنو دیدم نمیدونم چرا زد تو ذوقم وکارایی که ازش دیدم زیاد جالب نبودن توی رو در باسی افتادم و گذاشتم چندتا عکس ازت بگیره دیروز بعد از کلی بدقولی از ایشون باباجونو مامان جون که اومدن خونمون عکساتو اوردن که ابته من بهش گفتم:فقط یکیشو چاپ کنه وعکسای خامو بده خودم بهتر از اون درست میکنم به خصوص الان که دوربین دیجیتالی گرفتیم دیگه نیازی به آتلیه رفتنم نداریم.


این اون عکسیه که گفتم چاپ کنه اونم زیاد خوشم نیومد

[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 17:49 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

مادر

اتل متل‌ يه‌ مادر 
نحيف‌ و زار و خسته‌ 
با صورتي‌ حزين‌ و
دستاي‌ پينه‌ بسته‌

بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
چه‌ جور ميشه‌ سوخت‌ و ساخت‌
با بيست‌ هزار تومن‌ پول‌
اجاره‌ خونه‌ پرداخت‌

اجاره‌هاي‌ سنگين‌
خرج‌ مدرسه‌ ما
خرج‌ معاش‌ خونه‌
خرج‌ دواي‌ مينا

بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌
صورتا رو قشنگ‌ كرد



بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
يااينكه‌ بي‌ رنگ‌ مو
موي‌ سياهو رنگ‌ كرد

وقتي‌ كه‌ گفتند بابا
تو جبهه‌ها شهيد شد
خودم‌ ديدم‌ يك‌ شبه‌
چند تا موهاش‌ سفيد شد

مي‌ خواي‌ بدوني‌ چرا
نصف‌ موهاش‌ سفيده‌؟
بپرس‌ كه‌ بعد بابا 
چي‌ ديده‌، چي‌ كشيده‌

يا ميره‌ داروخانه‌
برا دواي‌ مينا
يا كه‌ ميره‌ سمساري‌
يا كه‌ بهشت‌ زهرا(س‌)
يه‌ روز به‌ دنبال‌ وام‌
مامان‌ ميره‌ به‌ بنياد
يه‌ روز به‌ دنبال‌ كار
پيرِ آدم‌ درمياد



هر وقت‌ به‌ مامان‌ ميگم‌:
«
طعم‌ غذات‌ عاليه‌»
مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
«
جاي‌ بابات‌ خاليه‌»

بعضي‌ روزا كه‌ توي‌ 
خونه‌ غذا نداريم‌
غذاي‌ روز قبلو
برا مينا ميذاريم‌

مينا با غم‌ ميپرسه‌:
«
غذا فقط‌ همينه‌؟»
مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
«
بابات‌ كجاس‌ ببينه‌؟»

وقتي‌ كه‌ بيست‌ مي‌گيرم‌
مياد پيشم‌ ميشينه‌
نوازشم‌ مي‌كنه‌
نمره‌ها مو مي‌بينه‌

ميگم‌: «معلمم‌ گفت‌
كه‌ نمره هات‌ عاليه‌»
مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
«
جاي‌ بابات‌ خاليه‌»

يه‌ بار گفتم‌: «مامان‌ جون‌
اين‌ آقا بقاليه‌
با طعنه‌ گفت‌ تو خونه‌
جاي‌ بابات‌ خاليه‌؟»

تا حرف‌ من‌ تموم‌ شد
با دست‌ تو صورتش‌ زد
با گريه‌ گفت‌: «اي‌ خدا
بي‌شرفي‌ تا اين‌ حد؟»

ميگم‌ : «مامان‌ راست‌ بگو
اگه‌ بابا دوست‌ داشت‌
چرا ازت‌ جدا شد
پس‌ چرا تنهات‌ گذاشت‌؟»

چشم‌ ميدوزه‌ تو چشمام‌
لب‌ ميگزه‌ ، مي‌خنده‌
بيرون‌ ميره‌ از اتاق‌
محكم‌ در و مي‌بنده‌

رفتم‌ و از لاي‌ در
توي‌ اتاقو و ديدم‌
صداي‌ گريه‌هاشو
از لاي‌ در شنيدم‌

داشت‌ با بابام‌ حرف‌ ميزد
چشاش‌ به‌ عكس‌ اون‌ بود
انگار كه‌ توي‌ گلوش‌ 
يه‌ تيكه‌ استخون‌ بود

«
مرتضي‌ جون‌ ميدونم‌
زنده‌اي‌ و نمردي‌ 
بعد خدا و مولا
ما رو به‌ كي‌ سپردي‌؟



دست‌ خوش‌ آقا مرتضي‌
خوش‌ به‌ حالت‌ كه‌ رفتي‌
ما اينجا مستأجريم‌
تو اونجا جا گرفتي‌؟

خواستگاريم‌ يادته‌؟
چند تا سكه‌ مهرمه‌
مهريه‌ مو كي‌ ميدي‌؟
گره‌ توي‌ كار مه‌

مهريه‌مو كي‌ ميدي‌
دختر مون‌ مريضه‌
بياببين‌ كه‌ موهاش‌
تند تند داره‌ ميريزه‌



مهريه‌مو كي‌ ميدي‌؟
اجاره‌ خونه‌ داريم‌
صاحب‌ خونه‌ مي‌گفتش‌ 
ديگه‌ مهلت‌ نداريم‌

امروز كه‌ صاحب‌ خونه‌
اومد برا اجاره‌
همسايمون‌ وقتي‌ گفت‌
مهلت‌ بده‌ نداره‌

يهو تو كوچه‌ داد زد:
اينا همش‌ بهونه‌اس‌
دق‌ّ اجاره‌ داره‌
دردش‌ اجاره‌ خونه‌اس‌

به‌ من‌ چه‌ شوهرش‌ رفت‌
يا كه‌ زن‌ شهيده‌
خونه‌ اجاره‌ كرده‌
يا خونه‌ مو خريده‌؟

درد دل‌ خسته‌مو
فقط‌ برا تو گفتم‌
چون‌ از تموم‌ مردم‌
«
به‌ من‌ چه‌» مي‌شنفتم‌

ميگم‌ خونه‌ نداريم‌
خيلي‌ مريضه‌ بچه‌
ساية‌ سرنداريم‌
همه‌ ميگن‌ «به‌ من‌ چه‌»

با آه‌ خود به‌ عكس‌
بابا جونم‌ جون‌ ميده‌
چادرو وَرميداره‌
موهاشو نشون‌ ميده‌

صورتشو ميذاره‌
روصورت‌ شهيدش‌
بابام‌ نگاه‌ مي‌كنه‌
به‌ موهاي‌ سفيدش‌

اشك‌ مامان‌ مي‌ريزه‌
روصورت‌ باباجون‌
بابام‌ گربه‌ ميكنه‌
براي‌ غمهاي‌ اون‌

بابا با چشماش‌ ميگه‌
قشنگ‌ِ مهر بونم‌
همسر خوب‌ و تنهام‌
غصه‌ نخور مي‌دونم‌



اتل‌ متل‌ يه‌ مادر
نحيف‌ و زار و خسته‌
با صورتي‌ حزين‌ و
دستاي‌ پينه‌ بسته‌

دستاي‌ پينه‌دارش‌
عجب‌ حماسه‌ سازه‌
دستايي‌ كه‌ شوهرش‌
خيلي‌ به‌ اون‌ مينازه‌

دستايي‌ كه‌ پرچم‌ِ
بابا رو ورميداره‌
توي‌ خزون‌ غيرت‌
دستايي‌ كه‌ بهاره‌

دستايي‌ كه‌ عينهو 
دست‌ بابا مي‌مونه‌
نمي‌ذاره‌ سلاح‌ِ
بابام‌ زمين‌ بمونه‌

دستي‌ كه‌ بچه‌هاشو
بسيجي‌ بار مياره‌
بذر غيرت‌ و ايمان‌
تو روحشون‌ ميكاره‌

درسته‌ كه‌ شوهرش‌
تو جبهه‌ها شهيد شد
درسته‌ كه‌ موي‌ اون‌
بعد بابا سفيد شد

اما خون‌ بابا و 
موهاي‌ مادر من‌
وقتي‌ با هم‌ جمع‌ شدن‌
سيلي‌ زدن‌ به‌ دشمن‌


سرخي‌ صورت‌ اون‌
سرخي‌ خون‌ باباست‌
موي‌ سفيد مادر
افتخار بچه‌هاست‌

بايد فهميده‌ باشي‌
چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌
صورتا رو قشنگ‌ كرد

بايد فهميده‌باشي‌
چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
يا اينكه‌ بي‌رنگ‌ مو
موي‌ سياهو رنگ‌ كرد

اتل‌ متل‌ يه‌ مادر
خيلي‌ چيزا ميدونه‌
از بي‌مروّتيها
از بازي‌ زمونه‌



اي‌ كه‌ در اين‌ حوالي‌
غربت‌ مارو ديدي‌
صداي‌ ناله‌هاي‌ 
مادرمو شنيدي‌

دست‌ رو گوشات‌ گذاشتي‌ 
چشماتو خيره‌ كردي‌
زل‌ زدي‌ به‌ مادرم‌
فكر كردي‌ خيلي‌ مردي‌؟

تو كه‌ به‌ زخم‌ قلب‌
مامان‌ نمك‌ گذاشتي‌
اگه‌ مامان‌ بميره‌
مادرمو تو كشتي‌

اگه‌ بابام‌ نبودش‌ 
هر چي‌ داشتي‌ مي‌خوردن‌
مال‌ و منالت‌ كه‌ هيچ‌
مادرتم‌ مي‌بردن‌

اگه‌ مامان‌ بميره‌
دق‌ مي‌كنم‌، مي‌ميرم‌
پيش‌ خدا و بابام‌
من‌ جلو تو مي‌گيرم‌


[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 17:49 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :نکات آموزشی ]

[ ]

چگونه می توان غذای کودک را مقوی کرد ؟

منظور از مقوي کردن غذاي کودک اين است که انرژي کودک بيشتر شود . بخصوص کودکاني که دچار اختلال رشد شده اند بايد انرژي بيشتري به بدنشان برسد . براي اينکه انرژي غذاي کودک بيشتر شود بر اساس سن کودک در هر زمان مي توان به غذاي او موادي اضافه نمود .

منظور از مغذي کردن ، اضافه نمودن موادي است که علاوه بر انرژي ، پروتئين ، ويتامينها و املاح غذايي کودک را بيشتر مي کند .

مواد غذايي و پروتئيني براي رشد کودک ضروري اند براي اينکه پروتئين غذاي کودک بيشتر شود مي توانيد :

1. حتي الامکان مقداري گو.شت بصورت تکه اي يا چرخ کرده ( مانند : گوشت مرغ ، ماهي ، گوسفند و گوساله ) به غذاي کودک اضافه کنيد .

2. حبوبات مثل نخود ، لوبيا ، عدس ، ماش منبع خوبي از پروتئين هستند . با شروع ۹ ماهگي براي تأمين پروتئين مورد نياز کودک حبوبات کاملاً پخته و له شده به سوپ کودک اضافه کنيد .

3. افزودن تخم مرغ به غذاي کودک مي تواند پروتئين غذاي کودک را بيشتر کند . براي مثال : تخم مرغ آب پز را داخل پوره سيب زميني و يا سوپ کودک بعد از طبخ رنده کنيد ( در مورد کودکان زير يکسال بايد فقط زرده تخم مرغ به کودک داده شود ) .

 


ادامه مطلب

[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 17:48 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :نکات آموزشی ]

[ ]

شهادت امام علی بن موسی الرضا(ع)

آمدم ای شاه ، پناهم  بده                خط امانی ز گناهم بده
ای  حَرمَت  ملجأ  در ماندگان             دور مران از در و ، راهم بده
ای گل بی خار گلستان عشق           قرب مکانی چو گیاهم بده
لایق وصل تو  که  من  نیستم            اِذن به  یک لحظه نگاهم  بده
ای که حَریمت به  مَثَل  کهرباست       شوق وسبک خیزی کاهم بده
تاکه ز عشق تو گدازم چو شمع          گرمی جان سوز به آهم بده
لشگرشیطان به کمین من است         بی کسم ای، شاه پناهم بده
از صف مژگان نگهی کن به من            با  نظری ، یار و سپاهم  بده
در  شب  اول که  به  قبرم  نهند          نور  بدان شام  سیاهم  بده
ای که عطا بخش همه عالمی            جمله ی حاجات مرا هم بده

شهادت امام رضا(ع) رو به همه ی دوستان ونی نی هامون تسلیت میگم...


[ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 23:47 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

تولد امپراطور

سلام فدات شم سرم حسابی شلوغه مشغول آماده کردنه تدارکات آش دندونیت هستم اومنم بعد از در اومدن سه دندون...البته چهارمی هم داره در میاد...عمه هات خیلی دوس دارن که از این آش بخورن وما هم تصمیم گرفتیم یه آشی درست کنیم توی این سرما هم حسابی میچسبه.چندروزه اینترنت سرعتش افتضاح شده ومنم که حوصله ی صبر کردن ندارم تا میبینم این طوریه هنوز نیم ساعت نشده میزنم بیرون...الانم که مینویسم صفحه ی روبرو نصفه میاد ومن نمیتونم مطالب نوشته شده رو مرتب کنم،چند روزه که شکمت چهار ،پنج بار در روز کار میکنه بابا رفت واست نوبت دکتر گرفت،نوبتمون ساعت شیشو نیمه...ج.شای ریز صورتت بهتر شدن ولی الان توی کاغذ مینویسم که یادم نره به دکتر بگم همیشه همه ی سوالاتمو مینویسم چون همیشه یکی دو موردو یادم میره و بعد که میایم خونه کلی سر بابا غر میزنم وبابایی هم مجبور میشه بره وسوالات منو بپرسه البته دکتر چند قدمی با خونمون فاصله داره،خیلی دکتر خوبیه،خونوادش تهرانن ویه دختر خوشکل داره امیدوارم اونا بیان اینجا وبرای همیشه اینجا بمونن چون این طور دکترایی کم پیدا میشن. و از همه مهمتر امروز تولدته البته به قمری،پارسال 30 بهمن مصادف با 15 ربیع الاول به دنیا اومدی قرار بود آش دندونیتو امروز درست کنیم ولی گندم گیرمون نیومد ...امروز یکی از دوستای باباجون از روستا برامون اورد انشالله فردا درستش میکنیم الانم تو بیدارشدی وبغلمی تا اتاق بابا رو بهم نریختی بهتره بریم.

[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 18:44 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

چند روز غیبت

سلام نفس مامان این چند روزی که نبودیم با هم رفته بودیم خونه ی بابا جونی(شوش) امروز اومدیم کلی لباس نشسته دارم ،بابایی هم که یه اتاق تازه واسه کارو  نماز و دعا درست کرده درست روبروی اتاقمون یه روزی میشه سفیدکردنش تموم شده عمه های گلت هم زحمت کشیدنو توی نبوده ما همه جارو شستنو مرتب کردن،یه اتاق نقلی و مرتب آدم توش خیلی راحته ولی واسه ی منو تو ورود ممنوعه چون بابا میخواد درس بخونه ومنو تو همش مزاحمش میشیم نیشخند

آخه مگه میشه تو آروم باشیو من با بابا حرف نزنم نمییییشه دیگه... واسه همین به نظرم بابا عاقلانه ترین کارو کرد،سیستمو هم به این اتاق انتقال داد چون منو تو شورشو در اوردیم من که بیشتر وقتمو توی نی نی وبلاگم وتو مدام مشغول کشیدن سیمهای برق این سیستم بدبخت هستی البته من با شرایطی حق ورود دارم اونم ١-روز زوج باشه٢-تو خواب باشی٣- و بیشتر از دوساعت پای نت نشینم یه جورایی مجبورم به دوستام کمتر سر بزنم .

الانشم باید برم بخوابم خستم کلی اتاقو منو عمه زهرا جابه جا کردیم اتاق حسابی مرتب شده کمد سه تیکه رو هم گذاشتیم توی اتاق جدید بابا واتاق قبلیمون حسابی جادار شده ،بابا چندباره میگه تا تو خوابی منم برم بخوابم خیلی خستم خبرای خوبم واست دارم بعدا واست میگم پس تا دوشنبه...بای بای

[ شنبه 15 بهمن 1390 ] [ 23:37 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

دل نوشته ای با طلبه بسیجی سید علی مصطفوی

یک سال گذشته و ما تا به حال 365 بار جان داده ايم و حالا بر سر خاكت رسيده ايم ،شايد تعجب كني اگر بگويم گاهي در اين یک سال خيلي عصباني ام مي كردي وقتي در مقابل عكست گريه مي كرديم و سرمان پايين مي آمد آن وقت بود كه پيش خودمان فکر مي کرديم حتما الان سید هم به حال روز ما گريه اش گرفته و وقتي سرمان را بلند مي کرديم  تو هنوز به ما مي خنديدي و با همان تبسم هميشگي نگاهمان مي کردي!عصبانيت هم ندارد چون حق با توست - حالا ديگه جايت راحت است و اين ماييم  که هنوز هم هنوزه سرگرم دنيا و بازي هايش هستيم
سید جان تو چه کرده ي که چنين خوب شدي؟!
از کدام ديده ها وشنيدهايم بگويم؟
از شب شهادتت بگویم که خواهر ت خواب دیده بود که شهدای محل با لباس های جنگ آمده بودند و تورا صدا می کردند و مادر عزیزت که خواب شفا پیدا کردنت را دیده بود .همه اینها ما را به یاد فیلمی انداخت که تو خیلی سفارش میکردی

 -خداحافظ رفیق-

از تشیع پیکرت بگویم که خودت به خواب یکی از دوستانت آمدی و گفته بودی که امیر مومنان تشریف آورده اند.
خيلي ها گفتند تشيع پيکرت زنده کننده خاطره تشييع شهداي شهرمان بود -خب معلوم است همين مي شود ذکر ودم وقتي ياد شهدا باشد صورت و سيرت هم که شهدايي باشد -آرزو و خواسته که شهادت باشند تشييع وخاک سپاري هم مانند شهدا مي شود.
از پیرزنی که بعد از تشیعت آمد و گفت شهیدی را دیشب در عالم رویا دیدم که از این مسجد تشیع و به نجف بردند و پس ازآن عکس تو را به ما نشان داد.
از کدامیک از کار هایت بگویم از رهروان شهدا ، از کانون شهید آوینی  و یا ...
آری نمی دانم از کدامینشان بگویم ...
اما زمانی که پیام اماممان و رهبرمان را به نامه مادر دلسوخته ات دیدیم بیشتر حسرت خوردیم که چه کسی را از دست دادیم

 امام خامنه ای فرمودند:
«خداوند سکینه و سلام برقلب آن مادر دلسوخته و رحمت بی منتها به روح آن جوان صالح عطا فرماید»

یک سال پيش بود که تسبيح شاه مقصود مااز هم گسست و دانه هايش به خاک افتاد وسید ما هزينه گزاف شدتا شهر همه حزب اللهي هايش را يکجا  دور هم ببيند ولي اين بار يکي از اصل کاريها کم بود سید علی کم بود وجايش خالي.
یک سال گذشته و ما 365 جان داده ايم و 365 پيله غم کشيده ايم و حالا به قول قديمي ها 7 خط شديم در غمگساري تو ولي آرام تريم چون تو ذاکرو نوکر اهل بيت جايش نمي تواند بد باشد دل تو خوب پذيراي غم اهل بيت بوده و حالا وقت پذيرايي خانواده کرم شده آنها که کوتهي در کارشان نيست
حال دلم مي خواهد مانند محبوبم و بهترينم يعني امام خامنه ای اين طور نجوا کنم
اي سيد و اي مولاي ما دعا کن براي ما ، ما جان ناقبلي داريم اندک آبرويي داريم که اين هم شما به ما داده يد و اکنون هم اين ها را کف دست گرفته ايم و در راه اسلام و قرآن فدا کنيم-دعا کن براي ما ، ارباب سيد علی تويي ،خودت او را پذيرش کن و دعا کن تا پروردگار  به ما بندگان گنه کار طاقت تحمل اين مصيبت گران قيمت را عطا بفرمايد ، آمين يا رب العالمين
و هنوز بعد از گذشت یکسال کسی نیست که این مصیبت بزرگ را به ماتسلیت بگوید.


محل زندگی: بهشت زهرا(سلام ا... علیها)-قطعه 211-ردیف47-شماره 15

شادی روح بلندش صلوات

بر گرفته از وبلاگ مجاهد شهید 

[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 17:47 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :نکات آموزشی ]

[ ]

تبریک ولادت پیامبر اکرم(ص) وامام جعفر صادق(ع)

[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 18:43 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

خدای ما همه جاست...

سلام خدا خوبی؟میدونم با وجود این همه آدم بد حالو روز خوبی نداری ،من که بهترم از دستم که ناراحت نیستی ،میدونم که تو همه جا هستی و منو درک میکنی و گاهی با این مشکلات با بنده هات عشق بازی میکنی منم یه خورده تند رفتم ببخش منو......


میدونی چیه دیشب تلفنی از خواهرم شنیدم که شوهره دختر عمم سرطان داره بیچاره وضع مالیش خوب نیست و 5 تا دختر داره که دو تاشون فلجن ،دختر بزرگش دبیرستانیه و زنش که دختر عممه خیلی آدم خوبو وپاکو صادقیه...حالم بدجوری براشون سوخت واونوقت فهمیدم که چقدر تو به من لطف کردی که یه شوهره خوبو یه بچه ی سالم بهم دادی ،تازه به قبلتر اگه برگردم   نور رحمتتو تو زندگیم بیشتر میبینم مث زایمانم که یه معجزه بود و با کمترین درد زایمان کردم مث سالم بودن پسرم زمان به دنیا اومدن که به دلیل زود به دنیا اومدن همه احتمال تو شیشه گذاشتنه بچه رو میدادن ولی من کمتر یک ساعت تونستم یه پسر سالم وخوشکل به دنیا بیارم و صبرم که اوایل خیلی زیاد بود ولی الان به خاطره فشارهای زندگی کم شده میخوام همه ی قوامو جمع کنم میخوام بیشتر و بیشتر بهت نزدیک بشم میخوام دو نفرو که بهم بد کردن وبخشیدنشون سخته ببخشم میخوام عاشق باشم عاشق تو میخوام پرواز کنم میخوام از آلودگی های دنیا رها بشم همون طور که هیچ وقت تنهام نزاشتی الانم دستمو محکم بگیر و کمکم کن که بتونم از این امتحان سخت نمره ی قبولی بگیرم میگن هر وقت کسی تصمیم خوبی بگیره اونوقته که شیطان بیشتر بهش نزدیک میشه ومشکلاتش بیشتر میشه کمکم کن که بتونم چون میخوام که مفید باشم میخوام زندگیه با معنایی داشته باشم یه زندگیه باعشق (عشق آسمونی)یه زندگیه باتو...


پس بمون بامن... من تصمیممو رو گرفتم و به بزرگواریه تو هیچ شکی ندارم ...منم اینبار دستتاتو محکم گرفتم چون میدونم که دفعه ی قبلی مقصر من بودم که دستاتو رها کردم ولی الان میخوام تا آخرش باشم...دوست دارم و عاشقت هستم وااز این عشق به خود می بالم خدای من.......

[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 17:47 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

پسر شیطون مامان

سلام قلب مامان خوبی؟این روزا حسابی فضول شدی ماشالله هیچ جا بند نمیشی.

تازه بابا میگه دیروز چند ثانیه ای ایستادی البته یه هفته پیش خونه ی عمه زینب هم پشتی رو یه کوچولو ول کردی وایستادی و عمه زینبو عمه زهرا ومامان جون که دیدن کلی ذوق کردن...به همه جا آویزون میشی به در،به دیوار،به صندلی ،به کشو،به جانونی وبه آدما واین کارو بیشتر از یک ماهه که شروع کردی وتوی یکی از پستا برات توضیح دادم ...نمیدونم چرا بیشتر بچه های به آنگ پیام های بازرگانی اینقدر علاقه دارن وتو هم مستسنی نیست وهمین خصلتو داری وعلاوه براون از آهنگ شروع اخبار فرقی نمیکنه چه ساعتی باشه خیلی خوشت میاد ومشغول هرکاری باشی حتی شیرخوردن متوجه اون میشی وعین آدم بزرگا به اخبار گوش میدی واین شکلی میشی.

اینجا هم داری کیوی میخوری از مزه ی ملسش کلس خوشت اومده توهم مث بابات عاشق کیوی هستی ولی من به خاطره بابایی به زور کیوی میخوردم والان عاشق این میوه ی بامزم.


[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 17:47 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

چند تای نی نیه دیگه

قاصدک مامان علی مرتضی جان قراره چندتا نی نیه دیگه به جمع ما اضافه بشن خاله معصومه وخاله نرگس که دوستای آملیه مامانن وچهار ماه پیش پیششون بودیم توی دلشون نی نی دارن خیلی براشون خوشحال شدم میدونی روز شهادت علی اصغر از تو خواستم که از خدا بخوای به اونا نی نی بده وخداروشکر داد چه کار کردی شیطون ...زن دایی جلیل هم توی دلش یه نی نی داره یه هفتس که فهمیدن منم که براشون خوشحال شدم زن دایی جلیل همین ماه 15 سالش میشه خیلی کوچولوه ...خوب خودش اصرار داشت که بچه دار بشه خدا کمکش کنه امیدوارم مشکلی نه برای اون نه برای خاله های دیگه پیش بیاد و هر سه نی نی هاشونو سالم به دنیا بیارن ...تازه امشب خبر دارشدم که هم نی نیه خاله نرگس و هم نی نیه خاله معصومه تکون خوردن وخاله هات کلی ذوق کردن ...میفهممشون و الان میدونم چه حس قشنگیو توی دلشون دارن خدا پشتو پناهشون باشه و همه ی نی نیها رو از بلا دور نگه داره آآآآآآآآآمممممممممممین


راستی مامان میخوام کمتر بهت سر بزنم کلی از خودم عقب موندم بابا چند روزه که داره واسه درس خوندنش یه اتاق جدا درست میکنه البته نصف پذیرایی رو درست کرده چون پذیرایی بزرگه و لازم بود کوچیک بشه بابا اینطوری ازش بهترین استفاده رو کرد ویه تیغک زدو شد یه اتاق نقلی و قشنگ فقط سفید دیوار جدید مونده که پسر عموی بابایی گفته پس فردا میاد که سفیدش کنه...

یه جای دنجو تمیز واسه درس خوندنو نمازو دعاست البته اونجا دیگه ورود تو ممنوعه ،آخه نمیزاری بابا کاری کنه اینجا هم که بود همش برگه هاشو پاره میکردی واین طوری تمرکز بیشتری واسه نوشتن وخوندن داره...پس من خیلی جلوی خودمو میگیرم که دیر به دیر بیام سراغ وب و بیشتر به تو وکارهای دیگه برسم .


[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 17:47 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و جوونه زدن چهارمین دندون و کلی خبر....

سلام سلام نمیدونی با چه مکافاتی یه وقت خالی پیدا کردم تا خاطرات این چند روزتو بنویسم تولدت نزدیکه و کلی کار دارم به خاطره شاغل بودن بعضی از مهمونای گلمون شاید تولدت رو جمعه بگیریم یه دو روزی زودتر...سه چهار روزی تب داشتی چهارشنبه ای که گذشت یعنی 19 بهمن منو بابایی بردیمت دکتر هم واسه اسهالی که گرفتی هم واسه جوشای صورتت ...همین که گذاشتمت روی وزنه تا وزنتو بسنجیم مطبو گذاشتی رو سرت بلند بلند و از ته دل گریه میکردی نزاشتی دکتر خوب معاینت کنه.

دکتر گفت:الان باید 10 کیلو باشه وخوشبختانه تو 10/5 بودی دورسرت هم باید 47 میبود که دقیقا 47 بود اوضاع سینه و ریه هات هم که خوب بود گلوت هم که اصلا اجازه ندادی دکتر ببینه همین که خواست چوبو بزاره دهنت گریت بیشترو بیشتر شد منم که دوربینو اورده بودم عکس بگیرم با گریه های تو فقط تونستم یه عکسو شکار کنم که بعدا میزارم،خوب بعد از معاینه ی کامل دکتر گفت:بچتون کاملا سالمه جوشای صورتش اگزما یا همون حساسیت و یه پماد بتامتازون داد و برای اسهالت هم گفت:مال دندوناته و دواش فقط مایعاته...خوشبختانه صورتت مث گلت بعد یکی دو روز خوب خوب شد نمیدونی چقدر نگران بودم که نکنه پوستت همین جوری بمونه تبت هم دیروز بعد از جوونه زدن دندون بالاییت قطع شد البته چند روزی میشد که دندونتو میشد از پشت لثه دید ولی دیروز تونستم تیزیشو حس کنم و به تو به خاطره تحمل این همه درد افتخار میکنم و از همه مهمتر اسهالت از دیشب قطع شده و مارو خوشحال کردی...

 

الهی فدای تاتی کردنت بشم که چندروزیه دیوارو میگیری و طول دیوارو راه میری یه چند ثانیه ای هم می ایستی تازه دیشب کلی سعی میکردی که خودت بلند شی ولی نتونستی اشکالی نداره قربونت برم راهم میری،بزرگتر هم میشی،یه روزی داماد میشی،بابا میشی اونوقت این لحظات شیرینی رو که من دارم واست تعریف میکنم تو واسه نی نیت تعریف میکنی و....

راستی کلاغ پرهم میکنی و همش انگشت اشارتو میزاری زمینو بلند میکنی و انگشت منو میگیری و بهم میگی که منم  این کارو کنم نمیدونی چه ذوقی میکنم وقتی میبینم داری باهام بازی میکنی راستی یه خبر خوب که امیدوارم به واقعیت بپیونده...شرکت باباجونی دارن نیروی جدید میگیرن و وقتی باباجونی مدارک بابایی رو برد براشون گفتن دونفرو با همین مدارک استخدام کردیم انشالله اگه نیرو نیاز داشتیم توی اولویت هستید بابا جون که خیلی امیدوارانه حرف میزد نمیدونی اگه بابا اونجا کار گیرش بیاد چقدر خوبه تازه خونه هم بهمون میدن ،خونه هاشون مث خونه های شمالن آبو هواش هم با این که توی خوزستانه ولی با آبو هوای جاهای دیگش کلی فرق داره،خدا کنه بشه من که خیلی امیدوارم...

جونم واست بگه که واسه تولدت یه بلرسوت ویه بلوز خوشمل خریدم باباجونی هم واسه من یه بلوز دامن قشنگ گرفته که توی تولدت بپوشم الانم مامان جونی داره میگه پاشو لباسارو بپوشم ببینیم تو تنت چه طورین تا بیدار نشدی برم فعلا....

 

[ سه شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 15:07 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

والنتاین اومد...

سلام سلام به همه ی دوستان خوبم امروز روزه فرده و

طبق قانون خانواده من نمیتونم بیام پای نت ولی به خاطره

نوشتن این پست اجازه صادر شد ...

خوب من این روزه پر از قلبو به همه ی مامانو باباهای عاشق

تبریک میگم امیدوارم در کناره نی نی ونی نیهاتون با خوشی

وسلامتی سالهای سال زندگی کنید،و خدا همیشه حافظ و

نگهدارتون باشه.

اینم به افتخار همه ی عاشقا،البته از نوع واقعیش

حرف دلتو بزن

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد.

 

[ سه شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 14:52 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور کوچک در حال بزرگ شدن..

پسره گلم یکشنبه یه ساله میشی به همین زودی شد یه سال

دیشب داشتم فکر میکردم که پارسال همین موقع تو دل مامان بودی 

و درست موقعی که هیچ کس انتظارشو نداشت اومدی ...

چه روزی بود ماجراشو که واست گفتم ولی به خاطره اومدن چنین

روزی بازم واست میگم الان داری گریه میکنی باید برم خوابیدی 

بازم میام راستی عکس زیر مال دو روز پیش اونم با لباسای تولدت

که مشغول بازی با در کمد لباساتی

[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 13:19 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

مامانی سرش شلوغه

سلام نی نیه خوشکلم سرم از همیشه شلوغتره تولدت فرداست چون معلوم نبود بگیریم یا نه ولی امروز یهویی بابایی که اومد گفت:پول کارشناسی رو گرفته کارتارو امسب طراحی میکنم پاکتشونرو هم خودم درست میکنم به اضافه ی درست کردن کلی چیزه دیگه مدت زیادیه که زندگیمون پر از شادیه درسته هنوز بابایی کار ثابتی پیدا نکرده ولی خدا طور یهمه چیزو راستو ریس کرده که درست وقتی به پول نیاز داریم میاد دستمون امروزم بابایی پول کارشناسیارو گرفت ،تا تو خوابی باید برم فروشگاه ذرت بو داده بگیرم و یه کارای خلاقانه کنم کارتا فردا عصر چاپ میشن واسه همین تولدتو یه روز دیرتر میگیریم شرمندم ریکا جان آخه معلوم نبود که تولد بگیریم یا نه.....فعلا برم که کلی کار دارم....... 

[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 18:11 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

تولد یک سالگی

سلام شیطنونه مامانی نمیدونی ماشالله چه قدر فضول شدی یک جا بند نمیشی توی تولدت هم همش با بلندگوها ور میرفتی و اینورو اونور میرفتی واسه تشکیلات تولدت همه بسیج شده بودیم چون همه چیز یهویی شد و تا روز تولد معلوم نبود تولد میگیریم یا نه...عمه زینب پفیلا درست میکرد بابا و عمه زهرا و شوهره عمه زهرا بسته بندی میکردند و بچه های کوچیکتر برچسب میزدند وبادکنک باد میکردن من که یه شب قبل واسه محکم کاری اومدم کارهای تزینیه شکلاتا وقاشقارو انجام دادم و وقتی کارم تموم شد که بابایی گفت:ساعت نزدیکه سه شبه،باورم نمیشد این همه وقت کار کرده باشم...النم باید برم چایی درست کنم یه ساعتی میشه از دزفول اومدیم حسابی خسته ایم..

 

اینم عکسای تفلت که بعدا راجبشون توضیح میدم

الان باباجونی نهار دعوته اینجا داره میاد

راستش مجبور شدم کلی عکسارو کم حجم کنم

چون هربار بزرگتر از صفحه میشدن

کارت تشکر

برگه ی یادگاری برای امپراطور

 کیک امپراطور که دوس داشتم میکی موسی باشه

ولی اینجا این طرحو نداشتن وزمین فوتبال گرفتیم خواب

امپراطور قبل از مراسم تولد ویادگاری نوشتن مهمونا واسه امپراطور

لیون،بشقاب،فشفشه میکی موسی،روبان بستن به قاشقا،بسته های

کاکائویی و نقلای رنگی ،وبسته های پفیلایی و شکلاتی کهبرچسب میکی

موسی روشون بود

کیک بریدن و بازیه تو با بلندگوها واینکه اونجا که گریه میکنی پات

افتاد تو کیک

[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 13:38 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

وااااااااااای زلزله

سلام دوستان به خدا قسم راست میگم تا همین الان که دارم مینویسم  شش زمین زمین لرزه اومده که تا 4 ریشتر بودن والانم پنجره ها لرزیدن من که خیلی میترسم اگه خدای نکرده دیگه نیومدم فراموشم نکنید دوستتون دارم چون لحظات بسیار بسیار خوبی رو کنارتون گذروندم و امیدوارم مجالی باشه واین دوستی ادامه داشته باشه.

[ پنجشنبه 18 اسفند 1390 ] [ 22:10 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :دست نوشته های مامان ]

[ ]

امپراطور رفته زیارت

جمعه روز خوبی بود با خونواده ی عمومکاش راضی وباباجون اینا همگی رفتیم زیارت امامزاده ابراهیم .خیلی خوش گذشت بابا جون که خیلی خیلی از اومدن اونا خوشحال بود به خصوص از دختر عموم مریم خیلی خوشش میومد و مامان جون میگفت:کاش عروسم بشه ولی مریم جون قبول نمیکنه ومیگه از هرچی مرده بدش میاد واز عوض شدن موقعیتش میترسه،خوب ایشونم اینطورین دیگه.

اینم عکسای زیارت کردن تو ومحمد امین پسر دخترعموی مامانی سهام جون

اینم طبیعت اونجا که افتادن سایه ی ابرا روی کوهها وزمین خیلی جالب بود

[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 13:16 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

دوروزی که نبودیم

سلام به دوستای خوبم از لطف همتون ممنونم این دوروزه رفته بودیم خونه ی خواهرشوهرم،دره شهر که یه هفته ای میشه از کربلا اومدندره شهر دوساعت با اینجا فاصله داره و به خاطره جاده ی کوهستانی و پرپیچش سه ساعت تو راه بودیم کلی حرف دارم ولی الان تا امپراطور بیدار نشده برم نماز بخونم و یه سری کار دیگه دارم انجام بدم اگه هنوز خواب بود میام واست شما وامپراطور تعریف میکنم اگه که بیدار بود شب که خوابید میام مینویسم ،راستی مامان متین جون نمیدونم چرا عکسا واسه ی شما نیومدن مشکلو در اسرع وقت پیگیری میکنم وبهتون خبر میدم .

دوست دارم فعلا خداحافظ

[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 13:38 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

نی نیه فضول مامان

سلام نی نیه خوشکلم ماشالله خیلی فضول شدی اونقدر شیرین کاریات زیاد شدن که وقت نمیکنم بیام بنویسم  واسه همین یه برگه چسبوندم رو دیوار و همه ی کاراتو اونجا یادداشت میکنم که یادم نره البته توی تقویم هم مینویسم ولی این راه خیلی راحتتره .امشب که خوابیدی سعی میکنم بنویسم تا الانشم به ٢٣ مورد رسیدن.

[ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 18:35 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

نشستن بامزه ریکایی

اول از همه نشستنه بامزته که به عمه ی بزرگت رفته راستی دنودنای بالات مث بابایی فاصله دارن

 

[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 17:09 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

امپراطور و دندوناش

بالخره موفق شدم یه عکس از چهار دندونت بگیرم چقدر ذوق کردم

اونقدر که دوس داشتم یه پست جدا واست بزارم

[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 17:04 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

حرفای نگفته،خاطرات ننوشته(1)

اولین لیوانی که شکستی اونقدر با قاشق زدی تو کلش که ترک برد

 ومجبور شدیم دوربندازیمش و این اتفاق مهم در تاریخ 6 اسفند 90 رخ داد

اون کوچولو که عکسش بالاست شیدا خانمه که با مامانش توی

بیمارستان آشنا شدم ما باهم توی یه اتاق بودیم و درست زمانی

که تو وشیدایی زردی داشتید عکس وسط شکلک در اوردن تو توی اتاق

تاریکه که هرکاری کردم نخوابیدی ودوعکس پایین عینک منو وباباجونی رو

زدی به چشمات کلی هم خوشت میومد امیدوارم هیچ وقت عینکی نشی..

یه هفته پیش رفتیم دره شهر خونه ی عمه خدیجه که با شوهرو بچه هاش رفته بودن کربلا...واقعا شهرشون توی یه درست،از دور که نگاه میکردیم قشنگ مشخص بود داریم میریم پایین...واسه توی یه دست لباس ویه پسربچه اورده بود که بند پشتشوکه میکشیدی چراغ توش روشن میشدوتند تند میرفت خیلی خوشت اومد والان یاد گرفتی خودت این کارو میکنی واسه ی من جانمازو چادر نمازویه پارچه ی قشنگ اورد که گذاشتم پیشش واسم بدوزه چند تا از عکسایی رو که بین راه گرفتم گذاشتم واست وعکس سمت چپ خوابت موقع رفتن به دره شهره وسمت راستی عکست موقع برگشتنه...

 اینجا آبدانانه مرقد سید صلاح الدین محمد که برای رفتن به دره شهر باید از این

شهر گذشت وتو هم طبق معمول مشغول زیارت کردنی منم گفتم که واسه

بابایی دعا کن که هرچه زودتر یه کاری پیدا کنه فکر کنم اینکارو کردی

راستی موهاتو از جلو کمی کوتاه کردم وسمت چپ پایین مشغول لوس کردنه خودتی

و عکس سمت راستی مهارتت توی بالا رفتن از بلندی رو نشون میدی

نشونه های قرمز که یک ماه بعد از تولدت مشخص شدند یکی رو شکمت ویکی پشت گوشت

دکتر گفت:نشونه های رگی ان وخطرناک نیستن ولی حسابی تو رومتمایز کردن فدات شم

و درآخر بازی با کلافهای بافتنیه مادر جون

[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 17:05 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

نگاهی به یکسالی که گذشت

سلام پسره مامان برج ٣ سال ٨٩ بود که فهمیدم به تو باردارم منو بابایی به خاطره مشکلات مالی نمیخواستیم الان بچه داربشیم واسه همین وقتی شنیدم باردارم خوشحال شدم ولی یه ترسی از آیندت تو دلم بود امیدوار بودم که قبل از به دنیا اومدنت بابا یه کاری پیدا کنه اما کو کار به هرکسی که میدونستیم کاری از دستش برمیاد سر زدیدیم ولی یا نمیخواستن یا واقعا...

