امپراطورکوچک(پسری از دیار پاکی)
علی مرتضی قلب بابا
قالب وبلاگ

یکی از بامزه ترین خرابکاری های تو که فراموش کردم برات بگم مال خیلی ماههای پیشه شایدم مال ی سال پیش

اومدم توی اتاق و دیدم تو با خیال راحت نشستی و داری دکمه های لپ تاپ بابا رو یکی یکی 

از جا در میاری،وااای اونقدر هول شدم که نمیدونم چطوری گذاشتمشون سرجاشون

و از بس هول بودم فراموش کردم عکس بگیرم آخه فکر نمیکردم درس بشن واینقدر

راحت جا بگیرن.این عکسو از خرابکاری های بچه ها تو نت پیدا کردم دقیقا

همین بلایی که تو سر لپ تاپ بابا اوردی.پس معلوم میشه

نی نیه شیطون دیگه ای هم هست که راجب دکمه های

لپ تاپ مث تو فکر میکنهبوسخندونک

 

[ جمعه 7 شهريور 1393 ] [ 12:27 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

بازی با رنگ انگشتی

93.4.10

وقتی خیلی خیلی مهربون میشم واجازه میدم تو وفائزه

هرطور که دوس دارین با رنگ انگشتایا بازی کنین.

ودرآخر انقدر خرابکاریتون عمیق بود ورفته بود تو مغز موکت که منو

بابا مجبور شدیم تمام موکتارو بشوریم.

93.4.11

وقتی با عینک قیافه میگیری

93.4.17

قرآن رو سر گرفتنت،شب 19 رمضان

شب 21 و23 رمضان رو تا بعد بعد اذان بیدار بودی

93.4.28

[ جمعه 7 شهريور 1393 ] [ 12:10 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

وقتی میگم خاطرات چند ماه گذشته یعنی ببین مامان چقدر تنبلی کرده که چند ماهه عکسا وخاطراتتو نگذاشته.

2 باره که همین مطالبو برات میزارم ولی یهو نت قط میشه وهمه میپرن

مجبور بطور خلاصه اینبار برات بگم

ی روز دور از چشم من ی زیلت از کشو برداشتی و رفتی موهای جلوی سرتو زدی

گفتم:چکار کردی گفتی:میخوام کچلی باشمبغلبوس

93.3.21

دومین مرحله ی قطره فلج اطفال هم انجام شد و تو اینبار چون

همه ی بچه های عمه هات بودن ویاسمنم قطره خورد جو گیر شدی

وقطره رو راحت قورت دادی ولی حالت ازش بد شد وهمش آب دهن مینداختی

93.4.2

رفتن به روستا خونه ی یکی از فامیلای عزیز جدو

تو عاشق اونجایی چون توی اون فضای بزرگ راحت میتونی بدویی

وبازی کنی.

93.4.4

این چیزایی که داری روشون بازی میکنی ساخت دست دختره خونوادس

موقع دروی گندم ی مقدار از گندمارو میزارن واسه سال بعد که بکارن

واون مقدار گندمو اینجا نگه میدارن،واینطوری گندم نه کرم خورده میشن نه خراب

زدن رو دست یوزارسیف هاااااااااا

 

 

[ جمعه 7 شهريور 1393 ] [ 10:42 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام به علی مرتضای مامان خوبی نفس؟بعد از اینکه موضوع پس لرزه ها رو توی قسمت پرسشو پاسخ مطرح کردم صحبتهای دوستام خیلی به دردم خورد و آروم شدم و با وجود ادامه ی پس لرزه ها من سه روزه که اصلا حسشون نمیکنم و خیلی حس بهتری دارم و باهاش کنار اومدم.البته این پس لرزه ها ماجراهای خنده دار زیادی داشت دیروز خاله ایمان و عمو عبدالله اومده بودن خونمون و عمه زهرا وعمه زینبو عمه فاطمه هم بودن و همه مشغول گفتن اتفاقاتی شدیم که زمان زلزله رخ داد کلی خندیدیم و من از اینکه این روزها ماجرای زلزله نقل مجالس ما شده و جای غیبتو گرفته خیلی خوشحالم واین زلزله رو به فال نیک میگیرم.

ماجرای تو هم شنیدنی بود فکر کنم ظهر بود تو طبق عادتی که از شروع زلزله یاد گرفتی اومدی تمام بالشتا و یکی از پشتی ها رو پشت در گذاشتی و برای خودت خونه درست کردی و نشستی وسطشون من پای نت بودم که یهو تکونای شدید شروع شد من پریدم توی هال و پاهام جون نداشتن که بیام طرفت وخودم بغلت کنم فقط صدات کردم علی مرتضاااااا وتو مث جت از وسط بالشتا پریدی اومدی بغلم و همون طور که می دویدی طرفم میگفتی:فرار کنین ...فرار کنین....

تا رسیدیم تو حیاط زلزله تموم شده بود ومن کلی خندیدم به این کارت وقتی برای بابا ودادا تعریف کردم کلی خندیدن و جالب اینه که تو هم همزمان با من براشون تعریف میکنیبوس

یه بارم زلزله شدیدی اومد که بطری های توی طاقچه ی آشپزخونه شروع به بهم خوردن کردن وپنجره ها صدا دادن که صدات کردم علی مرتضاااا انموقع هم رفته بودی توی هال دادا اینا اسباب بازیاتو بیاری و تو با صدای پنجره ها ترسیدی وپریدی بغلم کلی گریه کردی وبزور ساکت شدی.

حالا تعبیر تو از زلزله اینه که هر وقت پنجره ها صدا بدن به اون میگن زلزله.

حدود ساعت 11 شب بود رفته بودیم پمپ بنزین که زمین لرزه 5.8 ریشتری اومد وتمام مردم از ماشیناشون بیرون ریختن و صدای ی آقا رو شنیدم که میگفت:یا ابولفضل زمین بدجوری لرزید ویکی از چراغای اونجا ترکید.

وقتی همه دور هم جمع میشیم و از زلزله میگیم من در آخر میگم خلاصه که این پس لرزه ها زندگیمونو از یکنواختی در اورده و ی هیجانی بهش داده اگه تموم بشه دلم براش تنگ میشه همه میخندن ولی بعد اعتراض میکنن ای بابا آرامش نداریم بزار تموم بشه راحت شیم.

ولی من سه روزه عجیـــــــــــــــــــــــــب آرامش دارم بخدا،همین الانشم زمین زیر پام داره میلرزه ولی بهش اهمیت نمیدم تو توی تختت کنارم خوابی وباباهم خوابه دیگه چی بهتر از این،همینکه هردو سالم کنار منین و کسی نیست از سروکولم بره بالا وبگه چی شد کارت تموم نشد من کار دارم یا مامان برام بازی بزار خوب این یعنی همون آرامش دیگهخندونک

 

 

[ چهارشنبه 5 شهريور 1393 ] [ 16:44 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیز دل مامان خوبی فدات شم؟کلی خاطرات کلی عکس وکلی ماجرای ننوشته برات دارت دارم که اولین دلیل ننوشتن اونا تنبلی وبعدیش همین زلزله ها وپس لرزه های مورموری هست که همچنان ما هم با اون میلرزیم.باخودم گفتم حالا که زلزله با ما کنار نمیاد ودس بردار نیس خوب ما باهاش کنار بیایم و دور روزی که برگشتم سرخونه زندگی وخونه رو مث قبل با دلو جون تمیز میکنم و هنرهای دستیه خودم روی اوردم و وقتمو با اینا وبخصوص تو پر کردم البته ی کوچولو شایدم بیشتر هنوز ترس دارم ولی خوب وقتی آدم تسلیم خواست خدا بشه و اینطور فرض کنه که همه ی این پس لرزه ها ی تلنگرن که آدم به گذشتش فکر کنه وتمام خطاهای گذشتشو از نظر بگذرونه خود به خود آرامش بهم برمیگرده.اما عجیبه که خیلی از ما آدما این تلنگرها رو نمیبینیم یااصلا این پس لرزه ها واین اتفاقات عجیب دنیا رو ی گوشزد نمیبینم مگه اینکه همون اتفاق برامون بیفته و چند نفر از عزیزانمون یا حتی جون خودمونو از دس بدیم که تازه فیلمون یاد هندستون بیفته که بلههههههه ای کاش ....

ولی ای کاش دیگه نه معنی داره نه دردی رو دوا میکنه سعی میکنم تا امروز چندتا از عکسا وخاطراتت رو اینجا بزارم تا وبلاگت از این سوتو کوری دربیاد.

 

[ يکشنبه 2 شهريور 1393 ] [ 9:31 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

7 مرداد بود روز عید فطر که منو تو مشغول تماشای کارتون شبکه ی پویا بودیم توی اون کارتون ی شتر مرغ بود که ازم پرسیدی مامان این چیه؟گفتم پرندست،اسمش شتر مرغه گفتی:پس چرا پرواز نمیکنه؟گفتم:خوب نمیتونم برگشتی بهم میگی خوب اگه پرندست چرا پرواز نمیکنه منم خندم گرفت که چه پسره فیلسوفی دارم راس میگه همیشه پرنده ها پرواز میکنن پس چه علتی داره شتر مرغ با اینکه پرندست نمیتونه پرواز کنه.راستش من جوابی برای سوالات نداشتم و وقتی به دادا وجدو گفتم که چی ازم پرسیدی دادا گفت:شترمرغ چون سنگینه نمیتونه پرواز کنه.عجــــــــــــب ی چیزی هم به معلومات بنده اضافه شد.خوب اینجا علی مرتضی فهمید که چرا شترمرغ که جزء پرندگان نمیتونه پرواز کنه.

این ماجرا گذشت تا اینکه منو تو چند روز بعد رفتیم بیرون هم چند تا از عکساتو بدیم برای چاپ هم با هم ی گردشی کرده باشیم موقع برگشت گفتی:مامان چرا اون تخمه نمیتونه پرواز کنه منم با تعجب نگات کردمو پرسیدم چیــــــــــــــی؟؟گفتی اونم توی شبکه پویا،تازه دوزاریم افتاد که جنابعالی به شتر مرغ میگی تخمهخنده

باز توی هم 7 مرداد 93

من پشت سیستم مشغول کار بودم که تو داشتی از سرو کولم بالا میرفتی و بزور خودتو توی صندلی پشتم جا دادای بطوری که سرتو از ی طرف و پاهاتو از طرف دیگه ی صندلی آویزون کردی وهمونجا که گیر افتادی و بهم گفتی:مامان تورو خدا کمکم کن حالا خودت راحت میتونستی از ی طرف سرازیر بشی و بیای بیرون ولی چقدر قشنگ و با التماس کودکانه گفتی مامان تور خدا کمکم کنقه قههبوس

روز عید گیر داده بودی که مامان برات آب بیارم گفتم نه نمیخورم عزیزم گفتی من همش میگم آب برات بیارم تو میگی روزم روزم الانم روزه ای و مندرسخوان چی گفتی؟؟؟ زدم زیر خنده وگفتم نه عزیزم روزه تموم شده میتونم آب بخورم وتو با خوشحالی برم برات آب بیارم.

مدتیه گیر دادی میگم میگی مامان بمیرم برات میگم خدا نکنه میگی پس چرا تو میگی و من بازم جوابی برای سوال های کودکانه وبجای تو ندارمبغل

گاهی هم میگی مامان دسم شکسته و منم میگم خدا نکنه عزیزم این کلمه رو همیشه موقعی که از این حرفا میزنی میگم ولی گاهی حواسم جای دیگست مث امروز پاتو گذاشته بودی توی جاخودکاری و میگفتی مامان ببین پام شکسته من حواسم به سیستم بود و ی لحظه نگات کردمو بعد کار خودمو انجام دادم برگشتی میگی :مامان بگو خدا نکنه و من باز هم از این شیرین زبونی تو به وجد اومدمبغلبوس

زندگیم به فدای تو

[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ 17:31 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیز دلم ماه خوب خدا هم تموم شد عیدم اومدو رفت و باید بگم که طاعات وعباداتت قبول عزیز دلم،چون تو شب بیستو یکو وبیستو سوم رمضان رو باما احیا گرفتی،قران گذاشتی رو سرت وبا تلویزیون بعلیاً،بعلیاً گفتی وبرای گذاشتن سفره سحر کمکم میکردی اونم با خواستو میل خودت.برام جالب بود که وقتی سفره ی سحری رو پهن میکردی میگفتی بعلیاً بعلیاً.ی جورایی بیشتر از 20 روز ماه رمضونو روزه بودی چون بعد از خوردن سحری با ما تا موقع اذان ظهر  خواب بودی وخوب آدم خواب هم که نمیتونه چیزی بخوره و بعد از بیدار شدنت هم میل زیادی به غذا خوردن نداشتی.سه روزقبل از عیدتوی این گرما بابا گفت:پاشو خونه رو بشوریم راستش من چند ورزی بود قصد خونه تکونی داشتم ولی بخاطره روزه همش امروز فردا میکردم ولی وجود چند تا چیز باعث شد که برای تمیز کردن مصمم بشیم البته مدت زیادی نبود که خونه رو تمیز کرده بودیم قبل رمضان تمام خونه رو تمیز کرده بودیم،یکی از این دلایل جکو جونورایی بود که بخاطره خنکی توی خونه خودشونو از هرجایی شده وارد میکردن و یکی دیگه رنگهایی که تو با رنگ انگشتی ریخته بودی روی موکت واین رنگا با اینکه راحت تمیز میشدن ولی بخاطره اینکه رنگ رفته بود توی مغز موکت تمیز نمیشد.خلاصه شستیمو رفتیم پهن کردیمو تمام خونه رو سمپاشی کردیم.

مأموریت جدی بابایی زمانی بود که تونست 2 تا مارمولک رو ازخونه بیرون کنه چقدر چندش شده بود اینا دیگه از کجا پیداشون شد یکیشونو که با بدترین شکل به هلاکت رسوند ودومی که ساعت 2 نصفه شب افتاده بودیم دنبالش به شکل عجیبی ناپدید شد و ما تونستیم تمام راه های ارتباطی این دو مارمولک به خونمونو ببندیم وخوشبختانه الان بیشتر از 5 روزه خبری از مارمولک ناپدید شده نیست ودیگه مطمئن شدم از خونه رفته بیرون.

موقعی که بابا میخواست کار مارمولم دومی رو تموم کنه منو تو بالا پایین میپریدیم ومیگفتیم اونجاست اونجاست البته با فاصله چند متری.چقدر خوبه که مردا درچنین مواردی از زنا شجاعترن.

[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ 17:16 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام وروجک مامان،ماه رمضون شروع شده وامروز نهمین روزه این ماه عزیزه،ی شبو که سحر بیدار شدی و باهامون سحری خوردی، تو روز گاهی بزور میخوای بستنی وغذا تو دهنم بزاری میگم مامان روزم نمیشه بخورم شب میخورم میگی دهنت چی شده ،فکر میکنی وقتی میگم روزم یعنی دهنم درد میکنه نمیتونم بخورم بوساینجا هوا وحشتناک گرم شده ولی روزه داری توی هوای گرم لذت خودشو داره و خدا خودش طاقت میده.دمای هوای به بالای 50 هم میرسه بابا میگفت دماسنج کولر مغازه دمای 43 رو نشون میداد فکرشو بکن اگه مغازه این دماشه بیرون چقدره. 

خیلی شیطون و وروجک شدی دعوات میکنم ولی بعد پشیمون میشم و میام بغلت میکنم وقتی هم کار اشتباهتو برات توضیح میدم وعلت عصبانیتمو میگم تایید میکنی ومیگی دیگه تکرار نمیکنی ولی حافظت کوتاه مدته وخیلی زود برمیگردی سرخونه ی اول.

باهم بازی میکنیم:ماشین بازی،قطار بازی و حتی بازی های فکری مث منچ (البته بلد نیستی و فقط تاسو پرت میکنی و مهره ها رو هرجا دوس داشتی میزاری و درآخرهم شما برنده میشی .تو کارای خونه هم فعال هستی و نسبت به کمک کردن من توی انجام اونا خودتو مسئول میدونی همین دیشب که داشتم گازو پاک میکردم میگفتی بده من پاک کنم حالا قدت هم نمیرسید منم گفتم برو اپنوتمیز کن وتو گفتی مال خودمون وزود ی دسمالو از آب کلمن خیس کردی و رفتی کابینتمونو که به عنوان اپنمون هست تمیز کنی.