بالاخره دوران بارداریمو با درد دل با تو ونوشتن خاطراتتمون توی دفتر گذشت من دوست داشتم که نیمه اولی باشی ماما گفته بود:که اوایل فروردین به دنیا میای و سونوگرافی ٢٦ اسفند ولی تو حسابی عجله داشتی و ٣٠ بهمن به دنیا اومدی جالب اینجاست که من صبح سونو دادم واین تاریخو واسم زدن ولی تو شیطون ظهر همون روز به دنیا اومدی اولین دردم هم توی سونوگرافی اومد سراغم فکرشو کن اگه اونجا به دنیا میومدی چی میشد،بیمارستان اینجا گفتن:تو زود رسی و امکانات ندارن باید بریم دزفول منم کلی گریه کردم فکر از دست دادن تو واینکه هنوز خیلی کوچیکی خیلی اذیتم میکرد چون دل مامانی خیلی کوچیک بود به اندازه ی یه مامان ٥ ماهه بودم ولی علت زود به دنیا اومدنت کار زیاد و شستن لباسا اونم بدون صندلی بود پس من ازت معذرت میخوام...

خلاصه من که کمی ترسیده بودم روی تخت دراز کشیدم و رو تختی رو کشیدم روی خودم وداشت خوابم میبرد که یهو با درد از خواب بیدارشدم فکر کردم دستشویی دارم واسه همین دور از چشم پرستارا چند بار تنهایی رفتم....

یکی از پرستارا که منو دید بهش گفتم چی شده و اون گفت:موقع زایمانته،من که مث گیجا بودم با تعجب برگشتم سرجام و هیچی نگفتم تا اینکه سر پرستار اومد وگفت:سریع ببرینش من که حتی یه جیغ نزده بودم اینبار نمیتونستم بلند بشم که با کمک پرستارا بلند شدم وتوی یه چشم به هم زدن وبا اوردن نام علی به دنیا اومدی و جفتت هم همون موقع افتاد و واقعا یه معجزه بود همه چیز توی چند دقیقه اتفاق افتاد...از اون بچه هایی بودی که از همون اول معلوم بود شبیه کی هستی عین بابات بودی مامان جونا که منو ازپشت شیشه میدیدن کلی خوشحال بودن و منو از اون پشت میبوسیدن همه از اینکه تونستم طبیعی بچه بیارم و اونم یه پسره سالم که نیاز به دستگاه نداشت خوشحال بودن،ماشالله خیلی خوشکل بودی ومامان جونا یه پارچه گذاشتن بالای تختت که کسی نیاد چشمت بزنه اما بعضیا که میخواستن تو رو ببینن نمیشد بهشون چیزی گفت همراهای هم تختیام به بقیه میگفتن:ببینید این از همه ی بچه ها قشنگتره حیف که اونموقع  دوربین خوبی نداشتیم و من با موبایلم ازت عکس گرفتم ولی اومدیم خونه با موبایل عمو محمد رضا که کیفیتش عالی بود کلی ازت عکسو فیلم گرفتیم.

اینم عکسی که توی بیمارستان ازت گرفتم

چه دماغی داشتی الان خیلی خوب شده فدات شم

تازه ازاین عکسم خوشکل تر بودی

بدترین اتفاقی که بعد از بدنیا اومدنت افتاد بالا رفتن زردیت که به بالای ٢٠

درجه رسید که ماجراها ودردایی رو که توی اون سه روز کشیدم واست مفصل گفتم

خیلی کوچولو ولاغر بودی ولی ماشالله زود زود وزنت رفت بالا وکلی توپلو خوشکل شدی...الانم داری گریه میکنی آرومت که کردمو خوابیدی میام بقیشو مینویسم.

[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 17:05 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

سومین سالگرد ازدواج و...

سلام نفس مامانی متاسفانه سال بدی رو شروع کردیم از اول فروردین تا الان تب شدید داری وبیقراری میکنی دوباره میبریمت بیمارستان ولی فایده ای نداشت متخصص اطفالم هم رفته تهران ، دیروز تبت قطع شد ولی امروز دوباره به حالت اولت برگشتی پریشب منو بابایی ومامان جونو باباجون از ساعت 2 شب تا 5صبح با شما بیدار بودیم همش بیقراری میکردی و ووقتی شیر زیاد میخوردی یهو کلی بالا میووردی،خب چه کار کنم هیچی جز شیر نمیخوری ولی اونشب خیلی گرسنه بودی وبرات بیسکویت درست کردم وهمشو خوردی خیلی خسته شده بودم گریم گرفته بود وبهت میگفتم تورو خدا بگیر بخواب وخوابیدی ولی خوابیدنی که فقط باید شیر میخوردی وبه محض اینکه من میخواستم ازت جداشم بیدارمیشدی ومن مجبور شدم تا چند ساعت یه طرفه بخوابم تا جنابعالی راحت بخوابید.

واما امروز .........امروز هم تولد باباییه وهم سومین سالگرد ازدواجمون امروز صبح که خواب بودی رفتم بازار دوتا جاکلیدی گرفتم که خیلی قشنگن به مناسبت سالگرد ازدواجمون ویه خودنویس شیک هم برای تولد بابایی...میخوام کیک درست کنم وبابایی رو سوپرایز کنم.

الانم توبیدار شدی برم وطبق معمول باید برم سراغت به امید دیدار نی نیه قشنگم.

راستی یادم رفت امروز یه زلزله ی دیگه اومده من که بازار بودم حس نکردم ولی بابا میگه از دفه های قبل سنگین تر بوده خدا بهمون رحم کنههههههههههه.

برای همسرم

همسر خوبم با وجود پر مهرت و نگاه گرمت دنیایی از پاکی و صفا برایم به ارمغان آوردی

خوب من برای توصیف مهربانی‌هایت واژه‌ها یاری نمی‌دهند

چرا که تو خود قاموس مهربانی هستی

و من خوشحالم که سالی دیگر بر عمر زندگی مشترکمان افزوده شد.

خوشبختی من در بودن باتو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است

تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی

زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا

روز یکی شدنمان را از صمیم قلب تبریک میگویم

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک


[ شنبه 5 فروردين 1391 ] [ 12:35 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

حرفهای نگفته،خاطرات ننوشته4

سلام فدات شم امشب میخوام همه ی خاطرات سال 90 رو دسته بندی کنم وبنویسم تا چیزی از قلم نیوفته،خیلی خستم وصبح خیلی کار دارم آخه صبح عیده ومن مشتاقانه منتظره اینم که ببینم تو چه طوری سفره ی هفت سینو بهم میریزی پارسال عید 90 تو یک ماهت بود وعید نزدیک ساعت 3 شب بود ولی نزدیک سال تحویل فقط منو تو وبابایی بیداربودیم ودور سفره ی هفت سینی که برای تو چیده بودیم سالو تحویل کردیم ویه سفره ی جدا هم توی حال گذاشتیم...

مامان جون گفت:امسالم واست سفره بندازیم ولی من گفتم:دیگه بزرگ شدی ونیازی به این کار نیست ومیتونیم دور هم باشیم امروز بابا جون 4 تا شمع خرید که گفت:دوتارو مخصوص واسه تو گرفته.

خوب حالا شیطونیای نگفتتو بنویسم که کمر حسابی از خونه تکونی درد میکنه البته شیر خوردن شبانه ی تو هم بی تاثیر نبوده.


خوب رسیدیم به مورد 25

25-بازی با توپ،نمیدونی وقتی توپی رو که واست یه هفته پیش گرفتیم به طرف منو بابایی وبقیه پرت میکنی ومنتظر میمونی تا ماهم توپو واست پرت کنیم مامان چه ذوقی میکنه ودوست دارم بزارمت رو سرمو حلوا حلوات کنم.

26-تازگیا یاد گرفتی کنترل تلویزیونو میگیری طرف تی وی سعی میکنی از منو بابایی تقلید کنی وچه بسا گاهی موفق میشی وکانالهارو عوض میکنی طبق معمول منم از این کارت ذوقیدم این اتفاق شیرین 12/27 به وقوع پیوست جالبتر اینه که یه روزی بیدارشدیم دیدیم یکی از دکمه های کنترل ناپدید شده وخوب ما که ندیدم ولی غیر از تو موش کوچولو کی میتونه این کارو کرده باشه.

27-وااااای مامان چقدر عاشق کتابی به خصوص کتابایی که جلدشون مث مفاتیحو قرآنه تازه منو بابایی دوشنبه ها که زیارت عاشورا میخونیم مفاتیحو تا میتونیم بالا میگیریم ولی یه بار که  تو داشتی آروم به مفاتیح دست میزدی وبرگه هاشو نوازش میکردی یهو دست سر خورد ویه برگ نازنین از این کتاب بزرگ پاره شد که حسابی حالمونو گرفت.

28-آخرین سرماخوردگیه سال 90 رو 12/22 خوردی که با توصیه ی عمه زینب از یه داروی گیاهیه خوب برات استفاده کردم که از استامینوفن وشربت سرماخوردگی بهتر بود ولی با قطره چکان بهت میدادم چون مرتب میپرید تو گلوت وگاهی خوشت نمی یومد وخودتو لوس میکردی امروز بهتری ولی اگه مرتب میخوردی زودتر هم خوب میشدی.

29-راستی آخرین بازار 90 رو امروز با مامانو بابا تجربه کردی وواست ماهی کوچولویی خریدیم منم وقتی آکواریوم ماهیا رو بهت نشون میدادم کیف میکردیو میخندیدی باباجونم 4تاماهیه دیگه گرفت یکی هم عمه زینب واست اورد شدن 7ماهی قرمز خوشکل.

30-خرابکاریو تو توی دسمال کاغذی دیگه نوبره والله...هرجعبه ی دسمالی که جلوت باشه یکی یکی در میاری و میریزی زمین وگاهی یکی دوتا رو به دهنو بینیت میزنی که کار بامزیه که من هم فیلم ازت گرفتم هم عکس.

31-انتخابات که12/12 بود به دور دوم موکول شد دور اول که نشد ببرمت چون گردوغبار وحشتناکی بود ولی انشالله دور دوم اگه هوا خوب بود با خودم میبرمت وازت عکس میگیرم.22 بهمن هم که متاسفانه سرما خورده بودی ونتونستیم بریم راهپیمایی.

32-ماشالله اونقدر شیطون شدی که هرکسی اذیتت کنه چنگ میزنی تو صورتش وخونیش میکنی .یه جورایی قدرت دفاعیت رفته بالا هاااااااااااا...بیچاره صورت محمد امین رو از سه جا خونی کردی چون حسابی به پرو پات میپیچه ازش عکس گرفتم حتما در اولین فرصت واست میزارم.

33-یه روز که اومدی توی اتاق کار بابا هرکاری کردم آروم نمیشدی منم جاخودکاریه بابا رو که خودم واسش گرفته بودم بهت دادم تا سرگرم بشی ولی تو زدیش زمینو شکوندیش دقیقا 90/12/22 بود.

34-شیطونکم تازگیا یاد گرفتی جورابتو از پات در میاری ولی خوب تا نصفه وفقط میتونی جلوشو بکشی تا بلند بشه ولی در نمیاد که بازم ازش عکس گرفتم.90/12/22

35- بابایی واسه مامان جون جگر گرفته بود واون روز برای اولین بار شما با اشتهای زیاد جگر نوش جان میکردی.بازم 90/12/22

36-چندروز پیش که هوا حسابی گردوغبار بود لباساتو توی آویز جارختی آویزون کردم که هرزگاهی که سوار روزوک بودی دستو دراز میکردی وپاچه ی شلوارتو میکشیدی ومیوردی پایین ودوباره سعی میکردی بزاری سرجاش90/12/24

37-علی مرتتضی اینجا،علی مرتضی اونجا،علی مرتضی همه جا توی کمد مشغول در اوردن وبهم ریختن لباسا،توی کابنت مشغول در اوردن وبهم ریختن ظروف،توی کمد ظرفها مشغول بیرون ریختن ظرفا که توی این بریزو بپاشا یکی از کاسه های شیشه ای مامان رو که خیلی قشنگ هم بود سه تیکه کردی.کاسه رو که 12/27 شکستی ودیروز اونقدر با قاشق زدی به لیوان که ترک برداشت وبعد از عکس وثبت جرم دور انداخته شد12/28

38-بازم واااااااااااای چه قورنجایی میگیری تیزو خشن موقع شیر خوردن هم که انگار داری کشتی میگیری چنان ماهرانه از سرو کول مامان بالا میری وبه شیر خوردنت ادامه میدی که آدمو به حیرت وا میداری.

40-نمیدونم این زیر قالی دنبال چی میگردی این قالی اون قالی گاهی هم گمشده های مارو پیدا میکنی واقعا نمیدونم که پی چه هستی ای کاش میفهمیدم.

41-دیروز برای اولین بار از توی کیف مامان جونی شکلات در اوردی وخوردی واین کارت باعث شد محمد امین ورضا بفهمن توی کیف مامان جون یه خبرایی هست واونا هم شکلات خواستن ای شیطون12/28

42-چندروزیه که خیلی مقتدرانه وزیاد وبدون کمک می ایستی که با این کارت منو بابا تو رو بهم دیگه نشون میدیم وکلی خوشحال میشیم بی صبرانه منتظره اولین قدمهات وراه رفتنت هستیم.

مامانی اینجا هنوز سال تحویل نشده هااااااااا الان دیر وقته واین پست جز

آخرین پستای سال 90 هستش...

[ سه شنبه 1 فروردين 1391 ] [ 1:19 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

تبریک عید 91

سلام هم به پسرم هم به مامانا ونی نی های گلشون

الان دیر وقته فردا صبحم عیده از الان که بوش میاد سال

خوبیه خبرای خوبی هم شده بزارید مطمئن مطمئن که شدم

بهتون میگم البته یکیشون بارداریه خواهرشوهرمه که قراره فردا با گرفتن

یه عیدیه خوب از پدر شوهر ومادر شوهرم بهشون این خبرو بدم البته

یه دختره 6 ساله داره ولی خوب بازم هیجان دارهههههههههههه

چون همه منتظر بودن که یه نی نیه دیگه بیاد خبره دیگه که خیلی خیلی خوبه

ولی قول دادم فعلا نگم انشالله بعد از تعطیلات

امیدوارم سال خوب وپرباری داشته باشید

قربونتون برم مامان امپراطور کوچک(علی مرتضی جان)


 

[ سه شنبه 1 فروردين 1391 ] [ 1:35 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :تبریک،تسلیت ]

[ ]

خوشحال تروخوشبخت تر از همیشه.......

سلام به پسر مامان وسلام به دوستای خوبم زود زود باید بنویسم وبرم تا امپراطور خوابه به کارام برسم اوضاع مغازه عالیه خیلی خیلی شیک شده رنگش کردیم قفسه گذاشتیم النگوهامو فروختمو یه مفدارجنس خریدیم قراره بابایی پول کارشناسی ویه مقدار طلبی که پیش بقیه داره رو جمع کنه وتا چند روزه دیگه بره باز جنس بیاره بیشتر از هر لحظه ی دیگه تو زندگیم احساس خوشبختی میکنم علی مرتضی هم که چند روزی به خاطره گردوخاک اسهال داشت ناراحتم کرده بود ولی از ته دل از خدا وحضرت فاطمه وام البنین خواستم کمکش کنن که زود خوب بشه و روز بعد بهتر شد وهمین طور خوب شدنش ادامه داشت تا دوروزه حالش خوب خوب شده،یه مرغ هم به خاطره سلامتی واسه این دو بانوی عزیز نذر کردم که بابایی اورد نذرو ادا کردیم دعای خیر همه ی شما دوستای خوبم بود که خدا خواست وهمه چیز بدون کمترین فشاری داره درست میشه.


شیطونیای امپراطور هم ادامه داره ودر اولین فرصت میامو مینویسم اگه دیر میام بهتون سر میزنم عذرخواهیه منو بپذیرید انشالله با برنامه ریزی که کردم جواب همه ی لطفها وخوبیاتون رو میدم.

[ شنبه 6 خرداد 1391 ] [ 13:47 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

مامانی با دل شکسته...


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

جواب ابلهان خاموشبست...


[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 19:49 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :دست نوشته های مامان ]

[ ]

عکسهایی که قول دادم...

سلام مانی خوبی؟اینم عکسایی که دیشب قول دادم واست بزارم توضیحات لازمو توی پست قبلی دادم فقط مونده عکسا که دیشب وقت نشد بزارم و قانون زوجو فردو زیرپا گذاشتم تا خاطراتتو قبل از عید تموم کنم وفقط خاطرات جدید سال ٩١ به بعد وبنویسم.

اولی پوشیدن روسریه فائزه دختر عمه زینب که خیلی هم بهت میومد

١٤/١٢/٩٠ عمه زینبو عمه زهرا هم همین روز اومدن خونمون نان برنجی

درست کردن و گذاشتن کنار پنجره تا سرد بشه من که تحمل نمیکردم

 یواشکی کش میرفتمو به تو وبابایی میرسوندمنیشخند...

تولد یاسین که ٢٠ بهمن بود وتوی عکس پایینی بادکنکی که دست

بود وباهاش بازی میکردی ترکید وتو ترسیدی و زار زار گریه کردی

بازی با پشتی ها که از ١٤/١٢/٩٠ برای اولین بار شروع شده والان به

صورت حرفه ای دنبال میکنی

ماشین بازی برای اولین بار با اولین ماشینی که ١٩/١٢/٩٠  منو بابایی

برات خریدیم وسوار شدن روی بز عمو مهدی درتاریخ١٨/١٢/٩٠

خوردن ماست وکثیف کردن خودت که خیلی بامزه شدی

١٤/١٢/٩٠

درست کردن حلیم که اربعین امام حسین بود مطلبشو واست همون موقع ها نوشتم

ولی یادم رفت عکسشو واست بزارم توی درست کردن حلیم کوچیکو بزرگ کمک کردن٢٤/١٠/٩٠

توی این عکس که تو آویزون میز تلویزیونی بودی یهو تعادلتو از دست دادی

ویکی از دستاتو ول کردی ویکی دست دیگتو محکم به در میز گرفتی وموقع

افتادن لبه ی میز تلویزیونی لپ قشنگتو به این روز انداخت تاریخ دقیقشو نمیدونم

و یه بار هم که داشتی سعی میکردی جا خودکاریو از روی میز برداری جا خودکاری

افتاد روی سرت ولبه های تیزش زیر چشمتو قرمز کردمن فکر کردم از این گریه میکنی

ولی موقع خوابوندنت دیدم که پیشونیت که موهات روی اونو پوشونده بود یه کوچولو سوراخ

شده وخون توش جمع شده خیلی واسه این اتفاق غصه خوردم

این اتفاق ١٠/١١/٩٠ به وقوع پیوست

بابایی عکسارو جابه جا کرده نمیدونم کجان پیدا کردم هم عکس تورو هم جاخودکاریو

که این بلارو سرت اورد واست میزارم

این از عکس خراش روصورتت

[ يکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 17:02 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

حرفهای نگفته،خاطرات ننوشته3

نی نیه قشنگم با اینکه حسابی خوابم میاد ولی موقعیت بهتر از گیرم نیومد که تو خوابی وغذایی هم سر اجاق نیست که بسوزه.نیشخندواسه همین حرفهای نگفتمو از شیطنات مینویسم امیدوارم بتونم عکسارو هم بزارم چون عکسازیادن باید از دوربین بزارم تو لپ تاپ ببرم توی سایت دیگه آپلود کنم بیارم اینجا بزارم بعدش همین جا هم پیکسلشونو تغییر بدم خوب کلی وقت میبره ...

12-الان به دوازدهمین مورد رسیدیم واون الله اکبر گفتنته که موقع شنیدن اذان از تلویزیون تو هم تکرار میکنی تازه موقعی که صلوات میفرستن تو محمد آخرشو میگی.راستی الله اکبر برای اولین90/12/14  گفتی.

13-امروز وقتی بهت میگفتم:یا حسین سینه میزدی و وقتی گفتم:تولد تولد تولدت مبارک دست میزدی ومن به خاطره اینکارت کلی جا خوردم وبه هوشت آفرین گفتم.

14-از 90/12/14 یاد گرفتی پشتی میندازی زمین اولشاش فقط یکی رو مینداختی ولی الان همه رو میندازی واین پشتی انداختن بین نوهای این خونواده موروسی شده وهمشون این کارو میکنن حتی الان که پیش دبستانین مدام با پشتیا خونه بازی وبپر بپر میکنن.

 

15-وااااااای مراسم آش دندونی که فرصت نکردم زودتر مطلبشو واست بزارم که خیلی خوشمزه هم شده بود توهم خوشت اومد وکلی ازش خوردی ولی  هرچی میگردم نمیدونم این عکساشو کجا گذاشتم لپ تاپ پر شده از عکسای تو دیگه کارم به جایی کشیده که باید عکسای قدیمی رو بریزم تو دی وی دی.در اولین فرصت که پیداشون کردم واست میزارم.

16- 90/12/18 بوس کردنو یاد گرفتی  اول یاسینو پر از آب دهن کردی بعد بابایی و بعدشم من واین اردادت خالصانتو به ما نشون میداد.

90/12/19 اتفاقات فروانی به وقوع پیوست از جمله... 

17-سیم چراغ مطالعه از پنجره آویزون بود تو هم اونو کشیدی وافتادروی کله نازت وکلی گریه کردیو خونه رو گذاشتی رو سرت.

 

18- ایستادن بدون کمک وبه مدت طولانی البته به 10 ثانیه نرسید اما طبق معمول من همش از کارای ریزو درشتت میذوقم.

19-رفتن به غرفه ها وخریدن جوراب واسه جنابعالی که کوچیک بودن.

20-انداختن پشتی ها اینبار به صورت حرفه ای و بایک دست.

 

21-یه ماشین واست خریدیم که 2500 شد ولی از دیدنش خیلی خوشحال شدی ومدام میبریو میاریش وبه اصطلاح امروزی ماشین بازی میکنی.

22- 90/12/18 بابا جون تورو سوار بزی کرد که عمو مهدی چند روزیه اورده خونه تو هم اصلا ازش نترسیدی و مث یه مرد نازش کردیو میخندیدی.

23- 90/12/14 روسریه فائزه رو سرت کردم وتو زیاد خوشت نیومد ولی خیلی خوشکل شدی شیطون.

 

24- 90/12/2 واکسن یه سالگیتو زدی و بعد از کمی گریه آروم شدی وبرخلاف انتظارم شب تب نداشتی وراحت خوابیدی آقایی که واکسنت زد گفته بود :که زیاد اذیت نمیشی و همون روز با باباجونو مامان جونو بابایی رفتیم دزفول خرید که منو تو بابایی کلی عکس پیش رودخونه ی علی کله گرفتیم که طبق معمول بعد میزارم.

 

فعلا تا همین جا رو داشته باش تا فردا عکسارو هم بزارم که وبت

از این سادگی  خشکی وبی عکسی در بیاد.

 

[ يکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 1:06 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

حرفهای نگفته،خاطرات ننوشته2

سلام هم به امپراطور مامان هم به دوستای خوبم به خصوص مامان متین جون که نگران ما بودن،دیشب اخبار استان اعلام کرد که شدت زلزله4/8 ریشتر بوده من که اون شب پشت کامپیوتر بودم وچیزی حس نکردم ولی بابا که خواب بود از خواب پرید منم فقط صدای لرزیدن پنجره هارو شنیدم که فکر کردم باده ولی عمه زهرا که روز بعد اومده بود خونمون میگفت:میزجلوی کامپیوترشون بدجوری تکون میخورده.

 

ولی من اون شب خیلی ترسیدم بابا هم بهم میخندید ومیگفت:ای کاش جراتت به اندازه ی زبونت بود بابا میگه آبروی هرچی زنه بردی ولی من اونموقع برای اولین بار مرگو حس کردم تازه شانس اوردم که اونقدر حواسم پرت بود که لرزیدن زمین زیر پامو حس نکردم وفقط لرزیدن شیشه ها اینقدر منو ترسونده بود از خدا خواستم که یه عمر دوباره بهمون بده چون اونموقع یاد روزه ونمازهای قضام افتادم واز این مبترسیدم اگه بمیرم کی تورو بزرگ میکنه یا خدای نکرده زبونم لال تو چیزیت بشه من چه کار کنم.

 

 خوب فعلا که اوضاع آرومه وپنج شنبه از شوش اومدیم،متاسفانه زن دایی جلیل نی نیه سه ماهشو سقط کرد ودایی جلیل از بس که ناراحت بود با ماشینش تصادف کرد ولی این وسط کسی طوریش نشد وبیمه خسارت ماشینو میده.من قصد دارم قبل از تموم شدن سال تمام خاطرات تو رو بنویسم تا بعدا سرم تلم بارنشن الانم طبق معمول بیدارشدی کمی تب داری ولپات قرمز شدن سرماخوردی وبرم بگم بابا واست استامینوفونو شربت سرماخوردگی بگیره ولی امشب که خوابیدی سعی خودمو میکنم که همه چیزو بنویسم چون هنوز واسه ی سفره ی هفت سین هیچ کاری نکردم وممکنه کمتر به وب سر بزنم.

 

 

 

[ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 16:25 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

شاید چند روزی نباشیم

سلام هم به پسره مامان هم به دوستای خوبم ،قلب مامان شاید یه ساعت دیگه بریم شوش خونه ی مامان جون اینا(مامان خودم) من که دو دلم ولی بابا میگه بریم من پس فردا یکی از شاگردام امتحان داره فرداهم کار دارم و...خلاصه الان بابا حمومه و من هنوز نمیدونم برم یا نه...ولی از اونجایی که ممکنه بریم گفتم:بی خبر نرفته باشیم و در جواب دوست عزیزم مامان الیسا که گفته بود کجایی هستم باید بگم من اصالتا خوزستانی و متولد شهر شوش وبزرگ شده ی اونجام بعد از ازدواج که شوهرم کرد وایلامی بود وهست ساکن ایلام شهر دهلران شدم و ریکا گفتن من به خاطره معاشرت ودوستی با چند تا از دوستای شمالی هستش که ساکن آمل هستن و وقتی با علی مرتضی آمل بودیم مدام به علی مرتضی ریکا جان میگفتن ومنم یاد گرفتم اگه بازم سوالی هست بگید حتما جواب میدم.

بابایی هم که از حموم در اومد یه جورایی رفتنمون قطعی شد فعلا خدافظ

[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 12:34 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

عکسهای جا مانده از خاطرات

سلام ما اومدییییییییییییییم

دست زدن توی پریز تلفن وپایین اومدن از مبلای خونهی عمه زینب

وگیر کردن بین مبلا ودر نهایت رهای از این مخمصه وخواب قشنگت که

انگار داری دعا میکنی



بازی با فائزه خانم دختر عمه زینب در چهارشنبه ی آخر سال

که غیر از صدای چند ترقه معمولی وکم صدا صدای دیگه ای نیومد

ما هم این شبو دور هم بودیم ولی بی سرو صدا وبدون آتیش بازی

گذروندیم به خاطره بچه ها...

توی عکسهای پایین هم خشونت تو رو نشون میده که محمد امین پسر عمو

علی رو که همش جلوی دستو پاتو میگرفت به این رو انداختی...

حسابی از دستش کفری شدی واین ریختیش کردی بیچاره هیچی نگفت؟

اینجا هم که میخواستم لباسای بابا رو اتو کنم ولی مگه شیطونیای تو میزاره

وآخر سر وقتی بخار اتو رو دیدی فرار کردی ودیگه نزدیک نیومدی

بهت گفته بودم که عشق در اوردن جوراباتو داری ولی فقط میتونی

نوکشونو بکشی وبه این رو در بیاری...واینکه بهم ریختن کمک ظرفا شده عادته

هروزت واینکارت باعث شده که یه کاسه ی خوشکل که هدیه ی عروسیه مامان بود

رو بشکنی که ازش عکس گرفتم فدای سرت خوب شد که چیزیت نشد..

[ پنجشنبه 10 فروردين 1391 ] [ 1:07 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

سال جدید وسیزده بدر

سلام به پسره مامان نمیدونم چرا حوصله ی نوشتن ندارم بیشتر مشغول توام دوس ندارم وقتی بهم نیاز داری من پشت سیستم باشم واسه همین از این به بعد فقط شبا که خوابت به ساعت میکشه میام واست مینویسم الانم از بیرون اومدیم تو خوابی و من مشغول پیدا کردن کالسکه واسه تو هستم بعدش گفتم یه سری هم به وبت بزنم روزای اول سال نو با مریضیه تو ویه سری اتفاقای بد شروع شد ولی خدارو شکر بعدش اونقدر خوش گذروندیم که همه ی اون خاطرات بد از یادمون رفتن.سیزده بدر امروزم خیلی خوب بود عمه ها وعموها همه بودن ما هم با عمو علی و خانم بچه هاش بودیم با پاتنرول عمو علی کلی کیف میکردی و همش میخواستی در پشتی رو باز کنی با اینکه قفل بود ولی من باز تورو گرفته بودم چون میترسیدم یهو در باز بشه...

اول رفتیم پارک جنگلی بعد خوردن نهار وچای آتیش ومیوه برگشتیم خونه اونقدر بهمون خوش گذشته بود که همون چند ساعت به اندازه ی یه روز طولانی برام بود الانم تا خوابی برم توی سایتای دیگه دنبال کالسکه بگردم امشب میشینم خاطرات این چند روزو واست مینویسم.

[ 13 فروردين 1391 ] [ 16:18 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

کلی حرف داره مامان

سلام به قند پسر ودوستای خوبم این روزا امپراطور خونمو کردی تو شیشه...چیه مامان میگی چرااااا؟واست میگم:ماشالله از شب سیزده بدر داری تاتی میکنی و همش دوس داری بری تو حیاط با بچه ها بازی کنی من هم بغلت کردمو بردم پیششون دو روز پیش بود یعنی 18 فروردین 91 من که کمر از بلند کردنت درد گرفته بود کمی نشستم ولی تو اونقدر خودتو سفت گرفتی و ماشالله با همه ی زورم نتونستم تورو بنشونم عین یه چوب خشک شده بودی من بلند گفتم :بشین دیگه وتو زدی زیره گریه خستم کرده بودی بابا هم کمرش درد میکرد ونمیتونست تورو نگه داره وقتی هم پاشودم که به بچه ها نگاه کنی دیگه به اینهم راضی نمیشدی ومیخواستی خودت بری خاک بازی ،کفش پات کردم ولی بعد از چند قدم تاتی کردن می افتادی وروی زمین چهار دستو پا میرفتی،اعصابم خراب شده بود روروکتو اوردم وتورو نشوندم توش تو هم باسرو صدای زیاد چرخای روروک به اینورو اونور میرفتی کفشت که چند بار به پشت روروک گیر کرد وکنده شد ومن پات کردم وهمه جا که میرفتی پشت سرت بودم که نیفتی ،دیگه آسم کرده بودی .........

فقط از خدا میخواستم صبرمو زیاد کنه وعصبانی نشم بعد از کلی اینورو اونور رفتن که منم از نفس افتاده بودم وجنابعالی عین خیالت نبود  تورو بغل کردم با عمه ها توی حیاط نشسته بودیم وچای میخوردیم ولی مگه میزاشتی چای بخورم به محض نشستن میگفتی :بلند شیم منم عصبانی شدم وبردمت تو اتاق ،،،،،،فایده ای نداشت که حداقل تو اتاق دیگه نگران سنگو کثافت نبودم که بزاری دهنت یه لحظه که رفتم آب آماده کنم واسه حمومت دیدم نیستی واااااااااااااااااااااااااااااااااااای که هرچی بگم ووااااااااااااااااااااای بازم کمه من که در حالو نبسته بودم وبه خیال خودم بسته بودم شما از در رفته بودی بیرون از سکوی جلوی در هم رفتی پایین ووووووووووووووووو دست گذاشتی تو فاظلاب و دستتوووووووووو  گداشتی تو دهنت ...

من که این صحنه رو دیدم آتیش از کلم بیرون زد و تورو که تقصیرت هم نبود حسابی دعوا کردم وتو از صدای بلند من میترسیدی شرمندم مامان به خدا واسه خودت میگم هزار جور مریضی تو اون آب بود ولی بازم ازت معذرت میخوام بعد از حموم کردنت که کلی گریه کردی ومن حتی حوصله ی شیر دادنت رو نداشتم عمه زینب که صداتو شنید اومدو گفت:گناه داره ببین چه طور میاد بغلت وتو محلش نمیزاری بوسش کنه دیگه تو دلش میمونه ها...منم گفتم:به خدا خیلی عصبانیم نمیتونم ببوسمش وگریه کردم عمه زینب هم بهت گفت:ببین مامان داره گریه میکنه،ببین اذیتش کردی وتو خیلی قشنگ ومعصوم نگام میکردی بمیرم برات زندگیم...بعد عمه تورو به زور داد بغلم ورفت بیرون.منم تو رو بغل کردم وهمون طور که شیر میخوردی گریه میکردم ومیبوسیدمت ...

بعد که خوابیدی بابا اومد وگفت :میای بریم بیرون من که بیجهت از دست بابا هم ناراحت بودم به زور جوابشو دادم وگفتم نه ،بعد گفت:چیزی از بیرون نمیخوای اول جوابشو ندادم بعد از اینکه چندبار پرسیدم با اخمو تخم گفتم :نه.......آخه بعدشم گذاشتو رفت...ولی امروز فهمیدم که اونروز با عمه زینب رفته واسه تولدم هدیه گرفته.خدایا ازت صبر میخوام به من وهمه ی مامانا صبر ایوب بده که دیگه این طور برخوردایی با نی نی های قشنگمون و به خصوصو آقایون شوهر نداشته باشیم آمین

[ يکشنبه 20 فروردين 1391 ] [ 14:22 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

تفلد تفلد تفلدم مبارک

آره امروز بیستمه تولد مامانه امسال برای اولین بار بابایی بدونه اینکه بدونم رفته بود با عمه زینب همه ی شهرو گشتن تا یه روسریه ابریشمیه گرون قیمتو خوشکل پیدا کردن راستش چون کلی پول واسش داده بود ناراحت بودم چون ما درحال پس انداز کردنیم ولی خوب زیاد گیر ندادم تا بابا ناراحت نشه ولی خوب روسریه قشنگیه ،دسش درد نکنه البته اولین سال تولدم بعد از نامزد شدنمون هم منو با یه عروسک خرسی غافلگیر کرد ولی قبلش یه جورایی بو برده بودم دیشبم موقع تمیز کردن اتاق بابا من با یه ککیسه خیلی قشنگ برخوردم به بابا گفتم این چیه؟بابا که یه لبخند زد زودی ماجرا اومد دسم که خواسته غافلگیرم کنه ولی من داشتم همه چیزو خراب میکردم واسه همین زودی موضوع رو عوض کردم وراجب درست کردن کمد حرف زدم وفکر کنم بابا هم خیالش راحت شد...وتا وقتی بابا هدیه رو نداده دست بهش نزدم.

راستی از عید تا حالا کلی عکس واست دارم که الان به سیستم انتقال دادم و امشب بعد از درست کردن وکم حجم کردنشون میزارم تو وبت.

راه رفتنه تو پیدا شدن یه کار خوب واسه بابایی عیدی هایی بود که خدا به من داد از خدا ممنونم.

الان بابا رفته شرکت هرچی زنگ میزنم تو دسترس نیست بهش گفتن:که یکی از نیروهای صد در صدیه ولی من تا قرارداد نبنده خیالم راحت نمیشه امیدوارم امروز این اتفاق بیفته انشالله.

[ يکشنبه 20 فروردين 1391 ] [ 14:41 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

خدایا به امید تو.............

سلام عزیزان دو ماهه که پیوسته زلزله میاد وامروز ساعت 6 صبح یه زلزله به بزرگی 5/1  ریشتر همه رو ترسوند وخیلی از همسایه ها بیرون ریختن منو که به خاطره درد لثم خوب نخوابیده بودم چیزی حس نکردم وتا ظهر بیشتر از 20 زلزله ی خفیفتر اتفاق افتاد منم مدارک و لباسامون رو گذاشتم دم دست .هرچی خدا بخواد همون میشه.

خدایا راضیم به رضای تو همه عزیزانم رو به تو میسپارم ولی ازت میخوام اگه قراره ئاتفاقی برای کوچولوم بیفته منو هم ببر چون زبونم لال اگه اونو از دست بدم میمیرم میترسم کافر بشم پس خودت حافظ جون ما باش و تا وقتی مارو نبخشیدی پیش خودت نبر آمین

حلال احمر اینجا خبر از یه زلزله ی دیگه داده و خبر دار شدیم که کلی چادر،کفن و سگ اورده .خدا به همون رحم کنه به جان خودم راست میگم وقصد ترسوندن کسی رو ندارم تورو خدا شما هم مارو فراموش نکنید و دعا کنید همه چیز به خیر بگذره تازه بعد 3 سال بابایی قراره بره سرکار ..............

[ جمعه 1 ارديبهشت 1391 ] [ 20:04 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

شرح حالی ازشروع سال جدید وشیطنت های امپراطور

سلام مامانی الان که یکی دو دقیقه از ساعت 12 شب گذشته وما وارد روز 28 فروردین 91 شدیم خیلی خستم ولی کلی حرف نگفته از کارهای قشنگت دارم نمیدونم از کجا شروع کنم.ولی بهتره از مهمترین اتفاق 91 بگم که جنابعالی بالخره راه رفتی و این اتفاق میمون سیزدهمین روز سال 91 اتفاق افتاد وهمون چند قدم باعث شد منو بابایی وجدو(باباجون) ومامان جون کلی بذوقیم انگار تو اولین بچه تو دنیا هستی که راه رفتنو یاد گرفتی حتی عمه ها وعمو هادی هم موقع راه رفتن قربون صدقت میرن وبا اینکه خودشون بچه دارن طوری واسه راه رفتن تو سرو پا میشکونن که انگار تا حالا ندیدن بچه ای راه بره.باور حتی عمه ودختر عمه ی بابایی هم همین نظرو داشتن و یه روز که رفته بودیم خونشون به بابایی گفتن که بره روی چهر پایه و واسمون از درختشون کنار بندازه پایین،اونا وقتی دیدن که تو با اون پاهای کوچولوت وکفشای نوای که برات گرفتم کلی از راه رفتن ذوق میکردی بهت میخندیدنو واست بال بال میزدن چندبار که تعادلتو که به خاطره دوق کردن از پایین افتادن کنارا از دست دادی عمه خانم با اون کمر خرابش تورو برد ودستاتو شست.


خلاصه این روزا اونقدر شیطون شدی که عمه زینب میگه شیطونی از سرو روت میباره،راست میگه نمیدونی که همه جا هستی:توی کابینت،توی حموم،توی کمد،زیر میز کامپیوتر،توی حیاط واگه مواظبت نباشیم توی خیابون....

شر حال عکس:

دو عکس بالا که حنا به دستت گذاشتیم جریان داره و اون اینه که 16 فروردین 91

مامان جون(مامان خودم) بهم زنگ زد وبا دلهره ونگرانیه زیاد گفت:که یه بچه به دنیا اومده

که عین پیرمرداست ونفس اون بچه برای بچه های دیگه بده با اینکه اون بچه فاصله ی

زیادی با ما داشت وتوی شهر دیگه ای بود ما هم نگران شدیم واون طور که مامان جون میگفت:حنا

یه جورایی پادزهر این اتفاقه.بلوتوث این بچه همه جا پخش شده بود ومنم دیدم واقعا شبیه پیرمردا

وناقص بود خدا به پدرو مادرش صبر بده خوب دیگه به مامان نخندی هاااااااا منم ترسیدمنیشخند

عکسای دیگه ذوقو شوق تو برای بازی با بچه هارو نشون میده ودو عکس دیگه اولین قدمهای قشنگت

رو نشون میده که چهار روز ی میشد راه میرفتی وتعادل درستی نداشتی.

گوشه ای از شیطنت جنابعالی(عاشق بهم ریختن وسایل توی کمد وکابینت هستی)

سفره ی هفت سین وامپراطور وقتی میدیدم که چشمت دنبال شکلاتای رو سفرست کلی

از اینکه بزرگ شدی واین اولین عیدیه که تو میتونی خودت اینورو اونور بری و سفره رو بهم

بریزی ذو.ق میکردم ومدام تورو به بابا نشون میدادم عید پارسال یک ماهت بود وفقط منو تو بابایی

سال تحویلو بیداربودیم پارسال به بیدار شدن به موقت وامسال هم که با شیطونیات دل مارو بردی

بعدشم که بابایی تورو بغل کردو با هم رفتیم توی خیابونا یه دوری زدیم.

1/7 رفتیم خونه ی عمو علی و عمو علی موهاتو قشنگ کوتاه کرد ولی امروز من موهای جلوتو

خراب کردم واز ریخت انداختمت آخه خواب بودی و راست نمیشدی که من ببینم دارم چه کار میکنم

ببخشید قشنگ مامان سعی میکنم دیگه دست به موهای قشنگت نزنم.

موقع کوتاه کردن موهات کلی گریه کردی تا تونستیم موهاتو خوب بگیریم عکس سمت راست قبل از

کوتاه کردن موهاته وعکس سمت چپ چایین بعد از کوتاه کردنه.

عکس سمت راست پایین هم به خاطره شیطنت پات پوستش کند.تابوی عکس عروسی مامانو بابا

رو که کنار دیواربود انداختی روی پات واین شکلیش کردی.

اینجا به بابایی گفتم:ادای فیلم چک برگشتی رو در بیاره وبابا به افق دور اشاره کرد1/7

عکس وسط نحوه ی کمربند بستن یونس پسر دایی حبیب ،که خودش بسته

واصرار داره که درسته.وعکس سمت راست پایین برای اولین بار شلوار کردی پات کردیم مال

بچه گی های یونس ،که خیلی با مزه شده بودی وبهت میومد.عکسای دیگه هم که توی ماشینی

مال مینی بوسی که باهاش رفتیم شوش 1/10

جشن سالگرد ازدواج منو بابایی که فقط منو تو بابایی و رضا پسر عمو علی بودیم

خیلی خوش گذشت کیکو خودم درست کردم وشب رفتیم خونه ی عمه زینب و

براشون کیک بردیم عمه خدیجه و عمه زهرا هم بودن وچون اونروز تولد بابایی هم

بود منو عمه ها کلی براش شعر خوندیم و خندیدیم شب خوبی بود.

اینجا 1/6 که با عمه فاطمه وبچه هاش رفتیم چارک جنگلی که بازم خوش گذشت.

گوشه چشمی به شیطنت جنابعای که این صندلی رو انداختی زمین و کشیدی جلوی ویترین

رفتی بالاش.عکس سمت چپ بالا عکس تو و بابایی که توی ترمینال منتطره پر شدن مینی بوس

هستیم خیلی معطل شدیم چون12 فروردین بود و داشتیم برمیگشتیم خونه و بعد از چند ساعت

معطلی ماشین با5 مسافر حرکت کرد.عکس سمت راست بالا دختر دختر دایی مامانه که

متاسفانه دیابت داره و دختر آروم ونازیه.خدا شفاش بده.

سیزده بدر وشیطنت امپراطور روی سفره

مامانی الان دیر وقته بقیه ی عکسارو اگه وقت شد فردا میزارم.شب بخیر قلب مامان

[ دوشنبه 28 فروردين 1391 ] [ 1:53 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

ادامه ی شرح حال

سلام پسره مامان حالم زیاد خوب نیست حتی نمیتونم به وب دوستات سر بزنم چند روزه که چهارتا از دندونامو ترمیم کردم و فکم خیلی درد میکنه به خصوص لثه ی بالاییه دهنم اونم به خاطره دست کاریه مامان فضولت بوده ،دیشب اونقدر درد داشتم که مجبور شدم از مسکن استفاده کنم.

دیشب که با خوردن مسکنا دردم کمتر شده بود وتونستم وبتو آپ کنم ولی الان با درد دارم برات مینویسم چون معلوم نیست دوباره کی بتونم برات آپ کنم.

هروز که بزرگتر میشی شیطونیات هم بزرگتر و با مزه تر میشن،دیشب که لثم خیلی درد میکرد وبابا نگاش میکرد که ببینه چه خبره یهو تو اومدی و زدی رو دستت بابا وناخان بابا خورد به لثه ی منو دادم در اومد ومتاسفانه یکی زدم تو صورتت،بمیره مامان که تو رو زد من آروم زدم اما به خاطره پوست سفید ونازکت جای دوتا انگشتم روی پوستت موند به خدا خیلی آروم زدم و اصلا فکرشو هم نمیکردم که این طوری بشه بعدش تورو بغل کردم وازت معذرت خواهی کردم تو رو خدا منو ببخش وحلالم کن،از بچگی هم همین طوری بودی تا جایی از بدنتو دست میزدی سرخ میشد وانگار چیزی نیشت زده واسه همین اینبارم اینطوری شد بازم میگم که عزیز مامان مامان ببخش به خدا درد امونم رو بریده بود.

یه مدتیه که یاد گرفتی دستتو میزاری دهنت وحالت تهوع بهت دست میده

ودستتو اونقدر میبری تو حلقت که دوبار بالا اوردی که توی عکس شاهدش هستی

روسری که بابا برام خریده بود وکالسکه ای که 1/18 واست خریدیم.ویه شیطنت دیگت

که رفتی روی قابلمه تا به گاز نزدیکتر بشی وااای شیطون بلا چه کار خطرناکی،چند روزه هم که

یاد گرفتی شیر گازرو خاموش روشن کنی.

وما هم مجبور شدیم شیر گازرو ببندیم.

بازی با ماهی های عید که چون زیاد بودن گذاشتیم توی قابلمه تابهتر نفس

بکشن وتو مدام دستتو میزاشتی تو آب وبدون اینکه بترسی باهاشون بازی میکردی

عکس وسط کیک سالگرد ازدواج منو بابایی که اینجا برشش دادم.وعکس سمت چپ

سفره ی هفت سین بیمارستان که 1/2 مریض بودی وبردیمت بیمارستان وهمون موقع کلی

بالا اوردی وکیف دوربینو پر .....کردی

عکس سمت چپ سربی بود که برات داغ کردیم چون میگفتن شاید چشمت زده باشن

بازی با جاروی کفشدوزکی که بابا واست خریده چون عاشق جارو کردنی

وخوابیدت توی تاب امیر محمد پسر عمه فاطمه:این عکس مال زمستون بوده

ولی یادم رفته بود بزارم

[ دوشنبه 28 فروردين 1391 ] [ 13:42 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

زلزله همچنان ادامه دارهههههههههههههه.....

دیشب تا دیر وقت توی پارک بودیم هموا سرد بود و تو توی پارک ویراژ میدادی ویه جا بند نمیشدی وتوی دنیای کودکانه ی خودت غرق شده بودی عمه ها،عموهاوبیشتر مردم شهر هم اونجا بودن خیلیا چادر اورده بودن وشب رو همونجا گذروندن ولی به خاطره سردیه هوا ما نتونستیم اونجا بمونیم با اینکه کلی پتو وبالشت اورده بودیم ولی تو غیر از خونه ی خودمون جایی نمیخوابیدی حتی یه ساعتی هم رفتیم خونه ی عمه فاطمه ولی لجبازیه تو باعث شده اونجا هم نمونیم من که با وجود زلزله های زیاد و پشت سرهم هیچکدوم رو حس نکرده بودم مدام مسخره میکردمو میگفتم:یا آدم خیلی خوبی هستم یا خیلی بد که هیچی حس نمیکنم تا اینکه...

صبح ساعت هفت با لرزش زیاد زمین از خواب پریدم مامان جونم اومد گفت:زود باشید بیاید بیرون زلزله...زلزله...منم تورو بغل کردم مث سیخ تو اتاق ایستاده بودم نه روسری سرم بود نه لباس مناسبی که بتونم بدوم توی حیاط چون عمو هادی تو هال بود همون تو اتاق موندم وبابایی هم پیشمون موند وبعد چند ثانیه همه چیز تموم شد بدجوری ترسیده بودم وبعد از اونم یه باره دیگه هم زلزله رو حس کردم اولی 5 ریشتر بود توی سایت نگاه کردم از ساعت 12 دیشب تاحدود صبح بیشتر از بیست زلزله اومده که فقط شبکه ی خبر اطلاع رسانی کرده.

امروزم بابایی با باباجون وشما تشریف بردید هلال احمر و بابا با چشم خودش سگهای همه چیزو دید حتی صندوقایی که سگهای جستجوگرو توشون میزارن به اضافه ی کلی چادر که قراره خارج شهر ویه جای امن برپا کنن،موضوع جدی تر از اونیه که فکر میکردم...

کسایی که میخوان خودشون اوضاع رو ببینن به آدرس زیر مراجعه کنن.ما ایلام زندگی میکنیم شهر دهلران.البته زلزله های که توی عراق هم اومده به خاطره هم مرز بودن با این کشور شهر مارو هم میلرزونه.انشالله که اوضاع هرچه زودتر آروم بشه

http://irsc.ut.ac.ir/currentearthq.php?lang=fa

 

 

[ شنبه 2 ارديبهشت 1391 ] [ 13:40 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

امپراطور نی نی متفکر

سلام دوستان این عکس 38 روزگیه امپراطور که اونموقع دائم میرفت تو فکر

چون نمیتونست کاری بکنه ولی الان که بزرگ شده همه ی فکرای اونموقشو

عملی میکنه

دوست داشتید به این امپراطور ما رای بدید...

[ شنبه 2 ارديبهشت 1391 ] [ 20:22 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

تسلیت به مناسبت شهادت حضرت فاطمه(ص)

 

ای تاج سر عالم و آدم زهرا

از کودکی ام دل به تو دادم زهرا

آن روز که من هستم و تاریکی قبر

جان حسنت برس به دادم زهرا …

 

بی تو با شمع علی تا به سحر می سوزد

 

شمع می میرد و او بار دگر می سوزد

 

یک نفر مثل درختان سپیدار بلند

 

در خیالش همه شب بین دو در می سوزد . . .



[ چهارشنبه 6 ارديبهشت 1391 ] [ 20:09 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :تبریک،تسلیت ]

[ ]

امپراطور در چند روزی که گذشت....

سلام مامانی روزگارمون بازلزله میگذره،چادرهای هلال احمر بیرون از شهر برپا شده که همین جدی شده موضوع همه مون رو ترسونده جدو ومامان جون دوشب تو حیاط میخوابن ولی به خاطره جکو جونورای تو حیاط ما نمیتونیم تو حیاط بخوابیم خیلی از مردم از چند روز پیش توی چادرها مستقر شدن وروز میان خونه وشبا بیرون میخوابن خیلیا هم جلوی در خونشون چادر میزنن ویا اینکه بدون چادر همینطوری میخوابن ،آرامش تو زندگیه خیلیامون از بین رفته،بیشتر نگران توام از خدا خواستم که نه تورو بی من ونه منو بی تو نبره پیش خودش من با وجود علاقه زیاد به بابایی (زبونم لال)شاید بتونم دوریشو تحمل کنم ودوریه تورو نه، البته اینو که میگم با توکل به حضرت زینب (ص)ویاد آوری مصائبشه وگرنه من به بابایی زیاد مدیونم ولی نمیدونم که چرا هیچ وقت نمیتونم دوریه تورو واسه خودم توجیه کنم.

راستی بابا چند روزیه میره سرکار توی دفتر فنی یه شرکت کار میکنه ولی گفت:اگه باهاش قرارداد نبندن اونجا نمیمونه چون از بیقراردادی حسابی چوب خورده وکلی حقشو خوردن هرچی خدا بخواند مهندس ابراهیمی که گفته:امروز قرارداد میبنده خدا کنه اگه خیره هرچه زودتر این اتفاق بیفته وما رو از این دودلی ونگرانی در بیاره.

خوب از شیطونیای این روزات بگم که به بابایی میگی بابا به منم میگی دد نمیدونم چرا ولی هنوز ماما نمیگی از همه جالبتر به عمه وعمو هم میگی وعموه وعمو هات رو به این شکل صدامیکنی عمممممممممم......

روزی که واست کالسکه رو گرفتیم 91/1/18 رفتیم توی یه مغازهی اسباب بازی فروشی

وهمون طور که با فروشنده حرف میزدیم تو دستو دراز کردی واین غمغمه رو برداشتی

ومنو بابایی کلی ذوق کردیم چون اولین بار بود که خودت چیزی رو میخوای وبرمیداری

وبابا گفت:بزار برداره واسش میخریم شددو تومن.اینجا91/1/25

سوار شدن به دوچرخه ی ستایش کوچولو دختر خاله حبیبه 91/2/3

اینجا خونه ی خاله حبیبه ست وتو وستایش سرتون رو کردید تو دیگ آب وبازی میکنید

وعکس سمت چپ دعوای تو وستایش سر شونه ست که موفق شدی ازش بگیری

ستایش دو ماه ازت بزرگتره.91/2/3

بازی با سطل زباله ی اتاق شده بازی جدیدت والان سطل زباله رو گذاشتم بالی ویترین تو اتاق

وگرنه هرچی توشه به این روز در میاری  91/1/26

حس کنجکاوی شما در داخل کارتون ظرفا91/1/28

تلاش در پوشیدن کفش مامانی 91/1/29

وشیوه ای از غذا خوردن به روش نی نی سالاری 91/1/25

یک شیطنت که قبلا هم گفته بودم اینبار به روایت تصویر91/1/30

وخرابکاری مامان که باعث شد موهای قشنگت به این روز بیفتن91/1/30

آخه توخواب بودی وسرتو اینورو اونور میکردی شرمندم مامان دیگه از اینکارا نمیکنم.نیشخند

بقیه ی عکسا هم باشه واسه بعد .........

[ سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 ] [ 14:15 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

دعامون کنید

سلام پسرم ،سلام دوستای عزیزم خداروشکر شوهرم از اول اردیبهشت رفت سرکار منتظر بودم قظعی بشه بعد بگم خدارو شکر حالا که خیالم راحت شده میگم که شوهرم مسئول دفتر فنی یک شرکت وابسته به شرکت نفت شده توی موسیان که 30 کیلومتری شهرمونه حقوقش نصف اون چیزیه که حقشه ولی با این شرایط هم کنار اومدیم ومطمئنم با نشون دادن لیاقتش این موضوع هم درست میشه .

اما متاسفانه زلزله این شیرینی رو خراب کرده وتا الان 140 زلزله وپس لزره داشتیم امشب آماده باش دادن وقراره بریم بیرون چادر بزنیم خدا خودش کمکمون کنه .مادرم مدام زنگ میزنه ومیگه بیاید شوش ولی من که نمیتونم شوهرمو ول کنمو برم پس شما برامون دعا کنید انشالله که همه چیز هرچه زودتر در میاد و آرامشو دوباره تجربه کنن تازه خیلی از عروسیا به خاطره همین ترسا عقب افتاده پس التماس دعا..... 

[ پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 ] [ 17:03 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :دست نوشته های مامان ]

[ ]

امپراطور در چند روزی که گذشت(2)

سلام پسرم دیگه به زلزله فکر نمیکنم چند شبیه بیرون میخوابیم کم کم داریم به زندگیه عادی برمیگردیم دو روز پیش برات یه شلوارک قشنگ گرفتم که برای تو شلواره،از مغازه ی یکی از دوستام خریدم چون آخریش بود به قیمت خیلی خوبی داد 5 تومن خیلی عالی بود جنسش هم خوبه وفدات بشم که چقدر بهت میومد فقط کمرش کمی تنگه گفته:که چون کمرش کشیه جا باز میکنه امیدوارم این طور باشه اگه هم نشد واست یکی بهترشو میخرم واینو میزارم واسه دادشت در آینده ی دورنیشخند


اونجا که پاهای قشنگت نمایانن مشغول لگد کردن وله کردن توت سیاهی هستی که

از خونه ی خاله سپیده(دوست خوب مامانی وفامیل بابایی) اوردیم که از مزش

خوشت نیومد وانداختی زمین وروفرشی رو کثیف کردی 91/1/31

اون دو عکس دیگه خوردن بستنی برای اولین بار قبلا هم بهت داده بودم ولی بدت میومد

اینجا رفته بودیم پارک اناران برای بدرقه ی یه حاجی ومامانش که از حج اومده بودن.91/1/31

گشتو گذار شما همون شب در پارک اناران ماشالله یه جا بند نمیشدیقلب

خیلی معطل شدیم تا حاجیا اومدن واسه همین من تورو بردم پیش وسایل بازی واین طوری

کمی سرگرم شدی چون حسابی بهونه میگرفتی ومیخواستی برگردیم خونه.

بازی با شلنگ و گیر کردن جنابعالی که با زحمت راه فرارو باز کردی91/2/1

اون پایین هم گردش شما در پارک سلامت

اون عکس بالا رو باید با این عکسا قرار میدادم اشتباه شد ببخشید

اینجا همون شبیه که همه ی مردمم از ترس زلزله به پارکا روی اورده بودن

ومنم ساک لباساتو براداشته بودمو  یاعلی به امید تو  .

از اونموقع ساک لباسات همیشه آمادست ولی انگار تو مارو مسخره میکردی که

این طوری مشغول در اوردن لباساتی91/2/3

عکس بالا سمت چپ شیطونیه ی شما با فرچه ی مغازه ی عمو هادی که تازه خریدش

میبینی مامان همه ی کارای تو برام قشنگه که اومدم از این کار عادیه توهم عکس گرفتم91/2/4

ودوعکس دیگه بازی با کفشدوزک که بیچاره رو فشار میدادی منم بردم گذاشتم رو اپن ولی

اون که از اول حالش خوب نبود جان به جان آفرین تسلیم شد روحش شاد91/2/3

فعلا تا همین جا بسه سری سوم وقت شد امشب میزارم.

[ شنبه 9 ارديبهشت 1391 ] [ 14:35 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

شرمندهههههههههههیییییی دوستانم...

سلام دوستان عزیز با نظراتتون شرمندم کردید به خدا

باور کنید وقت نمیکنم جواب بدم گاهی میام سر میزنم ولی

وقت نمیکنم جواب بدم ولی از این به بعد میخوام زمانو مدیریت کنم و

ویه روز مختص شما عزیزان بزارم که هم اینجا به نظراتتون جواب بدم

هم بهتون سر بزنم وبراتون یادگاری بزارم و کار دومی رو حتما انجام

میدم بازهم از لطف شما عزیزان ممنونم.

[ سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ] [ 12:14 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :دست نوشته های مامان ]

[ ]

زلزله ی 5/5 ریشتری

آره فدات شم درست شنیدی اینو میدونی که چند ماهه بیشتر از 150 زلزله وپس لرزه اینجا رو لرزونده ولی از همه ترسناک تر زلزله ی روز چهارشنبه بود که جدو ومامان جون خواب بودن ومنو تو مشغول بازی توی اتاق بودیم که یهو زمین مث موج زیرمون تلو تلو کرد سظهر بود وهمه ترسیده بودن منو تورو بغل کردمو بدون روسری زدم بیرون جدو باباجون هم بیدار شدن ومن که از اتاق زدم بیرون جدو که منو دید گفت:زلزله زلزله زودی برید بیرون وای اون لحظه نمیدونستم بخندم یا گریه کنم چشمای جدو سرخ شده بودن خیلی ترسیده بود و همه ی مردم بیرون ریخته بودن کمی تو حیاط بودیم وبعدش رفتیم تو خونه..........

مرکز زلزله روستای مورموری بود که 32 کیلومتری ما بود ولی اونقدر محکم لرزوند که شهر های خوزستانو هم لرزوند و چون خونه های روستا محکم نبودن 15 نفر زخمی شدن و150 خونه تخریب شد.

از اونروز به بعد هنوز پس لرزه ها تا امروز ادامه داره ولی ما زندگیه ی عادیه خودمون رو داریم وشاید فردا بریم خونه ی بابا جون(شوش)کمی استراحت کنیم واونارو که دوماهی میشه ندیدیم ببینیم.

[ دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 ] [ 16:04 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

علی مرتضی نفس بابا...........

سلام نفس مامان وقتی میگم نفس یعنی واقعا نفسمی گاهی وقتی خواب میام بوت میکنم ونفس میکشم نمیدونی چه مزهایی داره آدمو میبره به ناکجاآباد ،نمیدونی از اینکه تورو دارم چقدر خدا رو شکر میکنم و راضیم اصلا فرصتی واسه ناراحتی نه واسه من نه واسه بابایی نمیزاری تا بابا از سر کار میاد اونقدر قشنگ بهش میگی بابا واز سرو کولش میری بال که ذوق زدن بابایی توی چشماش موج میزنه...


دوشب پیش داشت با عمو ابوذر (دوست صمیمیه بابا ) تلفنی صحبت میکرد طوری با ذوقو شوق از کارات واسش میگفت که نگووووو،عمو ابوذر هم که فقط موقعی که 8 ماهه بودی تو رو دیده بود خیلی حالتو میپرسید قراره به امید خدا ذیحجه بریم آمل تاآقا جانو عمو ابوذر ونی نی های خاله نرگسو خاله معصومه رو ببینیم خاله ها الان 8 ماهشونه ودیروز که خاله نرگس زنگ زد خیلی از شیطونیات پرسید وقتی گفتم:راه میری خیلی خوشحال شد.

مانی الان عمه فاطمه اومده برم چایی درست کنم سعی میکنم امشب که خوابیدی بقیشو واست مینویسم .

[ شنبه 16 ارديبهشت 1391 ] [ 19:29 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

پسره بلای مامانی

اینجا سعی داری خودتو از روز این بلوکا بکشی بالا تازه گاهی اوقات

پاهای کوچولوتو یکی یکی میبردی بالا تا برسونییشون روی بلوکا ونمیتونستی

دوعکس پایین هم شیطونی های شیرین تو وبازی با بچه ها

که کمر درد گرفتم از بس دستو پاتو شستم...

آدامس خوردن عالیجناب که خیلی ماهرانه میخوردی واصلا قورت نمیدی

هرچی به جدو میگم بهش ندید گریه های تو مگه میزارهآدامس جویدن رو از تاریخ

20 تا 25 فروزدین 91 شروع کردی بین این 5 روز بود

دوعکس دیگه هم بازی شما باسند ازداوج مامانو بابا همون شبی که میخواستیم

بریم بیرون بخوابیم همه ی مدارکو جمع کرده بودم ولی تو ول کن این یکی نبودی.

91/2/3

اینجا بابا برای اولین بار لپ تاپ کارو اورد خونه ولی تو مث ندید دورش میچرخیدی ونمیزاشتی

کارشو انجام بده خوب خودمون داریم هاااااا91/2/4 

وکمک به مامان در جارو زدن خونه یاد گرفتی خودت روشنش میکنی91/2/6

[ پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 ] [ 13:56 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

پسرم تاج سرم

سلام زندگیه مامان علاقم بهت روز به روز داره بیشتر میشه میمیرم برات جای خالیه همه چیزو واسه منو بابا پر کردی تازگیه شیطونی از سرو روت میباره دوس دارم بخورمت نه فقط من جدو ومامان جونم همین نظرو دارن  .دیروز سیم سارو که سیم بلندی داشتو از این اتاق به اون اتاق دنبال خودت میکشوندی ونمیدادی برش دارم که یهو که داشتی با دوشاخش ور میرفتی ومیچرخوندیش خورد به زیر چشمت وخونی شد وکلی گریه کردی البته خونش زیلد نبود ولی جاش موند جدو که از سر زمین برگشت وقتی مامان جون بهش گفت:محکم زد روی سینش وبغلت کرد. بابا هم گفت: حواست کجا بود ولی بابایی که از شیطونیای تو خبر داشت فقط گفت:خوب شد چشمش در نیومد واقعا هم همین طور بود خداروشکر.91/2/13

فکر کنم سه روز پیش بود سوار کالسکت کردم وبردم سیسمونی واست توپ بگیرم که چیزی که میخواستیم پیدا نکردیم موقع برگشتن یه سر به بازرچه زدیم تا از عمو عباس پرتقال واسه ی تو به خاطره قطره ی آهن بخریم چون قطره رو غیر از آب پرتقال با هیچ چیزه دیگه ای نمیخوری وکیوی به عشق بابایی بگیریم قبل از رسیدن به بازرارچه تو از روی کالسکه بلند شدی وایستادی هرچی بهت گفتم:بشین ننشستی و درست موقعی که اصلا فکرشو نمیکردم بیفتی از کالسکه با سر افتادی وبه طرز معجزه آسا من پریدمو گرفتمت ودرست وقتی که کمتر از یک سانتی متر با زمین فاصله داشتی تورو گرفتم اونموقع هیچ چیز جز تورو نمیدیدم همه جا سیاهی بود و من فقط خدارو به خاطره این معجزه شکر میکردم.

بقیش واسه امشب الان عمه هات اومدن خونمون فعلا خدافظ شیرینیه زندگیمون.

[ پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 ] [ 16:48 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

امپراطور وشیطونیاش.......

سلام سلام شیطون بلا هرچی بزرگتر میشی شیطونترو شیرینتر میشی درسته مث قبلا تپل نیستی در عوض قد کشیدی وهنوز همون طور تو دل برویی...به قول عمه زینب شیطونی از سر و روت میباره واز بس خونه ی اینو اونو بهم ریحتی به بابایی گفتم:دیگه من نمیرم بیرون توی خونه با امپراطور بازی میکنم باور میکنی هرجا میریم مهمونی یا باید همه ی درهای اتاق هارو ببندیم یا اینکه من بشینم جلوی در که تو یه وقت نری بیرون چیزی بزاری دهنت...دو سه روز پیش رفتیم خونه ی داییه جدو(بابا جون) خسته شدم از بس که تورو بردمو اوردم دس آخر هم که توی حیاط یه چهار چرخ داشتن تورو دوتا دخمل دیگه که نوه ی اونا بودن گذاشتم توی چهار چرخو توی حیاط گردوندم میبینی کار مارو بعد از مدتها اومده بودیم خونه ی دایی کاظم ولی به تو بیشتر از همه خوش گذشت وقتی با چهر چرخ دورت میزدم کلی میخندیدی وادای افتادن در می اوردی البته بعضی جاها منم شیطونی میکردم ویهو ترمز میگرفتمو تو هم میخندیدی .

جمعه ی هفته ی پیش بود که حالم گرفته بود واز بابایی خواستم بریم خونه ی عمه زینب بابا هم قبول کردو رفتیم نزدیک خونه ی عمه زینب توی کالسکه خوابت برد این اولین باری بود که توی کالسکه خوابت برده بود البته قبلا یه بار تا مرز خواب پیش رفتی ولی نخوابیدی. 91/2/10

خوب تا اینجا که همه چیز خوب بود ولی تا خواستم تورو بیارم تو بیدار شدی و هرکاری کردم نخوابیدی واز چیزی که میترسیدم سرم اومد جنابعالی که تفحصتون رو شروع کردید اول از همه رفتی سراغ گلدون روی میز ومیخواستی بندازیش پایین که من جلوتو گرفتم وگلدونو گذاشتم روی اوپن دوباره نوبت وسایل واستکانای زیر میز تلویزیونی شد که منم همش دنبالت بودم که چیزی نشکنی دوباره نوبت عوض کردن کانال تلویزیون شد وهمین باعث دعوای تو و فائزه دختر عمه زینب شد وبا کمال پررویی اینکارو ادامه دادی تا فائزه خسته شدو رفت پای کامپیوتر،بعدش رفتی سراغ آشپزخونه ومشغول بازکردن درای کابینت وبیرون ریختن وسابل توشون کردی عمه زینب هم با حوصله میگفت:ولش کن هرکاری میخواد بکنه منم که دیگه کاری به کارت نداشتم ومشغول حرف زدن با عمه بودم که یهو پشت سرمو نگاه کردمو دیدم وااااااااااااای همه ی روغنو ریختی روی موکت نمیدونی دنیا روسرم خراب شد نمیدونستم چه کارکنم دفعه قبلم این کارو کرده بودی ولی مقدارش کم بودو ومنو عمه زود تمیزش کردیم ولی اینبار ..........چی بگم از خجالت آب شدم اگه خونه ی خودمون بود اشکالی نداشت ولی خونه کسی که مهمون باشیم خیلی فرق میکرد عمه زینبو شوهرش میگفتن اشکالی نداره و به اینکارت میخندیدن نمیدونم واقعا میخندیدن یا به خاطره من چیزی نمیگفتننیشخند

خلاصه منو عمه زینب که سه ماهه باردار بود موکتو جمع کردیمو بردیم بیرون لبشو شستیم من تورو گذاشتم تو خونه ودر حالو بستم چون دستو پاگیر میشدی وخودتو خیس میکردی وتو بلند بلند گریه میکردی که میخوام بیام بیرون دلم برات میسوخت ولی حسابی از دست عصبانی بودم گرچه به قول عمه زینب اشتباه ما بزرگترا بود وباید دفعه ی قبل که این اتفاق افتاده بود جای روغنو عوض میکردیم.


خوب این موضوع با شستن مداوم منو عمه حل شد و روز بعد که از عمه پرسیدم گفت:لکه ایی نمونده وبازم ازشون معذرت خواهی کردم واونا که از این کارت ناراحت نشده بودن گفتن:که چیزی نشده بچس دیگه،اما موضوع به اینجا ختم نشد ووقتی که کارشستن موکت تموم شد تو یه شاخه از گلای توی گلدون عمه رو که گرون هم خریده بودش کندی ودادی دست من عمه نگام کردو گفت:کارش نداشته باش چون میدونست خیلی خیلی عصبانی شدم وممکنه سرت داد بزنم گفت منم هیچی بهت نگفتم وشاخه رو که دیگه به درد نمیخورد دوباره توی خاک کاشتم تازه شاخه ایی رو کنده بودی که از همه جوونتر سرحال تر بود حالا ادامه داشت وقتی جدو ومامان جون اومدن خونه عمه ،عمه زینب چایی اورد براشون وقندون که روی عسلی بود رو با دستای مبارکت کشیدی و قندا ریختن رو زمین وزمین پر خاک قند شد .

بابایی که تا اونموقع رفته بود بیرون وقتی شیطونیاتو شنید خندش گرفت و گفت:این که بچس چه کارش کنیم منم به بابایی گیر دادمو گفتم:من عصبانیم نگام نکن باهام حرف نزن بیچاره بابا نمیدونست چی بگه ،ولی گاهی که زیر چشمی نگاش میکردم اونم میفهمیدو بهم نگاه میکردو هردو میخندیدیم.ماجراها داریم با وروجک مامانو بابا.......91/2/8

بازی باشلنگ آب که به خیس شدن کامل شما انجامید فیلمشو دارم

خیلی قشنگ شده 91/2/5

بازی با لپ تاپ که نمیدونم چرا همیشه برات جالبه و ول کن قضیه نیستی

به زور بردمت کنار که بابایی کارشو انجام بده 91/2/8

خوردن بستنی برای اولین بار ،اینجا خودت به تنهایی بستنی میخوردی وبرعکس بستنی کیم

عاشق بستنی حصیری هستی  91/2/8

اینجا وسط پشتیا گیر کردی 91/2/8

[ يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 ] [ 17:15 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

عکسهای هنری توسط مامانی

ببین مامانی چه عکسای مشنگی ازت گرفته کلی اذیت کردی تا این

شد چادرم به دیوار وصل کردم عروسکایی که بابایی واسم به مناسبتهای

مختلف گرفته و گوله کامواهای مامان جون کمک کردن که این عکس هنری

ساخته بشه......

[ يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 ] [ 22:57 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

میدونی چی شده شاه پسرم

سلام فدات شم الان حمومت کردم وخوابوندمت به فرشته ها گفتم مواظبت باشن بابایی هم پیشت خوابه.

بعد از کلی دعا کردن که بابایی رفت سر کار اونم یه کار عالی که با توجه به مهارتش مطمئن بودیم که حقوقش بعد از مدتی دوبرابر میشه اما بعد از چند روز که بابایی رفت سرکار اول گفتن ما قرارداد نمیبندیم وبا همه ی کارکنانمون همین طوریم چون بابا به این کار نیاز داشت قبول کرد وبا حقوقی کمتر از چیزی که حقش 18 روزی کار کرد ولی چیزایی دید که دیگه نمی تونست اونجا بمونه کارفرما کارهای غیر قانونی میکرد راننده دزدی میکردی اونم از بیت المال و هرچی بابایی نصیحتش کرد فایده ایی نداشت وچون بابا باید صورت وضعیت رد کنه دستش گیر بود ووقتی مهندس از تهران بهش زنگ زد که آقا فلان درصد بیشتر از چیزی که هست بزن بابا دیگه طاقت نیوورد واستعفا داد بابا میگفت:توی اون مدت کم همه ی کارگرا ازم خوششون اومده بود نمیدونم چرا ولی همه از اینکه دارم میرم ناراحت بودن .

 

بابا دیشب تصفیه حساب کرد  قراره با جواز کسب کتابفروشی ونوشت افزاری که پارسال با فروختن گوشواره هام گرفتم یه مغازه بزنیم حداقل اگه روزی هزار تومن هم درآمد داشته باشیم میدونیم که حلاله تازه خمس پول این 18 روزی که کار کرده رو هم میخواد بده تا حلال باشه میگه چون کسی که پولو میده آدم حلال خوری نیست باید خمسشو داد منم به خاطره کار بابا ازش حمایت کردم چون هیچ چیز درآمد حلال نیست ودلم واسه راه انداختن این مغازه روشنه تا ببینیم خدا چی میخواد فعلا بابا با پرونده هایی که از طرف دادگاه و شورای حل اختلاف واسه رسیدگی بهش میدن سرش گرمه وخداروشکر راضی هستیم خدا کنه پول این مغازه هم زودتر جور بشه البته مغازه مال بابا جونه وما کرایه نمیدیم واین خیلی خوبه .


الان بیدار شدی وداری بغلم اذیت میکنی بقیش باشه واسه بعد.........


[ سه شنبه 19 ارديبهشت 1391 ] [ 13:47 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

روزمون مبارککککککککک.......

 

 

ایرج میرزا
مادر
پسر رو قدر مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر
برو بیش از پدر خواهش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر
زجان محبوب تر دارش که دارد
زجان محبوب تر بیچاره مادر
از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر
نگهداری کند نه ماه و نه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر
به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر
بشوید کهنه و آراید او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر
تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر
اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش زسر بیچاره مادر
اگر یک سرفه بی جا نمایی
خورد خون جگر بیچاره مادر
برای این که شب راحت بخوابی
نخوابد تا سحر بیچاره مادر
دو سال از گریه روز و شب تو
نداند خواب و خور بیچاره مادر
چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر
سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی
خورد غم بیشتر بیچاره مادر
تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر
به مکتب چون روی تا باز گردی
بود چشمش به در بیچاره مادر
وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در بیچاره مادر
نبیند هیچکس زحمت به دنیا
زمادربیشتر بیچاره مادر
تمام حا صلش از زحمت این است
که دارد یک پسر بیچاره مادر


[ چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 ] [ 14:47 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :تبریک،تسلیت ]

[ ]

واما مادر..........

یک مادر می تواند 10 فرزندش را نگهداری کند؛

اما 10 فرزند نمی توانند یک مادر را نگه دارند ...

واین انصاف نیست.......

 

تو اینترنت دیدم جیگرم کباب شد خدا نصیب گرگ بیابون نکنه.....

 

[ چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 ] [ 15:06 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :تبریک،تسلیت ]

[ ]

ما اومدیم...

سلام پسر مامان سلام دوستای خوبم یه هفته که نبودم رفته بودم شوش خونه ی پدرم.

سه شنبه ی پیش بود دیروز هم اومدم اول رفتیم دزفول تا بابایی برای مغازه ی جدید قفسه بخره قفسه های قرمزو سفید،دو شب پیش هم وصلشون کردیم مغازه خیلی قشنگ شد کارش که کامل شد عکسشو میزارم،خدارو شکر بدون وامو قرض کردن مشکل مالیه مغازه داره حل میشه یه مقدارپس انداز و یه مقدارطلا ویه 1 تومنی هم مامانم مرحمت کرد کارمون داره راه میفته.


پسرم زندگیه مامان از پریشب اسهالو استفراغ گرفتی دیشب بردمت پیش متخصص گفت:عفونت گوارشیه که مسببش همین گردو غباره یه آزمایش مدفوع هم واست نوشته که امروز تا ساعت 12 خواب بودی ونشد نمونه ازت بگیرم واسه همین موند واسه فردا.قلب مامانی چقدر زود لاغر شدی دکتر گفت:وزنت 700 گرم کم داره اگه مایعات نخوری باید بستری بشی وسرمو کلی دردای دیگه ولی خوشبختانه تنها چیزی که میخوری مایعاته،بخصوص دوغو آب وشیر خودم ،نفس مامان پشتت هم سوخته وبا پمادایی که دکتر داده مرتب واست استفاده میکنم الان خوابی وتا بیدار نشدی برم واست دعای توسل بخونم به دلم افتاده که این دعا باعث سلامتیه تو میشه.

[ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 15:03 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

امپراطور وشیطونیاش2

تو سر زدنت که از 91/2/12 شروع شد نمیدونم چرا این کارو میکنی

ولی وقتی میزنی تو سرت میخندی و از اینکه بهت میگم نکن کلی میخندی

و فکر میکنی یه نوع بازیه فدات بشم که کارات مث خودت عجیبن...

یه روز از روزا که مشغول شیطونی بودی یه سیم سیار دست بود و با اون سیم بلندش

از این اتاق به اون اتاق دنبال خودت میکشوندی وبهم نمیدادی تا اینکه با دوشاخش که

بازی میکردی این بلا رو به چشم خودت اوردی خیلی گریه کردی واووووووووووف بدی شده

بودی واست توی پستای قبلی گفته بودم ولی عکسشو نگذاشتم وقتی بهت میگفتم کجات

درد میکنه با دست زیر چشمتو نشون میدادی 91/2/13

شیطونی توی حیاط وبازی بابیل نمیدونم شایدم کشاورز بشی وبا جدو بری سر زمینش

موتور عمو مهدی که همش آویزونشی ومدتیه به وسایل نقلیه وبیرون رفتن میگی عان عان

91/2/14

این عکسارو هم موقع بازیگوشیت توی حیاط جدو گرفتم که به نظرم خیلی

خوشکل افتادی زندگیه مامان اگه بزاری یه عکسایی ازت میگیرم ولی تو که هنوز

متوجه نمیشی وقتی میگم تکون نخور یعنی چی بزار کمی بزرگتر بشی ببین

مامان چه عکسایی که ازت نمیگیره...91/2/6

 

عزیز مامان این چه روش آب خوردن دیگه از این کارا نکنی هاااا 91/2/7

گیر کردن بین کالسکه ویخچال مغازه ی عمو هادی که با تلاش خودت خلاص شدی

91/2/13

 

این روزا به جای اینکه کالسکه هلت بده تو با عان عان کردنت هلش میدی 91/2/17

دیروز جدو واسه تو رضا ومحمد امین بستنی خرید که تو این طوری نوش جان کردی

91/2/17

امروز برای اولین بار تونستی در یخچالو باز کنی وماستو بیاری بیرون فدات شم

که میدونی توی یخچال یه خبرایی...91/2/18

[ دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 ] [ 15:54 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

روز مامانی وهدیه امپراطور به مامانش....

سلام زندگیه مامان امروز روز مادره،نمیدونی از اینکه یه مامانم چقدر خوشحالم که یه مامانم عشق خدا به بندش وعشق مامان به نی نیش از عشقایی هستن که توی دنیا نظیرشون نیست هیچ کسی جز خود مادر هم نمیتونه این حس قشنگو درک کنه تو هم دیشب یه عیدی خوب به مامان دادی ...

دیشب 91/2/22 داشتم باهات بازی میکردم وتورو روی بالشتت خوابوندم و گاهی یه قلقلک کوچولوت میکردم که یهو دیدم بلهههههههههه امپراطور مامان پنجمین مرواریدش هم در اومده دیگه به چهار تا دندونت عادت کرده بودیم که با این کارت سوپرایزمون کردی اول به بابایی گفتم بعدش به مامان جونو جدو اونا هم خداروشکر کردنو گفتن:مبارکه......

صبح که شد زن عمو خدیجه هم اومدو بهش گفتم بعد هم به عمه ها خبر دادم منو نگا انگار اولین باری که دندون در اوردی،این بهترین هدیه برای من بود.

راستی شیطون بلا تو هم به جمع نوه های فضول خانواده پیوستی ویاد گرفتی از بالشتا بری بالا ودستاتو برسونی به اوپن به به به به این چه کارییست از پس فضولی جناب امپراطور این چه کاریست از پس فضولی(تکه کلام که توی سریال پشت کوهای بلندآقای کدخدا میگه این سریال توی زمان ما پخش میشه ومن دوسش دارم)

وقتی با یه دست دوتا هندونه برداری ..........

میشه این ....بله دیگه وقتی چیزی بزرگتر از خودتو بلند میکنی این طوری روی زمین

ولو میشی.......

اینم از هندونه خوردنت اگه اشتباه نکنم از وقتی هندونه اومده بازار این

اولین باره که میخوری عمو مهدی اورده

پارسال با اینکه نی نیتر بودی هم خیلی واسه خوردن هندونهاشتها داشتی

همش هم سرت تو یخچال بود تا وقتی مطمئن شدی تموم شده ...

کنترل که در همه ی شرایط تحت سلطه ی شماست وبا اختیار خودت شبکه عوض میکنی

تلویزیون خاموش میکنی اخبار نگاه میکنی وبرات مهم نیست کس دیگه ای هم داره نگاه میکنه

ما هم گاهی با سلیقه ی شما پیش میریم وگاهی با سیاست کنترلو ازتون میگیریم

[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 0:48 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

اندر احوالات مامانو بابا

هههههههههههههههههی روزگار......

میدونی پسرم خیلی خوبه که هنوز کوچیکی و درد دنیا و بی لیاقتیه مسئولین این دوره رو نمیبینی البته منظورم بچه های بالا نیست ها منظورم همین فرماندار ومعاونشن که بدتر از خودشون خودشونن.