 همیشه دوس داشتم اینطور ارتباطی با بچم داشته باشم البته من با تمام بچه ها دوستم و همه رو دوس دارم ی چند تا عکس هم ازت دارم که وقت کنم حتما برات میزارم.

عاشق هواپیما وقطاری برات چند یکی دو ماه پیش هواپیما گرفتم وقطارو چند روز پیش گرفتم فدات شم که میگی سوار شیم بریم مشد(مشهد). از ماشنا بیشتر از همه رنگ قرمز رو دوس داری و هرم اشین قرمزی رو میبینی میگی اه ه ه ه مامان ببین چقد قشنگه.

شیطونی های جالب زیادی انجام میدی اومدم که بنویسم برات همه از یادم رفتن انگار باید مث قدیما ی بگه بزارم لای آینه و زود زود بنویسم کراتو تا یادم نره،آره بهترین کار همینه.

2 هفته پیش رفتیم شوش کلی خوش گذشت و خوشبختانه باباجون چند روز قبل از رمضان بازنشسته شد،خیلی ناراحت بودم که چطوری میخواد رمضانو توی اون گرما روزه بگیره وکارش هم همش توی ماشینه،ماشینی که میگفت:وقتی میشینه توش انگشتاش رو که روی فرمون میاره انگار از گرما دارن آب میشن ولی خدا رو شکر همه چیز بخوبی تموم شد ورمضان رو میتونه تو خونه و زیر کولر سپری کنه.

راستی عزیز دلم حال مامان حجیه اصلا خوب نیست همه ی آزمایشاش و سی تی که داده خوبن وهمه ی مشکلش روحیه،از خدا میخوام بهش سلامتی عطا کنه،از خدا میخوام بحق همین ماه عزیز و به برکت روزهای قشنگش به همه ی مریضا سلامتی عطا کنه و به همه ی ما کمک کنه که حال خوب این روزها رو درک کنیم.انشالله

[ دوشنبه 16 تير 1393 ] [ 6:51 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

*فدات بشم وقتی میخوای بگی مامانی فلان وسیله رو برش دار میگی مامان گمش کن.

*وقتی میخوای بگی سوختم میگی سوزیدم.

*وقتی میگی چرا نیومدی میگی چرا نمونیدی.

*به ترسنام میگی تسناک والبتخ به زبون خودت خیلی شیرینتره.(امروز دادا واسه موهاش حنا گذاشته بود که

گفتی داد تسناک شده)

ادامه دارد .....

[ دوشنبه 26 خرداد 1393 ] [ 0:01 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

کلی نوشتم ولی پرید دیگه حسش نیست بنویسم حال اول نوشتن با دوباره نوشتن خیلی فرق میکنهچشمک

در کل برات بگم که روز پنج شنبه بابا امتحان نظام مهندسی داشت که باید میرفت ایلام ماهم باهاش همسفر شدیم و با دادا و جدو راهی شدیم آدرسو سخت پیدا کردیم وهمش نگران بودم نکنه بااب دیر برسه و زحمات چندماهش به هدر بره خوشبختانه با اینکه ساعت اکتحان گذشته بود ولی امتحان نیم ساعت بعد رسیدن بابا شروع شد.ه.وای ایلام عالی بود اونقدر پر از دارو درخت بود که شبیه شهرهای شمالی حتی قشنگتر بود من که حسابی لذت بردم چه نسیم خنکی به به...

پارک چغا سبزشون اونقدر بزرگه که به اندازه ی شهر خودمونه

علی مرتضی در کبابی(ایلام)

93.3.22

علی مرتضی در پارک چغا سبز

علی مرتضی درحال دلبری کردن برای داداییش

نمایی از پارک

و عصر که اومدیم کارای خونه رو زود انجام دادم وشبش رفتیم 

مراسم نیمه شعبان که توی جامعه القرآن برگزار شد...

علی مرتضی وابوالفضل (خواهر زاده ی خاله سپیده،دوست مامان وفامیل بابا)

اینم نمایی از تزیینات که مامانو برو بچ مثبت هیئتی انجام دادن خندونکچشمک

[ يکشنبه 25 خرداد 1393 ] [ 23:54 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

وقتی بخاطره موهات قیافه میگیری

93.2.14

گاهی زیادی مهربون میشی و میخای بجای من کفشای بابا رو 

واکس بزنی

93.3.6

و در آخر یک روز واکسی وخستگی زیاد پسرم خوابید

اینجا از روی بالشتت چرخیدی و روی زمین خوابیدی 

ی وفت فکرنکنی من بدون بالشت گذاشتمتچشمکبغل

[ يکشنبه 25 خرداد 1393 ] [ 15:25 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام نفس خوبی؟نفس ما رو که حسابی بریدی فدات بشم از بس شیطونی میکنی وسوال میپرسی اونم سوالات تکراری وتاریخ گذشته که اصلا نمیدونم چی میشه که به ذهنت خطور میکنن،امروز سر سفره ی نهار بودیم یهو بی مقدمه ازم پرسیدی مامان اون ستایش توی ماشین چرا با چوب زد ومن که نمیفهمیدم منظورت چیه اینطوری شدمگیج وتو برای اینکه منظورتو بهم بفهمونی کلی حاشیه اوردی که اون چرا شیشه شکوند که دادا گفت:فهمیدم محمد رو میگه که شیشه رو شکوند.سریال ستایش رو میگفتی شیطون که چرا پسر ستایش شیشه  ماشین اون دوتا آقا رو شکوند.عجبــــــــــــــــــــــ.

ی ساعت بعد پی پی داشتی بردمت توالت وسوالای تو همچنان ادامه داشت وباز همون سوال همیشگی ،

علی مرتضی:مامان بزارم مهسا سوار دوچرخم بشه؟

مامان:آره پسرم بزار سوار بشه

علی مرتضی:نه نمیزارم

مامان:چرا عزیزم دختر عمته نی نیه

علی مرتضی نهههههه نمیزارم

مامان:تو اگه بری خونشون اونا هم اسباب بازی بهت نمیدن هاااااا

علی مرتضی باشه بهش میدم سوار شه

ومامان:خسته

حتی از بس سوال کردی تعالدلتو توی توالت از دس دادی و ....خطا

این سوالو بارها بی موقه وبه موقه از بابا هم میپرسی وبابا میگه هم بده هم نده وخیال خودتو خودشو راحت میکنهچشمک

ی روز بعد از روز مادر پارمیس دختر آقای نصری صاحب فروشگاه کنار خونمون امود مغازه بابایی تا بابات لباسی رو که پارمیس واسه مامانش خریده کادو کنه،تو که کادو دیدی گفتی منم میخوام و منم مجبور شدم که ی کارتن رو برات کادو پیچ کنم وبدم بهت تا بازش کنی.

93.2.1

وتوی کارتن چیزی جز پلاستیک نبودخندونک

رفتن به دره شهر(خونه عمه خدیجه) یکی از بهترین سفرامون بود که عالی گذشت و کلی

روحیمون عوض شد،موقعی که برای اکوی قلبت بردیمت اهواز عمه نذر کرد که تو روببریم

زیارت امامزاده باباسفید اگه اسمشو اشتباه نگفته باشم

وما هم رفتیم .

93.2.4

اینجا هم نمیدونم چکار به کار اون تسبیح داشتی

شاید میخواستی با باز کردن اون مشکل کسی حل بشهبوس

رقیه ی عزیزم دختر عمه خدیجه،این لباس خوشکلو مامانش دوخته براش

این امامزاده ی باغ خیلی قشنگم داشت وما اونجا هم عکس گرفتیم

ولی چون عکس تکی توش نداشتی وهمه خونوادگی بودن نمیشد بزارم

ورفتن به کوههای نزدیک خونه ی عمه بازهم همه چیز عالیـــــــــــــ

93.2.5

اینجا هم ی گیاهای چسبناکی بهت چسبیده بودن وتو مشغول

کندنشون بودی،روی شلوارت معلومن

تا میخوام ی عکس ازت بگیرم که توش مث ی آقا نشستی این 

کارو میکنی

93.2.16

وبعد با کلی خواهش،تازه افتخار میدین

و بالاخره رفتن به شوش وپارک ساحل اونجا حسابی ذوق کردی بودی

93.2.31

اینم ی دختر ناشناس به اسم ستایشه که بهم گفت:خاله ازمنم عکس میگیری

وعکس تووووپپسرمبوس

جدو وباباجون عاشق وقتی هستن که این دشداشه رو میپوشی

مامان حجیه از مکه واست اورده

93.3.1

[ يکشنبه 25 خرداد 1393 ] [ 14:59 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام به امپراطور خودم الان داشتی دورو بره من میچرخیدی ومیگفتی مامان منو ببر حموم ببین سیاه شدم بوسفدات بشم با این ادبیات قشنگت.

دو روزه پیش بردمت حموم که دادایی اومد دم در حموم گفت:که ی خانمی دم در خونه منتظره واسه دادن قطره ی فلج اطفال،منم زود زود حمومتو تموم کردم وشلوارتو پات کردم وبا همون حوله ی تن پوشت بردمت دم در،اول ترسیدی و فرار کردی و دور ماشین جدو می چرخیدی که من نگیرمت با کلی حرف زدنو ناز کشیدن بالاخره اومدی،قطره ی اول راحت بود ولی قطره ی دومو تف کردی به خانمه گفتم گفت:اشکال نداره نزار اینکارو بکنه،یادم اومد بچه که بودم وقتی واسه دادن قطره اومدن دم در خونمون منم فرار کردم وخودمو لوس میکردم و یادمه که اون قطره تلخ بود واین احساس تو رو درک میکردم وقتی میگفتی اون خانمه رو برو بزنش به بابا بگو بزنش.خیلی خوشحالم که اونموقع اون قطره هارو خوردم وگرنه معلوم نبود الان چه وضعیتی داشتمخندونکچشمک

همون روز عصرش رفتیم سر زمین جدو که خربزه بیاریم خیلی هوا خوب بود بودن اینطور هوایی اونم این موقع سال واقعا غنیمته،ولی جالب تر از همه اینه که توی ماشین ی حرف عجیبی از دهنت در اومد وگفتی مامان من 2 تا زن میگیریمهیپنوتیزم چییییییییییی بعد گفتی :2 تا زن میخرم

اینم تاثیرات حرفایی که به عمو مهدی برای زن گرفتن میگیم چون اون روز موقع نهار از عمو مهدی خواستیم که زن بگیری وشادی بیاره تو این خونه وتو هم از حرفای ما چه برداشتی کردی،بابا که شنید گفت:دیگه جلوی تو از این حرفا نزنیم چون همه جا میگی من زن میخوام حالا مردم چی فکر میکنن.سوت

 

[ سه شنبه 6 خرداد 1393 ] [ 12:06 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

عزیز دلم فردا داریم میریم شوش خونه مامان جون وباباجون،خیلی خوشحالی همش میگی بریم میگم الان بریم میگی نه بریم ،الان نه،میگم صبح میریم میگی نه بریم ،نمیونم چت شده منظورت از الان چیه،ساک لباساتو به زور با خودت اینورو اونور میکشی ون صفه شبی نمیدونم کجا میخوای بری،بهت میگم الان شبه میخوای بریم میگی نههههه بریم وااااااااااا چت شده تووووهیپنوتیزم فکر کنم هنوز مفهوم الان وبعدا رو نمیدونیسوال

الانم دیگه خسته شدم پا شم بخوابم که صبح زود باید بیدار بشم .تو وبابا هفت پادشاهو خواب دیدین ولی من هنوز چسبیدم و اصلا کنده نمیشم گیج خوابم گیج

بووووووس برای دوستایی که در نبودمون احوال پرسمون هستن

برای شمااااا

[ شنبه 27 ارديبهشت 1393 ] [ 1:26 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

بازم سلام به روی ماهت:

وقت بشه حتما عکسای این مناسبتای قشنگو میارم:

تولدت که 30 بهمن بود و ی تولد خونوادگی گرفتیم اگه اشتباه نکنم با روز مهندس چند روزی اختلاف

داشتکه من توی ی روز هر دو مناسبتو گرفتم و ی کیک خوشکل درست کردم هم برای تو هم برای

بابا و هردوتونشمعو فوت کردین،5 فروردین تولد بابایی و پنجمین سالگرد ازدواج منو بابایی که

اون روز 4 تا کیک درستکردم وبا عمه  خدیجه وبقیه ی عزیزانمون اون روزو جشن گرفتیم و

بعدش ساعت 11 شب رفتیم پارک که به تو والهه خیلی خوش گذشت.12فروردین

هفتمین سال جشن عقد منو بابا بود14فروردین هفتمین سال عقد محضریه منو

بابا بود و 20 فروردین تولد مامان بود که صبح تا چشامو باز کردم بابا اومد بالا

سرمو بوسم کردو گفت:عزیزم تولدت مبارکالبته ی عبارتی رو به کردی

بکار برد که مفهومش همون عزیز بودنه

خوشحال بودم از اینکه یادش بوده .

روز عقد رو جشن نمیگیریم ولی 

یادمون هست،آخه فروردین

اونقدر برامون پرباره که

واقعا نمیشه هر روز که 

روزه جشن بگیریم.

مهمتریش سالگرد

ازدواج و تولد منو باباست.

که توی این  روزا با هم خوشیم.

 

 

[ شنبه 27 ارديبهشت 1393 ] [ 1:10 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیز دلم این روزها خیییییلی شلوغو شیطون شدی ی مدت خوب شده بودی ولی اونقدر ورجو وروج میکنی و موقع کارتون دیدن وفیلم دیدن اونقدر سوال میپرسی که آدمو از دیدن منصرف میکنی،ی سوالی رو چندین بار میپرسی واصلا هم از جوابای تکراریه من خسته نمیشی.

مثلا ی روز با هم داریم فیلم میبینیم:

علی مرتضی:مامان ماشین چی شد؟

مامان: خراب شد.

علی مرتضی:کی خرابش کرد؟

مامان:مواظبش نبودن خراب شد.

علی مرتضی:چراااااااا؟

مامان:خوب تصادف کرد که خرابش شد.

علی مرتضی:چرااااااا تصافا کرد؟

مامان:حواسش پرت شد تصادف کرد.

علی مرتضی:پس مامان این بچه کوووووو؟

مامان:مامانش داره غذا درست میکنه.

علی مرتضی:چار نیومد پیشش؟

مامانکچلتلویزیونو خاموش کنم آرهههه

علی مرتضی:نههه وساکت میشه

*فوق العاده حواست به همه چیز هست و عصابانیتت از همه چیز برام شیرین تره،وقتی دعوات میکنم عین آدم بزرگا سرتو میندازی پایین وبعض میکنی و چشات پر از اشک میشن ومن برات غش میرم و وقتی بغلت میکنم بغضت میترکه و گریه میکنی،منم بهت میگم بخند بخند بخند و تو در اوج گریه میزنی زیر خنده.

عزیز دلم اگه روزی دعوات کردم یا زدمت منوببخش بخدا میمیرم برات،همه ی فکرم خوشبختیه توست همه ی مشغله ی فکری اینه که ی آینده ی خوب برات درست کنم البته با کمک بابا،واین عصبانیتا واین دعواها همش از عشق مادریه وبعد از اون خودم کلی پشیمون میشم.

*حرف زدنت که خیلی خوبه از همون اول کمتر پیش می اومد کلمه ای رو اشتباه تلفظ کنی ولی من دوس دارم  وقتی بعضی از کلماتو گرد تلفظ میکنی.

آبلیمو:آلبیلون

شکمم:شمکم

چشمام:چمشام

ی چیز دیگه هم بود الان یادم نیست یادم بیاد حتما برات مینویسم.

[ شنبه 27 ارديبهشت 1393 ] [ 0:51 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]
[ سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 ] [ 18:54 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

اینجا داشتیم از چشمه های آب گرم واز کنار سد برمی گشتیم که تو گیر دادی برییی،بهتر خودت ببینی

93.1.16

1.20 تولدم بود کلی کمکم کردی برای درست کردن کیک

البته بابا هم کمکم کرد،بعدش رفتین دزفول 

دادا وجدو رفتن چشم پزشک ما هم رفتیم باهاشون

خوش گذشت ودیر وقت اومدیم

وتوووووووو

این کیک تولدم که برای اولین بار زبرا کیک درست کردم خوب شده بود

93.1.25 مریخ به نزدیک ترین فاصلش رسیده بود واین اتفاق هر15 سال یک بار میفته

ومیشد مریخو با چشم غیر مسلح دید منو بگو چقدر ذوق کرده بودم

[ سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 ] [ 18:45 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

93.1.16 بابایی مارو برد کنار سد که نزدیک چشمه های آب گرم بود اولین بار بود که میرفتم توصیفش سخته فوق العاده بود،روبرومون رشته کوههای زاگرس به هم چسبیده بودن که یکی بالای یکی دیگه قرار داشتن وهمینطور میرفتن تا ناکجا آباد،هواسرد بود وسد از آب بارون سر ریز کرده بود وصدای شر شر حالی میداد واز همه زیباتر نم نم بارون که عین شبنم میخورد توی صورتمون و گله های گوسفند که از کوهها میرفتن بالا وپایین.