چند بار که رفتم فرمانداری هیچ مراجع کننده ایی رو ندیدم که راضی از اتاق فرماندار بیاد بیرون دل منو بابایی رو هم بدجوری شکوند پسرشو گذاشته ور دستش میگه پسره منم مهندس بیکاره ،فکر کرده با بچه طرفه،منم بهش گفتم خوب باباش پولداره ولی شوهره من بابای پولداری هم نداره...

آخرین باری هم که بعد از کلی سر کار گذاشتن ما رفتم پیشش جلوی چند کارمندش ویه خانمه دیگه حسابی با حرف حالشو جا اوردم نزدیک بود بندازنم بیرون.

آخه یه فرهنگیه بازنشسته رو چه به فرماندارشدن اگه گفتی منظورم از این شکلک چیه؟؟روز پنجشنبه 91/2/21 بابایی رفت مجمع صنفی کار جواز کسبو پیگیری کنه چون متاسفانه با وجود مرتب بودن همه ی وسایلمون جوازمون گمشده همه ی مدارک حتی کپیاش هستن ولی خود جوازه نیستش منم رفتم به همه ی بانکا سر زدم تا شاید بشه وامی جور کرد ولی همه ی بانکا میگفتن مثلا دو تومن بزاری بعد سه چهار ماه ماهم دوتومن بهت میدیم یه بانک که اصلا رئیس نداشت ورئیسش فقط چهارشنبه ها میاد یه بانک که اصلا نمیدونستی رئیسش کیه ومن که کلی اینور اونورو نگاه کردم دیدم رئیس بانک سرش توی گاو صندوق واز همه جالبتر در گاو صندوق رو به مراجعه کننده بود یعنی نمیترسید رمزش لو بره تازه شک داشتم با این هوشش رئیس بانک باشه از اقایی که اونجا مشغول نوشتن بود پرسیدم ایشون رئیس بانکن جواب مثبت داد منم چندشم اومد با این رئیس با مسئولیت ورفتم از کارمندش پرسیدم که ایشون هم داستان هزارو یک شبو بارم تعریف میکرد وهمون طور که حرف میزد گذاشتمو رفتم.

فعلا دستمون جایی بند نیست ووامی که یه بنده خدایی برامون جور کرده بود هم سودش هم قسطش بالا بود واز عهده ی ما که اول راهیم خارج بود شانس ما طلا هم روز به روز داره میاد پایین والنگوهام قیمت زیادی نمیشن ولی به خاطره فشار روحیه زیادی که به بابا اومده فکر کنم بفروشمشون ...بابایی حسابی داغون دلم خیلی براش میسوزه منم همش بهش میگم دلم روشنه خدا بزرگه امیدوار باش اینا همه امتحان خدان وامیدوارم خدا کمکمون کنه تا هرچه زودتر این کتابفروشی ونوشت افزارو را بندازیم انشالله...

[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 1:16 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

شاید باشیم شاید نباشیم .....

برای دوستای گلم


نطراتتون رو خوندم نطراتتون هم مث خودتون گلن خیلی خیلی

ممنونم شاید امروز برم شوش خونه ی پدرم شاید هم نرم فعلا دودلم

قراره بریم دزفول واسه مغازه قفسه بخریم خوب باید از یه جایی شروع کنیم

اگه نرفتم حتما حتما در اولین فرصت وبه امید خدا نطراتتون رو جواب میدم

بهتون سر میزنم اگه رفتم انشالله بعد از اومدنم

دوستتون دارم زیاد زیاد

دعا کنید که این مغازه ی آقای شوهر زودی راه اندازی بشه تا شاید

کمی از فشارهای روحیه ی بابایی کم بشه.

[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 1:22 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

ما نرفتیم...

سلام دوستای خوبم بهتون گفتم که واسه ی رفتن دودلم واسه همین امروزنرفتیم واین نرفتن ما چیز خوبی در برداشت واون پیدا شدن جواز کسب گمشده ی من بود سال 89 با فروختن گوشواره هام جواز کسب نوشت افزار وکتابفروشی گرفتم با وجود مرتب بودن منو بابایی توی این مسائل جوازکسب گمشده بود وهرچی بیشتر میگشتیم کمتر چیزی دستگیرمون میشد وامروز درست جایی که توقع نداشتم پیداش کردم که توی پیدا کردنش مادر شوهرم کمک زیادی بهم کرد واسه همین از دردسر المثنی صادر کردنو پول خرج کردن اونهم توی این موقعیت راحت شدیم.


احتمال زیاد فردا میریم شوش ،آقای شوهر یه مقدارپس انداز داره که میخواد بره دزفول قفسه بخره،یه مقداری هم هم از چند جا طلبکاره به اضافه ی پول النگوهام یه مقداری میشن که میتونیم یه نوشت افزار راه بندازیم واگه خدا بخواد کم کم کتابفروشی هم بهش اضافه بشه میدونید من دلم خیلی روشنه خیلی هم امیدوارم از همه ی شما به خاطره هم دلی هاتون ممنونم الان داره اذان میگه بعدا میام هم نطراتتون رو جواب میدم هم بهتون سر میزنم.

[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 13:30 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

نوبتی هم که باشه نوبت باباهاست......

ولادت امام علی مرتضی(ع) وروز پدر را به همسر عزیزم

وهمه ی بابایی ها تبریک میگم عمرت طولانی وباعزت باد

مرد یعنی کار و کار و کار و کار *  یکسره در شیفت های بیشمار

مثل یک چیزی میان منگنه * روز و شب از هر طرف تحت فشار

مرد موجی است هی در حال دو * جان بر آرد تا برآرد انتظار

او خودش همواره در تولید پول * لیک فرزند و عیالش پول خوار

با چه عشقی دائما در چرخشند * گرد شهد جیب او زنبور وار

چون که آخر شب به منزل می رسد * خسته اما با لبانی خنده بار

جای چای و یک خدا قوت به او * می شود صد لیست در پیشش قطار

از کتاب و دفتر و خودکار ، تا * اسفناج و پرتقال و زهرمار

آن یکی می خواهد از او شهریه * این یکی هم کفش و کیفی مارک دار

هر چه می گوید که جیبم خالی است * هر چه می گوید ندارم ، ای هوار

نعره می آید : "به ما مربوط نیست * ما مگر گفتیم ماها را بیار"

مرد یعنی آن که با پول و پله * می شود در خانه ، صاحب اعتبار

مرد یعنی سکته ، یعنی سی سی یو * ختم مطلب ، مرد یعنی جان نثار

خلقتش اصلا به این خاطر بود * تا درآرد روزگار از وی دمار

 

[ دوشنبه 15 خرداد 1391 ] [ 20:33 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :تبریک،تسلیت ]

[ ]

مسابقه ی بابائی دوست دارم...

به نام خدا

مهم بردو باخت نیست مهم حرفیه که میخوام به بابام بگم...

سلام بابایی مدت زیادیه که میخواستم باهاتون چند کلمه مردونه حرف بزنم امافرصت نشد وشما اونقدر گرفتارید که دلم نمی اومد چیزی بگم.

ولی الان به مناسبت دومین سالی که بابام هستید میخوام براتون حرف بزنم پارسال 3ماهه بودم ومامانی جای پامو بهتون هدیه داد که خیلی خوشت اومد ولی امسال با این اوضاعی که داشتیم نتونستیم واستون کاری کنم.

شما ازکارهای زیادی  به خاطر من استعفا دادید فقط به خاطره اینکه میخواستید لقمه ی حلالی بزارید دهنم به خصوص این اواخر که از بهترین کاری که میتونستید توش پیشرفتهای زیادی کنید مردونه ایستادید وگفتید من نیستم.میدونم از اینکه حوله ی حمومم برام کوچیک شده ونمیتونی یه حوله ی بزرگتر برام بخری معذبی،میدونم دل بزرگت واسه ی دل کوچیک من میسوزه ،میدونم از اینکه مامان جون کلی لباس واسم خریده وتو نمیتونی این کارو بکنی ناراحتی ،میدونم همین مغازه ایی رو که زدی فقط برای راحتیه منه ودنبال اینی که همه ی نیازهای منو از راه حلال تامین کنی.

منم ازت ممنونم ودستهای تورو میبوسم مطمئن باش باباجونم بزرگ که شدم همه ی این خوبیاتو جبران میکنم.خوابی که مامان وبقیه راجب من دیدن گویای این حقیقته که من میتونم روزی پسر خوبی برای شما باشم وشما بهم افتخار کنیداز خدا میخوام که اوضاع مغازه داریتون روز به روز بهتر وپربرکت تر بشه انشالله

میوه ی زندگیتون

علی مرتضی

[ جمعه 19 خرداد 1391 ] [ 14:20 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

شهادت حیدر کرار

بر روح تمام شیعیان تیغ زدند
بر مردترین مرد جهان تیغ زدند
خورشیدبه سینه، ماه برسر می زد
انگاربه فرق آسمان تیغ زدند.

شهادت مظلومانه ی علی المرتضی روبه همه ی شیعیان تسلیت میگیم.

انشالله هرچه زودتر فرزند ایشون بیان و انتقامشون رو بگیرن

[ چهارشنبه 18 مرداد 1391 ] [ 16:40 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :تبریک،تسلیت ]

[ ]

شیطنت های ناگفته ی امپراطور...

سلام نفس مامان بهت گفته بودم که دوشبه تب داری دیشبم تبت بالا بود بهت قطره دادم وچند ساعت بعد تبت اومد پایین نمیدونم علتش چیه،الانم منو دادا(مامان جون)حمامت کردیمو خوابوندمت امروز برای اولین بار با شامپو بدن حمامت کردم قبلا همش باصابون ولی شنیدم شامپو باعث میشه بدن نسوزه واسه همین دیگه با شامپو بدن حمامت میکنم.امروز باید همه ی عکسا وحرفا رو توی وب بزارمو بنویسم چون بابا میخواد لب تاپو ببره مغازه تا وقتی وامو بگیریمو بتونیم کامپیوتر بخریم.


طبق معمول تا میام بنویسم بیدارمیشی الانم بغل بابایی هستی خیلی این دو روزه بیقراری میکنی برم که بیشتر بهم احتیاج داری خوابیدی باز میام واست میتعریفم.

[ جمعه 9 تير 1391 ] [ 13:20 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

کلی حرف،کلی شیطنت...

سلام پسرمامان سلام دوستای گلم خوبید؟

مدت زیادیه که از شیطونیای امپراطور مامان چیزی ننوشتم خدارو شکر اوضاع مغازه داریمون خوبه؟یه وام اشتغالم واسمون درست شده که بازم خداروشکر هم ضامنا وهم آوردمون حل شد وبه امید خدا تا یه ماه دیگه وامو میگیریم فعلا مغازه رو با یه مقدار فروش طلا وپس اندازمون سرپا کردیم تا انشالله موقعی که وامو گرفتیم پر جنسش کنیم.


خوب حالا باپس مامانی هم یه حرفی بزنیم:زندگیه مامان تا امروز11 مروارید خوشکل در اوردی که 4 تا شون مرواریدای آسیاب بالا وپایین هستن وبه فاصله ی کمی از هم در اومدن تاریخشونو هم دارم مینویسم واست.


از دیشب تب کردی امروز بعد از طهر هم آب بینیت میومد الانم خوابی،دیشب بااینکه قطره تب بر بهت دادم ولی باز تب داشتی وبالا بودن تبت باعث شد گوشه ی لبت برفک بزنه وخودتو خیس کنی آخه تو ماهاست که یادگرفتی شبا خودتو خیس نمیکنی وصبح که بیدار میشدی میبردمت بیرون کار خودتو میکردی تازه قبلا من کمکت میکردم ولی الان میگی بزارم زمین میری یه گوشه ایی واسه خودت کارتو انجام میدی از ویژگی های منحصربه فردت این چند روز اخیرت اینه که توی پوشکت پی پی نمیکنی ودست میبری به پوشکتو میگی(اسم عامیانه ی پی پی رو میگی)من میبرمت بیرون وبا کمال تعجب میبینم بله امپراطور مامان پوشکشو کثیف نکرده والان بیرون داره کارخودشو میکنه.

الان بیدار شدی برم تا بعد

[ پنجشنبه 8 تير 1391 ] [ 23:37 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

مینویسم ازتو(5)

بازم سلام چند دقیقه ای میشه خوابوندمت خیلی بیقراری گاهی واقعا از کوره در میرم وخسته میشم نمیدونم چی میخوای وقتی هم شیر میخوری با کلی غر زدنو قهر میخوری دوسه شبی که تب داری تا صبح چندبار خودتو خیس میکنی همه ی جاتو شستم خیلی وقته که دیگه شبا خودتو خیس نمیکنی، چند ماهه البته قبل از مریض شدنت حتی یک بار موقع خواب خودتو خیس نمیکردی ومن پوشکت نمیکردم میدونم خوب که بشی این اتفاق ناگوار هم تموم میشه، خوب بگذریم کلی خاطره ی ننوشته دارم بابا میخواد فردا لب تاپو ببره مغازه واینترنتو بکشه اونجا تاوقتی کامپیوتر بگیره واسه همین دیگه نمیتونم بتایپم تامدته مدیدی،امتحان تربیت معلم قرآنم نزدیکه باید سعی خودمو بکنم که قبول بشم ...

91/3/29 که عمه خدیجه هم خونمون بود وقتی میخواستن برن خونشون منو دادا هم باهاشون رفتیم خونشون(دره شهر)وااااااای از بس توی کوهها پیچ پیچ بود حالم داشت بد میشد ودلم درد گرفته بود وخوب هوا از اینجا خیلی بهتر بود حسابی هم خوش گذشت منو عمه رفتیم بازار وپارچه ی مانتویی واسه خودم گرفتم ومدلشو از اینترنت گرفتم وعمه جونت خیلی عالی برام دوخت 91/3/30 برای اولین باروخونه ی عمه خدیجه سجده کردی،تا دوربینو بیارم بلند شدی واسه همین یکی دوروز بعد که از خونه ی عمه اومدیم یه مهر بهت دادم واین طوری سجده کردی ومیگفتی الله اکبر

اینجا هم با عمه خدیجه دخترای گلشو دادا وشوهر عمه رفتیم زیارت باباسیفی توی دره شهر

اونجا که بودیم عاشق تاب الهه شده بودی ومدام میخواستی سوار تاب بشی واز وقتی

اومدیم همش به سقف اشاره میکنی ومیگی تاب تاب وخوشحالم که تابتو که تا دیروز

زیاد طرفش نمیرفتی حالا عاشقش شدی

اینم تاب الهه...

راستی الهه اینا قراره خونشونو که اینجاست بفروشن وخونه بخرن واز این مستاجری راحت بشن

انشالله که این اتفاق زود بیفته چون این خونه توی زمستون خیلی نم داره..

اونجا الهه جوجه های رنگیه قشنگی داشت که تو بهشون خیار میدادی وتو یه چشم

بهم زدن خیارو میزاشتی تو دهنت ومن تند تند میبردم دهنتو میشستم توی یکی از عکسا

از اینکه خیارو از دست گرفتم داری گریه میکنی

اینجا هم عمه واسه صبحانه کیک درست کرده وتو که عاشق تولد کردنی با اون کیک

واست تولد گرفتیم البته تولد 16 ماهگیت توهم کلی ذوق کردی یه تولد قشنگو خودمونی

91/3/31

آب بازی با عمه نمیدونی عمه خدیجه چه قدر حوصلتو داشت همش میخواست باهات بازی کنه

الهه که راست میرفت چپ میومد میگفت:داداشی خودمه ،وااای مامان نمیدونی آبشون چقدر

سرد بود مث مزه ی آب معدنی بود میگفتن که آبشون از کوه میاد

[ دوشنبه 12 تير 1391 ] [ 0:33 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

مینویسم از شیطنتهایت(5)

سلام نفس مامان تازه خوابوندمت ولی کلی طول کشید تا سایت نی نی وبلاگ باز شه نمیدونم چرا سرعت اینترنت ما خوب بود ولی گاهی که من عجله دارم با من لج میفته ووقتی درست میشه که تو بیدارشدی خوب حالا تا بیدار نشدی بتایپم.

دیدی بیدار شدی پس تا بعد

[ يکشنبه 11 تير 1391 ] [ 21:51 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

مینویسم از شیطنتهایت(1)

دوباره سلام تا بازم بیدار نشدی زود زود بتایپم امروز بردمت پیش دکتر سراج گفت:تبت خیلی بالاست خوب شده تشنج نکردی 4 تا آمپول داد که دو به دو باید میزدی امروز دوتا باهم نوش جان کردی فردا هم دوتای دیگه اینقده دلم برات سوخت کلی گریه کردی ولی وقتی بلندت کردم انگار نه انگار،خیلی بیقراریريالبغل هیچ کس جز من آروم نمیشی تازه باید همش بگیرمت بغل وراه برم بدجوری شونه هام درد میکنه امروز بابایی داشت واسم ماساژ میداد تو فکر کردی میخواد منو بزنه گریه میکردیو می اومدی بغلم نمیدونم چرا اینطوری شدی منو بابا هیچ وقت باهم درگیریه فیزیکی نداشتیم ونهایتش یه کوچولو صدامون بره بالا بعدش به ساعت نکشیده چشممون بهم که بخوره خندمون میگیرهو آشتی میکنیم تازه مراسم آشتی کنون هم باید دور از چشم شما باشه وگرنه بازم میزنی زیر گریه.

بتره برم سراغ شیطونیات که وقت تنگه

بستنی خوردنت که زن عمو علی واست گرفته

دست هربچه ای بستنی ببینی میری ازش میگیری

واسه همین زن عمو هروقت واسه پسرعموهات میخره واسه شما

هم مخصوصشو میگیره 91/2/5

بستنی خوردشو...

نمیدونم این عکسو گذاشتم یا نه ولی اصلا وقت ندارم ببینم،خوب گذاشتن

دوبارش خالی از لطف نیست آویزون شدنت به لپ تاپ بابایی،البته منو تو همیشه آویزون

این دستگاه بیچاره ایم من که داغونش کردم91/2/8

بابا مهندس...

مهندس کوچولوی خانه ی ما

اینجا هم طبق معمول مشغول بهم ریختن کابینت دادایی(مامان جون)هستی

خودت همه ی این طرفهارو بیرون ریختی 91/2/24

علی مرتضی،نفس بابا

خوابیدنهای امپراطوری ،ببین چه ناناز میخوابی قلب مانی91/2/25

ای بابا مامان بزار بخوابم دیگه...

تموم هستیمون،پسرمونتموم هستیمون

[ جمعه 9 تير 1391 ] [ 23:45 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

مینویسم از شیطنتهایت(2)

فعلا که بیدار نشدی پس بتایپم

روزایی که هوا خاکیه لباساتو توی اتاق آویزون میکنم وتو هم یاد گرفتی

که هروقت آویزون میکنم میری لباسارو میکشیو میندازی زمین وقتی میگم نهههههه

نکن فکر میکنی دارم باهات بازی میکنم وتند تند شروع میکنی به کشیدن لباسا،منم

که از این کارت حسابی خوشم اومده بود شروع به فیلمو عکس گرفتن کردم91/2/25

این که میبینید نفس مامانشه

بیشتر از یه ماهی میشه که شوت کردن باتوپ رو یاد گرفتی توی این عکس

از مارادونا هم بهتر بازی میکنی91/3/4

فدات شم الان بیدارشدی منم خوابوندمت به بابا هم گفتم:سیستمو خاموش

میکنم میام یه ساعت پیش شیاف واست گذاشتم الان تبت پایین اومده امیدوارم دیگه

بالا نره،یه برگه ی اچار از شیطنتهات مونده که ننوشتم باشه واسه بعد...

شب بخیر نی نیه قشنگ مامان

[ شنبه 10 تير 1391 ] [ 0:11 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

مینویسم از تو(7)

91/3/5 که پشت سیستم بودم یهو چشمم بهت خورد که از صندلی به تنهایی رفته بودی

بالا وتا دوربینو بیارم اومدی پایین وهرکاری کردم نرفتی بالا

توی عکس دوم خونه ی عمه خدیجه ایی که خیلی راحت از صندلی الهه میرفتی بالا

چون کوچیک بود ولی خوب هنر میخواد دیگهههههه....

خوب اینم یه نوع مهارت....

اینجا هم عروسک الهه رو بلند کردی که از خودت بزرگتره

وعکس بعدی سه تار عمو حسین دستته که محکم زدیش زمین

خوب شد اینو داده بود واسه تمرین الهه وفاطمه وخودش یکی دیگه خریده بود

وگرنه چی جواب میدادیم ایشون خیلی قشنگ سه تار میزنن واونجا صبا با

صدای سه تارش بیدارمیشدیم

دادایی که دل گرفته بود زد به سیخ ومن فکر نمیکردم که ماشالله با این اشتها بخوری

برای اواین بار دل خوردی اونم به این شکل 91/3/5

پفی خوردن (ذرت بو داده)پسر مامان که ماشالله اینو هم با اشتها خوردی91/4/1

واسه این برام جالب وموندنی بود که به تنهایی خوردی واین اولین بار بود

نگی مامانی چیا برام مینویسه آخه همه چیزه تو برام جالبه ،نمیدونی خیلی چیزارو

که نمیشه نوشت،واست توی تقویم نوشتم که بعدها داشته باشیماچ

اینجا هم 91/3/19 که منو تو آب بازی میکردیم وبابایی ازمون فیلم گرفت

وعکساشو من گرفتم

توی این عکسا یاسین ویاسمن (نی نی های عمه زهرا)تورو گذاشتن وسط کلی کارتون

وطبق معمول مامان دوربین به دست از همه چیز تو عکس میگیره..

نگی چه مامان بیکاری...خوب چه کار کنم همه چیز تو برام تازگی دارهههه91/3/17

[ دوشنبه 12 تير 1391 ] [ 2:16 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

مینویسم از تو(6)

اولین بار در تاریخ 91/4/1 که از خونه ی عمه خدیجه اومدیم گفتی:تابمو برام درست کن،البته نه به این کاملی ولی گفتی:تاب تاب .اشاره میکردی به جایی که تابو آویزون میکنم.

تازه دیروز91/4/11 گفتی :ماما.......ماما........فدای ماما گفتنت،تو میدونستی اگه بگی ماما من غشو ضعف میرم واسه همین ماهی یه بار میگفتی،خیلی کلمه هارو مث بابا،عمه ،عمو،دادا(به کردی یعنی مامان بزرگ) رو میگفتی ولی نمیدونم چرا مامانو دی به دیر میگفتی،شاید به همون دلیل که همیشه تو دسترستم فدات شم بازم بگو تا مامان واست بمیره...

91/3/23تعجبکه داشتم اتومیکردم اتو رو برداشتی وبا دهن میگفتی:اووووفففففف..بعد اتو رو انداختی روی قالی واتو به قالی چسبید.

91/3/21قلب برای اولین بار گفتی:آب ...آب..

91/3/25 منو تو وبابایی وجدو (بابا بزرگ به زبان عربی)رفتیم دزفول واسه مغازه جنس خریدیم وهمون طور که منو بابا از فروشگاه جنس انتخاب میکردیم توهم توی کارتونا میگشتی وهرچی دوست داشتی برمیداشتی میدونی چی برداشتی شاخه های گل تزئینی ما هم به خاطره تو چند شاخه خریدیم یه خرس کوچولو توشونه که فشارش که بدی یه بوس میکنه ومیگه i love you

قهقهه91/3/27 که خربزه اورده بودیم ودادا گذاشت بالا یخچال تا سرد بشه یهو دیدم که خریزه تو دستته وداری میخوری ،دادا خربزه رو گذاشته بود روز یخچال صندوقی وتو شیطونی کردی ونصفشو برداشتی واین طوری داری میخوری.

91/3/13 عقد کنون عمو حیدر دوست بابایی بود که خوشبختانه به خاطره رحلت امام خیلی بی سرو صدا

وخلوت برگزار شد خونه عمو حیدر یه ببعی داشتن که میگفتن تو اولین نی نی ای هستی که ازش نمیترسی

فدا شم یادگرفتی که با چنگال غذا بخوری به خصوص هندونه رو 91/3/7

91/3/9 با جدو و دادایی و عمه زینبو دخترش رفتیم خونه ی عمو عیدی فامیل جدو توی روستا اونجا

گاو داشتن وتو از صداش میترسیدی وفرار میکردی...

عکس تو وپسر عمو عیدی

میدونی تازه متوجه شدم که یه پاش کفش پاشه یه پاش دمپایی

ای شیطون..

خرابکاریه دیگه ی تو نمک ریختن روی قالیه اتاقمون که راستشو بخوای به گند کشیدیش

91/3/15نیشخند

اینجا شونه ی سرمو گذاشتم روسرت که ببین چه بامزه شدی91/3/19

مدت مدیدیه که سعی میکنی پا توکفش بزرگترا کنی به خصوص کفش بابات

این عکس ها مال 91/3/14 و91/3/16

91/3/7 توی قالی شستن به مامانو دادایی کمک کردی

البته تو به موکت شستن رسیدی وموقع قالی شستن خواب بودی

عمو هادی که مغازشو جمع کرد جدو همه ی پوشکای مغازه رو واسه تو اورد وگفت:نصف

پولشو من میدم نصفشو شما تا مدت زیادی از خرید پوشک راحت شدیم تا چند روز پیش

که یه بسته خریدم ببین تو چه طوری حیفو فیلشون

میکنی هی میری از کمد درشون میاری واین طوری میریزی زمین91/3/5

[ دوشنبه 12 تير 1391 ] [ 1:47 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

نی نی آشپز مامان

سلام اینفده حرفو ماجرا توی این یه ماهه پیش اومده که بیشترش

هم خوبه ،کلی عکس،کلی شیطنت،که فکر کنم یه ماه طول میکشه همه

رو بتایپم.امپراطور 4تا دندون آسیاب در اورده که این یکی از مهمترین اخبار

منه،واینکه توی مسابقه ی نی نی خانه دار شرکت کرده دوست داشتید یکی از

سه رای تون رو بهش بدید.

این عکس موقعیه که فینگلی تر بود به نظرم بامزه اومد منم گذاشتم.

[ جمعه 2 تير 1391 ] [ 14:12 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

حلول ماه شعبان و میلاد سرور آزادگان امام حسین علیه السلام (روز پاسدار)، ولادت امام زین العابدین علیه السلام و حضرت ابوالفضل علمدار کربلا (روز جانباز) بر شیعیان و همه آزاد مردان عالم مبارک باد.

[ يکشنبه 4 تير 1391 ] [ 16:05 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :تبریک،تسلیت ]

[ ]

مینویسم از شیطنتهایت(3)

سلام نی نی چه طوری ؟الان که داری این پستو میخونی دیگه نی نی نیستی ولی من از این کلمه خیلی خوشم میاد وبیشتر نی نیه مامان صدات میکنم 6روز دیگه امتحان تربیت معلم قرآن دارم واسه همین امروز تا هرجا تونستم واست مینویسم بقیش باشه واسه موقعی که وقت کردم.

علی مرتضی جان توی پست قبلی اون عکسی که باتوپ ازت گرفتم مال

91/3/5 هست ولی ازقبل تر ازاون شوت کردنو یادگرفته بودی

ماچخداروشکر اسهالت 91/3/5 خوب شدنصفه شب دیدم که کنار در ایستادی وحرفی نمیزنی اول ترسیدم فکر کردم که بچه جنی بعد که جاتو خالی دیدم رفتم بغلت کردمو خوابوندم همون شب من واسه سحری خوردن بیدارشدم که یهو دیدم کنارچهار چوب ایستادی من بدجوری ترسوندی چون حتی  گریه هم نمیکردی وفقط نگام میکردی ومن اوردمت کنارم نشستی و باهم سحری خوردیم.91/3/5

ماچعاشق خاموش روشن کردن لامپی ،یه بار که برده بودمت طلا فروشی گذاشتمت رو پیشخون تو هم همش لامپو که نزدیکت بود خاموش روشن میکردی آقای طلا فروش هم چیزی بهت نمیگفت،خونه ی جدو (باباجون)هم پشتیشون رو میندازی میری بالاش دستتو به پریز میرسونی وهی روشن هی خاموش هی خاموش هی روشن ...

ماچبالشت خودتو بیشتر از یک ماهه که میشناسی ووقتی میگم لالا رو بیار پتو وبالشتتو حتی اگه زیر یه بالشت سنگین باشن بیرون میکشی ومیاری.

ماچبهت میگم درو ببند میبندی ،فلان چیزو بده میدی فقط اگه اون چیز خوردنی باشه نمیدی،عینک مامان هم شده بازیه هرروز شما،از روی چشم برمیداری وبه هر شکلی که بخوای میچرخونی شانس اوردم که به هر شکلی انعطاف پذیره وگرنه تا حالا چند بار باید تعمیرش میکردم وقتی هم خسته شدی تا بهت میگم بهم بدش بهم میدیش.

ماچجیغ زدنم که ماشالله به خصوص اگه بچه ای باهات یکی بدو کنه وگرنه زیاد جیغ نمیزنی گاهی که من گوشمو میگیرم تو خوشت میاد وفکر میکنی بازیه وجیغ میزنیو میخندی.

ماچدوماه پیش شایدم بیشتر همه رو با چشم میشناختی میگفتم:بابایی کو؟باچشم نشون میدادی ،داد کو؟باچشم نشون میدادی،ولی الان که حدود یک ماهی میشه همه رو با انگشت نشون میدی وقشنگ همه رو با اسم میشناسی.

 

[ شنبه 10 تير 1391 ] [ 15:15 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

مینویسم از شیطنتهایت (4)

خوب باز بیدارشدی الان خوابوندمت تابازبیدارنشدی بنویسم

اولین دندون آسیابت بالا وسمت راست  خودت جوونه زد91/3/8

ودومین دندون آسیاب بال وسمت چپ خودت91/3/13

سومین دندون آسیابت پایین91/3/25

وچهارمین دندون آسیاب پایین هم به فاصله ی کمی از سومین دندونت جوونه زد

یازدهمین دندان شیری پایین سمت چپ خودت جفت مروارید نیشت 91/3/4 روز ولادت امام حسین(ع)

ماچشیطون بلا به ماشین میگی عان عان وعشق ماشینی یه روز توی آشپزخونه میچرخیدی ومیگفتی عان عان...عان عان..ولی تا بخوام عکس بگیرم تو ماشینو نگه داشتی91/2/23

ماچبعد از خوب شدن اسهالت همه ی قالی هارو شستیم واون روز که هوا هم خوب بود برای اولین بار توی حیاط حمامت کردیم ازت عکس گرفتم ولی طوری بود که نمیشد بزارم بابا هم خوشش نمیاد عکس لختتو بزارم.91/3/26

ماچ91/2/26 رفتیم دزفول واسه مغازه قفسه خریدیم وبعد جدو وبابایی ودادا مارو بردن شوش خونه ی اون باباجونی،نهار خونه ی عمو ی مامانی بودیم،بعد رفتیم خونه ی باباجونی ،مارو که رسوندن بعد کمی استراحت بابایی اینا رفتن.91/2/28 که من بازار بودم وتورو پیش مامان جون گذاشتم وقتی اومدم باباجون گفت:که تورو برده پارک وکلی بازی کردی این اولین باری بود که باباسلمان میرفتی پارک.باباسلمان که داشته ازت فیلم میگرفته یادش رفته بوده که فیلمو ذخیره کنه وکلی ناراحت شده بود.

ماچ91/2/28 رفتیم خونه ی دختر پسرعمم...تو که مشغول شیطنت بودی رو گذاشتم پیش خاله ریحانه تواتاق دیگه که دیدم خاله صدام کرد وقتی رفتم دیدم که آویزون تخت شدی ونمیدونی چه طوری ولی خیلی قشنگ عین عنکبوت به تخت آویزون شده بودی وبلد نبودی بیای پایین از میعاد (دختردختر پسرعمم)خواستم ازت عکس بگیره امیدوارمو عکسو تا الان داشته باشه اینبار که رفتم میرم ازش میگیرم.

خنده های امپراطوری

[ شنبه 10 تير 1391 ] [ 16:25 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

مسابقه ی لبخند یک فرشته

[ سه شنبه 27 تير 1391 ] [ 9:30 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :مسابقات ]

[ ]

برنده شدن برای بار اول

سلام دوستان سلام پسرمامان تو برای اولین توی یه مسابقه

که بین نی نی ها بود وعنوانش نی نی بامزه بود برنده شدی

 وجایزت یه تقویم بود خیلی خوشحالشدم انشالله توی همه ی مراحل

زندگیتموفق وبرنده باشی زندگی مامان

با این عکس شرکت کردی

 

اینم جایزت 

 

 

[ سه شنبه 27 تير 1391 ] [ 9:36 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :مسابقات ]

[ ]

هفدهمین ماهگرد امپراطور

سلام نفس مامان مقداری از شیطونیات هست که هنوز ننوشتم

منو بابایی سه روزه که داریم روزه میگیریم واسه همین پشت سیستم

نشستن حوصله وحال میخواد شبم تا میخوابونمت خودم هم خوابم برده

امروز 17 ماهت شد نی نی قشنگم فردا هم اول رمضان 91

به امید خدا میخوام امسالو روزه بگیرم دوسال که به خاطره تو نتونستم

بگیرم با اینکه مقداری از روزه های قضامو گرفتم ولی دلم نمیاد امسالو از دست

بدم فعلا که منو تو خوب مقاومت کردیم امیدوارم بتونم خصلت های بدمو ازبین ببرم

وخصلت های خوبمو تقویت کنم.راستی یه خبر خوب برات دارم بالاخره مامان تونست

توی آزمون ورودی کلاسهای تربیت معلم قبول بشه،نمیدونی چقدر خوشحال شدم

تورو هم چندباره که باخودم میبرم 

پس اول 17 ماهگیت مبارک 

 

[ جمعه 30 تير 1391 ] [ 17:34 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

ماه مبارک رمضان

حلول ماه رمضان ماه میهمانی خدا رو به همه ی شیعیان جهان 

تبریک میگم،ماه خوب وپربرکتی داشته باشید.

 

 

 

[ جمعه 30 تير 1391 ] [ 17:38 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :تبریک،تسلیت ]

[ ]

برای پسرم

سلام مامان کلی مطلب برات نوشته بودم نمیدونم چی شد که یهو حذف شد خلاصه ی مطلب حذف شده این بود که من به خاطره این که این روزا اعصاب درستی ندارم وباهات درست برخورد  برخورد نکردم حسابی ازت معذرت خواهی کردم.

من میدونم چم شده به بابایی علتشو گفتم انشالله قراره تا یه ماهه دیگه یه تغییر اساسی توی زندگیمون بدیم ،روزی که باهات بئ برخورد کردم شبش که خواب بودی اومدم بالای سرت وحسابی گریه کردم وازت معذرت خواستم سحر هم با بابایی درد دل کردم وزدم زیر گریه...

از اواخر تیر کلاس تربیت معلم مامانی شروع شده وتو هم مامانو همراهی میکنی دیروز توی کلاس توی دلم باخدا حرف زدم وبه خودش قسم خوردم که دیگه درست باهات برخورد کنم وخداروشکر تا الان که خیلی خوب باهم کنار اومدیم وبیشتر از همیشه از کنار هم بودنمون لذت میبریم .

 

[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 16:52 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

اجحاف در حق زنان زمان عثمانی

من خودم این فیلمو نمیبینم یعنی اصلا ماهواره نداریم وچندبار خونه ی  آشناها صحنه هایی ازشو دیدم ولی میبینم خیلی طرفدار داره بخصوص زنای این فیلم با پوششی ک دارن  متاسفانه خیلی از زنای  ایرانی رو جذب کردن.

پوشش واقعی زنان در دربار عثمانی و تصور خیالی کارگردان و فیلمنامه نویس «حریم سلطان» از دربار عثمانی. تصویر مستند را با لباس طراحی شده برای مجموعه را مقایسه کنید.

تصویر واقعی زنان دربار عثمانی

این پستو بعدا پاک میکنم چون اینجا فقط خاطرات پسرمو ثبت میکنم

فقط خواستم شما هم ببینید...

[ جمعه 10 آذر 1391 ] [ 17:07 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :متفرقه ]

[ ]

این روزهای شما....

اول از همه این عکس 107 روگیتو بزرام که خیلی بامزست

 امپراطور اذان میگوید اینجا مشغول الله اکبر گفتنی نمیدونم فکر کنم

تلویزیون داشتاذان میگفت وتو تقلید میکردی این کار هرروز 

تو وقتی صدای اذان رو میشنوی میری جلو تلویزیون میخ کوب میشی

ومیگی الله اپر 91/4/1

91/4/4 ولادت حضرت ابولفضل (ع) بود که خونه ی جدو مراسم داشتن

وفامیلارو به صرف شام دعوت کرده بودن تو که غیرتی شده بودی

ودر اتاق ی که خانما توش نشسته بودن گرفته بودی تا کسی نره تو

مامانی آپلود عکس مشکل پیدا کرده بعدا میام عکسارو واست میزارم 

[ چهارشنبه 18 مرداد 1391 ] [ 16:27 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

اندر احوالات امپراطور*یک اتفاق وحشتناک

سلام مامان خوبی قلب مامانی؟این روزا به خاطره رمضان نمیتونم زیاد بهت سر بزنم زیاد حوصله ندارم میدونی مدتی بود از لحاظ روحی بدجوری ریخته بودم بهم با تو وبابایی بد حرف میزدم وزود عصبی میشدم واز این رفتار خودم به شدت معذب بودم تا اینکه موقع سحر با بابایی درد دل کردم وزدم زیر گریه ،بابا هم مث یه دوست دلسوز منو بغل کردو دلدلاریم داد میدونستم مشکل کجاست واسه همین منو بابا فکرامونو کردیم ومهمترین تصمیم زندگیمون گرفتیم که تا یک ماه دیگه عملیش میکنیم شایدم زودتر فقط منتظره پولیم.

خوب بگذریم جریان اون اتفاق وحشتناک از این قراره کهههه.....

تازه اذان گفته بود ومنو بابایی هنوز مشغول خوردن چای وخرما بودیم که دادا یه استخون داد دست که گوشتم داشت استخون جای بد مرغ بود که چر از استخونای ریز بود همون طور که مشغول چای خوردن ونگاه کردن به تلویزیون بودم دیدم بلند شدی ورفتی طرف دادا هیچی نمیگفتی وچشات پر اشک شده بود یهو بالا اوردی من زود بردم دهنتو شستم ودیدم حالت بهتر نشده یهو دادا خونه رو ریخت بهم وهمه ریختن تو هال عمو مهدی زودی تورو گرفت وزد پشت کمرت ولی فایده ای نداشت تا اینکه دادا دستشو گذاشت دهنت واستخونو فرو کرد پایین واونوقت حالت جا اومد اون لحظه من فقط گریه میکردم وتا دو روز سحرو افطار منو بابایی اشتها نداشتیم همون شب بردیمت دکتر وبعد از معاینه گفت:خطر رفع شده ولی گلوت زخم شده بود وفقط یه شربت برات نوشت وااااای خدای من اگه اتفاقی برات می افتاد من چه کار میکردم از اون روز به بعد قسم خوردم که روی رفتارم کنترل بیشتری داشته باشم خوشبختانه همین طور بوده ومنو تو خیلی خیلی با هم دوستیم.


[ چهارشنبه 18 مرداد 1391 ] [ 16:10 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

انشالله زودی پیدا بشه...

[ سه شنبه 5 دی 1391 ] [ 0:15 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :متفرقه ]

[ ]

بدقولی کردم ببخشید...

سلام عزیزان ببخشید بدقولی کردم وهنوز از خاطرات وشیطونی ها و اتفاقات افتاده توی این مدت چیزی ننوشتم ،علی مرتضی کلی شیطون شده والانم چندباره منو بلند میکنه که فلان چیزو میخوام این چیه؟اونو بده؟وداره میگه بیا کارت دارم مامان،اون پتو قشنگه بهم میدی وهنوز ی ساعت نشده که کلاهشو از توی آب خیارشور در اورده،کلاه بافتنی ضخیمشو گذاشته بود توی آب خیارشورایی که فقط نصف ی دونشون مونده بود،خدا کنه اون بوی خیارشور ازش بره الان برم که آقا احضارم کرد،بازم اومد واااای خدای من دستشو نفتی کرده اومده میگه مامان بوش کن ومشغول فوتبال دستیه،کلی عکسو کم حجم کردم در ائلین فرصت میزارم،ممنون از شما که احوال پرس ما هستین.

قلبماچقربان شماماچقلب

[ يکشنبه 10 آذر 1392 ] [ 22:43 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

ما یاتیم(اومدیم)

سلامن علیکم خوبین؟اینبار 9 روز موندم خونه ی بابام خیلی خوش گذشت  5 بار شانس زیارت حرم دانیال روپیدا کردیم وهرپنج بار براتون به نیابت زیارت کردم جمعه شب حدود ساعت 12 شب رسیدیم خونه کلی خاطره وعکس از امپراطور دارم امشب عکسارو کم حجم کردم از فردا شب شروع به نوشتن میکنم.

فعلا بای

[ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 ] [ 0:50 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

روز زن،روز مادر،روزفاطمه هامبارک

بر مـقدم دخـتر پیمـبر صلـوات

بر چشمه ی پاک حـوض کوثـر صلوات

بر محضر حضرت مـحمـد تبـریک

بر مادر شیعیان حــیدر صلوات

 

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
                                     نه مرگ ،
                                            نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛

 

از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...

شرمنده دوستای گلم سرعت اینترنت پایین

اومده ونتونستم به تک تکتون سر بزنم واین روزو

تبریک بگم،پس عزیزان گلم،دوستای خوبم روزتون مبارک

واین نوشته ها تقدیم همه ی شما که لایق بهترین ها هستین

[ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 ] [ 1:08 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :تبریک،تسلیت ]

[ ]

دلیلی بزرگ برای نبودنم

سلام متاسفانه پسردایی عزیزم که عین برادرای خودم دوسش داشتم توی سن 17 سالگی فوت شد اونم با ی ضربه ی چاقو به قلبش.

پسرداییم با کسی که موتورشو دزدیده دست به یقه میشه و وقتی که دعوا تموم میشه و درحال رفتنه اون دزده با چاقو میزنه به کناره ی بدنش وچاقو رو تا قلبش فرو میکنه،روزای بدی رو پشت سر گذاشتم داشتم افسردگی میگرفتم،(خواب زیاد،گریه های یواشکی ودور از چشم بقیه،کابوسای شبانه وبد خوابیدن)تا اینکه به خودم اومدم وگفتم:من همیشه به همه  میگم موقعی که مصیبتی بهشون وارد میشه یاد حضرت زینب کنن چرا که مصیبتاشو در مقابل حضرت زینب هیچ نیست ولی اونوقت خودم اینطوری کم اوردم،پس ی یاعلی گفتمو زندگیمو با انرژی بیشتر از قبل شروع کردم وبه خوندن آیه الکرسی رو اوردم وخیلی آروم شدم ،وخداروشکر آرامشی رو که قبلا توی زندگیم بود تونستم دوباره برگردونم.الان حالم خیلی بهتر شده ولی حال مادرمو زن داییم اصلا خوب نیست واز دست دادن صادق که ی پسره آروم ومومن بود هنوز براشون قابل هضم نیست دعا کنین خدا بهشون صبر بده.اینبار قول نمیدم ولی سعی خودمو میکنم 5شنبه جمعه که خونم تمام ماجراهای این چند ماهو براتون بنویسم.بازم ممنونم که احوال پرس ما هستینماچ

[ سه شنبه 19 آذر 1392 ] [ 15:06 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

ما اومدیم با کوله بار ی از تجربه وخبر

سلام عزیزان ودوستای خوبم پس از ی غیبت طولانی اومدیم سه روزه نتمون وصل شده کلی براتون خبرای خوبو بد دارم کلی اتفاقات توی این مدت برامون افتاده ،کلی هنرمند شدم وچیزای زیادی یاد گرفتم.

حتما از فردا شب هم بهتون سر میزنم هم شروع به نوشتن میکنم،البته اجازه بدین اول بنویسم بعد بهتون سر بزنم چون میدونم دوست دارین ببینین چی شده.ماشالله علی مرتضی کلی بلبل زبون شده وزبون میریزه این روزا هم یاد گرفته میگه حواسم نبود،اعصابش میریزه بهم میگه همــــــــــــــــــــم ای خدااااااا

نمیدونین چقدر خوشحالم که این گلپسرو دارم تمام لحظات خوش زندگیمو مدیون خودشو باباشم،علی مرتضی که اونقدر وروجک شده که با کاراش همه رو میخندونه وبا گرد حرف زدنش دلبری میکنه.

به شکم میگه شمک به چشمام میگه چمشام و....

خدا همه ی این نی نی های وروجکو حفظ کنه.پس تا فردا شبماچبغل

[ پنجشنبه 7 آذر 1392 ] [ 0:22 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

سادگیه کودکی یادت بخیر..

محمد امین پسر عموت مشغول بستن کفش امیر محمد پسرعمه فاطمت هست

چ حرکت قشنگ وانسان دوستانه ای

محرم ٩١

 

 

[ يکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 19:58 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :متفرقه ]

[ ]

روزانه های امپراطور من...

سلام مامان فدات شه،قلب مامان هر روز که میگذره بیشتر عاشقت میشه وقتی با تحکم میای بهم میگی مامان ...مامان ...بیااااا...وااای نمیدونی چه کیفی میکنم وقتی صدام میزنی که یهچیزی رو نشونم بدی وراجب اون چیز بحث میکنی،ماشالله همه ی کلماتو یکبار که بگم بازبون شیرین بچه گانت تکرار میکنی .

خوب این روزای تو از آخرای دی ماه تا الان که ٨ بهمن

اینجا بعد از در اوردن لباسا از لباسشویی هوس کردی

توهم مث لباسا تمیز بشی٩١.١٠.٢٦

داشتی توی لباسشویی رو نگاه کردی منم گفتم :علی مرتضی ببینم

برو تو..انگار از خدات بود اجازه بدم واینجوری پرید توش

از محرم تا الان کلی سه نفری(بابا،مامان وشما)با ماشین میریم

بیرون ،نمیدونم چرا اینجا گیر داده بودم ازت عکس بگیرم تو هم که ذوق سوار

شدن توی ماشین داشتی ،بااین کار مامان ،بدجوری حالت گرفته شد ببین مشخصهنیشخند

دیگه کم کم داشتی این شکلی میشدیکلافه

که مامان بیخیال شد

٣٠.١٠.٩١

ولی مگه مامان ول کن بود توی ماشین هم گیر داده بودم اینجا بابا رفته بود از عابر

بانک پول بگیره که منم باز شروع کردم وبعد از اینکه کلی عکس خراب کردی

با ویفر راضیت کردم تا افتخار بدی ازت عکس بگیرم

اینجا دومین باره که سه نفری میریم پارک البته اینجا ٤نفر بودیم عمو هادی

هم باهامون اومد

٢.١١.٩١

از سر سره زیاد خوشت نمیاد وکمی موقع پایین اومدن ترسیده بود

عموهادی بغلت کرد وفرستادت پایین تا بابا بگیرت

ولی تا رسیدی پایین کلی ترسیده بودی

فقط دوست داری پایین سرسره ،سر بخوری اینجوری...

اینجا من داشتم باهات بازی میکردم ولی انگار بابا بیشتر میخواست

بازی کنه ومنم هولتون میدادم

تابش یه طوری بود که حتما باید کسی روبرو بشینه تا تعادل داشته باشه

قرعه به اسم بابا اومد،به به چه تعدلی ٨٠ کیلو کجا ١٢ کیلو کجاابرو

[ يکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 13:59 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

برای مامان بی تاب

سلام دوست عزیز از مطلبی ک گفتین میتونید استفاده کنید لطفا آدرس

وبتون رو درست کنید تا اگه سایت منبع خبرو پیدا کردم خبرتون کنم

آدرس  وبتون مشکل داشت ومن نتونستم وارد بشم

[ شنبه 18 آذر 1391 ] [ 14:27 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :متفرقه ]

[ ]

حرفهای نگفته از سفر آمل

سلام ب پسرقشنگم ی ساعتی میشه ک از چشمه ی آبگرم برگشتیم الانم خوابیدی .تازه بعد از نزدیگ ب چهار سال زندگی در شهر بابایی دو روز پیش فهمیدم ک کوههای متصل بهم اطراف شهر رشته کوه زاگرس هستن،کلی ذوق کردم آخه من فقط عکسشون رو توی جغرافیای راهنمایی دیده بودم،دوروز پیش منو تو بابایی رفتیم بخش داری و چون کار بابا زود تموم شد وهوا هم عالی بود بهش گفتم بیا بریم اطراف چشمه وکوه ها،به به چ هوایی تو هم شیشه رو کشیدی پایین ودستتو رو توی هوای میچرخوندی،جاده خلوت و قشنگ بود دورو بر جاده پر از درخت بود ی لحظه یاد شمال افتادم،ای وای گفتم شمال کجا رفتم من....

واما سفر ما ب آمل،این دومین سفرت ب آمل بود وی بار هم موقعی ک توی دل مامانی بودی رفتی یعنی میشه ٣ بار...

اینبار رفتن ما کلی ماجرا داشت؛ب دلایلی مجبور شدیم رابطمون رو با خاله نرگس اولین دوست آملیم قطع کنم،با ی خانمی ب اسم لیلا خانم آشنا شدیم ک تازه عروس بودن واهل بم ک اگه اشتباه نکنم ٣ نفر از اعضای خونوادشو توی زلزله از دست داده بود.

مامانی بیدار شدی عمه هات هم اومدن امشب بقیشو مینویسم....

[ جمعه 8 دی 1391 ] [ 15:52 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

کارای خونه تموم شد

سلام ب دوستای خوبم ک توی این مدت ک نبودیم احوال پرسمون بودن خوبید ؟نی نیاتون خوبن؟

و سلام ب چسر گلم این دوشنبه کارای خونه تموم شد عااالی شده ی خونه ی شیکو نقلی کنار خونه باباجونی،چی از این بهتر ،منو بابا خیلی خوشحالیم ،البته با خونه ی بابا جونی هم ک بودیم هیچ مشکلی نداشتیم ولی خوب دیگه وقتش شده بود بعد سه سالو ٧ ماه مستقل شدیم فعلا خونمون مستقل شده ولی غذا خوردنمون تا ی ماه دیگه خو.نه ی باباجونیه.

قراره بابایی واسه لب تاچ میز بخره واسه همین فعلا جمش کردیمو نت نداریم این مطلبو دارم از نت خونه ی عمه زینب مینویسم،در اولین فرصت ک میزو  خریدیمو نتو وصل کردیم عکسارو میزارم.

راستی عمو مهدی برای بار چهارم عاشق شده واینبارم باباجونی برای بار چهارم مخالفت کرد وبعد از کلی صحبت بالخره قبول کرد وخدارو شکر رفتن خواستگاری ،بابای عروس خانم استرالیا زندگی میکنه و منتظره جواب ایشونیم انشالله هرچی باشه خیرههههه

[ پنجشنبه 16 آذر 1391 ] [ 19:42 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

شباهت زیاد شخصیت آنه به مامان
ازبچگی همه بهم میگفتن هم مث انه زیاد حرف میزنی اونم ازنوع قلمبه سلمبه هم زیاد توی رویا وخیالات غوطه وری،به محض دیدن کوچکترین چیز براش یه داستان خیال انگیز قشنگ درست میکنم گاهی هم خودم میمونم که این حرفارو از کجا میارمنیشخند
تا الان هنوز اون حس هست ولی به خواب زمستونی رفته ووقت نمیکنم دوباره شکوفاش کنم گاهی که با مینی بوس میریم شوش از پنجره بیرونو نگاه میکنم وخیلی سریع از بیرون یه چیزی نظرمو جلب میکنه وموضوع رو با شوهری درمیون میزارم وچنان ماهرانه به ماوراوتخیل ویه جورایی واقعیت ربطش میدم که تا موقع رسیدن که حدود یه ساعتو نیمه وقتمون رو پر میکنه البته الان کم حرفتر شدم وفقط با شوهری حرف میزنم چون تنها کسیه که درکم میکنه وخیالاتم براش جذابیت داره.زبان

 

                   آنه!

                  تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت

                  وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

                  با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات

                   از تنهایی معصومانه ی دست هایت

                   آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم ها

                   و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات

                   حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟

                 آنه!

                  اکنون آمده ام تا دست هایت را

                  به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری

                  و در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

                  و اینک ! شکفتن و سبز شدن در انتظار توست

                  در انتظار توست...

[ پنجشنبه 26 مرداد 1391 ] [ 11:04 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :دست نوشته های مامان ]

[ ]

مسابقه ی نی نی شلخته

بازم ما ،بازم مسابفه.....

امپراطور این بار شلختگیشو میخواد برخ بکشه وجایزه بگیره

یه لطفی کنید به آدرس زیر برید ورای خودتون رو به امپراطور

نی نی وبلاگ بدید.

این عکسیه که امپراطور باهاش شرکت کرده

اینم آدرس سایتی که شما مرحمت میکنید میرید ورای تون رو با آدرس وبتون میدید

باتشکر

http://mamiparisa.persianblog.ir

[ پنجشنبه 26 مرداد 1391 ] [ 11:09 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :مسابقات ]

[ ]

حرفا وشیطنتای ننوشته...

سلام پسره مامان خوبی نی نیه قشنگم

اینجا که 2 تیر سال 91 هست توداشتی با آب پاش

بازی میکردی وبالی سرت میبردی که اینطوری به پشتت گیرکرد

روز ولات حضرت ابولفضل (ع)که 4تیر 91 بود خونه ی جدو مراسم داشتن

 وعده ای از فامیلا رو واسه شام دعوت کرده بودتو که گاهی کار زیاد

باعث میشد فراموشت کنم البته فکروذهنم پیشت بود

یهو میومدم که ببینم داری چه کار میکنی جنابعالی توی یخچالی ومشغول

شکستن تخم مرغی.....

اون شب اونقدر غیرتی شده بودی که در اتاقی که خانما توش بودن

رو این طوری گرفته بودی ونمیزاشتی کسی بره تو

هرجا غذا میدیدی مینشستی میخوردی برات فرقی نمیکرد که اون غذا صاحب داره

قابلمه سرت میزاری وبازی میکنی فدای این بازیات بشم18تیر91

واز همه مهمتر عشق تو به خدا وکتابش که بهش میگی الله اپر21 تیر 91

و این عکست که خیلی جیگولو مامانیه 15 تیر 91

 

[ پنجشنبه 26 مرداد 1391 ] [ 13:10 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

خواب شیرین امپراطور

این عکسا مال شهریور 91 هستش

که پسره مامان توی خوابم فکر میکنه فدات شم

هنوز زوده واسه فکر کردن توهم غصه ی موهای سفید شده ی

بابا رو میخوری که هنوز 31 سالش تموم نشده موهای شقیقش

سفید شده خوب اینا همه واسه اینه که به آیند هی تو اهمیت میده

عزیزم تو هم فعلا لازم نیست توفکر باشی فقط بزرگ که شدی احترام مارو

بگیری خودش قدر دانیه بزرگیهماچ

 

[ جمعه 24 شهريور 1391 ] [ 14:36 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

دراین مدتی که نبودیم...

سلام دوستای خوبم سلام نی نی مامانی خوبید؟دلم حسابی برای نوشتن تنگ شده بود ولی امتحانات تربیت معلم قرآن که هفته پیش برگزار شدحسابی وقتمو گرفته بودن،مطمئنم با نمره ی خوبی قبول میشم ولی هنوز امتحانات شفاهی شروع نشده که به خاطره تسلطم به زبان عربی فکر نکنم مشکلی داشته باشم.

خلاصه جونم برات بگه که هرروز شیطون تر از دیروز میشی ،دیروز داشتیم باهم فیلمای موقعی که نی نی تر بودی رو نگاه میکردیم توهم بغلم بودی وبا نگاهی عمیق به مانیتور خیره شده بودی ومیگفتی نی نی،از همه بیشتر منو دادایی(مامان بزرگ به زبان کردی)کلی ذوق کرده بودیم وقربون صدقت میرفتیم ،امروز خونهی خاله آمنه (دوست عزیزمامانی )بودیم خیلی بهمون خوش گذشت ولی حیف که خاله میخواد از این شهر بره خیلی حالم گرفته شد ولی خوب امیدوارم اگه خیره کارای انتقالی آقا محمد درست بشه وبه سلامتی برن شاید این طوری براشون بهتر باشه،خاله میگفت:علی مرتضی دست به هرچی بزنه کارش نداشته باش توهم عاشق ماهیاشون شده بودی وباهاشون بازی میکردی.

الانم تو و بابایی خوابیدیدومن از این فرصت استفاده کردم واومدم واست بنویسمو عکس بزارم.

اتفاقات رمضان ٩١

*موهاتو عمو علی بازم کوتاه کرد ولی با کلی زحمت وتازه توی تاب گذاشتیمتو چند نفر مسئول حواس پرت کردنت بودن ولی باز به طور کامل ماموریت انجام نشد.

*خرابکاری به معنای واقعی این خط کشیدن روی دیوار برای اولین بار ٢٧رمضان ٩١ درست روزی که عازم مسافرت بودیم (خونه ی باباجون،شوش)منم که مث همیشه کلی هوس کرده بودم.

گل بودو به سبزه نیز آراسته شد.........

*وااااااااای یکی از شیرینترین کارات اینه که یاد گرفتی بوس کنی اونم از رمضان ٩١ نمیدونی چه حالی داره وقتی صورت آدمو پر آب دهن میکنی،بوسیدنت پف کردن تو صورت ولی جدیدن دیگه خبری از آب دهن نیست وفقط پف میکنی تازه وقتی میگیم علی مرتضی بوس کن اول لپ خودتو میاری جلو که ماببوسیمت بعد مارو میبوسی.

*یه روز بعد عید فطر برگشتیم خونه ومن از شوش برات مسواک انگشتی خریدم واین اواین مسواک تو شد وجالب اینجاست که میزاری دندوناتو مسواک کنم وحتی گاهی خودت با حرکات دستت که داری مسواک زدنو نشونم میدی میگی که مسواکو بهت بدم.میگم باهوشی ولی باور نمیکنی.

خاطرات شهریور

*دوسه هفته پیش جدو یه مرغ اورد خونه که سرشو ببره وجالب اینجاست که از هیچ حیوونی نمیترسی ومیری بهش دست میزنی.فکر کنم تصویر گویای همه چیزه...

ببین تورو خدا چه جوری آب میریزی روی این زبون بسته ومیخوای

حمامش کنی

*١٠ شهریور ٩١ با جدو ودادیی رفتی خونه ی عمه واین اولین باری بود که من کنارت نبودم ودادا گفت:حسابی با بچه های عمه فاطمه بازی کردی وسراغ منو نگرفتی من که دلم همش پیشت بود وانگار یه چیزی گم کردم.همون روز که اومدی نمیدونم شایدم قبلش ّآره اره قبل از اون بود که بیرون بردم تمیزت کنم ولی کنار ماشین جدو پات گیر کرد وچون شلوار پات نبود زانوت زخمی شد واین اولین باری بود که زانوت زخمی میشه چندبار خواستم عکس بگیرم نزاشتی اینجا هم خواب بودی وبعد چند روز اثر زیادی ازش نمونده.

*یه هفته پیش با جدو ،دادیی وعمه ها رفتیم پارک اناران منو بابایی هم تورو بردیم تاب بازی موقع رفتن که بابا گرم حرف زدن با آقایون دیگه بود،ومنو تو جلوتر راه افتاده بودیم بهت گفتن برو به بابا بگو بیاد بریم تاب تاب توهم رفتی وگفتی:بابا ...بابا...تاب تاب از چهره ی بابا معلوم بود که به خاطره این حرکتت چه ذوقی کرده بود ومنم طبق معمول

بعد هم باهم رفتیم تاب بازی وبیشتر از یک ساعت بازی کردیم راستی از صدای بوق اژدها وماشینا کلی ذوق میکردی وموقع برگشتن با یاسمن نشستید وچون از اژدها ترانه پخش میشد با همون حالت نشسته خودتون رو تکون میدادید،ویه چیزه دیگه که اینبار اصلا از تاب بازی خسته نشدی وچون محافظ داشت خیالمون راحت بود که نمی افتی تازه داشت خوابت هم میبرد.

 

[ شنبه 18 شهريور 1391 ] [ 16:12 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

18 ماهگی و واکسن نی نی مامان

دیره میدونم ولی باور کن وقت نداشتم ١٨ روز گذشته واز بس امروز فردا کردم ١٨ روز گذشت شرمندم عزیزدلم.

دوست داشتم اونروز رو یه جشن کوچیک بگیرم ولی با عید فطر مصادف شد وشلوغی دیدو بازدید تازه ما خونه ی باباجونی بودیم وبابایی کنارمون نبود ولی واسه ٢٠ ماهگیت برنامه ها دارم امیدوارم بتونم اجراییشون کنم.

ماهگیت مبارک همه ی زندگی مامانو بابا

توی ١٨ ماهگی قدت ٨٦،وزنت ١١.٢٠٠ ودور سرت خوب علامت نزده ولی فکرکنم ٤٩ نهایتش ٤٨ این مراقبت تو اول شهریور ٩١ انجام شدوخانمی که قدووزنو دور سرتو گرفت گفت:همه چیز خوبه وطبیعیه وتوی نمودار هم خیلی خوب پیش میری، ولی واکسنت مکافات داشت میگفتن نداریم نیم ساعت دیگه بیا منروز بعد رفتن گفتن دیروز ماشین نداشتیم امروز رفتن بیارن ودو روز بعد اول بابا که بیرون کار داشت گفت:سر راهش بره بهداشت بپرسه وبعدش خبرم کنه ،بابا هم رفتو بهم زنگ زد که واکسن اوردن،اون آقا پیره که قبلا واکسن میزد بازنشسته شده بود ویکی از پرستارای اونجا مسئول اینکار شده بود خوشبختانه اونروز خیلی مهربون بود وسرش خلوت بود ولی تو اصرار میکردی که از اون اتاق بریم بیرون انگار فهمیده بودی قراره جیز بشی.

یه واکسن توی پات یکی هم توی بازوت همه جارو ریختی رو سرت کلی گریه کردی بردمت بیرون وتا گذاشتمت توی کالسکه همه چیز یادت رفت دوروز تب کردی وروز دوم نمیتونستی روی پات راه بری ووقتی یخ گذاشتم بدتر گریه میکردی ،خداروشکر که این درد زیاد طول نکشید ویه ساعت بعد که رفتیم خونه ی خاله بابایی واسه دادن کادوی عروسیه دخترش کاملا خوب شده بودی وبازهم خداروشکر..... 

 

[ يکشنبه 19 شهريور 1391 ] [ 0:40 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

عکسهای مغازه ی ما..

سلام بالاخره بعد 4 سال موفق شدیم یه وام اشتغال

بگیریم فعلا نصفشو بهمون دادن که جنس بیاریم

خیلی از شما دوستان عزیز در جریان دردهایی که

 توی این مدت کشیدیم هستید از دعاهای همتون ممنونم واز

زینب خانم مامان کوثر جون که کار طراحی سر در نوشت افزارو

رو انجام دادن و عکسارو بدون هیچ هزینه ای برام پست کردن

ممنونم ازخیلی از دوستایگلم که احوال مارو میپرسیدن

صمیمانه قدر دانی میکنم و از خدا میخوام کمک کنه تاکه

توی همه ی زمینه های زندگیتون موفق باشید.

یه وام 7 تومنی گرفتیم که فعلا نصفشو دادن که وسیله بخریم

بعد بقیشو بدن چون واسه اوردن بار نیاز به وسیله داشتیم

ماشین پدر شوهر مو که یه پراید نقره ای بودبا6 تومن خریدیم که فعلا

4 تومنشو میدیم وبقیشو کم کم قراره بدیم

اینو فقط به شما گفتن بنا به دلایلی گفتن کسی نباید بفهمهمتفکر 

 

 

[ جمعه 24 شهريور 1391 ] [ 14:31 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

نی نی من باهوشه....

چند شب پیش موقع شیر خوردن یهو دیدم که از شیر خوردن دست میکشیو وبا اون زبون شیرینت میگی ماما وبعد میزنی روی دستت،من فکر میکردم دستت درد میکنه وبرات ماساژش میدادم اما روز بعد که دادایی میخواست فشارشو بگیره تو همون حرکتو انجام دادی وتازه فهمیدم که دیشب منظورت چی بوده این عکسا هم مال شهریور 91.

 

 

چندشبه که منو تو مدام فیلما وعکسای چند ماه پیشتو نگاه میکنیم وکلی ذوق میکنیم

دادایی هم که میبینه کلی قربون صدقت میره توهم با چنان نگاه ژرفی میری تو حس

وهمه چیزو زیر نظر میگیری وجالب اینجاست همون طور که فیلم پخش میشه

واسم توضیح میدی که این آب،این داداییه،این ....

برای من جالبه که این همه توجه میکنی ودرک کردنت باعث آرامش من میشه.. 

[ جمعه 24 شهريور 1391 ] [ 14:45 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

نی نی جدید

این نی نی اسمش نگار خانمه که 30 مرداد به دنیا اومده

دخمل دختر عموی بابایی میشه...

ببین چه خوردنیه چشاش رنگی بودن ولی میگن الان سیاه شدن

خدا حفظش کنهماچ

 

[ جمعه 24 شهريور 1391 ] [ 14:49 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :متفرقه ]

[ ]

نوبتی همکه باشه نوبت تولد مامانه

سلام همه ی مناسبتای قشنگ توی فرودین برامون اتفاق افتاد جز تولد تو که بهمن بود ومحرم شدن منو بابا که دی ماه 85بود.بقیه مراسما مثل عقد محضری 14 فروردین،جشن عقد 12 فروردین،جشن عروسی وتولد بابا 5 فروردین،تولد مامانی 20 فروردین.

راستی امروز برخلاف سالهای قبل بابایی تولدمو یادش بود

وصبح که خواب بودم اومد بال سرم وبا ی ........

بیدارم کردو تولمو بهم تبریک گفت،البته سالای قبل یادش

بود ولی ااز ی هفته قبل اونقدر میگفتم که یادش میموند.

راستی مامان 25 ساله شد البته به تاریخ قمری 21

شعبان 25 سالم میشه وهنوز 24 سالمهنیشخند

برم کیکو درست کنم دیر شد

[ سه شنبه 20 فروردين 1392 ] [ 15:33 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :تبریک،تسلیت ]

[ ]

برای خواهرم

سلام اینم جدیدترین عکس علی مرتضی بعد از کوتاه کردن موهاش،نمیدونی چقدر

شیطون شده ،توی ی روز هم روغنو ریخت روی موکت،هم بادستاش دیوار با تمر کثیف کرد،هــــــــــــــــم

الکل سفید عمش رو که برای نی نیش استفاده میکردو ریخت روی فرش وبعــــــــــــدش انگار

نه انگار کاری کرده ،چشماشو ریز میکنه ومیگه مــــــــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــان ومیپره بغلم


توبودی چکار میکردی من که میدونم شیطونیه خودمم عاشق این شیطونیاشم ومیگیرم بغلمو میگم

عزیزم ببین اینجا چ کثیف شد ،ببین چی شده،اونم با تاسف میگه آهـــــــــــــ  آره،اهــــــــــــمــــــــــــــ

 

این عکسا مال ی ساعت پیشن

 

[ چهارشنبه 21 فروردين 1392 ] [ 22:34 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

چرا چادر

سوال می شود که شما چرا توصیه به چادر می کنید در حالی که در قرآن صراحتا از چادر اسمی نیامده است.
جواب:
این سه ملاک را رعایت کنید هر چه می خواهید بپوشید:
1:آن چه که می پوشید تمام اعضای بدن شما، از سر تا به پا را بپوشاند(بجز دستها تا مچ و گردی صورت) هر چه می خواهید بپوشید
2:تمام برجستگی های بدن شما را بپوشاند. هر چه می خواهید بپوشید
3:توجه نامحرم را به شما جلب نکند.(1) هر چه می خواهید بپوشید
درست است که دین اسلام تنها به اصل پوشش اعم از چادر، مانتو و مانند آن تکیه کرده است و همه مراجع تقلید هم می گویند: برای زنان کافی است که حجاب کامل را با هر لباس مناسبی، در برابر مرد نامحرم رعایت کنند ولی با توجه به این که حجاب اسلامی حجابی است که باید داری سه ملاک باشد و بهترین گزینه ای که می تواند این سه ملاک را در خود جمع کند چادر است لذا توصیه به چادر می شود.

به چادرت میخندند...

به تاج بندگی ات طعنه میزنند...

مبادا دلسرد شوی بانو...

هیزم برای آتش غربت زهرا (س) نباش...

که این روز ها فاطمه (س) خیلی غریب است...

[ يکشنبه 3 شهريور 1392 ] [ 15:39 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :مطالب مذهبی ]

[ ]

چه کارا که نمیکنی،شیطون به معنای واقعی

سلام عزیز دلم  انشالله الان که درحال خوندن این مطلبی ولی الان که دوسالت دو روزه که مریضی ،خربزه زیاد خوردی شکمت روان شده وروزی یک بار بالا میاری ،ولی ماشالله اینا هیچ کدوم از شیطونیات کم نکرده.هروقت صدایی ازت نمیاد بهت میگم:علی مرتضی داری چکار میکنی؟میگی تمیــــــــــــز همون موقست که به بابا میگم حسن آقا زودی برس که داره خرابکاری میکنه،ی بار روغنو ریختی روموکت خودمون،دوبار زرد چوبه ریختی روی پشتی ،چندین بار سرمه رو ریختی روی موکت اتاق خواب،رژ عروسی مامان رو کشیدی روی موکت اتاق خواب،3 الی 4 بار شایدم بیشتر شامپو رو ریختی  روی موکتو فرش،روغن بدن خودتو کامل روی موکت خالی کردی و.....

دیگه چی بگم نفسم:اینجا هم که خیلی برام جالب بود وطبق معمول صدایی ازت نمی اومد  اومدم بهت سر بزنم که دیدیم این شاهکارو به تنهایی انجام دادی.

92.1.18

 

[ جمعه 27 ارديبهشت 1392 ] [ 19:48 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

رقیه هم بدنیا اومد

 رقیه دختر عمه خدیجه  بالاخرهر17فرودین بدنیا اومد ودو هفته ای مهمون ما بود خیلی بهش عادت کرده بودیم تو هم که عاشقش شده بودی .

92.1.21

 تو هم عشقت به رقیه جونو اینطوری بهش نشون دادی الکل سفیدی رو که

مادرش واسه نافش استفاده میکردو کامل روی فرش خالی کردینیشخند

٢٠.١.٩٢

[ جمعه 27 ارديبهشت 1392 ] [ 20:09 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

بازم از شیرین کاریات بگم؟

شیرین کاری که چه عرض کنم ما بزرگا میگیم خرابکاری و هروقت ازت میپرسم این کارت یعنی چی میگی تمیــــــــز.

92.1.20

خودت قضاوت کن اینکارا تمیز کردنه یا....

ریختن روغن روی موکت خونه باباجونی برای چندمین بار

 

 

خوردن تمر ومالیدن اون به دیوار

این کارا رو همون روزی کردی که الکلو ریختی

اونوقت اینطوری مظلوم میایستی با صورت تمری

عکس یادگاری با اختراعاتت میگیری

اینجا هم بعد اون همه کمکهایی که به مامان کردی خوابت برد

گفتم:کمک ی چیزی یادم اومد،این روزا هروقت کار جایی گیر میکنه میگی

چمک یعنی کمکخنده

[ جمعه 27 ارديبهشت 1392 ] [ 20:13 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

سرزدن به پسر دایی مامان

پسر دایی سرباز جنابعالی که عیدو مرخصی گرفته بود واومده بود ولایت خودشون،توی روزای آخر تعطیلات عید روی پل شهید ناجیان کرخه ی نیسان اون ودوستشو که سوار موتور بودن محاصره میکنه وچون پل کوچیک بوده وراه فراری نبوده،قاسم از اون بالا میفته روی زمین،دستش مشکنه وستون فقرات دچار مشکل میشه الان خدارو شکر میتونه راه بره وبهتره.میگن اگه توی آب می افتاده اوضاعش بدتر میبوده نمیدونم چرا اینطوری میگن ولی خوب هیچ کار خدا بی حکمت نیست،ازاونموقع به بعد همین طور بلاست که سر این خونوادست نازل میشه،اون یکی پسر داییم از روی موتور میفته ودستش میشکنه ودوتا رو توی  ی اتاق بستری میکنن هنوز ی نفس راحت نکشیدن که زن داییم بچش سقط میشه،باز هنوز داغشون تازست که دزد شبونه موتور وگوسفندشونو میدزده،خدا عاقبت همه رو بخیر کنه.

خلاصه ما تصمیم میگیریم ی سر بریم ملاقاتشون،که باباجونی میگه اول ی سری به درختای توی زمینش بزنیم بعد بریم.

92.1.23

اینجا سر زمین جدو

عکسای هنری قشنگی هم گرفتم که لازمه ی پست جدا براشون بزارم

[ جمعه 27 ارديبهشت 1392 ] [ 20:25 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

شهادت دردانه پیامبر اکرم(ص)

ما زنده به لطف و رحمت زهرائیم / مامور برای خدمت زهرائیم

روزی که تمام خلق حیران هستند / ما منتظر شفاعت زهرائیم . .

ای نور خدا سرشته با آب و گِلَت  / ای مهر علی راز هویدای دلت

این ذکر هزارساله ی مهدی توست  / ای یاس نبی « بِاَیِّ ذنب قتلت؟  . . .

 

[ يکشنبه 25 فروردين 1392 ] [ 14:40 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :تبریک،تسلیت ]

[ ]

یه نی نی دیگه...خدا نکنه

سلام نفس مامان الان یک سالو 6 ماهو 28 روز سن داری خیلی شیطون بلا شدی باهوش،پرتحرک وشیرین زبون وگاهی غیر قابل کنترل.

از دیروز حالم خوب نیست چون فکر میکنم باردارم دعا کن که اینطور نباشم اصلا اصلا موقش نیست منو بابایی با هم صحبت کرده بودیم که تا سال 95 بچه دار نشیم چون اونوقته که قسط وام مغازه تموم میشه تا کلی روزه ی قضا،وبرنامه ها واسه تربیتت دارم که اگه باردار باشم همه چیز بهم میریزه پس خدایا تورو خدا کاری کن که نی نی الان نیاد خودت که بهتر از هرکسی وضعیت مارو میدونی قربونت برم میدونم اشتباه از ما بود ولی اینبار هم مث هزاران بار قبل کمکمون کن.
امیدوارم هرچی خیره همون باشه.

توبرای ما همه چیزی ...

یکی دوهفته پیش کابنتای دادیی رو باز میکردی ومیرفتی توشونو در

به خودت میبستی که مثلا قایم شدی تا میخواستم عکس بگیرم میومدی بیرون

[ سه شنبه 28 شهريور 1391 ] [ 15:56 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

بدترین اتفاق 91

٦ شهریور 91 بود که بابایی گفت:من باید برم بیرون کار دارم اگه اشتباه نکنم کارشناسی داشت منم گفتم الان موقع خرید مردمه نمیخواد مغازه رو ببندی خودم هستم ولی کارتو زود تموم کنو بیا...

 

تو کنار در مغازه ایستاده بودی وبه ماشینا نگاه میکردی که یهو دیدیم دم در مغازه نیستی بابا که هنوز نرفته بود رفت ببینه کجایی،وقتی اومد گفت:نیستی دنیا رو سرم خراب شد کنار خونمون یه نوشابه فروشی هست که یه نوه دارن هسنو سال تو ،بعضی وقتا میرفتی پیششون،رفتم اونجا گفتن:نیستی با عجله رفتم خونه،گفتم :شاید جدو یا دادایی تورو برده باشن خونه بازم نبودی همه ریختیم تو خیابون ،مث دیوونه ها اینورو اونورو نگاه میکردم گریه میکردمو لبام سنگین شده بود ،رفتم فروشگاه کنارخونمون دیدم نیستی،کلی فکروخیال اومد تو سرم......

خدایا امشب کی بهش شیر میده ،چه خونواده ای بزرگش میکنن،نکنه بدنش پرورشگاه وکلی فکر دیگه..

موقعی که رفتم فروشگاه اونجا یه خانم که فامیا بابایی بود اومده بود خرید بهش گفتم :علی مرتضی گمشده،وهمون حرفم شد مشکل گشا،چون چند دقیقه ای نگذشته بود که تو بغل اون خانم اومدید طرفمون،منم زود تورو بغل کردمو گریه کردم .

نمیدونم کی در شیشه ای فروشگاه که خیلی سنگین هم بود رو برات باز کرده وتو رفتی کنار یخچالا،ته فروشگاه که منم ندیدمت،از اون خانم تشکر کردم وتازه برات بادام زمینی هم خریده بود.زبان

[ شنبه 1 مهر 1391 ] [ 14:01 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

نی نی دوم توراه نیست..

سلام پسرم نمیدونی چه فشار عصبی روم بود اصلا نمیتونستم به خودم بقبولونم که توی این وضعیت اقتصادی یه نی نی دیگه توراهه،بابایی میگفت:خوب اگه شده دیگه چه کارش میشه کرد ولی منناراحت

ولی خداروشکر 2 روز پیش مطمئن شدم که خبری نیست ولی چندروز قبلش به بابایی میگفتم:حسن دخترت توراهه بعد باهم میخندیدیم ولی نمیدونی چه غوغایی تو دلم بود کلی با خدا حرف زدم وخواستم هرچی صلاحه همون بشه کم کم هم داشتم قبول میکردم که دوروز پیش متوجه شدم خبری نیستآخ

[ شنبه 1 مهر 1391 ] [ 13:02 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

می نویسم تا بدانید زندگی همین حالاست...

سارا مامان پرهام

سلام خانم مامان امپراطور عزیز خانمی وجدانا نگاه کن و بگو تو همه دوره های تاریخ حتی قاجار با اون گند هایی که زدن به کشور همشون یک بنای تاریخی با یادگار گذاشتن تو اخبار خودمون هر وقت میخواد یک بنای تاریخی را بگه میگه متعلق به دوره قاجار متعلق به دوره پهلوی ولی تا حالا شندی یک یبگه بنایی متعلق به دوره جمهوری اسلامی ما ما هیچ بنایی نداریم که تو این 34 سال سخته شده باشه توسط این دولتمردان والا اگه همینایی را هم که هست خراب نکنن خوبه عزیزم همه چی روسری و ایمان نیست تو زمان گذشته هم همه جور ادمی بود و داشتن با هم زندگی میکردن تازه اون موقع ها ایمان و مردانگی بیشتر بود گلم هر کس حجاب داشت و وتعقد بود داشت هر کس هم که نه جلف نبود مثل الان رضا شاه هم درسته اون اشتباه را کرد اما راه اهن و را شمال را از همون سر صدقه رضا شاه دارین خانم خانما بهتره اگه بدی کسی را هم میگی خوبی اش را هم بگی والا اینثدر که شاها به دانشمندان و هنر مندان ارج میدادن بعضی ها ندادن البته به اونایی که بدردشون میخورد دادن اما عدالت باید برای همه باشه نه یک عده خاص خانم مومن درسته یا نه

جواب به خانم سارا مامان پرهام

ساراخانم برای من وخیلی ها که میشناسم همه چیز روسری ،حجاب وایمانه،خداروداشتن،ایمان داشتن واز ته دل خداروصداکردن همه چیزه،من اوایل ازدواج به خاطره نداشتن این چیزها نزدیک بود زندگیمو از دست بدم ولی یه آدم آسمونی وارد زندگی منو شوهرم شد وهمه چیز رنگ دیگه ای گرفت،منم ادعای مسلمونی خیلی از .....رو قبول ندارم چون من واقعا چیزایی ازشون دیدم که شرم دارم بگم ولی همه ی اونا هم مث هم نیستن ،اگه بحث دولت قاجارو پهلویه من حاضرم هرچی که از اون دوران داریمو بدم ولی اون دوران دوباره برنگرده وفکر کنم بیشترین دزدی واختلاص توی این دو دوره صورت گرفته...تازه دولت اسلامی ما فقط چند دهه عمر داره ولی برج میلادو داره وخیلی چیزایی که من خبر ندارم.

ماهم داریم توی شرایط سخت زندگی میکنیم ولی حتی اگه اوضاع بدتر هم بشه اصلا دوست ندارم که روزی برسه که کشور عزیزم ایران مستعمره ی کشور دیگه ای بشه،مطمئنن کشورهای آمریکا واروپایی عاشق چشم ابروی ما نیستن وفقط چون میدونن مردم ایران به کلمه ی آزادی حساسن اونو سلاح خودشون کردن تا مارو خام کنن بعضی ها مث شما متاسفانه گول میخورید و خیای های دیگه دم به تله نمیدن و خوب میدونن چه کار کنن...

من نمیگم آقایون...بی تقصیر نیستن ولی مقصر اصلی کسای دیگن که دارن این وسط موش می دوونن من عاشق کشورم ومردمش هستم وامیدوارم هیچ وقت جنگ نظامی در نیوفته درست بعد از جنگ بدنیا اومدم ولی وقتی کتاب دا رو خوندم تازه فهمیدم که چی گذشته به ملت ما...

وبدنید من این زندگی سخت رو به هرچی آزادی وکشورهای غربی ترجیح میدم.

زنده باد ایران ودولت اسلامی

به امید روزی که دولتمردان بتوانند یک دولت اسلامی واقعی رو بوجود بیارن

[ جمعه 14 مهر 1391 ] [ 13:41 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :متفرقه ]

[ ]

سلااااااام...