این کوهها خیلی بلندن ولی تو عکس زیاد معلوم نیستسوال

[ سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 ] [ 18:36 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

موهاتو 16 فروردین کوتاه کردیم منو بابا بردیمت ی آرایشگاه مردونه که دوست بابا بود وآخرین نفر بودیم وتو هم مث 

ی پسره خوب نشستی موهاتو کوتاه کرد وتوی آینه همش شکلک در میاوردی.

البته اونچیزی نشد که من میخواستم الان بعد گذشت یک ماه و یک هفته موهات مث قبل

بلند شدن.البته اونموقع موهاتو حالت میدادم خوشکل میشدی.

93.1.22

اونچیزی که دستته حباب درس کنه که دادایی از دره شهر برات خریده

[ سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 ] [ 18:17 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیز دلم خوبی فدات شم سه ماهه از خاطرات خودت هیچی ننوشتم و فقط وبتو با خاطرات زندگیه خودم تلخ کردم ببخش منو عزیز دلم،ی خبر خوب بهت بدم که دیگه اصلا قصد ندارم توی وبت از خودم بگم ،وی وب دیگه توی بلاگفا درست کردم که حرفای خودمو بدون رمز گذاشتن برای پستا اونجا مینویسم وآدرسشو فقط به دوستای خودم میدم.

عزیز دلم الان که مشغول دیدن برنامه ی دالاهو از شبکه ایلامی وخوابت برده و منم تمام کارامو تموم کردم وخونه ترو تمیزه وبهترین موقست برای نوشت از تو...

خداروشکر خیلی از 2 ماه پیشت بهتر شدی حرف گوش کن تر،با ادب تر،ودیگه خیلی از حرفای بد گذشته رو تکرار نمیکنی و این بخاطره اینه که خونمون خیلی خلوت تر از قبل شده مهمونا که رفتن محمد امین اینا که بنا به دلایلی که توی پستای قبل گفتم قهر کردن و نمیان اینجا،عمه ها هم بخاطره گرمی هوا کمتر میان وی ساعت پیش اینجا غوغا بود عمه زینبو زهرا با شوهرو بچه هاشون اومده بودن و به مناسبت روز پدر شیرینی اورده بودن وخوش گذشت.خیلی فهمیده تر شدی با من کلی بازی میکنی و منم عین بچه ها باهات بالا پایین میپرم خوشحالم همچین مامانی هستم به قول بچه ها فول اپشنمخندونک

جونم برات بگه که مدتیه به منو بابا گیر دادی که ی نی نی از بازار برات بخریم ای کاش خریدنی بود عزیزم،الان بهترین سنیه برای اینکه ما ی داداش برات بیاریم تو فکرش هستیم ولی انشالله بابا ی کار بهتر پیدا کنه بعد.

پ ن:منتظره ی خبریم که انشالله بابایی بره سر ی کار خوب ،دوشنبه قراره بهمون خبر بدن دعامون کنین.

خوب حالا بریم سراغ عکس وخاطراتت

باباجونی(بابای خودم)واسه تولدت ی دوچرخه ی خوشکل گرفت

92.11.28

علی مرتضی زندگیه مااا

چندروزی قبل از عید رفتیم شوش واینم سه راهی فکه که منتظره باباجون بودیم

بیاد دنبالمون

عشق کتابه پسرم

از بس منتظر شدی حسابی کلافه شده بودی

حالم گرفت کو بابا جون

عید رفتیم سر زمین جدو (بابای بابایی)

93.1.3

چه خبره همش عکس،خوب دارم ام میخورم ای بابا

بیا آبروم رفت غذا گوشه دهنم بود اسک گرفتیییی

93.1.6

شروع شد مگه الان مامان خسته میشه

همش عکس عکس عکس

خووووب شدددد

اونورو نگاه کنم،فیگورو خوب اومدم نهههه؟

اینطوری خوبه؟

این جوری خوبهههه؟

لبخندم خوبه؟

کلاه بابا بهم میاد

کلاه بابا بهم میاد

والله خسته شدم

ای بابا تموم نشد خسته شدم

حالا تا میتونی عکس بگیر من قهرم

حالا خوب شد حالا هی عکس بگیر

این رقیه جووون دختر عمه خدیجه که همون روز اونا رفتن کنارستون

واسه کنار

این ستایش خانوم دختر خاله حبیبه

93.1.7

اینجا ماهم کنارستون،به به چه کنارایی

و زیارت ابراهیم قتال 93.1.15

رهام پسرعمو حسین که ی روز قبل رفتنشون کلی باهم بازی کردیم اهنگ تولدت مبارک براتون

گداشتم وهرچهار نفرمون دست همو گرفتیمو چرخیدیمو کلی خندیدیم

حنانه ورهام داشتم بال در می اوردن آخه من تنها ادم بزرگی بودم که اینطوری عین خودشون

باهاشون بازی میکردم

چقدر دلم براشون تنگیده

راستی با دوچرخت کلی بازیش دادم

حنانه(ثنا)خواهر رهام 

[ سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 ] [ 18:12 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلااام دوستان سلام پسر گلم عجله دارم باید برم لباسامونو جمو جور کنم تا با عمو حسین شوهر عمه خدیجه بریم خونشون.فقط اومدم بگم عکساتو کم حجم کردم و تا اومدم حتما برات آپ میکنم.

بای بایماچ

[ چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 ] [ 16:04 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ جمعه 22 فروردين 1393 ] [ 3:22 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام میوه ی دلم: همه فکر میکردیم این عید کمی با عیدای دیگه فرق میکنه ولی نه تا این حد

من که اصلا فکرشو هم نمیکردم این همه مشکلات وفتنه گری اونم توسط مردو زن بین این خونواده بیفته و آرامش همه رو بهم بزنه.از اینکه عمو حسین اینا بعد 2سالو نیم اومده بودن اینجا خوشحال بودم نه برای خودم،برای دادایی چون دوست داشت پسرشو نوه هاشو ببینه،میدونستم اگه بیان برای من روزهای سختی رقم میخوره چون اونا با ما مشکل داشتن و100 درصد اعتقادات ورفتاراشون با ما فرق میکرد همه ازم خواستن که در مقابل هر گونه عمل زن عمو حسین هیچی نگم تا این یک ماهی که اینجان با خوبی وخوشی تموم بشه.منم با اینکه میدیدم واقعا دارم مورد ظلم واقع میشم و حرفهایی که بقیه نسبت به من بستن دروغ محضن ولی سکوت کردم چون با حرف زدن من مشکل بزرگو بزرگتر میشد،بابا همش منو آروم میکرد ومن دردمو توی خودم میریختم تا جایی که فشار عصبی که بهم وارد شد من راهی دکتر کرد،که نتیجش نوار قلب وخوردن قرص قلب بود،کم کم به وضع موجود عادت کردم وسعی کردم خودمو از جوی که توش اذیت میشم دور کنم،الان حالم خیلی بهتره،بابا گفت:بزار حتی سکوتت برای رضای خدا باشه سخت بود ولی تونستم تا حدودی عملیش کنم.خداروشکر بابا از امروز که مغازه رو باز کرد فروشش خوب بود واینطوری که دیدم حالش خوبه حال منم از قبلم بهتر شد.

امروز منو تو ودوتا وروجک عمو حسین آهنگ تولدت مبارکو گذاشتیم ودستای همو گرفتیمو وکلی چرخیدیمو خندیدیم ،بچه ها چقدر شاد بودن از اینکه من باهاش عین خودشون برخورد میکنم.قبلشم من مثلا خودمو میزدم بخواب و شما منو از خواب میپروندین و من میگفتم ای بابا چه خبرهههه وشماکلی میخندیدم،چقدر صدای شنیدن خنده هاتون برام لذت بخش تر بود چقدر شیرین صدام میکردن زن عمو ...زن عمو...

فردا دارن میرن ومن با وجود سختی های زیادی که کشیدم از الان دلتنگشون شدم،انشالله که بسلامت برسن وهرچه زودتر برن توی خونه ی خودشون وتمام مشکلاتشون حل بشه وباهم خوش باشن.

خدایا بحق عظمتت همه ی گناهکارانو اگه قابل هدایت هرچه زودتر هدایت کن...

خدایا بحق بی بی فاطمه دلی بی کینه وپر از سخاوت بهم بده که بتونم از ته

دلم حتی برای دشمنم آرزوی خیر کنم...

خدایا بحق هرچی برات عزیزه قسمت میدم کمکمون کنی که راه درستو پیدا کنیم

خدایا نزار حرفای شیطانی بقیه روی من تاثیر بزاره بهم صبر درمقابل بدی دیگران روبده

کمکم کن همیشه بدی دیگرانو با خوبی جواب بده اونم بی هیچ منتی 

خدایا همه ی این آرزوهای قشنگو برای دیگرانم آرزوم میکنم

به امید اون روزهای نزدیک

آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

[ يکشنبه 17 فروردين 1393 ] [ 19:04 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خوندن این ماجرا برای کسی فایده ای نداره وصرفابرای اینه که پسرمواز بعضی آدما دور کنم که ارتباط بااونا براش گرون تموم میشه.خیلی وقتا اعتماد زیاد به بعضی آدما کار دسمون میده اونم این جوریییی


[ چهارشنبه 28 اسفند 1392 ] [ 22:15 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

گاهی پسرم میخواد واسه مامان دلبری کنه ومامانو بخوندنه که این کارو میکنه

92.11.14

اینجا هم حلیم اربعین حسینی بود که 3 روز قبل اربعین درست کردیم

چون خیلیا توی اربعین درست میکردم و حلیما حروم میشد 

وتو حلیمو رو سرخودت خالی کردی من که عاشق این کارتم زودی عکس گرفتم

92.9.27

این وسیله ای که باهاش اینکارو کردی

خداروشکر که مامانم هم حاج خانم شد92.11.18

اینجا تازه رسیده بود

و راهپیمایی 22 بهمن

وطوری عاشق این پرچم شده بودی که اونو از دستت نمیزاشتی کنار 

این عکس کاملا واقعیه،ی وقت فکرنکنین من پرچمو گذاشتم دسش

من از این عکسای مصنوعی خوشم نمیاد.92.11.23

واینجا رفتیم اطراف چشمه های آبگرم عالی بود همه جا سبزو قشنگ92.11.25

الانم با عمه زینب اینا رفتیم اونجا وبهمون خوش گذشت.

بعد که اومدیم با جدو ودادا رفتین روستا به یکی از آشناها سر بزنین

چون جدو میترسیدبا پسر عمو حسین دعوات بشه و فکر کنم پست

قبلی همه چیزو برات روشن کرده باشم.



 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 28 اسفند 1392 ] [ 18:06 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیزم خیلی وقته واست حرف نزدم خیلی وقته برات نگفتم که این روزهاتو چطور میگذرونی،تولد سه سالگیتو ی تولد ساده ی 3 نفری گرفتیم که خیلی بهون خوش گذشت اما ای کاش میشد حداقل عمه هاتو دعوت کنیم ولی خوب ی تولد خشکو خالی که نمیشه انشالله 4 سالگیت جبران میکنم.

اتفاق بد:ی ماه پیش سرماخوردی وبخاطره خونه تکونی واینکه تو هم مث ما همش تو آب بودی سرماخوردگی هربار بعد 2 روز خوب شدن دوباره شروع میشد 3بار بردمت پیش متخصص تا اینکه آخرین بار دکتر ی صدای اضافه توی قلبت حس کرد وگفت:قبلا بهتون چیزی نگفتم،منم پرسیدم نه چی شده؟گفت:ی صدای اضافه توی قلب پسرت میشنوم بهتره ببریش برای اکو ومن نگران از این حرف برگشتم با بابا صحبت کردم وقرار شد ببریمت شوش پیش ی متخصص دیگه،گفتم شاید این تازه کاره تشخیصش اشتباه بوده ولی دکتر شوشم همین نظرو داشت وبرامون نامه نوشت برای فوق تخصص قلب کودکان توی اهواز دکتر خلیلیان بیمارستان گلستان.دکتر بعد معاینه هم همون صدای اضافه رو تشخیص داد وگفت:باید اکو بشی تا علت صدای اضافه مشخص بشه.موقع اکو توهم خیلی آروم روی تخت دراز کشیده بودی ودکترم خیلی ازت خوشش اومدو میگفت:کاش همه ی مریضام مث علی مرتضی باشن وبعدش تصویرقلبت روی مانیتور اومد که خیلی منظم داشت میزد نفسم داشت بند می اومد که دکتر گفت:این صدا مارزدادیه وهیچ مشکلی نداره نه نیازی به عمله نه نیازی به دارو ومعمولا تا 6،7 سالگی از بین میره.چقدر منو زن دایی از این بابت خوشحال بودیم احساس میکردم که دارم توی هوا راه میرم ،عمه هات کلی برات نذر کردن عمه خدیجه نذر کرده که ببریمت زیارت بابا سفید دره شهر انشالله عید میریم.(خدایا بزرگیتو شکر)

 17اسفند 92

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه 23 اسفند 1392 ] [ 9:04 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام می می ناز حدود 3 سال با سرطان سینه دستو پنجه نرم کرد ودو روز پیش بعد از کلی درد کشیدن آسمونی شد وهمسر و 2 فرزند کوچیکشو داغدار کرد،روحش شاد

(برای شادی روحش صلوات)

نوشته هاشو میزارم با عبرت گرفتن نه ترحم

نوشته های می می ناز(مریم سعیدی مقدم)

نمیدونم چی بنویسم . اما میدونم همه اوهایی که منو میشناسن دریغ نمیکنن . من اینجام . محتاج یک عالمه دعا . من خدا رو به حرمت مامانهای باردارو یا دلشکته نینیسایت قسم دادم صبرم تموم شده خدایا شفا ... این درد یک روزه آمد و دوسال و 8 ماهه تموم نشده . دیگه طاقت ندارم دلم میخواد صبح که بلند شدم نباشه ولییییی هست . گله نمیکنم ولی ازت میخوام تمومش کنی به حق همین اوقات عزیز تمومش کن . من از تو بهترین را میخواهم . خدایا صلاحم رو به خواسته ام منطبق کن . یا منو و جوجه هامو راضی کن یا شفا مو یکجا بده . تو کریمی و بخشنده زمان برای من تنگ است اما برای تو فقط یک نظر انداختن به ما کافیست . به کی متوسل شوم به کدوم آیه و دعا ؟ هزار آیه اینجاست و هزار دعا که میترسم تو این سرآسیمگی فراموش کنم . پناه میخواهم برای منی که سالهاست میشناسمت از تویی که سالهاست همه کس منی . خدایا اااا . همین الان همین حالا همین آن . منو همه دوستان بیمارم محتاج نگاه و رحم تو ایم امیدمان را دو چندان کن طاقتمان را زیاد و صبرمان را جمیل قرار بده 