سلام دوستای خوبم سلام پسره نازم دوشنبه ی هفته ی قبل با بابایی وجدو رفتیم دزفول واسه مغازه کلی خرید کردیم وتو هم توی انبار فروشگاه میچرخیدیو گاهی از یه وسیله که خوشت میومد انو برمی داشتی وبه من میدادی که اون هم بیاریم وانصافا بعضی وقتا یه چیزیو می اوردی که ما بهش نیاز داشتیم ولی فراموشش کرده بودیم ولی خوب خیلی اذیت شدی منم حالم زیاد خوب نبود سه طبقه رو بالا پایین میرفتیم وهمش احساس میکردم فشارم افتاده پایین ودارم غش میکنم....

 

مدتیه این طوری شدم همش ضعف میکنمو سر گیجه دارم تازه خنده دارتر از همه چیز اینه که همش فکر میکنم زلزله اومده،اونوقتا که همش زلزله می اومد من حس نمیکردم ولان که خبری نیست همش تو حس زلزلمنیشخند

خوب بعد از کلی خرید وخستگیه زیاد رفتیم شوش خونه باباجونی،من وتو موندیم وبابایی وجدو رفتن دهلران خونه خودمون.نمی دونی چقدر فضول شدی اونجا همه میگفتن چقدر فضول شده،در یخچالو بازو بسته میکردی ودر ویترین تلویزیونو محکم می کوبیدی وبا خنده در می رفتی،شلنگ کولر خونه ی بابا جونی رو در می اوردی وآب کولر می ریخت روی فرش وکلی کیف می کردی،وانقدر این شلنگو کشیدی ومن گذاشتم سرجاش که خراب شد وآب ازش چکه می کرد ومن موندم با این همه شیطونیات چی کار کنم.اوه

از همه وحشتناکتر این بود که تو با یونسو غزل توی حیاط بازی می کردی ودر حیاط بسته بود منم خیالم راحت رفتم نشستم پیش مامان جونو،خاله و زن داییات]که یونس اومد گفت:علی مرتضی رفته توی جادهاسترس

وااااااااااای خون توی رگام خشک شده بود یه اتوبان نزدیک خونه ی بابا جونی بود که خیلی خطرناک بود وی بار مائده دختر خاله حبیبه رو انجا ماشین زده بود که خداروشکر بخیر گذشت.

مامان جون سریع رفت دنبالت من فکر میکردم که توی زمین خالیه جلوی خونه ای ونمیری سر جاده ولی وقتی دیدم مامان جون داد زد ورفت دنبالت تازه فهمیدم که از پل رد شدی وتوی اتوبانی اوهاسترس

داشتم از ترس سکته می کردم به خاله ریحانه با دادو فریاد می گفتم :چادرمو بده بزار ببینم چی شده که مامان جون در حالی که بغلش بودی اومد توووووووووآخ

وای خدای من چه لحضه وحشتناکی ،توی این مدت نمیدونی با این کارات چندسال از عمرمو کم کردی،مامان جون میگفت:از پل کهرد شدی رفتی کنار مغازه گندم فروشی وپیش اونا نشستی....

دیگه دوست نداشتم اینجا بمونم چون تو بلد بودی در حالو باز کنی وبری تو حیاط ولی خونه ی خودمون نمیتونی این کارو بکنی،دیروز جدو ودادایی اومدن دنبالمون وما برگشتیم خونه،میگفتن :دیگه طاقت دوریتو ندارن،دادیی هرروز بهت زنگ می زد وتو هم که صداشو می شنیدی میگفتی ،دادا ....دادا....دادایی هم کلی قربون صدقت میرفت،بعد از قطع کردن تلفن،موبایلو میووردی و با گریه میگفتی،دادا..دادا...

الان خوابی وبابایی مغازه روبسته ورفته کارشناسی رو که شورا بهش داده بودن رو تحویل بده اوضاع خوبه وخداروشکر چرخ مغازه خوب میچرخه،الانم تا بابایی نیومده وتوبیدارنشدی برم یه سری به دوستام بزنم.

[ شنبه 8 مهر 1391 ] [ 12:21 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

به به چشمم روشن در حیاطو هم که باز میکنی

این کارت از همه ترسناک تره فدات اون قدت بشـــــــــــــــم، دست به در حیاط هم میرسه روز اول تعجبکردم چندبار ازت خواستم اینکارو انجام بدی و من برای این کارت کلی قربون صدقت رفتم ووووو 0260.gif

٩ مرداد ماه سال ٩٢

فدات بشم با این شلوار کردیت

[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 19:40 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

روز جهانی کودک مباااااااااارک....

فکر کنم پارسال نشد پست برای این روز بزارم ولی امسال وسالهای بعد

اگه زنده بودم حتما برات میزارم،میوه ی زندگیه منو بابایی روزت مبارک

روز همه ی نی نی های نی نی وبلاگی مبارک

عزیزای خاله هزار ساله شید انشالله..ماچ

[ دوشنبه 17 مهر 1391 ] [ 15:25 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :تبریک،تسلیت ]

[ ]

خدا رو شکر اوضاع بهتره....

سلام فدات شم خدارو شکر ک حالت خوب شده منو بابایی هم خوبیم واز همه مهم تر دادایی(مامان بابا)بعد از بستری شدن وانجام انژوگرافی حالش بهتره ودکتر گفته:فقط یکی از رگای قلبش 40% گرفتگی داره ک با نخوردن چربی وريیم اونم رفع میشه ،راستشو بخوای از وقتی شنیدم ک مشکل دادایی حاد نیست خیلی حالم بهتر شده وامید ب زندگیم از 100 هم زده بالا،همش مراقبشم ولباساشو هم خودم میشورم وهمه ی کارهارو انجام میدم تا حالش هرچه زودتر خوب بشه،هیچ منتی هم سر هیچ کس ندارم چون من این کارهارو برای مادر خودم انجام میدم ،چون ی مادر شوهر خوب مث مادر آدم میمونه ،نمیدونی توی اون روزایی ک حالش بد بود هر غذایی ک درست میکردم مزه نداشت چون از سر بی حوصلگی درست میکردم وحتی خودم هم از خوردنش حالم بد میشد،دیشب کلی مهمون واسه دیدن دادایی اومده بودن منم دست تنها ،نمیدونستم چ کار کنم از ی طرف تو هم گیر داده بودی وشیر میخواستی و محکم پامو گرفته بودی و گریه میکردی ،منم دلم برات میسوخت ولی اون موقع بدی بود،بابایی که دادایی رو برده بود پیش متخصص قلبش،وتا بیان دیگه دیر شده وخودم باید دست بکار میشدم .خیلی سریع میوه ها روشستم و کتریو گذاشتم روی گاز ،ولی تو دیگه طاقت طاق شدو نزاشتی حداقل میوه هارو پخش کنم وزحمتشو زن آقا محمود (پسرعموی بابا) ک مهمونمون بودن کشید.

 

اون شب هم تموم شد وی روز دیگه ی خدا شروع شد ایلام برف اومده واسه همین اینجا خیلی سرد شده و روزی رشته کوههای اطراف برف اومده ولی خوب تا بخواد برسه ب شهرمون تبدیل ب سرما میشه و ما از برف فقط سرماشو داریم میبینیم.

فدات شم این روزا اینقدر خوش زبون شدی وهرچی میگم با هر زبونی  ک باشه متوجه میشی وهمون بار اول تکرار میکنی ،ماشالله هم ب زبان عربی حرف میزنی هم زبان فارسی،وهم کردی رو متوجه میشی.عاشق سویچ ماشین جدو هستی وتا میاد خونه،ب قول دادایی خلع سلاحش میکنی وسویچو ازش میگیری الانم ک خوابوندمت سویچ دست بود تا خوابت برد واز دستت افتاد ،نمیدونی هر روز ک بزرگتر میشی شیرینی زندگیمون رو هم بیشتر میکنی ،چ حس قشنگیه حس مادر بودن

 

[ جمعه 22 دی 1391 ] [ 22:46 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

علی مرتضای مامان وشیطونیاش(1)

سلام پسره قشنگم خیلی وقته برات نتایپیدم راستش از وقتی چرخ کالسکتو عمو حیدر به این روز انداخت حسابی حالم گرفته شده از جایی شکسته که درست بشو نیست تازه 6 ماه بود خریده بودمش کلی باهاش راحت بودی ومن از اینکه مجبور نبودم بلندت کنم خیلی خوشحال بودم بیشتر شبا میرفتیم پیاده روی ولی از وقتی کالسکه شکسته پیاده روی محدود ب ی جاهای خیلی نزدیک خونه شده.

اینجا سه چهار روز پیش که پسره مامان واسه اولین بار خودش شیر

کاکائو رو خورد کلی میذوقیدم وقتی دیدم خودت میتونی بانی

وبه تنهایی شیرکاکائو رو نوش جون کنی

 

 

هیجان امپراطور مامان برای اتیش کباب

همه چیز تو برای من هیجان داره حتی چیزایی که برای بقیه به ظاهر مهم نیستن

ولی من اینطوری مماندنی شون کردم

کفشایی که خاله سهیلا دوست نی نی سایتی از زنجان واست

فرستاده دست درد نکنه خاله...امپراطور خیلی ذوقید...

وقتی برنامه ی مورد علاقت از تلویزیون پخش میشه این شکلی میشی

 

 

[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 21:51 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

علی مرتضای مامان وشیطونیاش(2)

کمتر از ی ماه پیش وقتی رفتیم شوش خونه ی باباجونی

این حوله رو واست 17 تومن خریدم

هرچی خواستم ازت عکس بگیرم خودتو لوس میکردی وبه طرز عجیبی دستاتو

میزاشتی پشتت،طوری که انگار دست نداری

یا می دویدی ومیرفتی کمد رو بهم میریختی

کمک به مامان توی کارای خونه ببین چه با مهارت جارو رو روشن میکنی

وبعد روشن کردن این طوری جارو میکشی

[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 22:19 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

علی مرتضای مامان وشیطونیاش(3)

نی نی وقتی میری توی حس لب تاپ

دیگه هیچ کسو هیچ چیزیو نمیبینی  البته خداروشکر مث خیلی از بچه ها

آویزون سیستم نیستی واین در مواقعیه که من پشت سیستم باشم تو هم میای

شلواری که پات هم خاله سهیلا هدیه برات فرستاده (دوست نی نی سایتی)

ممنوووووووووووووووونم خاله

چهارشنبه یعنی سه روز پیش رفتیم خونه ی خاله آمنه دوست خوب مامانی

متاسفانه شوهره خاله انتقالی گرفته وقراره برن ی شهره دیگه

امیدوارم هرجا برن خوش باشن

خاله امنه چند تا ماهی خوشکل داشت که یکیشونو جدا گذاشت بود توی

ی استوانه ی شیشه ای وتو کلی باهاش بازی کردی وقتی خواستم از بازیت باماهی

عکس بگیرم اینطوری خودتو لوس میکردی...

دیشب موقع باز کردن کشو دست توش گیر کرد وصدام کردی مان..مان

منم اومدم ودستتو در اوردم اونموقع وقت عکس گرفتن نبود وبعد از اون ازت خواستم

که برام صحنه رو بازسازی کنی وتو اینجوری برام توضیح میدادی من کلی میذوقیدم وازت

عکس میگرفتم به بابایی هم میگفتم ببین چ قشنگ داره توضیح میدهماچ

 

 

[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 23:17 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

دوعکس ماندنی از امپراطور ما

این عکس لوس کردنه خودت خیلی قشنگ افتادی منم گذاشتم روی صفحه دستاب

وقتی خودت دیدی کلی کیف نمیدونم چرا؟؟ولی انگار توهم از این عکس خوشت اومده

این عکسهم مال دیشب انگار تو خواب داشتی دعا میکردی

شیطون سفارش کی رو به خدا میکردی عزیزمماچ

 

[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 23:24 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

20 ماهگیت مباااااااارک...

سلام سلام پسره مامان 20 ماهه شد فدات بشم خیلی شیرین وخوش زبون وتو دلبرو تر از قبل شدی بابایی هم که عاشقته کلی باهات وقت میگذرونه وبازی میکنه ولی گاهی بدجوری اعصابشو میریزی بهم واونوقتیه که میری مغازه و،مغازه رو بهم میریزی کلی پاکن با دندونای میارکت خورد کردی وتا میری مغازه برچسب قیمت وسایلو در میاری و بابا گاهی اوقات منو بابای به خاطره تو این شکلی میشیم وبعد از چند ثانیه

وحالا مهم تر از همه اینه که امروز قلب مامانو بابا 20 ماهه شد یادته 5/1 سالگی میخواستم برات ی تفلد کوچولو بگیرم نشد گفتم اگه شرایطش مهیا بشه 20 ماهگی جبران میکنم خوب راستش اول گفتم:توی این اوضاع اقتصاد چ کاریه من بابایی رو بندازم تو خرج ، ی دوتومن کیک معمولی گرفتیمبا دلترو پفک و اومدیم خونه ،البته اونموقع جنابعالی با دادایی وجدو رفته بودی خونه ی عمه زینب (فدات بشم واسه خودت مردی شدی و دیگه تهنایی با بقیه میری بیرون)منو بابایی اول کلی تو حیاط قدم زدیم وحرفیدیم وبعد تصمیم گرفتیم که بریم بیرون قدم بزنیم و این چیزایی رو ک گفتم خریدیم ،اومدیم خونه شما تازه رسیده بودید ودادایی وجدو حالشون زیاد خوب نبو مث اینکه

من که خبر نداشتم اول سفره ی سادمون رو چیدم ک باهم خوش باشیم بعد که دیدم اوضاع قمر در عقربه مخلفاتو پخش وجمع کردم وگذاشتم رفتیم توی اتاق خودمون جشنمونو بگیریم...

جشن باحال وساده ی ما خیلی خوب برگزار شد وکلی عکسو فیلم گرفتیم فدات بشم یاد گرفتی شمع رو فوت میکنی فکر کنم بیشتر از یک ماهه که این راز بزرگو کشف کردم واز خاموش کردن شمع کلی لذت میبردی وبابایی با حوصله برات روشن میکرد ودست میزد وتولد تولد میخوند وحالا عسکای ی تفلد کوچولوی ساده وسه نفرییییییی

البته بعدش دادایی اومد پیشمون وکلی با هم حرفیدیم...

 ماهگیت مبارک نفس مامانو بابا

بابایی گفت:که دوس نداره عکسشو بزارم تو وب من اینطوری

تلافی کردم...

 

این عکس فوق العاده شد گذاشتم روی دستاپ

به بابا گفتم:برات ی سک سک بگیریم بابایی گفت:چی میدونه از این چیزا

نمی خواد خوب منم زیاد اصرار نکردم

وهدیه ی من به تو درست کردن این آدم آهنی با لگوهای خودت بود

شرمندم نکن مامان تشکر واسه چیییی

 

[ يکشنبه 30 مهر 1391 ] [ 23:46 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

عید قربان مباااااااااااارک

عید همه ی دوستای خوبم ونی نی هاشون ونی نی خودم

مبارک امیدوارم عیدهای زیادی رو کنار هم و ب خوبی خوشی 

بگذرونیم،روزگار شما وخونواده ی گلتون درکنار نی نی های خوشمزتون

خوش وبی دغدغه باد

 

 

 

[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 23:23 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :تبریک،تسلیت ]

[ ]

عققیقه کردن واسه پسرم

کلی مطلب نوشتم ک پرید دیگه دیر وقته فقط همینو بگم ک فعلا ی خروس برات عقیقه کردیم تا انشالله در اولین فرصت ی ببعی بیاریم ،عقیقه رو روزعید قربان سال 91 انجام دادیم در 20 ماهگیه جنابعالی.

خروس عزیزقبل از ب قتل رساندن

وامااااااااااا.....روحش شاد

 

 

 

 

 وشما اینطوری توی پخش کردن غذا کمکمون میکردید..

 

پخش کردن عقیقه ودر نهایت دفن استخوان ها وحتی آبی ک خروس 

باهاش شستیم...همه چیزو توی پارچه ی سفید پیچوندیم وخاک کردیم

امپراطور مامانم اینطوری بالای سر قبر خروسش نشسته بود

 

وقتی گفتم با جی جی خداحافظی کن این رفتارهای ..ازخودت نشون میدادی


[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:07 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

خاطرات نوشته نشده

سلام جیگر مامان این روزا کلی شیطون وبلا شدی،ماشالله آقایی شدی واسه خودت با بابایی شبا تنها میری قدم میزنی وهفته ی پیش برای اولین بار شب باهم رفتین بیرون ،نمیدونی چ ذوقی میکردم وقتی میدیدم با بابایی داری میری بیرون ک برات جیگر بگیره،وقتی اومدی با گریه اومدی بغلم ،ب بابا گفتم:چی شده؟گفت:سر یکی از کوچه ها زمین خوردی و گریه کردیو منو میخواستی ،منم .

فدات بشم مرد بودنتو با گرفتن از پوشک در سن 19 ماهگی نشون دادی و خیلی قشنگ وقتی کرا خرابی داری میگی ماما..ماما...ماما...منم فدای این ماما گفتنت،کلی میغشم وقتی این قدر مصمم صدام میکنی .خیلی حرفا دارم ک الان یادم رفته چون مدتیه تنبلی میکنم ودیگه برگه روی آینه ی اتاق نمیچسبونم ک بمحض وقوع اتفاقی اونو یادداشت کنم ولی حتما این کارو میکنم.

جونم برات بگه ک عید قربان روز خوبی بود تویاون روز متوجه شدم که مرواریدای قشنگت ب عدد 16

رسیدن یعنی 2تا دندون جدید واینکه با خونواده ی عمو علی رفتیم محل کار عمو علی توی پارک جنگلی منابع طبیعی روز خیلی خوبی بود وشما با بچه های عمو علی کلی شیطنت کردی و ی جایی ک داشتیم چایی میخوردیم با بچه های عمو علی رفتی بازی کردی تا مامانی چاییشو راحت بخوره ولی دلم همش پیشت بود چند بارم با چایی سوختمتعجب.

حالا عکسای بیرون رفتنمون در تاریخ 5 آبان سال 91 

 اینجا دست زده بودی توی زغالا ودستاتو مالوندی ب صورتت البته زغال سرد

 

 

[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:06 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

روزعرفه

روزعرفه با جدو ودادایی وبابایی رفتیم یادمان شهدا(شرهانی)اول آروم بودی ولی بعد دست میکردی تو خاکا وبعد دستتو ب دهنو وچشمات میمالوندی ومامجبوریم شدیم موقع خوندن دعای عرفه اونجارو ترک کنیم...

عکسای دیگه هم داشتم ولی توی سایتای دیگه آپلود نمیشدن مهم نیست

مهم عکس خودته ک تونستم بزارم 

 

[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:16 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

پسرم برگردون میزنه

متاسفانه تاریخ دقیقش یادم نیست ولی اینو میدونم ک تازه بیست ماهگیت تموم شده بود ک برای اولین بار تونستی برگردون بزنی و مامان ک دنبال شکار لحظه ها بودددد.......

 

[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:19 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

پسرم مث همیشه میخواد کمک کنه

نمیدونم چ اصراری داشتی ک پیشبند ظرفشویی روتنت کنم اوا ک تنت کردم کلی خوشحال شدی ولی موقع عکس گرفتن ک شد بدخلقی کردی ک درش بیارررررررررر....

 

[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:24 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

ی اتفاق بامزه

 

حدود ی هفته پیش بود ک تو ی کاری کردی که واقعا شایسته ی عکس گرفتن بود،ماشالله دیگه با کفش گلی ودمپایی خاکی نمیای روی فرشا(البته ب استثنای روزایی ک حالت خرابه واعصاب داغونی)وقتی میای دمپایاتو در میاری وبعد وارد میشی اما ااینبار حالت زیادی خوش بود ک اصرار داشتی دمپاییتو توی جاکفشی بزاری ،راستی این اولین دمپایی هستش ک برات گرفتم بیشتر از یک ماه،مامان فدای اون پاهای خوشکلت...

دمپاییاتو گذاشته بودی توی جا کفشی ولی در عوض همه ی کفشای دیگه

روووووووووووو 

بدون شرححححح 

 

 

[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:30 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

ما ی هفته ای نیستیم

سلام عزیزان ما فردا داریم میریم مسافرت ،میریم آمل

،دلم برای همتون تنگ میشه،مینا جان مواظب خودت و نی نی باش

،خدارو شکر همه چیز عالی پیش میره دوستتون دارم ی دنیاااااااااااااا

 

[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:34 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :متفرقه ]

[ ]

وتی هوس میکنی نماز بخونی

سلامن علیکم چه طوری بزرگ مرد کوچک من خوبیییییییییییییی؟ ی روز وقتی دیدی دارم وضو میگیرم خیلی دقیق نگام  میکردی تا موقعی که دستامو با حوله خشک کردم بعدش از من خواستی آب بهت بدم توهم آب ریختی رو صورتت ودست کشیدی رو سو پاهات من که داشتم می غشیدم دوست داشتم همه ی دنیا اون لحظه ی قشنگو ثبت کنن ولی من اونقدر توی جو بودم که میگفتم علی مرتضی چکار کردی،توهمبا اعتماد بنفس دستو دراز کردی طرف حوله وگفتی حوله رو بده ،ی حوله ی دیگه دادم دست ولی همون حوله ای رو خواستی که من دستو صورتمو باهاش خشک کردم  منم بهت دادمو خیلی قشنگ صورتو سرو پاهاتو خشک کردی.بعدش رفتی سراغ نماز خوندن ،جالب اینجاست که بدون چادر نماز نمیخونی.

91.1.9

مگه میزاشتی نماز بخونم منم مجبور شدم این طوری سرگرمت کنم

ذکــــرگفتن برام از همه چیز جالب تر بود مهره های تسبیحو میچرخوندی و بس بس میکردی

گاهی زیر چشم بهم نگاه میکردی ،اینو هم بگم نمازت فقط خم شدنو بلند شدن

نبود قشنگ دستاتو میزاشتی رو گوشات والله اکبر میگفتی .

فیلمشو گرفتم یاد بگیرم بزارم توی وبلاگ حتما میزارم.

مشغول ذکر گفتن


اینجا کوشییییییییییی باورت میشه من از دستت متوجه شدم که تو زیر چادری

اینجا من شروع کردم به نماز خوندن که تو باز سرو کلت پیدا شد اینبار بابا

که شکار لحظه ها کرد .البته من توقع داشتم که اینکارو کنی واسه همین از بابا خواسته

بودم  حواسش باشه وبموقع بعکسه.چه نمازی شد .آخرشم بابا تورو برد سرگرم کرد

تا تونستم نمازو تموم کنم

هنوزم اینکارو میکنی ،منم نمازمو میخونمو کارت ندارم  میترسم

بهت چیزی بگم از نماز زده بشی واسه همین هروقت قرآن  میگیری دست

و میخونی(البته همش صلوات میفرستی ومیگی الله اکبر)تا زمانی که بی

احترامی به قرآن نکردی ازت نمیگیرم.

فدات شم آویزونم شدی میگی مامان بریم لا لا برم

بخوابونمت زندگیه مامان،تازه هوس ماماما (مربا)هم کردی این

وقت شبنیشخندماچ

[ شنبه 21 ارديبهشت 1392 ] [ 0:23 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

مستقل شدن

سلام دوستان سلام پسرقشنگم فکر نمیکردم ک بابا بزرگ اینقدر راحت قبول کنه ک  اتاق پذیرایی رو بهمون بده وما بتونیم مستقل بشیم اتاق خودمون برامون کوچیک شده ووقت اون شده ک مستقل بشیم این اتاق جدید بزرگه و ی اتاق واسه تو و ی حالو آشپزخونه نقلی میشه توش ساخت از امروز کاراشو شروع میکنیم عمه های گلت کلی برامون خوشحال شدن ومن واقعا از این رفتارشون خوشحال شدم  کار خونه تا دو سه روز دیگه تموم میشه وعکسای قشنگی از خونه ی نقلی وقشنگمون براتون میزارم ،من از ته دل خوشحالم امیدوارم بتونیم از این مسئولیت بزرگ بربیایم و زندگیمون در کنار خونواده ی شوهر ک شیرین بود شیرینتر بشه انشالله

[ جمعه 10 آذر 1391 ] [ 9:40 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

ما اومدیممممم...

سلام ی هفته ای میشه اومدیم دقیقا 19 آبان رسیدیم شهرمون 

 وروز بعدش علی مرتضی صاحب ی دختر عمه ی ناز به اسم مهسا 

خانم شد ک عکسش باشه واسه بعد ، تنبلی من باعث شد دیر بیام 

علی مرتضی کلی شیطون وبلا شده فعلا عکسای سفرو براتون میزارم

تا سر فرصت از ماجراهای سفرمون براتون بگم 

رفتن ب پارک کودک آمل،کلی بهت خوش گذشت

چون اجازه دادم خودت تنهایی بازی کنه وحساسیتو گذاشتم کنارو

گذاشتم تا دلت خواست دست ب همه جا زدی وبعد دستاتو شستم

 

 

 

  

 

 

 

ا

 

زیارت امامزاده ابراهیم،البته اینجا رفتیم سر خاک پدر آقا جان 

وچون اونموقع پیش بابا مونده بودی متاسفانه نتونستم زیارتت بدم

وچون عمو ابوذر هم باهامون بود روم نشد بگم بزارید علی مرتضی رو ببرم

تو تا ازش عکس بگیرم،اینجا هم قبرستون امامزادست ک تو از همه جا بی خبر

مشغول گشتو گزار بودی


وامااااااااااا رفتن به محمود اباد ودریا تو اولین بار بود ک دریا رو میدیدی البته 

پارسال هم اومدیم آمل ولی چون 8 ماهت بود ترسیدم سرما بخوری ونرفتیم دریا

اینجا کلی ذوق کردی وهمش میگفتی:مامانی،بابایی،آب ...آب


شیطونیات توی ترمینال آمل و رستوران جاده هراز

 

 

 

 

خوابیدن توی اتوبوس

 

آمل ک بودیم نمیدونی دوست بابایی وخانمش چقدر عاشق تو شده بودن

تازه س ماه بود ک ازدواج کرده بودن اونم فقط با خرید ی حلقه وبدون گرفتن هیچ مراسمی،

زندگیه پربرکتی داشتن وبرامون سنگ تموم گذاشتن،دستشون درد نکنه،هرشیطونی هم ک

میکردی اونا کلی ذوق میکردن واصلا ناراحت نمیشدن،تو هم از مبلا بالا میرفتی وچراغارو روشن

خاموش می کردی و این فرمی میرفتی روی تخت وبالا پایین میپریدی

وترمینال جنوب (تهران) اینجا اتاق مادر وکودک ترمینال خیلی قشنگ ومرتب بود

اونجا برای بچه های زیر دو سال بود جای خیلی خوبی بود

 

[ پنجشنبه 25 آبان 1391 ] [ 23:20 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

خونه ی ما...

سلام هر روز میگم شب میام مینویسم  شب کنات خوابم میبره میگم ظهر ک خوابوندمت بازم کنارت لا لا کردم  نمیدونم چم شده همش میخوابم،چییییییی نه بابا مطمئنم ک نی نی در کار نیست تازه تصمیم گرفتم  فقط تو رو داشته باشم نی نی میخوام  چه کار؟؟؟؟(بشنو باور نکننیشخند)

ممنون از دوستایی ک برای خونه ی جدید بهم تبریک گفتن وازم خواسته بودن عکسای خونه ی جدیدو بزارم اینم خونه ی ما...

هرکاری کردم چندتا عکس دیگه رو نتونستم بزارم  وبخاطره

کم حجم کردن عکسا وفشرده شدنشون خونه کوچیکتر از اونی ک هست

نوشن میده خدارو شکر راضیم انشالله روزی همه خونه دار بشن...

عکسا مچاله وبد افتادن نودانم چرااااااااهیپنوتیزم

[ سه شنبه 12 دی 1391 ] [ 0:25 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

امپراطور من عاشق سویچ

نمیدونی این چ علاقه ایه،که تا جدو(باباجون) وارد خونه میشه بقول دادایی(مامان جون) خلع سلاحش میکنی وسویچ ماشینو ازش میگیری ،الان هم طوری شده که سویچو باخودت میخوابونی،اوایل که سویچ ماشین نبود به هر کلیدی راضی میشدی ولی الان به هیچ چیز الا سویچ خود ماشین راضی نمیشی واسه همین جدو رفت از بیرون یه سویچ برات خرید و یهت داد،الان سویچ شده عشقت،وتا میخوام بخوابونمت میگی: مامان لوبه...لوبه به ماشین میگی و به سویچ ماشینم میگی لوبه...

نمیدونم اگه ارثی باشه که به پسر عمت رضا رفتی،میگن کوچیک که بود یه قوطی پر از سویچ وکلید داشته ومیگفته بزرگ شدم میخوام کلید ساز بشم الان رضا کلاس سوم ابتدایی هستش ویادش رفته کلیداشو چ کار کرده.

sssssssssss علی مرتضی وسویچش خوابن

91.11.5

اونعلامتی که توی عکس زخم شدن چونتو نشون میداد

یه روز که با جدو رفته بودی بیرون،جدو که ترمز میگیره وتو که

صندلی جلوی ماشین ایستاده بودی با چونه میری میخوری به داشبورد

خداروشکر که به اینجا ختم شد وبدتر از این نشد

تازه کمربندم که نمیزاری بهت ببندم فدات شم ازاین به بعد

یا نمیزارم بری  یا منم باهات میامعینک

میشک بادی گارد گل پسرم

[ يکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 14:15 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

امپراطور مخملک گرفته....

سلام فدات شم ی ماه  پیش ی دونه هایی توی بدنت ظاهر شدن بردمت دکتر واون دونه ها ک مال حساسیت بود بعد چند روز رفع شدن،اما اینبار این دونه ها با تب زیادت بوجود اومدن وکم کم قرمز شدن وب صورتت رسیدن وصورت قشنگتو پر کردن،ی ساعت هم نمیشه ک از پیش دکتر اومدیم ک دکتر گفت:مخملکه ودوره ی سخت وعفونیشو گذرونده.

فدات شم اصلا حوصله ی نوشتن ندارم بموقش که حالت خوب شد ومنم سر حال شدم برات مینویسم فعلا که مریضیه منو بابایی وبخصوص تو حالی برام نگذاشتهگریه

[ دوشنبه 18 دی 1391 ] [ 20:57 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

ناگفته ها از سفر به آمل

سلام زندگی مامان خوبی شیطونکم الان ک دارم برات مینویسم حالم اصلا خوب نیسصت منو بابایی بدجوری سرما خوردیم توهم سرما خوردیم اما شیطونیای خودتو داری وماشالله عین خیالت نیست دیروز اربعین بود وخونه ی جدو حلیم داشتن عمه خدیجه هم از دره شهر اومده الانم تو باعمه ودختراش وبقیه ی خونواده رفتی سر زمین ومنو بابایی تنها توی خونه موندیم حالمون خوب نبود ونتونستیم باهاتون بیایم ،بابا هم الان لا لا کرده ومنم گفتم: تا تو نیستی بیام از خاطرات عقب افتادت بنویسم....

پنجشنبه ١١ آبان ١٣٩١ ما با اتوبوس رفتیم تهران واز ترمینال جنوب رفتیم ترمینال شرق و بعد از اون رفتیم آمل راستش اینبار اذیت شدم واز بابا خواسته بودم مستقیم بریم نه اینکه دوبار بخوایم سوار شیم،ولی بابا گفت:اینطوری کمتر اذیت میشیم وااای سوار شدن توی اون متروی  شلوغ ک جا برای نشستن نداشت و ی بچه ی توی بغل با کلی ساک و وسایل واقعا سخت بود ومنم  همش سر بابایی غر میزدم ک موقع برگشتن مستقیم میایم،خلاصه با کلی بدن درد رسیدیم آمل و اونجا یکی از دوستای بابایی ک چند ماهی بود ازدواج کرده بود ما رو برد خونشون،اهل کرمان بودن وخانمش اهل بم ،برام تعریف کرد موقع زلزله چ طور زیر آوار نمیتونسته نفس بکشه و قبل از زلزله خواهرش همه رو بیدار کرده ک بلند شید زمین خیلی داره میلرزه ومیگفت:تا بخوایم جا به جا بشیم خونه رو سرمون خراب شد و خواهر و دوتا از برادراش فوت میشن میگفت:اگه اون شب خواهرم بیدارمون نمیکرد منم الان مرده بودم ،میگفت:بعضی از خونه ها هم ک اسکلتشون فلزی بود تیر آهناشون تا شده بود واااااااااای اون شب چه اتفاق وحشتناکی افتاده بود...

 این دوست جدید ما اسمش لیلا بود وبه دلایلی بهش میگفتن ام لیلا ،وجالب اینجاست ک توهم بهش میگفتی ام للا...نمیدونی چقدر مهمون نواز بودن واقع اونجا احساس راحتی میکردیم .

پارک کودک نزدیک خونشون بود ومنو بابایی هروقت فرصت داشتیم تو رو میبردیم ک اونجا بازی کنی  نمیدونی چ کیفی میکردی وبیشتر از تو منو بابایی خوشحال بودیم ک میدیدم پسرمون خودش از سرسره میره بالا وتنهایی بازی میکنه البته سرسره هاش خیلی ایمنی داشتن هم پله هاش کوتاه بودن هم دور سرسره ها کامل بسته بود تا پایین واحتمال افتادنت به کنار سرسره وجود نداشت،بعد از اون با کلی دردسر تو رو میبردیم خونه،حواستون ب رودخونه ومجسمه های حیوونی اطراف پرت میکردیم تا کم کم از پارک خارج میشدیم.

اونجا ی مهمون دیگه هم از تهران اومده بود الهام خانم که پرستار بود وبا شوهرش اومده بود ک عید غدیرو کنار هم باشیم ،الهام خانم با خودش ی بسته ی شکلات شیک اورده بود ک بیشترش رفت تو شکم منو تونیشخند

اون شب همه چیز خوب پیش میرفت واماااااااااا ی اتفاق نزدیک بود دنیای منو بابایی رو سیاه کنه ....

اون شب من داشتم ب ام لیلا تو درست کردن شام کمک میکردم واز ی طرف تو گرسنت بود 

ادامه دارد............

[ جمعه 15 دی 1391 ] [ 12:00 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

از شیر گرفتن علی مرتضی جان(مرحله ی اول)

سلام فدات شم امروز که دوسال قمریت کامل شد قراره از فردا کم کم از شیر بگیرمت،اول از همه دو،سه روزی صبح ها بهت شیر نمیدم بعدش ظهر ،بعدشم شب...

 

زندگیه مامان بزرگ شدی باورم نمیشه چه زود گذشت،چه زود داری بزرگ میشی،چه زودو چه زودو چه زود...

من هم خوشحالم هم ناراحت،خوشحالم چون پسرم بزرگ شده دیگه،کمتر آویزون مامانش میشه وراستشو بخوای بعد از دوسالو نه ماه میتونم شبو راحت بخوابم واز همه مهم تر بخاطره بدخوابی توی شبای شیر دهی از این به بعد میتونم برای نماز صبح بموقع  بیدار بشه وخستگی رو بهونه نکنم،وناراحتم چون توی این مدت تو بیشتر از همه اذیت میشی.

انشالله خدا کمکمون کنه این مرحله رو با موفقیت وکمترین سردردی به پایان برسونیم .

[ يکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 21:39 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

دوسالگی قمری امپراطورمان

زندگیه مامان امروز دوسالت شد البته به تاریخ قمری

امروز 8 بهمن 1391 مصادف با 15 ربیع الاول 1434

آره عزیزم تو 15 ربیع الاول به دنیا اومدی که دوسال پیش

30 بهمن بود،خیلی دوست داشتم که دو روز تحمل کنی وتوی

میلاد پیامبر به دنیا بیای ولی قسمت نشد ویک ماه زودتر اومدی

البته 15 ربیع الاول یه خوبی که داشت اینه که توی این روز اولین مسجد اسلام

(مسجد قبا) بنا شده واین برای من خیلی مهمه

اینم عکس امروزت به زور گذاشتی ازت عکس بگیرم نمیدونم چت شده

هرچی بزرگتر میشی بیشتر کنجکاو میشی که مامان میخواد چکار کنه

[ يکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 19:57 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

آب کردن شکم وپهلوها(1)

روش اول: برنامهی 3 هفته ای

شـما ورزش می کــنید و تغذیه تان هم درسـت است، امــا سایـز دور کمرتان هیچ تفاوتـی نمــی کند. و متاسفانه بعد از 40 سالگـی، بـایـد خیـلی بیشتـــر کـــار کنید تا بتوانید میان تنه تان را صاف و متناسب کنید. اما با برنامه علمی سه قسمتی ما می توانید در 3 الی 6 هفته شکمتان را صاف تر کرده و چربی های آن را از بین ببرید. تحـقیـقات جدید نشان می دهد که برنامه ای که شامل تمرینات بدنسازی شدید، تمرینات کاردیو/ ایروبیک شدید، و ایجاد تغییرات کوچـک در انتخـاب هـای غـذایی (البـــته نه رژیـم غذایی) باشد،
چربی های شکم را دو برابر برنامه هایی که شامل رژیم های غذایی کم کربوهیدرات و تمرینات ایروبیک است، از بین می برد. برنامه ما شامل تمرینات موضعی pilate، پیاده روی های خیلی قدرتی، و موادغذایی چربی سوز برای لاغر کردن قسمت میان تنه برای کم کردن احتمال ابتلای شما به دیابت، بیماری های قلبی، و سایر مشکلات و بیماری های خطرناک، می باشد.

در این 3 هفته باید چربی سوزی و عضله سازی کنید. در 6 هفته، خواهید دید که سانتیمتر ها از دور کمرتان کم می شود و شاید وزنتان هم در این مدت 5 تا 7 کیلو پایین آمد. و با ادامه این برنامه برای 6 ماه خواهید دید که شکمی کاملاً تخت و سفت پیدا می کنید.

برنامه در یک نگاه

هفته اول

پیاده روی قدرتی: سه روز، 20 دقیقه

پیاده روی سه مرحله ای: یک روز، 18 دقیقه

حرکت های pilate : سه روز، حرکات اولیه و اصلی

هفته دوم

پیاده روی قدرتی: سه روز، 25 دقیقه

پیاده روی سه مرحله ای : یک روز، 24 دقیقه

حرکت های pilate : پنج روز، حرکات اولیه و اصلی

هفته سوم

پیاده روی قدرتی: سه روز، 30 دقیقه

پیاده روی سه مرحله ای: یک روز، 30 دقیقه

حرکت های pilate : سه روز، حرکات اصلی

هفته چهارم

پیاده روی قدرتی: سه روز، 30 دقیقه

پیاده روی سه مرحله ای: 2 روز، 18 دقیقه

حرکت های pilate : پنج روز، حرکات اصلی

هفته پنجم

پیاده روی قدرتی: سه روز، 30 دقیقه +

پیاده روی سه مرحله ای: 2 روز، 24 دقیقه

حرکت های pilate : سه روز، حرکات شدیدتر

هفته ششم (به بعد)

پیاده روی قدرتی: سه روز، 30 دقیقه +

پیاده روی سه مرحله ای:2 روز، 30 دقیقه +

حرکت های pilate : پنج روز، حرکات شدیدتر

5 نکته ساده، 7 روز در هفته: تغییرات ساده ای در انتخاب های غذاییتان انجام دهید تا بدون احساس گرسنگی چربی های شکمتان سریعتر از بین برود.


پیاده روی های قدرتی

توانایی کالری سوزی بدنتان و جمع شدن سلول های چربیتان را ارتقاء دهید. با بیست دقیقه شروع کنید اما اگر توانایی بیشتر از این را دارید، با هر مدت زمان که راحتید شروع کنید. مهم این است که با تمرکز راه بروید، و برای کالری سوزی بیشتر، دست ها و کلیه عضلات بدن را منقبض کنید.

قدم هایتان را بلند بردارید. ابتدا روی پاشنه رفته، بعد کف پا و بعد روی پنجه. تنفستان باید منظم و کنترل شده باشد. سرعت راه رفتنتان هم باید تا حدی باشد که دنبال کردن یک مکالمه برایتان دشوار باشد.

سرعت پیاده رویتان را با توانایی و آمادگی جسمانی خود کنترل کنید. برای شدیدتر کردن تمرینتان می توانید پله نوردی کنید یا اگر پیاده روی را روی تردمیل انجام میدهید، شیب آن را افزایش دهید.

پیاده روی سه مرحله ای

این سه مرحله باعث می شود برای مدت زمان طولانی تری کالری بیشتری بسوزانید.

گرم کردن، 3 دقیقه: با سرعت ملایم شروع کنید به حدی که بتوانید به راحتی آواز بخوانید.

مرحله 1، 2 دقیقه: به راحتی اما با تمرکز قدم بزنید. سرعتتان نباید آنقدر زیاد باشد که نتوانید به مکالمه تان ادامه هید.

مرحله 2، 2 دقیقه: با بالا رفتن از پله یا افزودن شیب تردمیل، ضربان قلبتان را بالا ببرید.

مرحله 3، 2 دقیقه: شیب را کمی بیشتر کرده یا سرعتتان را افزایش دهید.

سرد کردن، 3 دقیقه: آرام قدم بردارید به حدی که بتوانید حین راه رفتن به راحتی آواز بخوانید.

هفته 1 و 4: هر مرحله را دو بار تکرار کنید.

هفته 2 و 5: هر مرحله را 3 بار تکرار کنید.

هفته 3 و 6: هر مرحله را 4 بار تکرار کنید.


6 حرکت pilate قدرتی

این 6 حرکت تمرینی علیرغم سادگی بسیار قدرتی و شدید هستند. دقت و تمرکز نقش بسیار مهمی دارد، پس آرام شروع کنید. ابتدا حرکات اصلی را امتحان کنید، اگر برایتان شدید بود، با انواع ساده تر شروع کنید و حول و حوش هفته سوم کمی شدت تمریناتتان را بالا ببرید.

در مقایسه به حرکات درازنشست، حرکات pilate فشار بیشتری روی عضلات شکم وارد می کند. برای سریعتر و شدتی کردن تمرینات، توصیه می کنیم که حرکات را با کش ورزشی انجام دهید. تحقیقات نشان داده است که افزودن مقاومت بیشتر به حرکات بدنسازی، فواید آن را سه برابر می کند.

1. قیچی

(روی شکم، عضلات چهارسر زانو، عضلات پشت پا، عضلات جلوبازو و سرشانه کار میکند)

حرکت اصلی: در حالت نشسته، کش را دور مچ پای چپ ببندید، و سر دیگر را با دست بگیرید. به پشت روی زمین بخوابید، پاها کاملاً باز و کشیده باشد. سر، گردن و شانه ها را به سمت بالا خم کنید و شکمتان را خیلی خوب تو بکشید. با قرار دادن بازوها روی زمین،آرنج ها را خم کنید و مچ ها را به سمت سینه بکشانید. پای چپ را صاف بالا ببرید. حرکت را سریع و کاملاً تمرکزی انجام دهید. نفس را داخل ریه کرده و پای چپ را دوباره به سمت زمین برگردانید تا جایی که فقط چند سانتیمتر با زمین فاصله داشته باشد. حرکت را 8 بار تکرار کنید. کش را باز کرده و دور پای راست ببندید و همین حرکت را تکرار کنید.
آپلود عکس رایگان

ساده تر کردن تمرین: سر و شانه ها روی زمین قرار دهید.
آپلود عکس رایگان
دشوارتر کردن تمرین: برای بالاتر بردن مقاومت، کش را پایین تر ببندید.

2. چرخش پهلو نشسته با عضلات پشت بازو

(روی پهلوها، زیربغل، عضلات چهارسر زانو، عضلات پشت بازو و سرشانه کار می کند)

حرکت اصلی: صاف بنشینید، پاها کاملاً باز باشد و پنجه ها را کاملاً به جلو بکشید. زانوی چپ را خم کنید، پا روی زمین باشد، و وسط کش را زیر پا قرار دهید و سرهای کش را در دست چپ نگه دارید. بالاتنه را طوری بپرخانید تا زانوی چپ مقابلتان قرار گیرد. دست راست را دور زانوی چپ ببندید و پهنای شانه را به هم فشار دهید.
آپلود عکس رایگان
نفس را بیرون دهید و پای چپ را با زاویه 45 درجه با زمین باز کنید، درحالیکه دست چپ را هم صاف کرده و تا ارتفاع شانه باز کنید (دست چپ در مقابل صورت باشد). پشتتان را صاف نگه داشته، نفس را داخل بکشید و پا و دستتان را پایین ببرید. این حرکت را در 8 تکرار انجام دهید و بعد پا را عوض کنید.
آپلود عکس رایگانساده تر کردن تمرین: هر دو پا را روی زمین قرار دهید.

دشوارتر کردن تمرین: به جای نگه داشتن زانو، در کل حرکت دست آزاد را به سمت پنجه پا با ارتفاع شانه بکشانید.
آپلود عکس رایگان

3. حرکت X دوبل

(روی عضلات شکم، زیربغل، سرشانه، عضلات چهار سر زانو، ران ها، و عضلات جلوبازو کار می کند)

حرکت اصلی: با زانوهای خم بنشینید، و وسط کش را زیر هر دو پا قرار دهید. کش را ضربدری کنید و هر سر را در یک دست بگیرید. آرام آرام عقب بروید تا جایی که پشتتان روی زمین قرار گیرد. زانوها را همچنان خم نگه دارید و رانها را نزدیک سینه بیاورید. بازوها را روی زمین قرار داده، آرنج ها را خم کرده، و سر و سرشانه ها را بالا بیاورید. این نقطه شروع است.
آپلود عکس رایگان

نفس را داخل بکشید و پاها را به طرفین باز کنید و دست ها را نیز به بالا سر برده و حرف X را بسازید. به دقت روی حرکت تمرکز داشته باشید. یک ثانیه به آن حالت بمانید و بعد دوباره به نقطه شروع برگردید. حرکت را در 8 تکرار انجام دهید.
آپلود عکس رایگان
ساده تر کردن حرکت: برای 5 تکرار اول، پاها را روی زمین قرار دهید

دشوارتر کردن حرکت: حالت X را برای 5 ثانیه حفظ کنید و بعد به نقطه شروع برگردید.

4. شنای قورباغه

(روی عضلات زیربغل، شکم، سرشانه، دست ها و ران ها کار می کند)

حرکت اصلی: زانو بزنید، طوری که پنجه های پا زیرتان خم شود، وسط کش را زیر وسط پا قرار دهید، و هر سر کش را در یک دست نگه دارید. به آرامی روی دست ها جلو بروید و با صورتتان که به سمت زمین است بخوابید. پاها خم باشد و دست ها دقیقاً در زیر شانه ها روی زمین قرار گیرد. عضلات شکم و زیربغل را برای بلند کردن سر و شانه ها منقبض کنید. نفس را بیرون دهید و دست ها را تا سطح شانه ها به جلو باز کنید و در همان حال پاها را بالا ببرید. دست ها را به طرفین گرد بپرخانید و بعد به داخل پاها و پایین بیاورید. نفس را داخل بکشید و برای برگرداندن دست ها به روی زمین زیر شانه ها، مچ را گرد کنید و پاها را نیز پایین بیاورید. 8 مرتبه حرکت را تکرار کنید.



ساده تر کردن حرکت: سینه را نزدیک تر به زمین نگه دارید.

دشوارتر کردن حرکت: همانطور که دست ها را به سمت طرفین می چرخانید، پاهایی که بالا برده اید را از هم باز کنید و قبل از پایین آوردن تا 3 ثانیه صبر کنید و بعد چرخش را کامل کنید.

5. ستاره دریایی

(روی عضلات پهلو، پشت، بیرون ران، و سرشانه کار می کند)

حرکت اصلی: با زانوهای خم بنشینید، پاها صاف روی زمین قرار گیرد و کش را دور مچ پای راست ببندید و سر دیگر را در دست راست قرار دهید. به سمت چپ بچرخید پاها صاف و زانوها کمی خم باشد. دست راست را روی ران استراحت دهید.



دست چپ را به جلو بکشید و برای تکیه انگشت ها را باز کنید. ران را تا جایی بالا بیاورید که از زانو تا سر در یک راستا قرار گیرد. با بالا آوردن پای راست نفس را بیرون دهید. زانوها را صاف کرده و دست راست را بالای سر بالا ببرید. با رها کردن آن نفس را داخل کنید. چهار مرتبه تکرار کنید و بعد پهلو را عوض کنید.





ساده تر کردن حرکت: ران ها روی زمین نگه دارید.

دشوارتر کردن حرکت: پای زیری را صاف کنید تا از پا تا سر در یک راستا قرار گیرد.



6. صد

(روی عضلات شکم، عضلات پشت بازو، و سرشانه کار می کند)

حرکت اصلی: با زانوهای خم بنشینید، وسط کش را زیر ساق پا کمی پایین تر از زانو قرار دهید. کش را روی پا ضربدری کنید و هر سر را در یک دست کنار پاها نگه دارید. با برخورد نوک انگشتان دست با پشت ران، نفس را بیرون دهید و آرام آرام عقب بروید تا پشتتان کاملاً روی زمین قرار گیرد. زانوها را تا بالای ران بلند کرده، به صورتی که پایین پا به موازات زمین باشد. سر، گردن و شانه ها را بالا بیاورید و شکم را خوب تو بکشید. با گرفتن سر کش در دست ها، دست ها را صاف به موازات زمین قرار دهید. نفس را داخل بکشید، دست ها را به سرعت پنج مرتبه بالا و پایین کنید. نفس را بیرون دهید و باز 5 مرتبه دست ها را بالا پایین کنید. حرکت را برای 10 تنفس انجام دهید (100 پامپ یا بالا پایین کردن دست).



ساده تر کردن حرکت: طی تمرین سر و شانه ها را روی زمین قرار دهید.

دشوارتر کردن حرکت: برای افزایش مقاومت، کش ها را نزدیک تر به پا در دست گیرید
 

آب کردن شکم در 6 هفته

تعجب نکنید واقعا می‌توانید ظرف 6 هفته چربی‌های شکمتان را آب کنید به شرط آنکه مطالب ذکر شده در زیر را کاملا مطالعه کرده و مو به مو رعایت کنید. پس اگر به سلامتی بدن و زیبایی آن اهمیت می‌دهید این مطلب را بخوانید تصمیم جدی بگیرید و از همین فردا شروع کنید تا به نتیجه دلخواهتان برسید.

در بیشتر آقایان و خانم‌هایی که مشکل چربی شکم دارند، یک باور غلط مشترک وجود دارد و آن باور این است که فکر می‌کنند برای از بین بردن چربی‌های شکم و پهلو، باید حرکات ورزشی مربوط به این نواحی را انجام دهند در حالیکه کاملاً اشتباه است. شما برای از بین بردن چربی‌های شکم و پهلو باید از تمرینات هوازی استفاده کنید. مثل تمرینات دویدن، پیاده روی تند، دوچرخه ثابت ، تردمیل و...

البته انجام ورزش‌های شکم نیز لازم است اما در درجه دوم اهمیت قرار دارد. در واقع برای آب کردن چربی‌های شکم باید 3 کار را همزمان انجام داد که در ادامه مطلب بیشتر آنها را توضیح میدهیم.

شرط اول: رژیم غذایی

هرگاه اسم رژیم می آید ممکن است در ابتدا چیز سختی به نظر برسد در صورتی که اصلا اینگونه نیست. منظور از رژیم، نخوردن نیست که کاری سخت باشد بلکه رژیم یعنی درست خوردن. لازم نیست خیلی رژیم سفت و سختی را رعایت کنید، چراکه در این برنامه 6 هفته‌ای برای آب کردن شکم از ورزش هم استفاده می‌شود. پس صرفاً کارهای زیر را ظرف این 6 هفته انجام دهید:

اول: سرخ  کردنی و روغن را به مدت 6 هفته فراموش کنید.

دوم: از هر نوع ماده قندی مصنوعی مثل آب نبات، قند و شکلات پرهیز کنید.

سوم: مصرف مواد نشاسته‌ای مثل نان، برنج، سیب‌زمینی و... را در حد توان به حداقل رسانده و مصرف آب را به حداکثر برسانید.

چهارم: هنگام گرسنگی سعی کنید بیشتر از میوه و سبزیجات استفاده کنید.

شرط دوم: ورزش هوازی

ورزش‌های هوازی اثرات بسیار مفیدی در سلامت قلب و عروق دارند وهمچنین باعث از بین بردن چربی‌های بدن می شوند. ما در این برنامه 6 هفته‌ای بیشتر نیازمند اثرات چربی‌سوزی آنها هستیم.

در این 6 هفته کافی است شما حداقل هفته‌ای 5 روز به مدت یک ساعت ورزش‌های هوازی انجام دهید. اگر در ابتدای کار روزی یک ساعت برایتان دشوار است از روزی 15 دقیقه شروع کنید و هر یک تا دو روز یکبار مقدار آن را 5 تا 10 دقیقه افزایش دهید تا به روزی یک ساعت برسید. از تمام ورزش‌های هوازی به منظور چربی‌سوزی در این برنامه 6 هفته‌ای می‌توان استفاده کرد ، اما ورزش‌هایی که کارایی بهتری برای چربی‌سوزی شما دارد عبارتند از: پیاده روی خیلی تند، دویدن آرام، تردمیل و دوچرخه‌ثابت.

شرط سوم: تمرینات شکم

هدف این قسمت از برنامه این است که عضلات شکم شما فرم زیبایی بگیرند و قوام آنها افزایش یابد. بنابراین وقتی چربی‌های شکم شما (توسط رژیم غذایی وبرنامه ورزشی هوازی) آب شدند، عضلات زیر آنها فرم یافته و زیبا می‌شوند و این همان چیزی است که بنام عضلات 6 تکه ای شکم یا Six Packs نامیده می‌شود. پس برای قوام گرفتن و زیبا کردن عضلات شکم هفته‌ای 4 نوبت و در هر نوبت تمرینات زیر را انجام دهید:

1. دراز و نشست: روی زمین به پشت دراز بکشید در حالیکه دست‌هایتان پشت سر است، از کمر خم شده و تا حدی بالا بیایید که آرنج‌تان به زانوهایتان که خم هستند بخورند. این حرکت را هر جلسه 3 نوبت و در هر نوبت حداقل 20 تکرار انجام دهید.

2. پا دوچرخه: روی زمین دراز بکشید، دست ها پشت سر، زانو خم و ساق موازی با سطح زمین باشد. سپس حرکاتی شبیه به دوچرخه سواری را در هوا با پاها انجام دهید. این حرکت را نیز هر جلسه 3 نوبت و هر نوبت 3 دقیقه انجام دهید.

3-بالا آوردن پاها در حالت خوابیده: در حالت خوابیده به پشت پاهایتان را به صورت مستقیم بالا بیاورید تا حدی که استخوان باسن از زمین بلند شود. سپس به آرامی پاها را به موقعیت اول برگردانید. این حرکت را نیز هر جلسه 3 نوبت و در هر نوبت حداقل 20 تکرار انجام دهید.



با انجام دقیق برنامه‌های بالا مطمئن باشید که ظرف 6 هفته و چه بسا کمتر، چربی‌های شکم را به میزان زیادی از دست خواهید داد و این موضوع را به وضوح در سایز دور کمر شلوارتان مشاهده خواهید کرد.

شاید بسیاری از شما عزیزان از دست دادن چربی شکم و پهلو برایتان بیشتر از جنبه زیبایی مهم باشد اما چیزی که اهمیت بیشتری دارد مسئله سلامتی است تا زیبایی. اگر شما چربی‌هایتان را از بین نبرید رفته‌رفته و با افزایش سن نه تنها از بین بردن آن ها سخت‌تر می‌شود بلکه خطر ابتلا به بیماری‌های زیادی مثل دیابت، فشار خون، بیماری قلبی، سرطان و... در شما افزایش می‌یابد. پس از همین فردا شروع کنید، اراده به خرج دهید، مصمم و جدی باشید تا به نتیجه برسید.

راهکار برای کاهش سایز دور کمر، باسن و ران‌ها

در هفته 168 ساعت زمان داریم، اما برای دست یافتن به تناسب‌اندام و کاهش وزن فقط 6 ساعت از آن هم برای شما کافی است. امروز می خواهیم 10 روش به شما آموزش دهیم که چطور از هر دقیقه‌تان نهایت استفاده را ببرید.

1:  جدیدترین توصیه متخصصین

آخرین کلام متخصصین در دانشکده پزشکی ورزشی در امریکا این است: برای دست یافتن به کمترین حد سلامتی، باید به طور متوسط 5 جلسه 30 دقیقه ای در هفته تمرینات هوازی شدید انجام دهید (آنقدر شدید که عرقتان را درآورد) به اضافه تمرینات بدنسازی برای کل بدن دو جلسه در هفته. اما اگر می خواهید وزنتان را پایین بیاورید باید مدت زمان جلسات تمرینات هوازی خود را به یک ساعت برسانید.

2: تمرینات هوازی و بدنسازی

وقت کافی برای ورزش کردن ندارید؟ تمرینات شدتی ایروبیک یا استقامتی را امتحان کنید که به شما کمک میکند طی دو ساعت اول بعد از تمرین، 50 تا 150 کالری دیگر هم بسوزانید. برای تمرینات هوازی خود از تمرینات ترکیبی با سرعت های مختلف و برای تمرینات اسقامتی و بدنسازی خود از چرخه های تمرینی استفاده کنید.

3:  تمرین کردن با توپ

تمرین کردن روی توپ‌های مخصوص حفظ ثبات و تعادل حین تمرین، شما را وادار می‌کند که همه عضلات شکم و کمرتان را به کار بیندازید. پلانک یکی از بهترین حرکت‌هایی است که می‌توانید با این توپ‌ها انجام دهید:

حرکت پلانک روی توپ: در حالت پلانک قرار بگیرید—کف دست‌ها را روی زمین دقیقاً پایین‌تر از شانه‌ها قرار دهید، پشتتان کاملاً صاف باشد، شکم را سفت کنید، بدن کاملاٌ در موازات زمین قرار گیرد، پاها به صورتی کشیده شوند که مچ به پایین آن روی توپ قرار گیرد. 30 تا 60 ثانیه به این حالت باقی بمانید. شکم را کاملاٌ سفت کرده و تو بکشید. بعد رها کنید.

4:  بعد از چهل سالگی

بعد از سی سالگی، خانم‌ها هر سال چیزی درحدود 150 گرم از عضلاتشان را از دست می‌دهند. هرچه عضلات بیشتری داشته باشید، کالری بیشتری هم می سوزانید و استخوانهایتان هم استحکام بیشتری خواهند داشت. به همین دلیل متخصصین چنین برنامه ورزشی به شما پیشنهاد می کنند: دو تا سه جلسه در هفته تمرینات سخت بدنسازی به اضافه ترکیبی از تمرینات هوازی با شدت متوسط مثل پیاده روی سریع، دوچرخه سواری یا شنا، حداقل سه جلسه 30 تا 45 دقیقه ای در هفته.

5: کم کردن سریع یک سایز

برای دستیابی به این هدف باید سه  نکته را در نظر داشته باشید: اول دنبال کردن یک رژیم غذایی است که در آن از حداقل کربوهیدرات‌های تصفیه شده مثل نان سفید و ماکارونی و بیشترین میزان میوه‌جات و سبزیجات استفاده شده باشد و مقدار پروتئین آن هم متوسط باشد. روزانه نباید بیش از 1500 کالری مصرف کنید. دوم اینکه دوبار در هفته تمرینات بدنسازی برای کل بدن را انجام دهید و مقدار استراحت بین ست‌ها را تا حدامکان کاهش داده یا حذف کنید. و آخر اینکه سه جلسه در هفته، تمرینات کاردیو ترکیبی را انجام دهید (4 تا 7 تمرین با سطح شدت بالا را با زمان های ریکاوری متوسط متناوب کنید). این برنامه را به دقت دنبال کنید و خواهید دید که در عرض چهار هفته به هدفتان دست پیدا می کنید.

6:  بدنسازی حرفه ای

سرعتتان را پایین بیاورید، و در اوج انقباض تمرین، یک لحظه مکث کنید. اکثر افراد خیلی سریع از این نقطه می‌گذرند، به همین دلیل از دامنه حرکت بیشتر از عضلات استفاده می‌کنند و این مسئله ممکن است منجر به بروز آسیب‌دیدگی شود. در اوج انقباض یک لحظه مکث کنید و بعد به نرمی وزنه را پایین بیاورید.

7:  از بین بردن سلولیت

بسیاری از متخصصین عقیده دارند می‌توانید با استفاده از از غلتک‌های استوانه‌ای شکل اسفنجی سلولیت را کاهش داد. آنها باور دارند که وقتی بافت های پیوندی  بی آب می‌شوند، به ویژه در لایه‌های نزدیک به پوست، فیبر آن ضعیف شده و جدا می‌شود، به همین ترتیب چربی زیر آن ورم می‌کند. مالیدن قسمت‌هایی از بدن که سلولیت دارد، با به جربان انداختن مایعات بدن باعث می‌شود بافت‌های پیوندی دوباره آبدار و سفت شوند. البته این کار باعث لاغرتر شدن شما نخواهد شد، اما به از بین بردن سلولیت ها و پستی بلندی های روی پوستتان کمک می‌کند.

8:  شل‌شدگی شکم بعد از وضع حمل

برای جلوگیری از شل شدن پوست بعد از وضع حمل، باید خوب غذا بخورید و ورزش کنید. اگر بعد از به دنیا آمدن فرزندتان احساس می‌کنید شکمتان شل شده است، تمرین زیر را امتحان کنید: حوله ای را به درازا روی زمین بیندازید و روی آن دراز بکشید، زانوها را خم کنید به صورتیکه پاشنه‌های پا در موازات عضلات سرینی شما قرار گیرد. حوله را از میانتنه‌تان بالا آورده و هر سر آن را در یک دست قرار دهید. با بیرون دادن نفس، سر، گردن و شانه ها را از روی زمین بلند کنید؛ شکم را محکم داخل کشیده  و حوله را بکشید. در بسیاری از خانم ها عضلات شکم درواقع از فشار اضافی جنین جدا می‌شود، به همین دلیل اولین کاری که باید انجام دهید این است که این عضلات را قوی کنید تا دوباره به هم بچسبند. هر روز 10 مرتبه این حرکت را تکرار کنید.

9:  از بین بردن دردهای عضلانی بعد از تمرین

درصورت به وجود آمدن دردهای بعد از تمرین، اگر این دردها واقعاً جدی نباشند، عضلاتتان را بکشید و کمی راه بروید. بدترین کاری که در این شرایط می‌توانید انجام دهید این است که تنبلی به سراغتان بیاید و روی نیمکت دراز بکشید. هرچه فعالیتتان بیشتر باشد، جریان خونتان موادمغذی بیشتری به عضلاتتان می‌رساند و باعث می شود ریکاوری در شما سریعتر انجام شود.

10:  تمرینات سریع

این تمرین چرخشی مخصوص کل بدن برای روزهایی که زمان کمتری را می توانید صرف ورزش کنید عالی است. هرکدام از این تمرینات را در یک دقیقه انجام دهید و دو تا سه بار کل چرخه را تمام کنید.

�         اسکات (15 تا 20 تکرار)

�         شنا ((10 تا 15 تکرار)

�         پلانک (30 تا 60 ثانیه)

�         لانژ (15 تکرار برای هر طرف)

�         پُل (15 تا 20 تکرار)

 

 
لیست موادغذایی که موجب چربی آوردن شکم می‌شوند

غذاهای چرب چاقتان می‌کند: به همین سادگی؟ همه چیز به همین سادگی نیست. بعضی از مواد غذایی قادرند کالریشان را به بعضی قسمت‌های خاص بدن شما بفرستند. دوست دارید بدانید چه غذاهایی شکمتان را چاق می‌کنند؟

به ‌نظرتان چیزی عذاب ‌آورتر از رفتن روی ترازو و نگاه کردن به وزنی که نشان می‌دهد وجود دارد؟ شاید هم چون شکمتان جلوی دیدتان را گرفته نتوانید صفحه نمایشگر ترازو را ببینید. اشکالی ندارد، زندگی همین است. باید قیمت هر چیز را بپردازید—حتی برای چیزی اینقدر پاک و لذت‌ بخش مثل خوردن! زندگی هیچ غذایی را بدون کالری‌های ناخواسته، بدریخت شدن اندام، بیماری، احساس گناه و پایین آمدن اعتمادبه‌ نفس از آن شما نمی‌کند.

بعضی از موادغذایی هستند که کارشان فقط چاق کردن ماست! درست در همان قسمت‌هایی که بیشترین استرس و خجالت را نصیبمان می‌کند: یعنی ران‌ها، بازوها، غبغب و از همه اینها بدتر، شکم!

لیست موادغذایی که موجب چربی آوردن شکم می‌شوند

اگر به دنبال لیست موادغذایی هستید که باعث بزرگ شدن شکمتان می‌شود باید بدانید که نمک، کربوهیدرات‌ها و چربی‌ها بزرگترین متهمان پرونده هستند. وقتی می‌گوییم کربوهیدرات و چربی، منظورمان فقط بعضی از انوع کربوهیدرات و چربی است. کربوهیدرات‌های ساده که هضم آنها آسان است (مثل قندهای تصفیه‌ شده، گلوکز، فراکتوز و ساکاروز) و چربی‌های اشباع و ترانس که متهمان ردیف اول هستند. اما اجازه بدهید ببینیم این موادغذایی چطور دور کمر و شکمتان را بزرگتر می‌کنند.

چربی‌های اشباع و ترانس

چربی‌ها مهمترین منبع انرژی بدن هستند اما چربی اضافه ‌ای که بعد از سوختن مقدار نیاز بدن باقی می‌ماند است که ما را دچار مشکل می‌کند. از آنجا که این چربی‌ها وقتی در دمای اتاق نگهداری شوند میل به جامد شدن دارند، می‌توانیم تصور کنیم که وقتی در جایی از بدن  ذخیره شوند، دسترسی به آنها و سوزاندن آنها بعنوان سوخت بدن کار سختی خواهد بود. بیشتر منابع غذایی غیرگیاهی حاوی میزان بالایی چربی اشباع است و البته برخی چربی‌های گیاهی و روغن‌ها هم شامل آن می‌شوند. این چربی‌ها کلسترول زیادی را وارد بدن می‌کنند و این کلسترول‌های زیان‌بار بر کلسترول مفید در بدن غلبه می‌کنند. هرچه مقدار این کلسترول زیان‌بار بیشتر باشد، احتمال ابتلا به بیماری‌های قلبی هم در فرد بیشتر می‌شود. جای تعجب نیست که چاقی و حمله‌ قلبی با هم ارتباط مستقیم دارند. موادغذایی حاوی چربی ترانس عبارتند از:

فست ‌فود
اسنک‌های سرخ‌شده غیرخانگی
شیرینی‌ها
مافین‌ها
پاپکرن غیرخانگی کره‌ای
چیپس
برگرها
پیتزا
موادغذایی کنسرو شده مثل سیریال، پاستا، سوپ
سس‌های بسته‌ بندی شده
غذاهای پخته شده در رستوران
موادغذایی فریزشده
لبنیات پرچرب
کره
گوشت گاو/خوک/مرغ
اکثر مواقع وجود روغن‌های هیدروژنه در آماده‌ سازی این غذاهاست که مشکل‌ساز می‌شود. این روغن‌ها مدت نگهداری این محصولات را بالا برده و درنتیجه تولیدکننده‌ ها به وفور از آنها در محصولاتشان استفاده می‌کنند. چربی‌های ترانس نوعی از چربی‌های اشباع هستند.

کربوهیدرات‌های تصفیه‌شده

هضم این کربوهیدرات‌ها آسان است به همین دلیل منبع بسیار خوبی از انرژی فوری به حساب می‌آیند. اما اگر این کربوهیدرات‌ها زیاد استفاده شوند، به چربی تبدیل شده و در بدن ذخیره می‌شود، مخصوصاً در ناحیه میان‌ تنه. موادغذایی که سرشار از کربوهیدرات‌های ساده هستند مثل شیرینی‌ها، دسرها، شکلات و از این قبیل از جمله مهمترین موادغذایی هستند که موجب چربی آوردن ناحیه شکم در خانم‌ها می‌شوند چون خانم‌ها بسیار بیشتر از آقایان از این تنقلات استفاده می‌کنند. موادغذایی اصلی که تحت این دسته نامگذاری می‌شوند عبارتند از:

شکلات
شیرینی
بیسکویت
کیک
مافین
برنج سفید
آرد تصفیه ‌شده
بستنی
قهوه یا چای (درصورت استفاده از قند یا شکر تصفیه‌شده)
نوشیدنی‌های قنددار و نوشابه
قند و شکر
سیریال‌های قنددار
نمک

متعجبید که چطور نمک باعث چاق شدنتان می‌شود؟ مولکول‌های سدیم موجب می‌شوند که آب دور سلول‌های چربی ذخیره در بدن را احاطه کرده و از این طریق آنها را مستحکم‌تر و البته متورم‌تر می‌کنند. این انباشتگی آب حالت بادکردگی به بدن داده و به سایز کلی بدن اضافه می‌کند. بیشتر موادغذایی کنسرو شده و غذاهای نمک‌ دار حاوی نمک یا سدیم هستند. درکنار اینها، موادغذایی دیگری که نمک فراوان دارند عبارتند از:

پنیر
گوشت
آرد ذرت
نخود
سس‌ها
چاشنی‌ها
ترشیجات
صدف
همانطور که می‌بینید، فقط غذاهای قنددار و چربی‌دار نیستند که قطر دور شکمتان را اضافه می‌کنند. نمک هم یک  متهم اصلی است. درنتیجه، دفعه بعدی که خواستید ظرف نمکدان را برداشته و روی غذایتان نمک اضافی بپاشید یادتان باشد که این دانه‌های سفیدرنگ تا چه حد موجب چاق شدنتان می‌شود.
 
 
 

 

[ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 15:29 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

برنامه ورزشی ساعت شنی برای تناسب اندام
این برنـامه تــناسب اندام برگرفته از کتاب "از اضافات اندام
خود خلاص شوید" نوشته دکتر ادوارد جکاسکی است. 

افرادی کـه در این گروه قرار میگیرند، حتماً تا به حال متوجه
شــــده اند که قسمت بالا و پایین بدنشان وزن بیشتری را
به خود اختصاص میدهد، درست مانند یک ساعت شنی،
و دور کمــرشان نــیز از سایر قسمت ها کم حجم تر است.
البته این امر هم در مورد خانمها و هم درمورد آقایون صدق
می کند. معمولاً ساعت شنی ها قصد دارند تا وزن خود را
کاهش دهند، کم یا زیاد ترجیح می دهند این مقدار وزن هم از قسمت بالایی و هم از قسمت پایینی بدنشان کاسته شود. آنها تمایل دارند تا پاها و بازوهای خود را لاغرتر کنند. البته تعداد بسیار زیادی از خانم هایی که دارای هیکل ساعت شنی هستند، به اشتباه نام هیکل قاشقی بر روی خودشان می گذارند. آنها بیشتر بر روی سایز باسن خود تاکید دارند. در حقیقت هم نیم تنه بالایی آنها چاق می شود و هم نیم تنه پایینی، اما در این میان، نیم تنه پایینی استعداد بیشتری در جذب چربی ها دارد. این دسته از افراد باید دقت بیشتری را بر روی حرکات استقامتی که به طور مجزا برای قسمت های مختلف بدن خود انجام می دهند، داشته باشند. 

یک مزیتی که چنین هیکل هایی دارای آن می باشند این است که به همان سرعت که اضافه وزن پیدا می کنند به همان سرعت نیز می توانند وزن اضافی خود را از دست بدهند. بنابراین هر چند خیلی سریع چاق می شوید، اما به راحتی و به همان سرعت نیز می توانید وزن اضافی خود را کاهش دهید. این دسته از افراد باید تمرین های وزنه برداری را کنار بگذارند تا چربی ها به طور یکسان در سراسر قسمت های بدنشان پخش شود. به همین دلیل است که یک شخص با چربی های پخش شده در تمام قسمت های بدن خود، از یک فرد هیکل ساعت شنی با وزن مشابه، لاغر تر به نظر می رسد. تنها با رژیم غذایی نمی توان به وزن دلخواه دست پیدا کرد به ویژه اگر تنها کاهش وزن مطرح نباشد و کم شدن میلیمترها برای شما ارزش داشته باشد. از دست دادن وزن آن هم در قسمت هایی که دارای چربی بیش از اندازه هستند، نیازمند انجام تمرینات متناسب می باشد. اگر جزء یکی از افراد پر چربی هستید، ناامید نشوید. هنوز جای امیدواری باقی است. شاید یک مرتبه تبدیل به یک فرد لاغر نشوید، اما به راحتی می توانید لباس های سایز 8 را بر تن کنید. حتماً لازم نیست زمانیکه روی ترازو میروید تغییر وزن را احساس کنید، بلکه می توانید وزن فعلی خود را داشته باشید، اما فقط سایزتان را پایین بیاورید. 

نقاط مشکل زا و مشخصات آنها 

افرادی که دارای هیکل های ساعت شنی هستند، نسبت به بقیه افراد خوش شانس ترند چرا که دارای استخوان های قوی بوده و از ماهیچه های خوبی برخوردار میباشند. این افراد نسبت به سایرین کمتر در معرض پوکی استخوان قرار دارند. در افراد مسن این گروه نیز شکستگی های کمتری در ناحیه استخوان ها دیده می شود. آنها برای ورزش هایی که نیازمند سرعت، و قدرت هستند، ساخته شده اند. همچنین انجام ورزش هایی که هم نیازمند تقویت عضلات بالا تنه و هم پایین تنه هستند برای این دسته از افراد راحت تر از سایرین می باشد. برای ساعت شنی هایی که لاغر هستند، پیاده روی و کوه پیمایی ورزش مناسبی به شمار می رود، اما برای سایر افراد این گروه این دو ورزش چندان مناسب نیستند. لازم به ذکر است که افرادی که دارای چنین اندامی می باشند، صاحب بدن هایی انعطاف پذیر بوده و کمتر دچار ناراحتی های مربوط به کمر می شوند چرا که عضلات شکمی آنها به طور طبیعی قدرتمند هستند. آنها پاهای لاغر و قوزک های کوچکی دارند و ساق هایشان عضلانی است. مشکل اساسی آنها در قسمت خارجی بازوها، داخلی و پشتی ران ها، و زیر باسن می باشد. برخی از آنها نیز مشکل اضافه وزن را در قسمت پایینی شکم خود دارند که سبب افزایش اندازه دور شکم آنها می شود. این دسته از افراد به راحتی و با به کارگیری حرکات نامناسب ورزشی می توانند وزن خود را افزایش دهند به همین دلیل در اجرای تمرینات استقامتی و حرکات با وزنه باید دقت بیشتری به خرج دهند. 

اگر شما جزء یکی از افراد هیکل ساعت شنی هستید به شما پیشنهاد می کنیم تا برای مدتی انجام حرکات استقامتی و بلند کردن وزنه را کنار بگذارید تا وزنتان کاهش پیدا کند و توده های چربی از بین بروند. اگر چنین اتفاقی رخ نداد  می توانید دومرتبه تمرین های قبلی خود را از سر بگیرید. متاسفانه این دست افراد به دلیل انتشار نامتعادل چربی ها در بدن، در مقایسه با سایر افراد، استعداد بالاتری به جذب چربی دارند. 

بهترین حرکات برای رهایی از اندامی شبیه به ساعت شنی 

- طناب زدن با سرعت و یا اجرای حرکات دوچرخه (90 تا 120) 

- راه رفتن با سرعت بدون دویدن یا کوهپیمایی ( 5 تا 6 مایل در ساعت بدون انجام حرکات استقامتی و یا عبور از تپه) 

- دستگاه اسکی با بالاترین سرعت به همراه فشار زیاد و کم هم برای نیم تنه بالایی و هم نیم تنه پایینی ( تنها در صورتیکه بیش از اندازه اضافه وزن نداشته باشید) 

- خرک 

- بالا آوردن زانو و رساندن آن به سینه مخالف، لگد زدن به حالت L ، بیرون و تو بردن پا ها، قیچی عمودی 

- استفاده از دستگاههای وزنه برداری داخل سالنی 

- انجام ورزش های متدوال نیم تنه بالایی بدن به همراه میله 2 کیلویی ایروبیک، پرس پشت گردن، پرس سینه، تمرین عضلات دو سر و سه سر بازویی 

- بلند کردن وزنه های سبک ( یا میله خالی بدون وجود وزنه) 

- اسکات زاویه دار ( اگر بیش از اندازه اضافه وزن ندارید) 

- کشش و پیچش پاها 

- شنا برای مسافت طولانی ( فقط کرال سینه) 


ورزش هایی که باید از آنها پرهیز کنید 

- تمرین با استپ 

- حرکات ایروبیک 

- کیک بوکس 

- اسکات، پرس پا 

- تمرین های استقامتی 

- دوچرخه زدن در جا 

- کوهنوردی و دویدن به ویژه در حال حمل وزنه های سنگین 

- پرش با طناب 

- استپر یا بالا رفتن از پله به طور استقامتی 

- کلیه تمرین هایی که در آن به قوزک وزنه بسته می شود 

- کلیه حرکاتی که برای تقویت قسمت نیم تنه پایینی بدن در آن از حرکات استقامتی و یا وزنه استفاده می کنند 

- کلیه حرکاتی که برای تقویت قسمت نیم تنه بالایی بدن در آن از وزنه یا حرکات استقامتی استفاده می کنند 

- حرکات استقامتی و وزنه برداری 

- غلط خوردن روی تپه ها 

- قایقرانی استقامتی 

خلاصه 

بهترین نمونه حرکات برای افرادی که دارای اندام هایی شبیه به ساعت شنی هستند، تکرار زیاد در راندهای مختلف، استقامت کم، و وزنه های سبک هم برای قسمت بالایی و هم قسمت پایینی بدن می باشد. منظور از تکرار زیاد حداقل 25 تا 50 مرتبه برای کلیه حرکات می باشد. به محض اینکه وزن بدنتان کاهش پیدا کرد و کمی لاغرتر شدید، می توانید به تدریج تمرین های استقامتی و بلند کردن وزنه را نیز به تمرین های خود اضافه کنید. آن دسته از ساعت شنی هایی که به راحتی اضافه وزن پیدا می کنند، می توانند حرکات استقامتی و وزنه براداری را برای همیشه فراموش کنند. اگر در حال حاضر مشغول انجام هر یک از ورزش های ذکر شده هستید و تمایلی به متوقف کردن آنها ندارید، می توانید تعداد دفعات انجام آن در طول هفته را کاهش دهید. اندامتان که به تناسب برسند به راحتی می توانید تمرینات خود را به صورت روتین ادامه دهید. 
 

 

   

[ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 15:31 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع : ]

[ ]

برای اولین بار خودت تنهایی رفتی خرید...

سلام عزیز دلم ی نیم ساعتی میشه از خونه ی عمه زهرا اومدیم بابایی تو مغازه بود ومنو اون مشغول صحبت بودیم که تو همش میگفتی:مامانی بتنی(بستنی).

فروشگاه کنار خونمونه،ولی من گفتم:اگه همیشه به حرفت گوش بدم وهربار که بستنی بخوای برات بخرم بدعادت میشی (واسه همین خواستم حواستوپرت کنم)که یهو به پشتم نگاه کردم ودیدم نیستی ،این ورو اونورو نگاه کردم نبودی ،گفتم:نکنه مث دفه ی قبلی باز رفته باشی فروشگاه،رفتم اونجا ودیدم،بلــــــــــــــــــــه....آقا رفته فروشگاه در یخچال فروشگاهو هم باز کرده و ی بستنی رو در حال در اوردن از یخچاله،من که کلی ذوق کرده بودم پسرم اونقدر بزرگ شده که خودش میره خریدولی درست مث پسر عموی 6سالش که پارسال رفت فروشگاه تخم مرغ برداشتو اورد خونه میمونه،فکر میکنن همه چیز مفته (ببرو برو)

بعدش بستنی رو گذاشتم سرجاش وبهت گفتم بریم از بابا پول بیاریم بعد بیایم بخریم،وقتی اومدیم برای بابا تعریف کردم وکلی خندیدیم وتوهمش به بابا میگفتی :باباپول مامانی بتنی(بابا به مامانی پول بده بستنی بخره)

وقتی بابایی پولو بهت داد نمیدونی چه طور طرف فروشگاه میدویدی.بستنی رو خریدی وخوردی (نوش جونت)جالب اینجاست فقط بستنی کیم رو بستنی میدونی واگه حصیری یا لیوانی برات بگیرم نمیخوردی وحالت بهم میخوره.

عزیز دلم ماشالله قدت بلند شده ،بیشتر از ی هفتست که دست به در بالایی  یخچال میرسه ومیتونی درشو باز کنی ،دست به در اتاق خواب ودر حیاط میرسه ولی نمیتونی بازشون کنی ،البته بعضی درهای اتاقو که سفت نیستن میتونی باز کنی ولی در حیاط چون بالاست فقط میتونی گیرشو لمس کنی.چند وقت پیش ازمن صندلیتو خواستی وقتی بهت دادم فکر کردم میخوای باهاش بازی کنی،ی لحظه نگات کردم دیدم صندلی رو بردی پشت در حیاط داری در حیاط باز میکنی ،وااااای عزیز دلم اخه این چه کاریه یاد گرفتی،چراغ آب سرد کن یخچالو هم به این شیوه باز میکنی.چه میشه کرد اگه تو رو نداشتیم چه میکردیم(واقعا زندگیمون با تو ی رنگو بوی دیگه ای میده)قراره ماشین بخریم ولی فعلا قیمت ماشین دوباره کشیده بالا ،به بابا گفتم:بزار بعد انتخابات اگه گرونتر شد که دیگه هیچ ،ولی اگه ارزونتر شد انشالله که اینطور باشه ما هم ماشین دار میشیم. 