عزیزان من . مدتهاست که با شما مشکلم رو درمیون گذاشتم . من برای حل مسئله وجودیم یک نیروی عظیم و قوی میخواستم . تمام زندگی من به رویارویی با مشکلات و دست و پنجه نرم کردن با سرنوشتم گذشته بنا براین بابالا و پایین زندگی نا آشنا نیستم . اما اینبار سرنوشت برای من بازی مرگ و زندگی را رقم زده بود هدفم از رویا رویی با این موقعیت زندگی کردن بی هدف برای چند صباحی دیگر نبود . به دنبال رسالت وجودیم بودم که اکنون ناکام میماند . من دوفرزند دارم . مثل خیلی از مادران دنیا که تنها امانت الهیند ترک کردن جایگاه مادری در عین اینکه هنوز اونقدر درمانده نشدم کفران نعمت است . نمیتوانستم خودم را از تک و تا بیاندازم به دنبال یک پشتیبان قوی بودم تا بتونم با حل این مسئله به تقدیرم معنی ببخشم . . دنیای من بی علت نیست . کمی این فلسفه را زود تر از بقیه کودکان فهمیدم و با آن بزرگ شدم . میدانستم بعضی شرایط باعث ایجاد بعضی موقعیت ها در سرنوشت میشود . ولی این را هم میدانم که بعضی از موقعیتها میتواند به تقدیر انسان عمق ببخشه . اکنون مسئله به قدری بزرگ بود که به تنهایی نمیتوانستم آن را تحلیل کنم . همسرم و فرزندانم در موضع احساس قرار دارند . انها حاضر نیستند حتی تب کردن مراببینند . مخصوصا که هنوز داغ برادر همسرم که همسن من بود و به طرز غمگین کننده ای جلوی چشم و در خانه ماا بعد از تحمل دو سال ونیم زجر و شکنجه سرطان از بین ما رفت تازه بود و دهنوز از اون روزهای ماتهب یکسال و نیم نگذشته بود .. . من مبتلا شدم ... از همون لحظه تصمیم گرفتم کمی متفاوت با قضیه برخورد کنم . خواستم به این وحشت از سرطان در خانواده ام پایان بدم بگم که ببینین همه سرطانها لزوما غمناک نیست و میتوان آن را مدیریت کرد و از این موقعیت یک شاهکار ساخت . اما خانواده ام مثل من فکر نمیکرد . همسرم به سرعت خودش را باخت و دخترم که هیچکس رو در دنیا نداشت اکنون با مادری بیمارو رنجور و پدری وحشتزده کودکیش را در یک تونل وحشت از تکرار تجربه سرطان برادر همسرم میگذراند و در این بین پسرک 8 ماهه نازنینم که از سین ه دردآلود و متورمم انتظار شیر خوردن داشت و .... خووووب میفهمید این مادر دیگر مادر نمیشود .... تنهای تنها . هیچ کس ر انداشتیم که برایمان گریه کند حتی چه برسد دعا .... شیمی درمانی شروع شد . کودکی که حتی یک لحظه از سینه ام جدا نکرده بودم به قدرت خدا یک شبه شیشه شیری شد و... با من به شیمی درمانی می آمد درآ غوش همسرم 4 ساعت دست و پا میزد و بازی میکرد و میخوابید تا مادرش را به زهر آلوده کنن . زهری که امید شفا به آن میرفت . و روزهای سخت بعد از آن که ...نپرس . از آن روزها گذشته ولی این سناریو سه بار تکرار شد و من هنوز نتوانسته بودم پیروز ماجرا باشم . اینبار فرق میکنه . نمیخوام مظلوم و رقت انگیز باشم . من به قدرتی ورای ماده نیاز دارم تا بیماری که در من زاده شده جزئ ثابت من نباشد . این نیرو از جایی باید مرا پشتیبانی کند . من آمده ام به گروهی که در آن عضو بودم خبر بدهم که اینجایم . به دعای شما نیاز دارم تا انرژی الهی و شعور مثبت فراوان نهفته در دعا ی خیر به من کمک کند تا از پا نیفتم . از مرگ نمی ترسم . اما چگونه مردن برایم مهم است . نمیخواهم تجربه دوباره درد برای عزیزانم که اکنون خسته هم هستند باشم . به خصوص که معتقدم این بیماری از خود من شروع شده است . سرطان سینه بیماری کسانی است که بیش از حد برای اطرافیانشون انرژی مادرانه خرج کردند . من برای تمام ابنای بشر غصه خوردم و گریسته ام . اکنون نیروی حیاتی ام که باید صرف زندگی خودم بشود صرف این همه مادری برای اطرافم شده است و کم آمده . سرطان بیماری درون است . نفرت و انزجار از بی عدالتی و ظلمی که توانایی مدیریت زندگی را از انسان میگیرد . راه آمدن و سازگاری مظلومانه ای که زندگی را غیر قابل تحمل میکند . این مجازات خود خواسته ایت دربرابر سکوت و رضایت اجباری . تازیانه ایست که بابت گناه مظلومیت میخورم . ...و عیبی ندارد زندگی جز این تجربه کردنها نیست . نیرویی عظیم میخواهم تا جبران انرژی عظیمی که از دست داده ام را بکند . سرطان را خدا نمیدهد . قانون عزیز خلقت است . اگر کم بیاورم و بدنم فاسد شود هرگز زندگی را نمیخواهم . من در تلاشم با این همه تشعشع مثبت و الهی که از دوستانم ساطع میشود نیرویی برای تغییر میزبانی این بیماری پیدا کنم . میخواهم برنامه سلولهایم دوباره نوشته شود . اینجا اشتباهی رخ داده که نا خواسته مقصر اصلیش خوددمم . به بدن نازنینم رحم نکردم . آنچه غم بود در آن ریختم و تحمل کردم . .... این هم آخرش . من از شما گریه و زاری و اشک و آه و اندوه نمیخواهم . اگرچه بعضیهایتان به قدری نازنین هستین که احساسات بشریتون مانند آب جاری وزلال است . من از شما نیروی دعا را میخواهم که به واسطه دعای شما یاران نازنینم خدای بزرگ که هم علیم است و هم شافی و هم کافی از درگاه رحمتش به من صبر و امید و قدرت و نیرو برای برگشتن دوباره ام به مسیر هستی عطا نماید . نمیخواهم بدون انجام رسالتهایی که قبلها برای خود م تعریف کرده ام مسافر دردآلود و باز هم مظلوم اون دنیا باشم . میخواهم خدا این آزمون را از فرزندان و همسرم بردارد . مادرم . فرزندانم رسالت مرا تعریف میکنن. از خدا توفیق میخواهم . دنبال حیات جاوید نیستم اما بهترین سرنوشت را میخواهم . نیازی به ترحم ندارم . من تلنگری هستم که هرزنی در اینجا کمی به سلامت خود می اندیشد . این یکی از رسالتهام است . میخواهم آینه ای باشم از عشق میان خدا و بنده اش ... میخواهم امیید را برای پعضیها زنده کنم . من به نیروی دعای شما نیاز دارم . میخواهم تسلیم غیر حق نشوم . اگر این سرنوشت الهی من باشد با کمال میل میپذیرم و اگر باعث این همه گرفتاری در درون من باشد باید برود . من به خودم اجازه نمیدهم که مرا از بندگی خدا بیاندازد و تلف کند . باید درونم رادوباره برنامه ریزی کنم و در این بین به پشتیبانی خدااا و نظر رحمت الهی که برترین نیروی کیهان است نیاز دارم . من به نام خدا تلاش میکنم که این نعمت الهی که نامش زندگیست و باید صرف کسب کمال شود را به پای رنج بیماری تلف نکنم ... حتی اگر رنج میبرم در مسیر کمال باشد نه گرفتاری تن مادی و شکننده ام . این مهمون نیست . دشمن هم نیست . این خود منم که در من طغیان کرده و به نام و نیروی خدا دوباره رام خواهد شد . اکنون من تنها و خسته نیستم وهمراهانی دارم که برایم خالصانه دعا میکنن تا تقدیرم را خدا ب ه بهترین ها مایل کند . هرجا که او بخواهد دست از تقلا میکشم . اما اکنون وقت سپاسگزاری و زندگی است . ... برای همه عزیزان نی نی سایتی ام سلامتی خواستارم . جز این تاپیک دیگر تاپیک التماس دعا نمیگذارم . دوستانم اگر ناراحت شدید یا دلتون لرزیده حلالم کنید و.. اینجا مادریست که تا آخر عمر به دعای شما نیازمند است .

وبلاگ ایشون

http://haleyesorati.blogfa.com

[ دوشنبه 12 اسفند 1392 ] [ 11:33 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

 

سلام عشق مامان بااینکه این روزها ی کوچولو زیاد اذیت میکنی و دستور میدی میزنی ودوست داری دنیا مال تو باشه ورئیس تو باشی ولی بازم عاشقتم وخوشحالم که تو رو داریم البته 1 ساعت پیش ی روانشناس میگفت:اقتضای سن بچه هاست واین رفتارا عادیه وشیو هی درست رفتار کردن با بچه هایی مث تو رو خیلی خوب توضیح داد،عزیز دلم 3 سال گذشت چقدر زود وچقدر شیرین،امروز صبح که کارای خونه رو تموم کردم باهم رفتیم بازار وی موتور سرعتی وی قطار برات خریدم که قیمتشون زیادم نشد ولی فدات شم تولد نگرفتم به 2 دلیل:یکی اینکه مشغول تعمیر خونه ایم و کلی خونه بهم ریختس ویکی دیگه نمیخواستم توی این اوضاع به بابا فشار بیارم ومطوئنم الان که داری این مطلبو میخونی خوب وضعیتمونو درک کنی،البته هنوزم اونقدر بزرگ نشدی که به تولد گرفتن گیر بدی و فکر میکنی تولد همین کیک درست کردن منه که گاهی برات درست میکنم،امروز قرار بود برات کیک درست کنم وبا بابایی بریم سرگرو(چشمه های آب گرم به زبان محلی) ولی اونقدر توی گچو آجر غرق بودیم که نمیدونم کی ساعت 3 شد وبابا رفت مغازه ،اطراف این چشمه ها کلی سر سبز شده وچند روز پیش منو تو بابایی رفتیمو کلی خوش گذروندیم بزودی عکساشو هم میزارم،حالا مواد کیکمو آماده کردم فردا وقت شد درستش میکنم وباهم ی تولد کوچیک میگیریم.

انشالله سالهای سال عمر کنی اونم از نوع باعزت وپربرکت

از مامان درسای عزیز ومامان عسل گلم ممنونم که تولد علی مرتضی

 

 

 

 

یادشون بودماچقلب

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 30 بهمن 1392 ] [ 18:56 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

مدتیست که در اواخر سال این سال پرسیده می شود که سپندارمذگان (روز مهر ورزی پارسی زبانان) چه روزی است؟

29 بهمن یا 5 اسفند، که در این مطلب آسمونی به تمام این صحبتها پایان خواهیم داد، با ما همراه باشید

دلیل تغییر تاریخ سپندارمذگان از 5 اسفند به 29 بهمن چیست؟

ایرانیان باستان روز پنجم اسفند را روز بزرگداشت زن و زمین می‌دانستند. اگرچه منابع کهن از جمله ابوریحان این جشن را در روز پنجم اسفند ذکر کرده‌اند. ولی با توجه به تغییر ساختار تقویم ایرانی در زمان خیام که پس از ابوریحان می‌زیست، و سی و یک روزه شدن شش ماه نخست سال در گاهشماری ایرانی، تاریخ ذکر شده در منابع کهن را باید به روز رسانی کرد. 
موبد کورش نیکنام برگزاری جشن‌ها با استفاده از گاهشماری‌های سنتی با ماه‌های ۳۰ روزه را بی‌توجهی به دانش نجوم و دستاوردهای خیام و موجب ناهماهنگی در جشن‌ها دانسته و لزوم توجه به گاهشماری ملی و رسمی با ماه‌های ۳۱ روزه (همان 29 بهمن) را یادآور شده است

 

فریدون جنیدی : 29 بهمن تا 5 اسفند را هفته عشق و مهرورزی بنامیم

میان گاهشماری خیامی و ایران باستان 6 روز اختلاف است که همین امر در تعیین تاریخ برخی جشن‌های ایران باستان از جمله سپندارمذگان مشکلاتی را به وجود می‌آورد. یک پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران معتقد است با احترام به هر دو گاهشماری بهتر است از 29 بهمن تا 5 اسفند را هفته عشق و مهرورزی بنامیم.

تاریخ خیامی یا همان تاریخ شمسی که امروز مورد استفاده قرار گرفته، 6 روز با تاریخ باستانی ایران تفاوت دارد. این 6 روز در تعیین برخی جشن‌های ایرانی از جمله سپندارمذگان مشکلاتی را به همراه دارد. برخی معتقدند با کسر این شش روز سپندارمذگان باید در 29 بهمن برگزار شود و برخی نیز تاکید می‌کنند که این جشن باید در 5 اسفند برگزار شود.
در ایران باستان هر روز یک نام داشت و از 30 روز ماه، 12 روز به نام ماه‌های سال بود. هم‌روز شدن نام ماه با همان ماه سال موجبات جشن را فراهم می‌کرد. پنجمین روز هر ماه را اسفند روز (سپندارمذ) می‌نامیدند که لقب ملی زمین است؛ یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به عنوان نماد مهر مادری و باروری می‌پنداشتند. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده است که ایرانیان باستان این روز را روز بزرگداشت زن و زمین می دانستند.
به همین علت پنجمین روز ماه اسفند را روز سپندارمذگان روز عشق و مهرورزی می‌نامند. بسیاری معتقدند طبق تاریخ باستانی که در آن ماه‌های سال 30 روز است، باید 6 روز ماه تابستان را که در تاریخ امروز شمسی وجود دارد از 5 اسفند کسر کرد و به این ترتیب روز 29 بهمن‌ماه، را به عنوان روز سپندارمذگان می‌شناسند. اما برخی طبق سنت کهن همچنان پنج اسفند را گرامی می‌دارند.

«فریدون جنیدی»،‌ پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران درباره این اختلاف تقویمی به CHN می‌گوید: «خیام با دانش شگفت‌ و عظیم خود دریافت که 6 ماه ابتدای سال 31 روز است و امروز دانشمندان با بررسی آنچه خیام کشف کرده، مهر دوباره تائید بر آن زده‌اند. به واقع گاهشماری خیامی دقیق‌ترین گاهشماری جهان است.»
وی در ادامه می‌گوید: «از سوی دیگر گاهشماری باستانی ایران که حدود 8 هزار سال قدمت دارد هم در نوع خود بی‌نظیر است و در زمان خود بهترین گاهشماری محسوب می‌شده‌است. اما آن گاهشماری 6 روز عقب‌تر از گاهشماری خیام است و به همین علت در تاریخ برخی جشن‌ها و رسوم کهن اختلافاتی وجود دارد.» 
جنیدی پیشنهاد می‌کند که با احترام به گاهشماری خیامی و گاهشماری ایران باستان و اهمیت جشن اسفندگان (سپندارمذگان) بهتر است 6 روز 29 بهمن تا 5 اسفند را به عنوان هفته عشق و مهرورزی بنامیم. 
ایران کشوری با پیشینه فرهنگی کهن است و نگاهی به گذشته باستانی‌اش، هر بیننده‌ای را مبهوت جشن‌های کهن این سرزمین می‌کند. در میان بیش از 50 جشن باستانی، “سپندارمذگان”، روز گرامیداشت زن و زمین یکی از مهمترین آن‌هاست. روزی که عشق و مهرورزی بخشی از سنت‌های آن است. با این‌حال چنین جشنی به ورطه فراموشی سپرده شده و فرهنگی نامربوط چون “ولنتاین” جای آن را گرفته‌است.


[ سه شنبه 29 بهمن 1392 ] [ 11:16 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

تاسف بار است که فکر کنیم مرغ همسایه غاز است! ( سپندارمذگان نه ولنتاین!)
کی میگه این مطلبی که می خوام بگم ربطی به یاد گیری زبان ندارد؟ برای یادگیری هر زبانی اول باید با آداب و فرهنگ آن زبان آشنا شد و این خیلی تاسف بار است که با آداب و فرهنگ بیگانه بیش تر از فرهنگ خود آشنا باشیم. تاسف بار است که فکر کنیم مرغ همسایه غاز است.

برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی که در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، کسانی هستند که توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی کنند و حیات خود را تا ارتفاع یک افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یک ملت و تعداد سربازانی که در جنگ کشته شده اند نیست؛ بلکه ارزشی است که آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.

شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 25 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندارمذگان ایرانیان باستان) منتقل کنیم.

ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و در کل جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم، شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.

چند سالی ست حوالی 25 بهمن ماه (14 فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس کادوئی لوکس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای که در مورد والنتاین سوال کنی می داند که “در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند. کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)،مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می شود… بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!”

اما کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد!، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 4 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز “سپندار مذگان” یا “اسفندار مذگان” نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان “روز عشق” به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول “روز اهورا مزدا”، روز دوم، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی “بهترین راستی و پاکی” که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی “شاهی و فرمانروایی آرمانی” که خاص خداوند است و روز پنجم “سپندار مذ” بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن.
زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند.
در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، “مهرگان” لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند.

شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 25 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل کنیم.

بیایید از همین حالا برای معرفی این روز به دوستان و آشنایان تلاش کنیم. بیایید در وبلاگ ها و سایتهایمان در موردش توضیح دهیم، امسال «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» را جشن بگیریم، شاد باشیم و به تاریخ و فرهنگ کشورمان افتخار کنیم.

خوندمش تحت تاثیر قرار گرفتم عجیبــــــــــــــــــــــــــــــــ بخدا


 

- سایت آسمونی www.Asemoni.com

[ سه شنبه 29 بهمن 1392 ] [ 11:08 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام پسرک خوشکلم زندگی شیرین ما با همه خوشیا در حال گذره واای که من چقدر خوشحالم که تو رو دارم یادته برات گفتم قبلا اگه مشغول خرابکاری باشی بهت میگم علی مرتضی مامان نکن میگفتی باش ولی باز کار خودتو میکردی ولی الان هم میگی باشه هم عمل میکنی .ومیری سراغ ی کار دیگه،ی سالی میشه که خوب  ماشین لباسشویی روشن میکنی یعنی درست از همون روزای اولی که روشنش کردیم تو به دستم نگاه میکردی و یاد گرفتی،امروز هوا سرد وبارونی بود به به چ هوایی ...منساعت 3 کلاس قرآن داشتم واسه همین تورو خوابوندم و بابایی منو رسوند تا جامعه القرآن،برگشتنی سوار ماشین نشدم وتوی نم نم بارون با عشق خاصی شروع به قدم زدن کردم اونقدر بارونش لطیف بود که اصلا حس نمیکردم خیس شدم فقط قطره های سبک بارونو روی صورتم حس میکردم چ حس قشنگی بود فاصله 2،3 کیلومتری تا خونه رو پیاده اومدم وقتی رسیدم دیدم هنوز خوابی.

امان از حافظه ی من اروز کلی شیرین زبونی کردی ولی چون ننوشتمشون یادم نمیاد،البته یکیش حسابگریته که هرچی پول میاد دستت میگی مامان بزار تو صندوق(قلک) امروز عمو مهدی بهت 2000 ت پول داد بهت گفتم بیا بزار تو صندوق گفتی نه میخوام شلوار بخرم منم بخاطره این حرفای شیرینت این شکلی شدم.بغلزیبا

[ دوشنبه 14 بهمن 1392 ] [ 23:25 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

اینم شما و2 تا پسر عموهات

با رضا( داداش بزرگه)خوبی و تو و محمد امین اصلا با هم نمیسازین

شهریور 92

قبلا این عکسو گذاشتم ولی گزینه مطلب بعدا ارسال شودو زده بودم

ویادم رفته بود تیکو بردارم واسه همین الان گذاشتم


[ پنجشنبه 3 بهمن 1392 ] [ 23:40 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام گل پسر جان خوبی مادر؟

خوب عزیز دلم بهتره بریم سراغ ادامه ی شیطنتات 

الان که دارم برات مینویسم تو در استانه ورود به سه سالگی هستی البته به تاریخ قمری سه سالت شده ولی هنوز تا تولد شمسیت حدود ی ماهی مونده.بابا رفته از داروخانه نزدیکمون برای مامان قرص ویتامین E بگیره وآشغالا رو هم بزاره دم در،تو هم مشغول سینه زدن وگفتن حسینم وا حسینم وا حسینم هستی و جلوی تلویزیون دراز کشیدی وهمزمان به تلویزیون نگاه میکنی.

مهر ماه و آبان ماه رفتم کلاس کیف دوزی کلی کیف خوشکل یاد گرفتم وچند بار 

تو رو هم با خودم بردم اینجا هم کلاس ماست.

اونی که کنارته غزله دختره یکی از دوستام

وبرادر زاده ی مربیمون.16 مهرماه 92

یکی از بدترین اتفاقات دزد زدن مغازمون بود وجالب تر از اینکه این آقای دزد فقط مدادی

مغاز هی بابا رو برده بود عمو هادی رفته بود توی خرپشته رو نگاهی کنه که نکنه چیزی 

هم از اونجا برده باشه که در کمال ناباوری یه گونی پر اونجا پیدا کرد که همه ی اموال مسروقه

هم توش بود،تا چند شب نگهبانی دادیم تا ببینیم میاد سراغ مال دزدیش یانه،که نیومد

وما هم که اثر انگشتی چیزی پیدا نکردیم بیخیال شدیم وقفل مغازه رو عوض کردیم

خدارو شکر که به خیر گذشت.23 مهرماه 92

یه روز قشنگ پاییزی با جدو ودادایی رفتیم سر زمین جدویی

واااای عالی بود فقط صدای طبیعت،فقط سر سبزی و خوردن چای آتیشی

اونم از دست مادر شوهر عاااالی بود

اینم عکسای خوشکلت 25 آبان ماه 92

میخوام ازت عکس بگیرم این شکلی میکنی

میگم بخند..

عزیز دلم ببین وقتی میخندی چشات عین شخصیتای کارتونای ژاپنی میشه

همه ی دوستام عاشق این شکلی شدن چشاتن...

تازه منو تو ی دوست خوب هم پیدا کردیم 

نامزدی دایی منصور،ببین موی بلند چقدر بهت میاد حالا هم گذاشتم تا عید موهات

بلند بشه تا ماه تر از الان بشی عزیز دلم

26 مهر ماه 92

ی روز که سالا الویه درست کرده بودم و روشو با گوجه تزیین کردم برای چند دقیقه

سرم جای دیگه گرم شد وقتی اومدم دیدم که نمکدونو گرفتی و سالادو پر نمک کردی

چیزی که تعجبمو بیشتر از همه جلب کرد دقت تو در نمک ریختنه.

خیلی تمیز نمکو فقط روی گوجه ها ریختی..

شهریور 92

یادته گفتم که ی بار اومدی همه ی کرم ضد آفتابتو ریختی توی قابلمه

نمیدونم چرا اونموقع نزاشتمش.شهریور 92

شهریور ماه بود که همه ی عمه ها دور هم جمع شده بودن

عمه خدیجه هم اومده بود و همه از این دور هم بودن خوشحال بودیم

که با صدای گریت دویدم توی حیاط، ی عادت بد پیدا کرده بودی واون این بود که 

شیر آبو باز میکردی ومیگرفتی طرف هرکسی که جلوته،این شده بود بازی وسرگرمی

تو،واون روز همین کارو داشتی با بچه ها میکردی و یاسین که خیس شده بود عصبانی

میشه وی چوب ام دی اف رو بطرفت پرت میکنی ومیخوره به سینت

واین بلا سرت میاد(خدا روشکر که بدتر از این نشد)بعد چند دقیقه دوبار شروع کردین به بازی

نمیدونم که این خاطرات شهریورو قبلا نوشتم یا نه ،ولی خوب مینویسم که 

چون ممکنه جاشون گذاشته باشم وحجم خاطراتت اونقدر زیاده که نمیتونم یکی یکی پستارو بخونمماچ

 

راستی این عکس مهسا توی محرمه

اینم یکی دیگه از عکسای مهسا خانم(قراره عروسم بشه)چشمک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه 3 بهمن 1392 ] [ 23:37 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام دوستای گلم سلام پسره قشنگم باورم نمیشه که دارم از شیطونیات که گذشتن و همچنان در حال وقوع اند مینویسم،خدارو شکر همه چیز خوبه حال همه هم خوبه (البته همه سرما خوردیم وخوب سرما خوردگی که چیزی نیست وماهم درحال خوب شدنیم).

امروز کار تمیز کردنه خونمون اونم با کمک دادا تموم شد میخواستم نزدیک عید خونه تکونی کنم ولی ی اتفاق باعث شد که 2 ماه زودتر این کارو بکنم واون این بود که:

من که مرتب در حال پاک کردن وتمیز کاری نقطه های کور خونه هستم واین بار رفته بودم سراغ دریچه آب لباسشویی که باید هر یک ماه یکبار باز بشه و اگه دکمه یا چیزی از لباسا موقع شستن توش افتاده باشه همراه مقدار زیادی آب کثیف رو خالی کنم،بعد خالی کردن ،در دریچه کمی رسوب گرفته بود ومن شروع کردن به تمیز کردنش ولی ی گوشه هاییشو دستم نرسید تمیزش کنم ونیاز به ی چیز تیز داشتم،چون کارای دیگه ای هم داشتمو گذاشتم واسه بعد و رفتن سراغ کارای دیگه همانا و فراموش کردن در دریچه همانا...

روز بعد که لباسارو گذاشتم تو ماشین بعد چند دقیقه یادم اومد که در دریچه رو نبستم وباسرعت اومدم ودیدم وااااااااااای همهی آبو تاید ریخته بیرون وهمه جا رو پر کرده با عجله دریچه رو بستم وچون هول شده بود درشو خوب نبستم دوباره تند تند موکتو برداشتمو دیدم نخیر فایده نداره و صبح منو دادایی شروع کردیم به شستن واز دیروز سرپابودیم تا امروز ساعت 4 که کارا تموم شدن والبته من تا موقع شروع سریال آوای باران کارای تکمیلی تمیز کاری رو تموم کردم و با عوض کردن دکور خونه حسابی حال همه مون جا اومد وقتی ازت پرسیدم مامان خونه قشنگ شده:لبو لوچتو آویزون میکنی ی نگاه متفکرانه به اطراف میکنی ومیگی آرهیول

وحالا خاطرات جنابعالی :

30 مهرماه رفتیم شمال وطبق قرار هرسالمون رفتیم که عید غدیرو کنار دوستامون 

خوش باشم

موقع رفتن به آمل،جاده هراز

اینجا توی جاده هراز بودیم که یهو با صدای پوفففف 

ماشین ایستاد وبله پنچر شدن تایر ماشین ومعطل شدن حدود 1 ساعت

خدارو شکر این جاده پیچ زیاد داشت وماشین باسرعت پایین درحال حرکت بود وگرنه

اگه سرعتش بالا بود هم چپ میشد وهم بدتر از اون توی دره ی سمت راست ماشین

سقوط میکردیماسترس

باغچه خونه ی یکی از دوستای خوبمون،اینجا فلفل دلمه وفلفل سبز بلند کاشتن

اوه ه ه ه ی درخت پر از خرمالو های گنده 

البته من خوشم از خرمالو نمیاد

انجیرم داشتن

و درخت کیوی،من تا حالا درختشو ندیده بودم

جی جی هم داشتن

و رفتن به محمود آباد وکنار دریا

اینم اتاقک روبروی دریا

راستی اونجا پشه ها حسابی ازت پذیرایی کردن ومث پارسال که اومده بودیم

آمل کلی ماچ ابدار از لپات گرفتن،انگار حسابی دلشون برات تنگ شده بود

 

محرم هم با همه ی حالو هوای قشنگش این طوری برتو گذشت

15 مهر 92 

راستی این عکسو دیدم یادم اومد 2 روز قبل از محرم جدو بردت 

آرایشگاه مردونه وارایشگر محترم این طوری موهاتو خراب کرد

ولی الان بلند شدن وکلی ماه شدی 

 

 


 توی عکس بالا مشغول نگاه کردن به تعزیه ی روز دهم عاشورایی

ودر مورد عکس پایین:

با پسرای عموت مشغول بازی با موتور بودین رضا که داره با فرمون بازی میکنه 

تو میای ودستو میزاری بین فرمون موتور و بدنش و دست گیر میکنه واوووخ میشی

روزای محرم 92بود

ناراحتیه رضا  رو نگا کن،ببین چطوری منو نگاه میکنه انگار مقصر من بودم


 

 

ی مدتی بود دوست داشتی ادای بچه گیاتو در بیاری:اینطوری

9 مهر 92

 

 

19 مهر 92

 

زیارت سید فخرالدین که توی زرین آباده

وااااای چقدر حالم بد بود و به اصرار جدو اومدم

گفت:بیا باهامون تو که اونجا رو ندیدی 

صبح اون روز تشیع جنازه یکی از اشناهای نزدیک وعزیزمون بودیم وفکرشو بکن

بعد نماز باید بری تشیع جنازه ی یکی دیگه اونم توی این راه دور وپر پیچو خم

خوب منم رفتم همه رفتن سراغ دفن اون پیرمرد مرحوم ومنو شما رفتیم زیارت

 حالم به اندازه ای بد بود که نتونستم همارهیشون کنم وتوی امامزاده موندیم تا مراسم تموم شد

وقتی میگم مهربونی اینه عزیز دلم:

این کبوتره خونه عمه زهراست که دو روزی که خونه نبودن پیش ما امانت بود

سرش ضربه دیده بود و با دست باید بهش غذا میدادی و تو هم اینطوری بهش دونه میدادی

19 مهر 92

بقیش باشه واسه فرداماچ



[ پنجشنبه 3 بهمن 1392 ] [ 0:22 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام متاسفانه پسردایی عزیزم که عین برادرای خودم دوسش داشتم توی سن 17 سالگی فوت شد اونم با ی ضربه ی چاقو به قلبش.

پسرداییم با کسی که موتورشو دزدیده دست به یقه میشه و وقتی که دعوا تموم میشه و درحال رفتنه اون دزده با چاقو میزنه به کناره ی بدنش وچاقو رو تا قلبش فرو میکنه،روزای بدی رو پشت سر گذاشتم داشتم افسردگی میگرفتم،(خواب زیاد،گریه های یواشکی ودور از چشم بقیه،کابوسای شبانه وبد خوابیدن)تا اینکه به خودم اومدم وگفتم:من همیشه به همه  میگم موقعی که مصیبتی بهشون وارد میشه یاد حضرت زینب کنن چرا که مصیبتاشو در مقابل حضرت زینب هیچ نیست ولی اونوقت خودم اینطوری کم اوردم،پس ی یاعلی گفتمو زندگیمو با انرژی بیشتر از قبل شروع کردم وبه خوندن آیه الکرسی رو اوردم وخیلی آروم شدم ،وخداروشکر آرامشی رو که قبلا توی زندگیم بود تونستم دوباره برگردونم.الان حالم خیلی بهتر شده ولی حال مادرمو زن داییم اصلا خوب نیست واز دست دادن صادق که ی پسره آروم ومومن بود هنوز براشون قابل هضم نیست دعا کنین خدا بهشون صبر بده.اینبار قول نمیدم ولی سعی خودمو میکنم 5شنبه جمعه که خونم تمام ماجراهای این چند ماهو براتون بنویسم.بازم ممنونم که احوال پرس ما هستینماچ

[ سه شنبه 19 آذر 1392 ] [ 15:06 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیزان ببخشید بدقولی کردم وهنوز از خاطرات وشیطونی ها و اتفاقات افتاده توی این مدت چیزی ننوشتم ،علی مرتضی کلی شیطون شده والانم چندباره منو بلند میکنه که فلان چیزو میخوام این چیه؟اونو بده؟وداره میگه بیا کارت دارم مامان،اون پتو قشنگه بهم میدی وهنوز ی ساعت نشده که کلاهشو از توی آب خیارشور در اورده،کلاه بافتنی ضخیمشو گذاشته بود توی آب خیارشورایی که فقط نصف ی دونشون مونده بود،خدا کنه اون بوی خیارشور ازش بره الان برم که آقا احضارم کرد،بازم اومد واااای خدای من دستشو نفتی کرده اومده میگه مامان بوش کن ومشغول فوتبال دستیه،کلی عکسو کم حجم کردم در ائلین فرصت میزارم،ممنون از شما که احوال پرس ما هستین.

قلبماچقربان شماماچقلب

[ يکشنبه 10 آذر 1392 ] [ 22:43 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیزان ودوستای خوبم پس از ی غیبت طولانی اومدیم سه روزه نتمون وصل شده کلی براتون خبرای خوبو بد دارم کلی اتفاقات توی این مدت برامون افتاده ،کلی هنرمند شدم وچیزای زیادی یاد گرفتم.

حتما از فردا شب هم بهتون سر میزنم هم شروع به نوشتن میکنم،البته اجازه بدین اول بنویسم بعد بهتون سر بزنم چون میدونم دوست دارین ببینین چی شده.ماشالله علی مرتضی کلی بلبل زبون شده وزبون میریزه این روزا هم یاد گرفته میگه حواسم نبود،اعصابش میریزه بهم میگه همــــــــــــــــــــم ای خدااااااا

نمیدونین چقدر خوشحالم که این گلپسرو دارم تمام لحظات خوش زندگیمو مدیون خودشو باباشم،علی مرتضی که اونقدر وروجک شده که با کاراش همه رو میخندونه وبا گرد حرف زدنش دلبری میکنه.