[ چهارشنبه 8 خرداد 1392 ] [ 20:31 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

سی امین ماهگرد پسری

٢.٥ سال گذشت از اولین دیدار،از اولین نگاه، از اولین گریه و بسیاری اولین های دیگه.

30 مرداد ماه 2.5 سالت تموم شد شیطونتر وشیرینتر شدی دوست داشتنی تر شدی وخدارو روزی صدهزار مرتبه هم اگه شکر کنه بازم کمه چرا که دیگه با وجود تو منو بابا،دادایی وجدو دیگه وقتی برای غصه خوردن نداریم،هر روز صبح که بیدار میشی برای هممون تازگی داری وطوری صبح بخیر بهت میگیم که انگار اولین باره تو رو میبینیم.

us4allfeest.gifus4allfeest.gifus4allfeest.gif

30 امین ماهگردت مبارک دوست دارم تا دنیا دنیاست وحتی بعد از اون.و بدون همیشه دوست داشتن  تو و بابات توی قلبم ،فکرم و روحم جا داره.

party255Ftime255Fprev.gif

36_2_47.gif36_2_47.gif36_2_47.gif

[ جمعه 1 شهريور 1392 ] [ 22:43 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

لغت نامه پسری(1)

54.gif54.gif54.gif

اول از اسامی دوستات شروع میکنم.

متین __________ متیل                                        

درسا__________ دوسا

آیدین ـــــــــــــــــــ آدین                                           

محمد امین ــــــــــــــ ممد امین

عسل _______ اسل   

غزال ــــــــــــــ ازال                                         

زینب ــــــــــــــــــــ   زِیــــــــــــنب(به همین غلظت)

ماهان،طاها،وبقیه اسامی که الان حضور ذهن ندارمو درست تلفظ میکنی

عمه فرحناز __________ عمه ناز

عمه خدیجه ـــــــــــــــــــ عمه اجیجه

خاله ریحانه ـــــــــــــــــ خاله ه یانه

عمه زینب و عمه زهرا و زن عمو رو درست تلفظ میکنی

دایی منصور ـــــــــــ عمو مصور (وتازگی دایی مصور)

بقیه عموها ودایی ها رو کامل تلفظ میکنی (وجالبه که  با اینکه عمو حسینو اصلا ندیدی عکسشو که

ببینی میگی عمو حسینه){عمو حسینو  فقط 8 ماهگیت دیدی}

مواد غذایی

ماکارانی ـــــــــــــــ ماکاری

بقیه رو بعدا مینویسم چون الان نوار کاستارو در اوردی همه ی نوار توشونو داری میکشی بیرون

54.gif54.gif54.gif

[ جمعه 1 شهريور 1392 ] [ 23:45 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

خدایا جگرم داره میسوزه

دوشب پیش توی سایت باشگاه خبرنگاران خوندم که دشمنان اسلام گفتن علاوه بر نبش قبر حجر بن عدی ..............خدای من چطوری به زبون بیارم .......ببخش منو ای بانوی دوعالم فقط میخوام پسرم در آینده بدونه که ما در چه دوره ی وحشتناکی زندگی میکردیم وگول این آدما وطرفداراشون رو نخوره البته اگه  حیف اسم آدم که روی این حیوونها بزاریم.

اونا گفتن نگران نباشید سراغ قبر زینب ورقیه هم میریم

الله اکبر الله اکبر الله اکبر

[ دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 ] [ 16:54 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :متفرقه ]

[ ]

عکس امپراطور در متولدین امروز

اینا هم دوستای علی مرتضای مامان که مث علی مرتضی جان

متولد ٣٠ بهمن هستن

متین جان که چون راست کلید وبش قفل بود نتونستم عکسشو بزارم

متین جان دوسالگیت مبارک

http://matinbeikabadi.niniweblog.com/

عکسو از قسمت متولدین امروز گرفتم

سیده مائده رضوی

مائده جان یک سالگیت مبارک

http://sajedevamaedeh.niniweblog.com/

بازم راست کلید قفل بود

یاسمین جان تولد یک ساگیت مبارک

http://n123456789.niniweblog.com/

محمد کوچول جان تولد یک سالگیت مبارک

http://nini91-akbari.niniweblog.com/

آرشان جان تولد دوسالگیت مبارک

http://arshani.niniweblog.com/

علی سینا جان تولد پنج سالگیت مبارک

http://alisina.niniweblog.com/

وب علی سینا از ١٦ بهمن ٨٩ آپ نشده

انشالله هرجا باشه تنش سالم باشه

عسل جان تولد دوسالگیت مبارک

http://asalbanoo.niniweblog.com/

[ سه شنبه 1 اسفند 1391 ] [ 0:10 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

دعا برای از شیر گرفتن

این مطلبو از توی یه سایت دیدم اولین باره یه همچین چیزی میبینم به نظرتون صحت داره

اینم لینک این مطلب

http://fun.baharfa.com/%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9.html

 

دعا برای از شیر گرفتن کودک

 

  این دعا رانوشته به کودک بخوراند یا که در گلو بسته ترک شیرخوردن گیرد:

 

وَلاَ تَقْرَبَا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الْظَّالِمِینَ (اعراف۱۹)

فَکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ إِن کُنتُم بِآیَاتِهِ مُؤْمِنِینَ ج وَمَا لَکُمْ أَلاَّ تَأْکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ

اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ وَقَدْ فَصَّلَ لَکُم مَاحَرَّمَ عَلَیْکُمْ إِلَّا مَااضْطُرِرْتُمْ إِلَیْهِ …

 

قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ قَتَلُوا أَوْلاَدَهُمْ سَفَهَاً بِغَیْرِ عِلْمٍ وَحَرَّمُوا مَا رَزَقَهُمُ اللّهُ افْتِرَاءً عَلَى اللّهِ قَدْ ضَلُّوا وَمَا

کَانُوا مُهْتَدِینَ ج

 

وَمِنَ الْأَنْعَامِ حَمُولَةً وَفَرْشاً کُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ج

(انعام۱۱۹و۱۴۰و۱۴۲)

 

کُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِیئاً بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ ط(طور۱۹)

ایضاً
 

این دعارا بنویسد به طفل بخوراند ترک شیرخوردن گیرد:

وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَى‏ وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ

الْمَصِیرُ ط(لقمان۱۴)

 

وَتَأْکُلُونَ التُّرَاثَ أَکْلاً لَمّاً لا وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً ط۵ (بلد۲۰)

 

ایضاً – سوره بروج را به طفل بندد از شیر باز ماند.

[ پنجشنبه 5 بهمن 1391 ] [ 13:16 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :نکات آموزشی ]

[ ]

علی مرتضی ویلدای 91

شب یلدای 91

شب یلدا عمه زینب،عمه زهرا ،عمه فاطمه باشوهرو بچه هاشون

اومدن خونمون واز عموهات هم عمو علی وخانمشو بچه هاش اومدن

البته عمه فاطمه وعمو علی بعد شام اومدن...

شام باقالی پلو با مرغ داشتیم که خیلی خوشمزه شده بود

بعدشم که کیک پختیمو میوه خوردیم

من اونموقع مشغول نماز خوندن بودم وتا رسیدم همگی شام خورده بودن

بجز بچه ها ،البته برای عکس گرفتن میگم دیر رسیدم وگرنه از بس ناخونک زده

بودم گرسنم نبود ..

موقع عکس گرفتن بهت گفتم:علی مرتضی به مامان ام میدی

وفدات بشم دست از غذا کشیدی و...

[ پنجشنبه 5 بهمن 1391 ] [ 14:30 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

شیرین کاری امپراطور

این حرکتو عمومهدی یادت داده و نمیدونم یه جور بازی واست یا لوس کردنت که تا میگیم

چشات کوووو.....این کارو میکنی،یه جورایی محبت خودت رو به طرف مقابل نشون میدی.

اینجا 22 ماهته

دی ماه 91

اینجا منو دادایی مشغول جا به جایی تلویزیون بودیم که دیدم شما از فرصت

استفاده کردین وبدون کمک رفتین بالای تلویزیون

اینجا هم 22ماهته

[ پنجشنبه 5 بهمن 1391 ] [ 14:36 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

مدتی نبودیم ولی حالا اینجاییم

سلام خوبین؟ خوشحالم که نبود منو امپراطور توی این محیط مجازی حس میشه ممنونم که احوال پرس ما بودین،منو امپراطور رفته بودیم شوش خونه پدرم اینا،اونم بعد از ٢.٥ ماه آخه اینجا اونقدر بهم خوش میگذره که نمیدونم زمان چطور میگذره تا اینکه صدای پدرو مادم بلند میشه که دختر نمیخوای بیای اینجا،دیگه ما رو نمیخوای،روز چهارشنبه آقای شوهر امتحان کنکور ارشد داشتن ماهم فرصتو غنیمت شمردم وبا ایشون وباباشون که رفته بود برسونش تا دزفول {چون حوزه ی امتحانش اونجا بود}رفتیم وبعد از رسوندن بابایی،پدر شوهرم مارو برد شوش.اونجا خیلی خوش گذشت همش مشغول گشتو گذار توی اون طبیعت سبز بودیم الان که نزدیک بهاره،طبیعت اونجا فوق العادست وما برای اولین بار یک هفته اونجا موندیم،کلی هم عکسیدیم عکسهای امپراطور سعی میکنم تا امشب بزارم.

جونم براتون بگه که من صاحب یه برادر زاده شدم ،که درست یک روز بعد از ١٦ ساله شدن مامانش با وزن حدود ٤ کیلو به دنیا اومد.

اسمشو مادرم انتخاب کردآقا ایوب که علی مرتضی ایوگ صداش میکنه.تولد ایوب جان٩١.١١.٤

اینم ایوگ نه ببخشید ایوب جون

[ شنبه 28 بهمن 1391 ] [ 14:47 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

مریضی علی مرتضی جان

سلام پسره قشنگم چند روزه پیش بعد از مدت ها دچار اسهال واستفراغ شدی،خدارو شکر بدن قوی ای داری ویه سالی میشه که غیر از سرما خوردگی واون مخملک که یه ماه پیش گرفتی مشکل دیگه ای برات پیش نیومد.میخواستیم صبح که شد ببریمت پیش متخصص اما دوبار چنان بالا اوردی که  زیر چشمات کبود شد،منو بابا ودادایی بردیمت بیمارستا که فقط دکتر عمومی داشتن.م.قع رفتن توی ماشین خوابت برد وتا وقتی که ویزیت گرفتیم ودکتر تورو دید بعدش دارو هاتو گرفتیم واومدیم خونه تو همچنان خواب بودی وتا صبح خوابیدی واز داروها نخوردی تا اینکه صبح چند باری شکمت کار کرد ومن نگران شدم وبردیمت پیش متخصص،متخصص یکی از داروهای دکتر عمومی که شب قبل رفته بودیمو دیدگفت:این دارو رو اگه بهش میدادی اسهالشو بدتر میکرد وحخدارو شکر که خوابیدن تو حکمتش در این بود که از سفکسیم 100 نخوری.از همون شب بدون خوردن دارو خوب شدی ودیگه دلت درد نگرفت.وزنت هم 12.5 شده وخوب بود.

نمیدونی چ حال بدی داشت وقتی گفتی:مامان ..مامان...اووووههه وبعد یهو کلی بالا اوردی ،انشالله همه ی بچه ها سالم باشن چند روز پیش دخترعمو حسین هم به این بیماری دچار شده بود که مجبور شدن بستریش کنن خدارو شکر شنیدم که حالش خوبه.

[ شنبه 28 بهمن 1391 ] [ 15:06 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

راهپیمایی روز قدس

سلام عزیز دلم متاسفانه این روزای آخررمضان حالم زیاد خوب نیست وامروز با اینکه از دیشب منتظره صبح بودم ولی صبح حالم خوب نبود ونتونستم برم وتو هم که ماشالله ساعت 1 ظهر بیدار میشی ومن خیلی دوست داشتم که اگه میرفتم توهم بامنو بابا باشی.

سرنماز بودم که شنیدم تو داری ی چیزی میگی وقتی نمازم تموم شد گفتم:علی مرتضی میگی ؟وتو بازم تکرار کردی مر مر آمیکا(مرگ برآمریکا)خیلی خوشحال شدم که اینو از زبونت میشنیدم،بعد که همین جمله رو برای جدو و دادایی تکرار کردی اونا هم خیلی خوشحال شدن ودادا گفت من بهش گفتم که بگه واینکه شنید از تلویزیون صدای مرگ بر امریکا داره پخش میشه وتوهم تکرار کردی.فکر نمیکنم هیچ وقت رابطه ی ایران با اسرائیل و آمریکا درست بشه چرا که آمریکا واسرائیل هیچ وقت چشم ندارن کشوری رو بالاتر وپیشرفته تر از خودشون ببینن.اسرائیل هم که اون همه معجزات حضرت موسی آدم نشدن پس امیدی به انسان شدنشون نیست.وقتی با افتخار ی بچه ی 5 ساله ی فلسطینی رو میگیرن وکشون کشون میبرن واسه اسارت و اصلا براشون مهم نیست که بچه که خیلی ترسیده وگریه میکنه این اسم حیوون هم براشون حیفه چرا که از حیوون پست ترن.انشالله هرچه زودتر امام عصر(عج) ظهور کنه و زمین رو از وجود چنین آشغالایی پاک کنه.

آمین

 

[ جمعه 11 مرداد 1392 ] [ 15:19 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :متفرقه ]

[ ]

امپراطور چوپان راستگو

١٦ خرداد 92 با عمه هات،شوهرو بچه هاشون،بابایی،دادا وجدو رفتیم خونه جدو مانع دوست وفامیل جدو،خونشون توی روستا بود وکلی حیوون اهلی داشتن توهم که عاشق حیوون بودی واصلا نمیترسیدی واگه بهت اجازه میدادم دست توی دهن همه میزاشتی حتی از سگشون که با طناب بسته بودنش و وحشی بود نمیترسیدی ومیگفتی بریم پیشش،فکر کردم خالی میبندی ولی وقتی گفتم:خوب بریم دیدم نه بابا آقا زاده واقعا داره میرهتعجب

.galupy03.jpg

اینم تو که میگفتی:میخوام سوار الاغ بشم :عزیزم این الاغشون هم یه کوچولو وحشی میزد

خودشون میگفتن

 

وشما به بیرون طویله رضایت ندادین وازمن خواستی بری تو،واصلا هم نمیترسیدی

 

فائزه هم که تو رو دید ازمن خواست که اونو هم بزارم پیشت

گوسفندای مادر از چرا اومدن واین ببعی های کوچولو ماماناشون

صدامیزدن ،ومتقابلا ماماناشون دنبالشون میگشتن،از صابخونه اجازه گرفتیم

ودر طویله رو برای ببعی ها باز کردیم و....

ولی تو مگه ول کنشون بودی افتاده بودی دنبالشون وهمه ی گوسفندا وبزارو

گذاشتی توی طویلشون ودر بستی

خوبه ،حالا همه برین تو تا در ببندم،وااای خسته شدم،چوپانی هم کار سختیه هااانیشخند

فدای این چوپون خوشتیپم بشم،فکر کنم لقب خوشتیپترین چوپون شایسته ی تو باشه عزیز دلم خنده

از خانم گاوه اصلا نمیترسیدی ووقتی بچه گاوه میرفت شیر بخوره

توهم میخواستی بری اون زیر ببینی چه خبره که جلوتو میگرفتمتعجب

وبهش میگفتی:خانوم گاوه نازی بیا بغلم

 

[ جمعه 11 مرداد 1392 ] [ 14:08 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

احیا گرفتن امپراطور92

سلام عزیز دل مامان شبای احیا نمیدونم چت شده بود اصلا نمی خوابیدی و وقتی می دیدی بابایی قران دستش گرفته میگفتی:مامان منم دعااا وتا ی کتاب مث قران بهت نمیدادم ول کن نبودی باورم نمیشد قرانو برات گذاشتم روی رحل و تو هم زل میزدی به نوشته های کتاب،شاید توهم متوجه تلخی اون شبا شده بود تلخیشون از این بابت که ما امام اول خودمون رو توی این شبا از دست داده بودیم،نمیدونم تا چه حد دلت برای غربت علی سوخته بود اصلا توی این سن درک میکردی یانه ولی همه ی بچه ها پاکن مگه میشه حس نکنن،عزیز دلم متاسفانه خیلیا اعتقادات خودشون از دست دادن ایمان کمرنگ شده برای بابا مامان دعا کن،دعا کن که بتونن راه درستو پیدا کنن ،نگران آینده ی تو نیستم چون میدونم یکی هست که محکم پشتتو گرفته میدونم یکی هست که همیشه حواسش بهت هست خدا طول عمر باعزت بهشون بده ،این روزها من خیلی دلتنگشم،تشنه ی شنیدن حرفهای دلنشینشم،اگه خدا بخواد عید غدیر میریم به دیدنشون،این بار میخوام به خودم جرات بدم وازش بخوام دعوتنامه ی ما رو امضا کنه دیگه دوری از ایشون برامون امکان پذیر نیست.

واما عکسهای گل پسرم

شب بیست ویکم رمضان ٩٢

عزیز دلم نمیدونم اینجا چه اتفاقی افتاد که زدی زیر گریه

توجه نمودی قرآنو هم برعکس گذاشتی جیگر

خودت میای میگی جیگــــــرم ...جیگـــــــــــــرم

[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 13:34 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

ستاد امپراطوری علی مرتضی

(قبل هرچیزی بگم این مسابقه بیشتر ی سرگرمی وهرکسی به شکلی

تبلیغ میکنه در رای دادن آزاد هستین رای بدین دوستون داریم رای ندین

هم دوستون داریم.از همتون ممنونم

(گزیده ای از متن سخنرانی امپراطور )

ای دوستان اگه ب من رای بدین من این امپراطوری را برداشته وبه جمهوریت  تبدیل میکنم

چنانچه میبینید با اینکه امپراطورم ولی  یک دوره رای گیری هم در دولت خودم دارم .

حتی بهتر از جومونگ هم این وبلاگو اداره میکنم.

حالا ی زحمت بکش اون موبایلو بردار کد 234 رو به 20008080200 بفرست

به دوستات هم پیشنهاد بده توی این کار اجتماعی شرکت کنن

قربون دستت .امپراطور شما

[ شنبه 8 تير 1392 ] [ 13:59 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :مسابقات ]

[ ]

بعد از 2ماه داریم میریم شوش

سلام پسره قشنگم به اندازهی 2 ماه برات حرف دارم و کلی عکس که اصلا حسش

نیست بنویسم وکم حجم کنم وبعدشم آپلود،انشالله برگشتم و حالم اومد سرجاش همه

رو واست میگم ،خیلی بی حوصلم،میدونم چرا به خاطره شرایط خاصیه که الان توی این

ماه دارم،این چند روز بگذره بهتر میشه،چه میشه کرد این تغییرات هورمونی اونقدر اثر

بدی هرماه روم میزاره که دوست دارم بمیرم ،نه حوصله ی کاری دارم ،نه چیزی آرومم میکنه

فدای بابایی بشم که باهام مدارا میکنه ولی خوب اون بیچاره هم گاهی حالش گرفته میشهسبز

آخه مردو چه به درک این چیزاقهر

جونم برات بگه که فردا دادایی وجدو که این روزا بهش میگی بابا جون فردا دارن میرن ایلام برای

مراسم ختم یکی از آشناها،منو بابایی وجنابعالی فردا میریم شوش ،باورت میشه هنوز عید

دیدنی نرفتم خونشون ،البته اونا 2 روزی اومدن وحسابی گشتیم که ماجراهاشوبعدا میگم برات.

دلیل نرفتنم این بود که بابایی گفت:شما رو میبرم خودم برمیگردم واز اونجایی که بدون بابایی

بهم خوش نمیگذره قبول نکردم وگفتم:بعد تعطیلات،بعد تعطیلات که عمه خدیجه

که نی نیش عجله داشت واسه دنیااومدن،اومد اینجا

،چون توی شهرشون دکتر هنوز از

تعطیلات عید نیومده بود و خودشو دختر نازش حدود ی هفته مهمون ما بودن بعد از اینکه رفتن،

عمه زینبم به خاطره شرایط جسمی عمه خدیجه باهاش رفتومنم برای اینکه دادایی تنها نباشه

وغصه نخوره تااومدن عمه زینب موندگار شدم ،عمه زینب پس فردا میاد

وچون بابایی کار داره گفت:فردا میبرمتون ،کاش بابایی حداقل

تا فرداشب پیشمون بمونه تا باهم بریم زیارت حرم دانیال

دعا برای تک تک دوستان وبویژه مامان کوثری،مامان متین،

مامان تسنیم سادات،مامان درسا،مامان علی،مامان عسل]

مامانای دو امیر مهدی،مامان طاها،مامان بردیا وخیلی از دوستانی که

الان حضور ذهن ندارم  یادم نمیره.

[ پنجشنبه 29 فروردين 1392 ] [ 0:22 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

امپراطور من بزرگ شده...

سلام نفس مامان خوبی فدات شم؟این روزا وقت مامانو با شیرین زبونیات  پر کردی،تازه چند روزی که شعرم میخونی اونم شعر عموزنجیر باف.همش میگی مامان عمو بله رو بخون،منم میگم عمو زنجیر باف وتو یه بله ی کشیده وبلند میگی ،زنجیره منو بافتی... بله....پشت کوه انداختی ...بله...بابا اومده چی چی اورده؟زندگیه مامان اونوقت تو میگی ام بده.

هم به زبان عربی حرف میزنی هم فارسی وهم کردی.فدات شم وقتی به عربی بهم میگی مای (آب)وبه فارسی میگی مامان بیا(اونم با تحکم)وبه کردی میگی بچو(برو)چقدر شیرین میشی،جدو هم که عاشق عربی حرف زدنته واصرار داره که حتما عربی یاد بگیری ،خوب راست میگه عربی بدردت میخوره ومیتونه توی درس وقرآن خوندنت موثر باشه وزبان شیرین فارسی رو توی مدرسه هم میتونی یاد بگیری مث الان مامانی.راستی یک ماه پیش دادایی آنژوگرافی کرد ووقتی از بیمارستان اوردنش چشام پر اشک شدن ورفتم توی اتاق دور از چشم بقیه گریه کردم،واقعا دوسش دارم مادر شوهر خوبیه،منو دادایی یه جورایی درو تخته ایم واسه همینه که چهار سال با کمترین مشکلات کنار هم هستیم خدا بهش سلامتی بده بازم خداروشکر که رگهای قلبش باز شدن ونیاز به عمل نداره وفقط یکی از رگاش ٤٠% گرفته که دکتر گفت:نیاز ی به عمل نیست،٣ روز پیش هم جدو کمرشو عمل کرد وخدارو شکر الان حالش خوبه.

وجونم برات بگه که از ٣٠ بهمن کم کم غذا خوردنمونو از خونه ی باباجونی جدا کردیم وعکسهای اولین صبحانه ونهار وشامو سر فرصت میزارم .توی این دوره زمونه که تو الان ٢ سالو ١٥ روزته،گرونی بیداد میکنه،فقیر وغنی دم از بی پولی میزنن،واز همه بدتر دخترای مانتویی بد حجاب توی شهرمون زیاد شدن.

اولین روزی که اومدن توی این شهر حدود ١٠ سال پیش بود به ندرت ی خانم مانتویی میدیدم واونایی هم که مانتویی بودن یا بچه بودن یا مانتوی گشاد بلند میپوشیدن ولی الان حتی خانمای میانسالم مانتویی شدن ومتاسفانه مانتو هایی میپوشن که منی که زنم هم خجالت میکشم نگاشون کنم،اوضاع از اونچی که برات گفتم بدتره که جاش نیست واست بگم،وضع دینیه مردم بدجوری دگرگون شده ومتاسفانه همه مشکلاتشون رو به اسلام ربط میدن تا جایی که توی همین شهر مرزی ومحروم ومذهبی یه جون مسلمان شیعه مسیحی شد.

بدون هیچ آگاهی واز روی کمترین دلیل منطقی چرا باید اینطور بشه،خدا کمکمون کنه که ما از راه بدر نشیم خدا همهی مارو به راه راست هدایت کنه .حرفها ونصیحتا برات دارم که توی پست بعدی مینویسم این روزا بخاطره کار زیاد کمر درد گرفتم آخه الان باید کار دو خونه رو انجام بدم ودلم نمیاد دادایی رو به بهانه ی جدا شدن تنها  بزارم خدا رو خوش نمیاد.خدا رو صدهزار مرتبه شکر علی رغم سختی های زندگی و ناملایمات زمانه چرخ زندگیمون میچرخه وهمیشه به بابایی میگم روزیمون حتی اگه هزار تومن باشه ناراحت نشو وخدارو شکر کن چرا که همین هزار تومن برکت اسم علی روشه وخدای علی مواظب بنده هاش هست،درسته عزیزم

 

[ سه شنبه 15 اسفند 1391 ] [ 0:39 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

سلام به همگی

سلام به همه ی دوستای خوبم که جویای حال منو علی مرتضی جان هستن،ما الان شمالیم وداریم خوش میگذرونیم اینبار خیلی بیشتر از دفعه های قبل بهمون خوش گذشته،توی این مدت اتفاقات خوبو بد زیادی افتاده،به محض اینکه برگردیم واینترنت جدیدمون وصل بشه حتمل بروز میشم.

خدارو سکر اوضاع زندگی وحال روحی وجسمیمون روز به روز بهتر و بهتر تر میشه وبا این سفر دیگه عاااااااااااالییی شدیم،الانم دارم از خونه ی دوست خوبم راضیه جان براتون مطلب میزارم وشما رو از نگرانی در میارم ،نظراتتو.ن رو هم در اولیتن فرصت تایید میکنم وبهتون سر میزنم دوستون دارم ی دنیا.ماچ

[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 21:12 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اندر احوالات زندگیه مامانو بابا ]

[ ]

مهسا نی نی جدیدما

مهسا خانمی خواهر کوچیکتره فائزه خانم دختر عمه زینب در 20 آبان 91 به دنیا

اومدنمیدونی روز به روز شیرینتر میشه وتوهم چسبیدی بهش که یا بوسش کنم

یا بوسم کنه گاهی اوقات میگی دستشو بزار تو دستم ،خدا میدونه توی آینده

قراره چه اتفاقی بیوفته،تازه تا عمه زینب میاد خونمون میپریوبا خوشحالی میگی

نی نی ....نی نی ...

مها وابجی فائزش

اینجا هم توی شب یلدا که حسابی گیر داده بودی بغلش کنیمتفکر

مهسا خانم گریه میکرد بابا ولم کن توهم انگار نه انگار...

سوکش میدادی انگشتاتو نگاه کن..

[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 0:46 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

شیطونیهای علی مرتضی(1)

ی روز که میخواستم لباس بشورم  همش میومدی دست میزاشتی

توی آب،هوا هم سرد بود و ممکن بود سرما بخوری ومن تصمیم

 گرفتم این طوری سرگرمت کنم.91.10.3

اینم از هنرت با آب و قلم موی رنگ

سجده ی پسره گلم که اوایل درزا میکشیدی ولی الان بهتر میتونی سجده کنی.

موقعخوندن زیارت عاشورا بدون اینکه بهت بگیم میشینی بین منو بابا

ودستاتو به شکل دعا میگیری وآروم میشینی ،ی بارم توی صفر که بابا نوار

دعای ندبه گذاشته بود تو همین کارو کردی که منو بابا کلی ذوقیدیم

91.10.1

از وقتی اومدیم توی خونه ی جدید کنار یخچال جایی برای خرابکاریت شده

اونجا قایم میشی ودور از چشم ما خودتو راحت میکنی بعد که کارت تموم

شد میای و اعلام خطر میکنی...

اینجا مشغول باز کردن مارک دور پاکن بابا هستی ای کاش خرابکاریات به اینجا ختم بشه

ولی کارخرابیه جنابعالی گاهی ازنوعنیشخند

91.10.5

وتا میام عکس بگیرم 91.10.5

لباس ورزشی قدیمی بابا رو که مال دوران تجردشون بود از سوراخ موش کشیدی بیرون

ومنم تنت کردم چون رنگش روشن بود توهم خوشت اومده بود اما بعدش

چون بزرگ بود دوست داشتی زودتر درش بیارم91.10.6

91.10.7 رفتیم طرف چشمه ی آب گرم بیرون شهر بهت گفته بودم :من بعد

از 11 سال رفتو آمد به این شهر و4 سالزندگی تازه متوجه شدم این کوههای

 اطراف  رشته کوههای زاگرسن،کلی ذوق کردم نه بابا،من فقط توی جغرافی

اسمشونو خونده بودم ،تازه قبل از به دنیا اومدن تو منو بابایی ودادایی

ازهمین کوهها رفته بودیم بالا...

خلاصه به توکه کلی خوش گذشت وتوی اون باد سرد وهوای آفتابی

دستاتو عین پرنده ها میکردی وهمین طور میرفتی ویکی باید میدوید میگرفتت

تا ی وقت از سرازیریا نیفتی...91.10.7

 

و رشته کوههای زاگرس که یه غار خفاشم دارن

ی روز که سرگرمکار توی خونه ی جدو بودم  یهو دیدم خبری ازت نیست

بعد که اومدم آشپزخونه دیدم91.10.7

[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 2:04 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

وهابی که شیعه شد(مظلومیت اهل بتو ببینین)

حتما ببینین،اگه سرعت اینترنتتون پایینه ونمیتونین آنلاین ببینین دانلود کنین واقعا تامل برانگیزه

http://www.afsaran.ir/link/330082

[ چهارشنبه 30 مرداد 1392 ] [ 19:37 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :مطالب مذهبی ]

[ ]

فرشته ای کوچک در دام بیماری بزرگ

صبا سالهاست روی تخت بیماریه،بابای خوبش ی نامه به ریاست جمهوری نوشته وخواسته به اشتراک بزاریم انشالله که مشکل صبا که سخت شدنش به خاطره کم کاری پزشکان بوده حل بشه،ماهایی که مادریمخوب میفهمیم اگه بچمون مریض بشه چی به سر ا میاد حتی ی سرماخوردگیه ساده،بخصوص اگه پولی برای درمان بچمون نداشته باشیم که دردمون ده برابر میشه،صبا هم ی دختر کوچولوی ناز که از بد روزگار توی چنین وضعیتی افتاده،صبا توی سنیه که الان باید میرفت مدرسه،باید برای باباش دلبری میکرد ولی سالهاست روی تخت دراز کشیده و اوضاعش بهبود پیدا نکرده تا جایی که باباش مجبور به فروش کلیش برای درمان صبا کرده

وب صبا جان

http://blog.sabayepedar.net/

نامه ی پدر صبا جان به رییس جمهور اقای روحانی

http://blog.sabayepedar.net/content/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b3%d8%b1%da%af%d8%b4%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d9%85-%d8%ac%d9%85%d9%87%d9%88%d8%b1-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1/

[ جمعه 15 شهريور 1392 ] [ 0:32 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :علایق مامان ]

[ ]

لحظاتی با مولانا

وبلاگ جملات حکیمانه

مــن غلام قمــرم ، غيـــر قمـــر هيــــچ مگو
پيش مـــن جــز سخن شمع و شكــر هيچ مگو
سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر ، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد و بگفت
آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هيچ مگو
گفتــم :اي عشق مــن از چيز دگــر مي ترســم
گــفت : آن چيـــز دگـــر نيست دگـر ، هيچ مگو
من به گــوش تـــو سخنهاي نهان خواهم گفت
ســر بجنبـــان كـــه بلـــي ، جــــز كه به سر هيچ مگو
قمـــري ، جـــــان صفتـــي در ره دل پيــــــدا شـــد
در ره دل چـــه لطيف اســت سفـــر هيـــچ مگــو
گفتم : اي دل چه مه است ايــن ؟ دل اشارت مي كرد
كـــه نـــه اندازه توســت ايـــن بگـــذر هيچ مگو
گفتم : اين روي فرشته ست عجب يا بشر است؟
گفت : اين غيـــر فرشته ست و بشــر هيچ مگو
گفتم :اين چيست ؟ بگو زير و زبر خواهم شد
گــفت : مي باش چنيــن زيرو زبر هيچ مگو
اي نشسته در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو،رخت ببر،هيچ مگو
گفتم:اي دل پدري كن،نه كه اين وصف خداست؟
گفت : اين هست ولـــي جان پدر هيچ مگو

0-glitter71.gif

ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید
معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید
معشــوق تــو همسـایه و دیــوار به دیوار
در بادیه ســـرگشته شمـــا در چــه هوایید
گــر صـــورت بی‌صـــورت معشـــوق ببینیــد
هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید
ده بـــــار از آن راه بـــدان خـــانه بـــرفتیــــد
یــک بـــار از ایـــن خانــه بــر این بام برآیید
آن خانــــه لطیفست نشان‌هـــاش بگفتیــد
از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد
یک دستـــه گــل کــو اگـــر آن بـــــاغ بدیدیت
یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید
با ایــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

0-glitter71.gif

[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 23:24 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :علایق مامان ]

[ ]

پسرم بی اجازه از فروشگاه بستنی برداشته

سلام زندگیه مامان همین 2 ساعت پیش بود که بهم اصرا میکردی میخوام برم مغازه پیش بابایی من بردمت پیش بابا وگفتم مواطبت باشه ، بابا که مشتری داشته ی لحظه از تو غافل میشه و تو به همراه امیر محمد پسر عمه فاطمه میرین فروشگاه کنار خونمون وسر میکنین توی یخچال فروشگاه ودتا بستنی اونم از نوع گرونش برمیدارین ومیاین بیرون.همه از دستتون این شکلی شدن 0446.gif

ولی من که شنیدم دور از چشم تو 36_2_15.gif

وبعدش اومدم باهات حرف زدم که عزیزم این کار خوبی نیست باید با مامان میرفتی وپول میدادیم ولی تو با کلی آبو تاب بستنی خریدنتو تعریف می کردی(من رفتم فروشگاه بستنی پول)حالا منظورت از این پول حتما این بوده که مامان حالا من که بستنی اوردم شما لطف کن برو پولشو بده.

پول بستنی رو عمه فاطمه رفت داد ومیگفت:صاحب فروشگاه داشت با خانمش دعوا میکرد واااااااااااا سر 2 تا بستنی ،خوب نهایتش فرداش بهم میگفت:پولو میدادم خوبه همسایه ایم هاااااااا

توضیح:این کاری پسری نشات گرفته از رفتار بچگیه منه،راستش من از این کارا توی بچگی زیاد کردم وبابای پسری توی بچگی خیلی آروم بوده درست برعکس من،حالا ظاهر پسری کپی برابر اصل باباشه ولی شیطونیاش واز دیوار راست بالا رفتنش عین خودمه0157.gif

[ جمعه 1 شهريور 1392 ] [ 22:23 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

شیطونیهای علی مرتضی(2)

91.10.5 داشت بارون میومد وتو از صدای  شر شرش خوشت میومد

ومنم پنجرهی اتاقو بازکردم وهردومون دستمون رو گرفتیم زیر بارون

میدونی بارونش منو یاد صومعه سرا مینداخت وبدجوری دلم گرفت...

اینجا بغل بابایی باهم دارین بارونو تماشا میکنید ودست تو زیر رحمت خدا..

اینجا هم رفتیم سر زمین جدو وکنارای کوچیک ترش از درختای زمین جدو چیدیم

که به زبون محلی بهشون میگن تی تک

91.10.14  روز اربعین خونه ی جدو(باباجونی)حلیم داشتن اون روز من مریض بودم وهمش خواب

وبعد از بیدار شدن هم تو اینطوری وروجک بازی کردی ،حلیمو روی هیزم درست

کردن وخیلی خوشمزه شده بود البته منو تو آخرش رسیدیم ونرسیدیم دیگو هم بزنیم

خوبیه اون روز جمع بودن همه ی خونواده حتی عکمه خدیجه بود راستی عمه

خدیجه ی نی نی دیگه تو راه داره،دختره قراره مث مامان فروردینی

باشه...

لباس مشکی پوشیده بودی ولی تاظهر دو دست لباس رو کثیف کردی.

بدون شرح 91.10.6

واااای مامانی خسته شدم بقیه باشه واسه بعد فعلا شب بخیر عزیزم

[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 2:35 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

خدا جون سلام

این مطلبو توی نت دیدم قشنگ و جالبه

خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم


خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم


خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری 



که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت


خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم 


و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم


ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است 

یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ 


دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده


یک کمد که همه چیزمان همان توست


آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش


ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم

پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم


خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید


ما چیز زیادی نمی خواهیم. خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان


از کار افتاده و افتاده توی خانه. خیلی چیز بدیست خدا جان 



ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست 



شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد 


اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید . ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم ,

خدا جان  الان بغض توی گلومان است 

, ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت

که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند 


چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند 


خدا جان,اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان 



از اکبر آقا بدش می آید اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود



خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد



خداجان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی

روی صفحه کلید را پیدا می کنم.


خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم


خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند


تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است.خوش به حالش 


خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود 


چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند



و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح


خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید 



ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است


خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس وپاکی است و گفته است



هرگز به این حمام اینجوری نمی رود ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از



حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند


راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,


یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون 



چه غذاهای خوشگلی می خورند , حتما خوشمزه هم هست , نه ؟



تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد 


بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد 


خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند 


راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید 



تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام


همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید 


خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید 



چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است 


ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم


ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد


ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی


خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان 

می نوشتم  ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان


ایمیل بفرستم خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم



تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم 



هم دستت را می بوسم. من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند


ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم 



که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها, شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم 




خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده 


صبر کن ... آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم , 



خدا جان جوابم را بده , فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,



چون ما زبانمان خوب نیست هنوز 


آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد 



یک کاری بی زحمت برایش جور کنید 


هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید


حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند 


آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید



چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است اگر می شود چشان آبجیمان راهم خوب کنید



خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد 


خداجان مهربان , 


اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد


دست مهربانتان را از دور می بوسم 


راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا 



یک کاری برایش بکنید بی زحمت. باز هم دست و پایتان را می بوسم


منتظر جواب و کلیه می مانم . دستتان درد نکند



بنده کوچک شما , مجید 


خواست دکمه سند را بزند


دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت. یهو کامپیوتر خاموش شد


خشکش زد


- اااااا


صدایی از پشت سرش گفت :


- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا


اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد


دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود


یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش


بلند شد پول رو داد و از کافی نت زد بیرون


توی راه خودشو دلداری می داد 


- دوهفته دیگه باز میام ...


- باز میام ...

[ سه شنبه 7 خرداد 1392 ] [ 16:27 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :متفرقه ]

[ ]

امپراطور تنبیه میشه

سلام نفس مامان خیلی بلا وشیطون شدی ظهرا نمیزاری منو بابایی بخوابیم تا میایم دراز بکشیم تو شروع میکنی به 1،2،3 گفتن ومیپری روی دلمون وگاهی داری حرف میزنیم یا حواسمون نیست وتو باسرعت میای واونجاست که صدای آخو اوخ منو بابا بلند میشه وتو هم با صدای بلند میخندی،منو بابا هم از این شیطنت تو کلی دوق میکنیم ،مدتیه که محبتت به من فوران کرده ومرتب منو بغل میکنی وتمام صورتمو غرق در بوسه اونم از نوع آبـــــــــــــــــدارش میکنی ،شیرین زبون شدی و موقعی که کلماتو گرد تلفظ میکنی شیرین تر هم میشی.از وقتی از شیر گرفتمت هم تو راحت میخوابی هم من تازه طعم راحت خوابیدنو چشیدم  البته اونموقها هم با وجود سختیاش شیرینیه خودشوداشت.عزیز دلم اوضاع زندگیمون خوبه واز هرچه اتفاق افتاده راضی هستیم چون معتقدیم خدا بهتر از هرکسی صلاح بندشو میدونه واین حکمت چقدر خوبه که تا کم میاریم میگیم حکمت خدا بوده قربون خدا برم که آبرو داری میکنه وهیچی برومون نمیاره.بابایی جمعه ی پیش امتحان شرکت نفت داد،امتحانشو خوب داد قراره برج سه نتایجو اعلام کنن من که خیلی امیدوارم.(طبق معمول اگه بشه نعمته اگه نشه حکمته).

واما کاری که بخاطرش تنبیه شدی:ی روز که خونه رو حسابی تمیز کرده بودم تو اومدی وسطل زباله رو که اگه اشتباه نکنم خورده ریزهای مداد تراش شده بود رو روی موکت خالی کرد من اونجا رو تمیز کردم ودوباره تو جارو دستی رو روی موکت خالی کردی ومنم ازت خواستم که خودت زمینو تمیز کنی وتو هم که از خدا خواسته به این شکل تمیز کاری کردی..

دوسال وپنج روزت بود 91.12.5

[ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 ] [ 23:42 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :خاطرات پسرم ]

[ ]

وقتی هوس کمک کردن به سرت میزنه

فکر نکنم لازم باشه چیزی بگم خودت ببین چطوری توی خونه تکونی به مامانو بابا کمک میکنی.

91.12.16

91.12.25