به شکم میگه شمک به چشمام میگه چمشام و....

خدا همه ی این نی نی های وروجکو حفظ کنه.پس تا فردا شبماچبغل

[ پنجشنبه 7 آذر 1392 ] [ 0:22 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام به همه ی دوستای خوبم که جویای حال منو علی مرتضی جان هستن،ما الان شمالیم وداریم خوش میگذرونیم اینبار خیلی بیشتر از دفعه های قبل بهمون خوش گذشته،توی این مدت اتفاقات خوبو بد زیادی افتاده،به محض اینکه برگردیم واینترنت جدیدمون وصل بشه حتمل بروز میشم.

خدارو سکر اوضاع زندگی وحال روحی وجسمیمون روز به روز بهتر و بهتر تر میشه وبا این سفر دیگه عاااااااااااالییی شدیم،الانم دارم از خونه ی دوست خوبم راضیه جان براتون مطلب میزارم وشما رو از نگرانی در میارم ،نظراتتو.ن رو هم در اولیتن فرصت تایید میکنم وبهتون سر میزنم دوستون دارم ی دنیا.ماچ

[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 21:12 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

صبا سالهاست روی تخت بیماریه،بابای خوبش ی نامه به ریاست جمهوری نوشته وخواسته به اشتراک بزاریم انشالله که مشکل صبا که سخت شدنش به خاطره کم کاری پزشکان بوده حل بشه،ماهایی که مادریمخوب میفهمیم اگه بچمون مریض بشه چی به سر ا میاد حتی ی سرماخوردگیه ساده،بخصوص اگه پولی برای درمان بچمون نداشته باشیم که دردمون ده برابر میشه،صبا هم ی دختر کوچولوی ناز که از بد روزگار توی چنین وضعیتی افتاده،صبا توی سنیه که الان باید میرفت مدرسه،باید برای باباش دلبری میکرد ولی سالهاست روی تخت دراز کشیده و اوضاعش بهبود پیدا نکرده تا جایی که باباش مجبور به فروش کلیش برای درمان صبا کرده

وب صبا جان

http://blog.sabayepedar.net/

نامه ی پدر صبا جان به رییس جمهور اقای روحانی

http://blog.sabayepedar.net/content/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b3%d8%b1%da%af%d8%b4%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%85%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d9%85-%d8%ac%d9%85%d9%87%d9%88%d8%b1-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1/

[ جمعه 15 شهريور 1392 ] [ 0:32 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

علی مرتضی جونم بعد از کوتاهی مو ودومین روز مریضیش

٦ شهریور ماه ٩٢

خواب ناز امپراطوره مامان

٨شهریور ٩٢

اینجا حالت خوب شده،خداروشکر زودی بهت رسیدیم وعفونتو ریشه کن کردیم

همیشه وقتی از ی بچه سروصدایی بلند نمیشه مطمئن باشید که درحال

خرابکاریه،اونم در یک چشم بهم زدن

ما زیاد چای درست نمیکنیم وخونه مادرهمسری همیشه چای دعوتیم ولی درعوض

علی مرتضی حسابی از خجالت چای خشک در اومده تا ی وقت

توی شیشه نمونه خراب بشه ،نصفشو روی موکت،نصفشو زیر کابینت،نصفشو

تویـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلمن آب خالی کردکه خوشبختانه ابشو خالی کردیم ولی خوب نم داشت

بازم خوب شد که لطف کردو ی قداریشو توی شیشه ی چای گذاشت

٨شهریور ٩٢

[ سه شنبه 12 شهريور 1392 ] [ 22:19 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام نفس مامان امیدوارم الان که داری این مطلبو میخونی از همه ی مشکلات فارغ باشی والانکه دارم این مطلبو ینویسم تو کنارم بغلم نشستی و مرتب جاتو عوض میکنی و از سروکولم بالا میری میری پشتم واز خودتو از پشت صندلی میکشی بیرون دوباره میای میگی مامان بغلم(بغلم بکن).

1OA2OXX01.jpg

 

حدود ٢ هفته پیش بود که ی چیز کثیف گذاشتی دهنت تا دویدم طرفت که ازدست بندازمش تو جوی شدی وگذاشتی دهنت،بعد از اون روز مطمئن بودم که تا چند روز دیگه مریض میشی با بابایی برده بودیمت پارک وکلی بازی کردی وقتی اومدیم حس کردم کمی تب داری و نصفه شبی تبت بیشتر شد وهمش ناله میکردی وخوب نخوابیدی منم به خاطره وضعیتت حالم زیاد خوب نبود ونتونستم خوب بخوابم صبح بابایی به جدو سپرد که دادا رو که میبره بیمارستان (دادا نوبت دکتر داشت)برای تو هم پیش متخصص اطفال نوبت بگیره،صبح بابایی کارشو تعطیل کرد و بردیمت پیش دکتر،تا وارد اتاق دکتر شدیم اتاقو گذاشتی رو سرت و دکتر بزور معاینت کرد ومیگفت:چ زوری داره این بچه...

1children4.jpg

اونقدر شلوغ کاری کردی که یادم رفت به دکتر بگم ی علامتای قرمزی که بعد تب توی بدنت مشخص شده بودن علتشون چیه (عین حساسیت پوستی زیر شکمت قرمز شده بود که کم کم زیاد میشد و زیر گوناهت هم اینطوری شده بود چون قبلا موقع تب همینطوری شده بودی حدس یزدم از تبت باشه ولی باز برای اینکه نگرانیم ازبین بره بعد ظهر دوباره بردمت پیش دکتر وایشون گفتن:حساسیت حالا یا غذایی یا از تب ولی من اینبار مطمئن شدم از تبت بود چون با پایین اومدن تبت کم کم پوست ملتهبت بهتر شد،تشخیص دکتر عفونت بود وخداروشکر زود بهت رسیدیم وبا دادن بموقع داروهات روز بعد خوب خوب شدی،هنوز دادن داروهات ادامه داره تا دورش کاملش بشه وعفونت کاملا ریشه کن بشه،اوایل دارو رو با کلی کلک وشیرین کاری از نو بابایی میخوردی و الان خودت میگی مامان *دوات* بده،همین الانم گفتی مامانی دوات بده ولی نیم ساعت دیگه نوبت داروته عزیز دلم.(خوب این مورد که بخیر گذشت)

65.gif

بعد از اون من بدجوری سرما خوردم کوفتگی بدن وگلو درد حالمو بدجوری گرفت دیشب عین بچه ها گریم گرفته بود به بابایی گفتم:این سرفه نمیزاره بخوابم اونم بیچاره دلش برام میسوخت ومیگفت:داروهاتو خوردی بیارم بخوری ....خداروشکر الان بهترم .

الانم تو و بابایی باهم دارین به برنامه ی ٩٠ نگاه میکنین واز سر و کول من بالارفتن رو گذاشتی کنار.

اتفاق بد بعدی که امروز عصر اتفاق افتاد این بود که: منو دادایی مشغول دیدن فیلم بودیم که تو رفتی بالای قالی های دادیی که ٣ تاشون رو لول کرده بود وگذاشته بود گوشه اتاق روی هم.میخواستی از بالاشون بپری که نمیدونم چطوری پات گیر میکنه وبا صورت میخوری زمین،اول چیزی نگفتی بعد صدای گریت بلند شد واز دهن وبینیت خون اومد من اول سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم ولی دادایی میزد توسرو صورت خودش واینطوری منم ترسیدم گذاشتمت روی اوپن وخوب نگات کردم اوضاعت بنظر خوب می اومد وبینیتو پاک کردم و آب بهت دادم وکمی آروم شدی روی بینیت ضربه دیده بود وخوشبختانه دندونت لق نشده بود و دادا زنگ زد به جدو سریع اومد بردیمت دکتر،جدو پیش دکتر متخصص نوبت گرفت ودکتر گفت:اول بهش پروفن بدین ورمش بخوابه و دو روز دیگه بیار ببینمش.

Meisjesbeer1.jpg

الان که خوبی ورم بینیت که زیاد نیست ودردهم نداری،فقط شام که آبگوشت خوردی میگفتی:مامان میسوزه....فکرکنم مال لثت باشه که وقع خوردن زمین ضربه دیده بود.

خداروصدهزار مرتبه شکر که همه چیز ختم بخیر شد

ومن بخاطره این لطفش سجده ی شکر بجا اوردم.

Meisjesbeer1.jpg

[ سه شنبه 12 شهريور 1392 ] [ 0:06 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سوال می شود که شما چرا توصیه به چادر می کنید در حالی که در قرآن صراحتا از چادر اسمی نیامده است.
جواب:
این سه ملاک را رعایت کنید هر چه می خواهید بپوشید:
1:آن چه که می پوشید تمام اعضای بدن شما، از سر تا به پا را بپوشاند(بجز دستها تا مچ و گردی صورت) هر چه می خواهید بپوشید
2:تمام برجستگی های بدن شما را بپوشاند. هر چه می خواهید بپوشید
3:توجه نامحرم را به شما جلب نکند.(1) هر چه می خواهید بپوشید
درست است که دین اسلام تنها به اصل پوشش اعم از چادر، مانتو و مانند آن تکیه کرده است و همه مراجع تقلید هم می گویند: برای زنان کافی است که حجاب کامل را با هر لباس مناسبی، در برابر مرد نامحرم رعایت کنند ولی با توجه به این که حجاب اسلامی حجابی است که باید داری سه ملاک باشد و بهترین گزینه ای که می تواند این سه ملاک را در خود جمع کند چادر است لذا توصیه به چادر می شود.

به چادرت میخندند...

به تاج بندگی ات طعنه میزنند...

مبادا دلسرد شوی بانو...

هیزم برای آتش غربت زهرا (س) نباش...

که این روز ها فاطمه (س) خیلی غریب است...

[ يکشنبه 3 شهريور 1392 ] [ 15:39 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

54.gif54.gif54.gif

اول از اسامی دوستات شروع میکنم.

متین __________ متیل                                        

درسا__________ دوسا

آیدین ـــــــــــــــــــ آدین                                           

محمد امین ــــــــــــــ ممد امین

عسل _______ اسل   

غزال ــــــــــــــ ازال                                         

زینب ــــــــــــــــــــ   زِیــــــــــــنب(به همین غلظت)

ماهان،طاها،وبقیه اسامی که الان حضور ذهن ندارمو درست تلفظ میکنی

عمه فرحناز __________ عمه ناز

عمه خدیجه ـــــــــــــــــــ عمه اجیجه

خاله ریحانه ـــــــــــــــــ خاله ه یانه

عمه زینب و عمه زهرا و زن عمو رو درست تلفظ میکنی

دایی منصور ـــــــــــ عمو مصور (وتازگی دایی مصور)

بقیه عموها ودایی ها رو کامل تلفظ میکنی (وجالبه که  با اینکه عمو حسینو اصلا ندیدی عکسشو که

ببینی میگی عمو حسینه){عمو حسینو  فقط 8 ماهگیت دیدی}

مواد غذایی

ماکارانی ـــــــــــــــ ماکاری

بقیه رو بعدا مینویسم چون الان نوار کاستارو در اوردی همه ی نوار توشونو داری میکشی بیرون

54.gif54.gif54.gif

[ جمعه 1 شهريور 1392 ] [ 23:45 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

٢.٥ سال گذشت از اولین دیدار،از اولین نگاه، از اولین گریه و بسیاری اولین های دیگه.

30 مرداد ماه 2.5 سالت تموم شد شیطونتر وشیرینتر شدی دوست داشتنی تر شدی وخدارو روزی صدهزار مرتبه هم اگه شکر کنه بازم کمه چرا که دیگه با وجود تو منو بابا،دادایی وجدو دیگه وقتی برای غصه خوردن نداریم،هر روز صبح که بیدار میشی برای هممون تازگی داری وطوری صبح بخیر بهت میگیم که انگار اولین باره تو رو میبینیم.

us4allfeest.gifus4allfeest.gifus4allfeest.gif

30 امین ماهگردت مبارک دوست دارم تا دنیا دنیاست وحتی بعد از اون.و بدون همیشه دوست داشتن  تو و بابات توی قلبم ،فکرم و روحم جا داره.

party255Ftime255Fprev.gif

36_2_47.gif36_2_47.gif36_2_47.gif

[ جمعه 1 شهريور 1392 ] [ 22:43 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام زندگیه مامان همین 2 ساعت پیش بود که بهم اصرا میکردی میخوام برم مغازه پیش بابایی من بردمت پیش بابا وگفتم مواطبت باشه ، بابا که مشتری داشته ی لحظه از تو غافل میشه و تو به همراه امیر محمد پسر عمه فاطمه میرین فروشگاه کنار خونمون وسر میکنین توی یخچال فروشگاه ودتا بستنی اونم از نوع گرونش برمیدارین ومیاین بیرون.همه از دستتون این شکلی شدن 0446.gif

ولی من که شنیدم دور از چشم تو 36_2_15.gif

وبعدش اومدم باهات حرف زدم که عزیزم این کار خوبی نیست باید با مامان میرفتی وپول میدادیم ولی تو با کلی آبو تاب بستنی خریدنتو تعریف می کردی(من رفتم فروشگاه بستنی پول)حالا منظورت از این پول حتما این بوده که مامان حالا من که بستنی اوردم شما لطف کن برو پولشو بده.

پول بستنی رو عمه فاطمه رفت داد ومیگفت:صاحب فروشگاه داشت با خانمش دعوا میکرد واااااااااااا سر 2 تا بستنی ،خوب نهایتش فرداش بهم میگفت:پولو میدادم خوبه همسایه ایم هاااااااا

توضیح:این کاری پسری نشات گرفته از رفتار بچگیه منه،راستش من از این کارا توی بچگی زیاد کردم وبابای پسری توی بچگی خیلی آروم بوده درست برعکس من،حالا ظاهر پسری کپی برابر اصل باباشه ولی شیطونیاش واز دیوار راست بالا رفتنش عین خودمه0157.gif

[ جمعه 1 شهريور 1392 ] [ 22:23 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

حتما ببینین،اگه سرعت اینترنتتون پایینه ونمیتونین آنلاین ببینین دانلود کنین واقعا تامل برانگیزه

http://www.afsaran.ir/link/330082

[ چهارشنبه 30 مرداد 1392 ] [ 19:37 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

همین چند ساعت پیش بود تو که عاشق نگاه کردن به پیام های بازرگانی هستی همین طور مبهوط نگاه کردن به تی وی بودی و من توی نی نی سایت مشغول صحبت با دوستام بودم که بابایی اومد وگفت:ااااااا ببین باطریو چه کار کرده،تو باطری موبایل بابا رو که همین چند روز پیش 18 تومن داده بود خریده بودش،بابا اصلا کاریت نداشت وکلی ازت شاکی بود ومن که خندم گرفته بود بجای تو از بابا معذرت خواستم وموضوع ختم به خیر شد،ولی من تنبیه شدم وبابا گوشی منو برد ومن بی گوشی شدم ولی برای من واقعا خاطره ی به یادموندنی وشیرینی شد.الانم ساعت 5 دقیقه مونده به 12 شب بابا داره لباس میپوشه که بره برامون بستنی بخره تو هم گیر دادی منم بیام منم بیام...

totalgifs.com boneco-palito gif gif mop3.giftotalgifs.com boneco-palito gif gif mop3.giftotalgifs.com boneco-palito gif gif mop3.gif 

بابا رفت وتو در حال گریه کردنی وداد ا داره آرومت میکنه ،من برم.92.5.30

بفرما هنوز مطلبو ارسال نکرده میدونی چکار کردی،تا من داشتم تایپ میکردم تو هم اومدی رفتی پشت کابینت و کرم ضد آفتابتو توی قابلمه و سر صورتت خالی کردیییییییی و من با دیدنت اول این شکلیسبزوبعدمقهقهه

بعد گفتم :علی مرتضی چه کاریه کردی مامان گریه کنه وتو زدی زیر گریه بعد بغلت کردم وکلی خندیدم.ماچ

برم تا خونه رو رو سرمون خراب نکردی.الانم خودکارو گرفتی داری دیوارو خط خطی میکنی خداااااااااااااااااااااااافظـــــــــــــــــــــــــ

[ چهارشنبه 30 مرداد 1392 ] [ 0:18 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیز دلم دیروز با جدو ودادایی رفتیم خونه عمه خدیجه،با وجود اینکه صبح رفتیم بعد ظهر برگشتیم اصلا خسته نشدم وبه اندازه ی 10 روز موندن بهم خوش گذشت واصلا از این راه پرپیچو خم خسته نشدم .موقع برگشتن وقتی به آبدانان رسیدیم رفتیم زیارت امامزاده سید صلاح الدین،وانجا رفتیم سر قبر شهید رضایی نژاد وفاتحه ای دادیم.ولی نمیدونم چت شده بود همش میرفتی روی قبر و رو به تندیس شهید میگفتی امام حسین،چندبار اوردمت پایین ولی فایده ای نداشت،توی راه رفتن وبرگشتن مشغول گوش دادن به سخنرانی های دکتر رجبی دوانی بودم و فکرکنم این بهترین هین باعث شده بود که من متوجه راه پرپیچو بد دره شهر نشم.عجی سخنرانی ،عالی بود تا رسیدیم چندین بار گوش دادم و برای بابایی با کلی هیجان تعریف میکردم بابا هم با دلو جان گوش میداد.فوق العادست پیشنهاد میکنم گوش بدین سخنرانی هاشو از سایت راسخوان میتونین دانلود کنین. )راستی زندگی مامان شما اونجا هم دست از خرابکاری برنداشتی وبا باز کردن شیر آب توی آشپزخونه ،شلنگو گرفتی وتمام آشپزخونه اعم از یخچال،گاز،کابینت وحتی لامپ آشپزخونه والهه وفاطه رو آبکشی کردی حالا عکســـــــــــــــــــــــــا

92.5.28

رقیه خانم عزیز دل زن دایییش

و محبت جنابعالی با رقیه جونم

الان که دارم عکسارو اپلود میکنم با کلی ذوق نشون بابا میدم

چون بابایی نمیتونست مغازه رو تعطیل کنه نیومده بود ...

اله خواهر رقیه جونی که هر کاری کردم موهاشو در این حد مرتب کردمژه

این الهه خانم اونقدر دهنش قرصه که تا باباش اومده خونه ،تمام خرابکاریهاتو

از خیس کردن یخچالو گاز و آشپزخونشون گرفته تا خوردن بی اجازه ی گز

گذاشت کف دستشنیشخند

[ سه شنبه 29 مرداد 1392 ] [ 23:49 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

حسن و حسین! شما را سفارش می‌کنم به ترس از خدا، و این که دنیا را نخواهید، هر چند که دنیا پی شما بیاید. و دریغ مخورید بر چیزی که به دستتان نیاید. حق را بگویید و برای پاداش (آن جهان) کار کنید. با ستمکار بجنگید و ستمدیده را یاری کنید.
شما و همه فرزندانم و کسانم و آنها را که نامه من به دستشان می‌رسد، سفارش می‌کنم به ترس از خدا و نظم در امور و آشتی با یکدیگر؛ که من از جد شما شنیدم که می‌گفت:« آشتی دادن میان مردم بهتر است از سال‌ها نماز و روزه.»

به خاطر خدا مراعات حال یتیمان را بکنید. آنان را گاه گرسنه و گاه سیر نگه ندارید و نزد خود ضایع شان نکنید؛ و همسایگان تان را دریابید که پیامبر شما سفارش آنها را بسیار می‌کرد، چندان که گمان بردیم برای آنان ارثی معین خواهد نمود. و به خاطر خدا قرآن را ارج بنهید؛ مبادا دیگران در عمل به احکام آن بر شما پیشی گیرند؛ و به خاطر خدا به نماز اهمیت دهید که ستون دین شماست؛ و به خاطر خدا تا زمانی که زنده اید، خانه‌ی او را خالی مگذارید که اگر حرمت آن را نگاه ندارید، به عذاب خدا گرفتار خواهید شد؛ و به خاطر خدا در راه خدا به مال و جان و زبان‌هایتان جهاد کنید. با هم متحد باشید، به هم بخشش کنید و مبادا از هم روی برگردانید.

امر به معروف و نهی از منکر را وا مگذارید که در غیر این صورت، بدترین افراد، حکمرانی شما را بر دست گیرند و آن گاه هر چه نفرین کنید، خدا از شما نپذیرد. ای پسران عبدالمطلب! چنین نشود که بگویید امیرمؤمنان را کشته‌اند و به این بهانه دست‌هایتان را به خون مسلمانان بی‌گناه آلوده کنید. بدانید جز قاتل من کسی نباید بابت خون من کشته شود. اگر من از این ضربه‌ی او از دنیا رفتم، او را تنها یک ضربه بزنید و دست و پا و دیگر اندام او را مَبُرید که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می‌فرمود:« از بریدن اندام مرده بپرهیزید، هر
چند سگ هار باشد.»

[ يکشنبه 27 مرداد 1392 ] [ 0:04 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام مامامن الان که دارم برات مینویسم ساعت از 5.30 صبح گذشته ولی خوب به عمه زینب قول دادم که تا امروز بزارم بخصوص تا ی ساعت دیگه داریم راهی ولایت مامانی میشیم و ممکنه ی هفته ای نباشیم البته اگه تونستیم ی هفته از بابا ودادایی وبقیه دور باشیم آخه من هروقت بعد مدتها میرم میگم اینبار بیشتر میمونم پیش مامانم بعد ی روز آرومو قرار ندارم ولی به خاطره بی بی خانمت دندون رو جگر میزارم وی چند روز ی بیشتر میمونم دادایی از الان میگه رفتی زیاد نمونی هااااا من طاقت ندارم ایشونم خوب میدونه که منو تو هم طاقت دوریشونو نداریم.خوب زود بریم سراغ عکسا که داره دیرمون میشه.این بچه های خوشکل بچه های عمه هات وعمو علی هستن با همه خوبی الا محمد امین .فقط 5 دقیقه ی اول دل میدین قلوه میگیرین بعد36_2_10.gif

 

[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 23:01 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام طرف من شخص خاصی نیست حرفهای من عمویت دارن،میدونم شاید به مزاق خیلیا خوش نیاد ولی من مینویسم تا پسرم بدونه،اگه با کامنت گذاشتنای ناجور آروم میشین بزارین،اگه از این وبلاگ که برین بیرون وبگین دیگه اینجا نمیام مهم نیست چرا اون دوستایی که باید نظر بزارن میزارن،بالا بودن آمار وبلاگ برام مهم نیست تعداد نظرات برام مهم نیست چون اون عزیزانی که باید نظر بزارن میزارن،اگه آدم معتقدی نیستین،اگه به مقدسات اسلام وشیعه پایبند نیستین حرفی برای شما ندارم طرف حرف من پسرم هست و گوشهای شنوا،طرف نوشته های من آدمایی هستن که مث من دلشون برای ی هدف مشخص میتپه ولی نمیدونن چه طوری باید بهش برسن راهشو هم که پیدا کنن هزارتا سنگ میفته جلو پاشون،طرف نوشته های من ادمایی نیستن که میگن ای بابا ما چون توی ی خونواده ی مسلمون و شیعه بدنیا اومدین مسلمونیم وگرنه چیه ما مث مسلموناست،دروغ میگیم،تهمت میزنیم ،احترام بزرگو کوچیک سرمون نمیشه پس ما که ادعای مسلمونی میکنیم با کسی که مسلمون نیست یکی هستین پس هرچه بادا باد،طرف صحبتهای من این آدما نیستن.

طرف حرفای من اون ادمایی نیستن که زندگیشون بی خدا شروع میکنن یا اگه با خدا شروع کنن روز به روز که از زندگیشون میگذره نور خدا توی زندگیشون کمرنگ تر میشه و با بیخیالی دنیای سیاه اونا شروع میشه وجالب اینجاست هرجا که به بن بست میخورن خدا رو مقصر میدونن.

بعد ازدواج با بابا من ی جور فکر میکردم بابا ی جور دیگه،بابا ی جور میخواست من ی جور دیگه،حق با بابا بود ولی من نمیخواستم قبول کنم،قبل از ازدواج سوالات من از استادمون همیشه این بود که استاد عشق به خدا یعنی چی؟استاد چه طوری میشه به عشق به خدا رسید؟وهمیشه جواب استاد این بود که با عشق زمینی ودر اخر نتیجه گیری من این بود پس با عشق زمینی میشه عشق خدا رو هم درک کرد یعنی عشق زمینی زمینه ساز رسیدن به اوجه.

همیشه این تو ذهنم بود ولی گاهی گوشه ی دلم وحقیقتی که دنبالش بودمو فراموش میکردم،دوست داشتنو منو بابا کاملا پاک بود،منو بابا ازاون دسته دختر پسرایی بودیم که توی عمرمون اصلا دوست پسر ،دوست دختر نداشتیم واین برای هردومون مهم بود واین یکی از لطفهایی بود که خدا بهمون کرده بود چون معلوم نبود اینطور رابطه ها اگه پیش می اومد ما رو تا کجا میکشوند.

ی روز در حیاط خونه مامان بزرگ بابایی زده شد(بابا پسرخاله ی داماد ما میشد واسه همین من اونجا مهمون بودم)درو که باز کردم دیدم ی جوون مرتب وسر به زیر جلوی در ایستاده،باورت نمیشه همون موقع مهرش به دلم نشست وگفتگوی ما فقط به سلامو علیک ختم شد اومده بود سراغ مادرش(که الان دادایی شما میشه)اون موقع سرباز بود البته چون کاردانی داشت ی درجه ای هم داشت ومجبور نبود موهاشو از ته بزنه،ی جوون که چنان آرامشی داشت که منو دوسال به کما برد تا حالا هیچ وقت برام پیش نیومده بود حتی در مقابل پسر عمم که برام سرو پا میشکست اونطوری نشده بودم از همه ی مردا فراری بودم ولی اولین دیدار منو بابا دوسال حال منو دگرگون کرد همون موقع گفتم:یعنی میشه این آقا بیاد خواستگاریم غافل از اینکه مامان جونت داره از خواهرم منو خواستگاری میکنه.


ادامه مطلب
[ شنبه 19 مرداد 1392 ] [ 22:57 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

١- ببخش تا بخشیده بشی آخه اگه قرار باشه ما کسی رو که بهمون بدی کرده نبخشیم پس هیچ وقت نباید انتظار داشته باشیم که خدا مارو ببخشه .

Baby3e1.gif

٢- امرو نهی کردنو فقط در زمانی که میدونی روی طرفت تاثیر میزاره انجام بده وگرنه وقتتو صرف آدمایی که نمیخوان اشتباه خودشونو قبول کنن نکن.

 Baby3e1.gif

 

٣- توی زندگی سعی کن هدف داشته باشی چون میدونی برای چی نفس میکشی و برای چی اومدی وقراره کجا بری.

Baby3e1.gif

٤- توی زندگیت سعی کن علاوه بر آدم بودن انسان باشی چرا که آدم بودن کار شاخی نیست مهم اینه که انسانیت داشته باشی(حالا ی بحث معنویه همین قدر بدونی کافیه چون مطمئنم به منظورم میرسی.)

Baby3e1.gif

٥- وقت خود رو صرف آدمایی که فقط میگن ایرانی اصیل و زردتشت و... نکن چون این جور آدما حتی اصالتم ندارن ونمیدونن اصالت با چه ص نوشته میشه چون ی ایرانی اصیل هیچوقت خودشو برتر از قومهای دیگه نمیدونه وبرای هرقومیتی ارزش قائله.

Baby3e1.gif

٦- هیچ وقت به خودت مغرور نشو وخودتو برتر از دیگران ندون چرا که برتری آدمها به تقواشونو نه به منصب وقیافشون.

Baby3e1.gif

٧- احترام به دیگران حتی به دشمنت رو هیچوقت فراموش نکن بزار دشمنت هرجور که میخواد فکر کنه،مهم کار درستیه که میکنی.(فقط به دشمنت تا زمانی احترام بزار که احترام خودت حفظ بشه واگر دیدی دشمنت از روی جهالت دچار خود بزرگ بینی شده وحقو میده به خودش ،دیگه کاری به کارش نداشته باش انگار که نمیبینیش)

Baby3e1.gif

٨- هیچ وقت به دشمنی با دیگران راضی نشو مگر اون قطع رابطه به تو در دینت کمک کنه.چون بعضی دوستیا باعث میشن توی راهی که رفتی مردد بشی پس توی انتخاب دوستات دقت کن و اگر ی وقتی با کسی دوست شدی که اون طور مشکلی برات پیش اورد در صورتی که تو نتونستی نظرشو عوض کنی ارتباط خودت رو با اون قطع کن.

Baby3e1.gif

٩- وقتی خیلی عصبانی میشی ی صلوات بفرست،دستو صورتتو با آب خنک بشور و هیچی  نگو،تونستی  برو بیرون یه هوایی بخور نتونستی برو تو حیاط،حیاط نداشتی برو توی تراس ی هوایی به سرت بزنه خوب میشی وکمی با خودت فکر کن چون اونموقست که بهترین تصمیمو میگیری.

Baby3e1.gif

١٠- من خیلی خیلی با بابات خوشبختم بخدا اغراق نیست وحقیقتو میگم اطرافمو نگاه میکنم هیچکس اون نگاهی رو که منو بابایی به زندگی داریمو نداره،زندگی فقط تلاش برای نون در اوردن نیست زندگی فقط خوردنو نوشیدن نیست زندگی فقط نفس کشیدن وتلاش برای زنده بودن نیست وگرنه همین کارو حیوونا هم انجام میدن. همون هدفی که گفتم تورو از حیوون جدا میکنه بهت وجود میده،بهت انسانیت میده،پس ی شریک خوب میتونه توی رسیدن به این هدف کمکت کنه،پس اول از همه به ایمان اونم از نوع واقعیش توی همسر آیندت زوم کن.

Baby3e1.gif

اگه عمری بود خودم کنارتم هرجا که خواستی مامان کنارته.(راستی رابطه تو با بابا روز به روز داره عمیق تر میشه با هم کلی بازی میکنید،علیه من توطئه میکنید،درگوشی با هم حرف میزنید،ورابطه با مامانی اوووووه عالی من عاشق این طور رابطه ی مادرو فرزندیم فدات بشم هرچی من قربون صدقت میرم تو بیشتر اینکارو میکنی ومیری میای میگی مامان خوبی؟)

بزودی لغتنامتو هم میزارم خیلی وقته که زبان فارسی رو هم کامل وقشنگ حرف میزنی،به کردی هم ی چیزایی میگی وزبان مادریتو هم خوب میفهمی وهم خوب حرف میزنی البته نه به خوبی زبان مادری

globediverse002.gif

[ پنجشنبه 31 مرداد 1392 ] [ 21:37 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

فکرنکنم نیازی به شرح دادن باشه این مدلی خیلی شیرین میشی ووقتی موهات خشک میشن وعین آبشار میریزن روی صورتت ،فقط واست صلوات میفرستم.خدا تو وهمه ی نیئنی ها رو حفظ کنه

Jongensbeer.jpg

١٦ مرداد ماه ٩٢

baby18.gifbaby18.gifbaby18.gif

baby18.gifbaby18.gifbaby18.gif

baby18.gifbaby18.gifbaby18.gif

اینجا هم من کنارتم دلم نیومد این عکستو نزارم واسه همین

خودمو محو کردم تا تو باشی(از خصلتای خوب ماماناست دیگهنیشخند)

[ شنبه 19 مرداد 1392 ] [ 15:12 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

آخرین شب رمضان بود اون روز با دایی جلال(دایی بابایی) کلی بازی کردی و ظهرم نخوابیدی وتا دایی میرفت بیرون میگفتی:دایی جلال هوجاست؟ میگم الان میاد رفته بیرون کار داشته ،ولی تو شروع میکردی به گریه کردن وتا دایی میومد آروم میشدی ،دایی هم عاشق شده بود میگفت:موهاشو ی وقت کوتاه نکنین ی عکس ازش بگیرین بدین به من میخوام واسه صفحه ی کامپیوترم.موهات کلی بلند شده میشه از پشت بستشون دلم نمیاد کوتاهشون کنم قراره فردا با جدو ودادایی وبابا بریم دزفول وبعد ازاون ور میریم شوشو زیارت حرم دانیال و دیدن بابا جونو بی بی خانمت،انجا میخوام ببرمت آتلیه وی عکس بزرگ ازت چاپ کنم این فکر از قبل از بدنیا اومدنت تو ذهنم بود ولی هنوز نتونستم عملیش کنم ولی بخاطره جدو ودادا اینبار حتما اینکارو میکنم جدو دوست داره ی عکس از تو روی دیوار باشه راستی توجه کردی روی هرکدوم از مامان بزرگا و بابابزرگات ی اسم قشنگ گذاشتی اونا هم کلی خوششون میاد بخصوص جدو چون عاشق اینه که تو عربی حرف بزنی .

2.gif

 

خوب از بحث خودمونو دور شدیم وقع آخرین افطار به خاطره شیطونی هایی که در طی روز داشتی کلی غذا خوردی حتی گوشتای منو هم خوردی (نوش جونت)ولی یهو دیدم با استخون بدست دراز کشیدی و خوابیدی منم به بابایی اشاره کردم که زود برو دوربینو بیار و فیلم گرفتنو عکس گرفتن مامان شروع شد.

2.gif

١٧مرداد ماه سال ٩٢

2.gif

2.gif

[ شنبه 19 مرداد 1392 ] [ 14:58 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

ریختن روغن سوخته ی ماشین جدو،کلی هم از این کارت خوشحال بودی

و جالب تر اینکه هیچ کسی از این کارت خم به ابرو نیورد،البته دادا کمی وای وای

کرد بخاطره اینکه قرار بود روی اون زمین قالی بشوریم فداش بشم زودی دلخوریش برطرف شد

منم دور از چشمشون زودی رفتم عکس گرفتمو اومدم

٧ مرداد ماه سال ٩٢

ی روز دور از چشم من و در یک لحظه که حواسم ازت پرت شد نمیدونم کی کرمو برداشتی

وبا دستو صورت کرمی تشریف اوردی وتا گفتم

ازت عکس بگیرم کلی خوشحال شدی واینطوری فیگورو اومدی0008.gif

٨ مرداد ماه سال ٩٢

0037.gif0037.gif0037.gif

وقتی یه پسر خوشکل میاد و به مامانش بانازو عشوه میگه

مامان ماشینو تمیز کردم شما چه حالی میشید من وقتی خشک کنو

دیدم دستش کلی خوشحال شدم گفتم:حتما ی جایی رو تمیز کرده دیگه،

پسرم ماشین بابابزرگشو تمیز کرده،چون بابا بزرگش تازه ماشینو شسته بود

حتما رفته خشکش کرده ،خوب چه اشکالی داره.....

 رفتم شاهکار گل پسرو از نزدیک ببینم که این شکلی

 

0447.gif0447.gif0447.gif

ولیـــــــــــــــــــــ بعدش0294.gif

٨ مرداد ماه  سال ٩٢

 

[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 22:44 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

این عکس کاملا طبیعی هستش و من که عاشق اینطور سوژه هایی هستم شروع کردم به عکس گرفتن،

عاشق هندونه ای واگه توی یخچال ما پیدا نکنی میری سراغ یخچال دادایی واگه اونجا پیدا نکنی میری سراغ

جدو و از ایشون میخوای که برن و برات بخرن،ایشونم با زبون روزه با اشتیاق میره وبرات میوه وهندونه میخرن

دستشون درد نکنه.

0123.gif0123.gif0123.gif

[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 20:08 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

این کارت از همه ترسناک تره فدات اون قدت بشـــــــــــــــم، دست به در حیاط هم میرسه روز اول تعجبکردم چندبار ازت خواستم اینکارو انجام بدی و من برای این کارت کلی قربون صدقت رفتم ووووو 0260.gif

٩ مرداد ماه سال ٩٢

فدات بشم با این شلوار کردیت

[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 19:40 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیز دل مامان شبای احیا نمیدونم چت شده بود اصلا نمی خوابیدی و وقتی می دیدی بابایی قران دستش گرفته میگفتی:مامان منم دعااا وتا ی کتاب مث قران بهت نمیدادم ول کن نبودی باورم نمیشد قرانو برات گذاشتم روی رحل و تو هم زل میزدی به نوشته های کتاب،شاید توهم متوجه تلخی اون شبا شده بود تلخیشون از این بابت که ما امام اول خودمون رو توی این شبا از دست داده بودیم،نمیدونم تا چه حد دلت برای غربت علی سوخته بود اصلا توی این سن درک میکردی یانه ولی همه ی بچه ها پاکن مگه میشه حس نکنن،عزیز دلم متاسفانه خیلیا اعتقادات خودشون از دست دادن ایمان کمرنگ شده برای بابا مامان دعا کن،دعا کن که بتونن راه درستو پیدا کنن ،نگران آینده ی تو نیستم چون میدونم یکی هست که محکم پشتتو گرفته میدونم یکی هست که همیشه حواسش بهت هست خدا طول عمر باعزت بهشون بده ،این روزها من خیلی دلتنگشم،تشنه ی شنیدن حرفهای دلنشینشم،اگه خدا بخواد عید غدیر میریم به دیدنشون،این بار میخوام به خودم جرات بدم وازش بخوام دعوتنامه ی ما رو امضا کنه دیگه دوری از ایشون برامون امکان پذیر نیست.

واما عکسهای گل پسرم

شب بیست ویکم رمضان ٩٢

عزیز دلم نمیدونم اینجا چه اتفاقی افتاد که زدی زیر گریه

توجه نمودی قرآنو هم برعکس گذاشتی جیگر

خودت میای میگی جیگــــــرم ...جیگـــــــــــــرم

[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 13:34 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

این عکسا کاملا طبیعی هستن ومن فقط عکس گرفتم

٣ مرداد ماه ٩٢

بهت میگم بخند این شکلی میشی

[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 1:05 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

ی شب که رفته بودیم خونه ی عمو عبدالله کلی شیطونی کردی وتنها چیزی که باعث شد آروم بشی بازی با فوتبال دستی بود حتی وقتی میخواستیم بریم هنوز مشغول بازی بودی وقتی اومدیم خونه واسه بابا تعریف کردم چون با جدو و دادایی رفته بودیم و بابا کارداشت ونتونسته بود بیاد باباهم گفت:فردا میرم یکی براش بخرم فکرکردم داره شوخی میکنه و بهش گفتم به بچه همین طوری قول نده گفت:نه جدی میگم براش میخرم و روز بعد رفت وبرات ی فوتبال دستی خرید ،٢٥ تومن شد.

٩٢.٤.٢٧

[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 0:55 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

این کتو شلوار یونس پسر دایی حبیبه که تنت کردم کتش کمی بزرگه وشلوارش کمی بلند ولی کمرش خوبه.٩ تیرماه ٩٢

انشاالله عروسیـــــــــــــــــــــــــــت گل منعینک

[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 0:42 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام فدات شم از چیزی که میترسیدم ی روزی یاد بگیری ،یادگرفتی واون بالا رفتن از اوپنه واونم به این شیوه ...

برای اولین بار این کار خارق العاده که خیلی هم ازش احساس رضایت میکردی

رو درتاریخ ٧ تیر ٩٢ انجام دادی

وقتی هم فهمیدی دارم ازت عکس میگیرم اینطوری ژست گرفتی

وااااااا مامان این چه فیگوریهیول

البته ی خوبی که داری اینه که تا کسی رو نبینی رفته روی اوپن هوس

بالا رفتن به کلت نمیزنه...فدای این عقلوشعورت که میدونی وقتی میگم خطرناکه

یعنی چیماچ

 

[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 0:37 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

وقتی بخوای ی کاری کنی دست به هرچیزی میزنی تا کارت رو انجام بدی،یادته عزیزم گفتم وقتی دست به جایی نمیرسه اوایل که بیخیال میشدی بعد بالشت میزاشتی بعد که همین کاری که الان عکسشو برات میزارمو انجام میدادی و وقتی برات صندلی گرفتم با اون پاهای گردت میرفتی بالای صندلی وکار خودتو انجام میدادی وماشالله الان دیگه قدت بلند شده و دست به همه جا میرسه.

ببین وروجک مامان اینجا داری با پشه کش میزنی روی پریز برق تا چراغ توی حیاطو  روشن کنی.

٢٠ خرداد ٩٢

[ پنجشنبه 17 مرداد 1392 ] [ 20:12 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

ی روز قبل از انتخابات ریاست جمهوری با عمه خدیجه رفتیم دره شهر خونه ی خودشون ،جای بابا خالی بود ولی خوب با عمه ودختراش خوش گذشت ٢٦ خرداد بابایی اومد دنبالمون و بعد ظهرش رفتیم سراب که نزدیک کوه بود باعمه ودختراش وشوهرش کلی گفتیمو خندیدیم خیلی خوش گذشت جاش که عالی بود منو بابا بهترین عکس دونفریمونو کنار آب گرفتیم خیلی قشنگ شده بود میخوام بزرگش کنم وازهمه مهمتر عکسا وشیطونیات.

اینجا زیر پات آبه ولی انگار زیاد معلوم نیست

[ پنجشنبه 17 مرداد 1392 ] [ 19:54 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیز دلم متاسفانه این روزای آخررمضان حالم زیاد خوب نیست وامروز با اینکه از دیشب منتظره صبح بودم ولی صبح حالم خوب نبود ونتونستم برم وتو هم که ماشالله ساعت 1 ظهر بیدار میشی ومن خیلی دوست داشتم که اگه میرفتم توهم بامنو بابا باشی.

سرنماز بودم که شنیدم تو داری ی چیزی میگی وقتی نمازم تموم شد گفتم:علی مرتضی میگی ؟وتو بازم تکرار کردی مر مر آمیکا(مرگ برآمریکا)خیلی خوشحال شدم که اینو از زبونت میشنیدم،بعد که همین جمله رو برای جدو و دادایی تکرار کردی اونا هم خیلی خوشحال شدن ودادا گفت من بهش گفتم که بگه واینکه شنید از تلویزیون صدای مرگ بر امریکا داره پخش میشه وتوهم تکرار کردی.فکر نمیکنم هیچ وقت رابطه ی ایران با اسرائیل و آمریکا درست بشه چرا که آمریکا واسرائیل هیچ وقت چشم ندارن کشوری رو بالاتر وپیشرفته تر از خودشون ببینن.اسرائیل هم که اون همه معجزات حضرت موسی آدم نشدن پس امیدی به انسان شدنشون نیست.وقتی با افتخار ی بچه ی 5 ساله ی فلسطینی رو میگیرن وکشون کشون میبرن واسه اسارت و اصلا براشون مهم نیست که بچه که خیلی ترسیده وگریه میکنه این اسم حیوون هم براشون حیفه چرا که از حیوون پست ترن.انشالله هرچه زودتر امام عصر(عج) ظهور کنه و زمین رو از وجود چنین آشغالایی پاک کنه.

آمین

 

[ جمعه 11 مرداد 1392 ] [ 15:19 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

١٦ خرداد 92 با عمه هات،شوهرو بچه هاشون،بابایی،دادا وجدو رفتیم خونه جدو مانع دوست وفامیل جدو،خونشون توی روستا بود وکلی حیوون اهلی داشتن توهم که عاشق حیوون بودی واصلا نمیترسیدی واگه بهت اجازه میدادم دست توی دهن همه میزاشتی حتی از سگشون که با طناب بسته بودنش و وحشی بود نمیترسیدی ومیگفتی بریم پیشش،فکر کردم خالی میبندی ولی وقتی گفتم:خوب بریم دیدم نه بابا آقا زاده واقعا داره میرهتعجب

.galupy03.jpg

اینم تو که میگفتی:میخوام سوار الاغ بشم :عزیزم این الاغشون هم یه کوچولو وحشی میزد

خودشون میگفتن

 

وشما به بیرون طویله رضایت ندادین وازمن خواستی بری تو،واصلا هم نمیترسیدی

 

فائزه هم که تو رو دید ازمن خواست که اونو هم بزارم پیشت

گوسفندای مادر از چرا اومدن واین ببعی های کوچولو ماماناشون

صدامیزدن ،ومتقابلا ماماناشون دنبالشون میگشتن،از صابخونه اجازه گرفتیم

ودر طویله رو برای ببعی ها باز کردیم و....

ولی تو مگه ول کنشون بودی افتاده بودی دنبالشون وهمه ی گوسفندا وبزارو

گذاشتی توی طویلشون ودر بستی

خوبه ،حالا همه برین تو تا در ببندم،وااای خسته شدم،چوپانی هم کار سختیه هااانیشخند

فدای این چوپون خوشتیپم بشم،فکر کنم لقب خوشتیپترین چوپون شایسته ی تو باشه عزیز دلم خنده

از خانم گاوه اصلا نمیترسیدی ووقتی بچه گاوه میرفت شیر بخوره

توهم میخواستی بری اون زیر ببینی چه خبره که جلوتو میگرفتمتعجب

وبهش میگفتی:خانوم گاوه نازی بیا بغلم

 

[ جمعه 11 مرداد 1392 ] [ 14:08 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

وقتی بخوای یه کاریو انجام بدی ونتونی یعنی قدت نرسه از صندلی که دوماهی میشه برات خریدم البته باپول بابایی استفاده میکنی اونم استفاده ی بهینه...

92.3.9

روشن کردن چراغ داخل آبسردکن

وبعد نوبت باز کردن در یخچال،خداروشکر در فریزر سفته نمیتونی

بازش کنی،در یخچال با اینکه سفته دوسه باری موفق به باز کردنش شدی

ولی الان ی پسر خوب شدی واونقدر سرت با خرابکاری های

دیگه شلوغه که دیگه کاری به کار یخچال نداری ولی بیچاره یخچال دادایی اینارو

داغون کردی،گازش تموم شده وزود زود برفک میزنه،چون یخچال اونا کوتاهه

وراحت میتونی درشو باز کنی.

وباز کردن در اتاق ،اوایل صندلی میزاشتی زیر پات الان بدون صندلی درو باز میکنی

[ جمعه 11 مرداد 1392 ] [ 1:26 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

این عکسا مال دو ماهه پیشن الان خوشکل ترشدی اون بوسی که پشه به یادگار گذاشته روی صورتت الان رفته موهات کلی بلند شده وحسابی آقا شدی عزیز دلم

92.3.5

92.3.7

 

[ جمعه 11 مرداد 1392 ] [ 1:22 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام مامان خوبی عزیزم این روزا کسی نیست که از دست شیطونیات به ستوه نیومده باشه خیلی شیرین زبون وبامزه شدی موهات کلی بلند شدن دلم نمیاد کوتاهشون کنم.امروز برای اولین بار تونستی در حیاط رو باز کنی فدای قدت بشم چه زود داری بزرگ میشی،بیشتر از همه دادایی رو اذیت میکنی چون سنی ازش گذشته و تحمل نمیکنه هرچی میاد دست میریزی رو قالیشون بعد که دادا میبینتت پا به فرار میزاری بعدش دادیی میخنده وکلی قربون صدقت میره.به خوبی فارسی حرف میزنی وکردی رو هم میفهمی هم گاهی از اصطلاحات کردی استفاده میکنی زبان مادریت هم قابل تحسینه و چند تا کتاب داستان از مغازه ی بابایی برات گرفتم که یکیش حیونات اهلین و یکیش اسامی میوه هاست،حیونات اهلی رو به زبان مادریت خیلی خوب یاد گرفتی وعاشق اینی که بهت بگم این چیه ؟این چیه؟وتوهم با اون زبان بچه گانه وشیرینت جواب میدی،تا صدایی ازت نمیاد غیر ممکنه که مشغول شیطنت نباشی یا مشغول خالی کردن شیشه های ادویه وزردچوبه هستی،یا داری نمکدونو روی قالی خالی میکنی ،ریختن روغن خوراکی،روغن سوخته ماشین عمو مهدی ،گلی کردن شیشه ی ماشین جدو ،ووووووووو کلی شیطنت دیگه که همشون برام شیرینه ودیگه مث قبل عصبانی نمیشم وخیلی زود میرم دوربینو میگیرم واز کارات عکس میگیرم.بزودی لغت نامه جالبتو مینویسم.

کافیه بخوام کمدی رو مرتب کنم وشما...

20 اریبهشت 92

کافیه هوس درست کردن کیک به سرم بزنه وتو هم هوس کمک کردن

که کاری میکنی نتونم خوب تخم مرغو هم بزنم وکیکم پف نکنه

هروقت کیک میدرستم تو میگی مامان تولده

3خرداد 92

 

[ پنجشنبه 10 مرداد 1392 ] [ 23:57 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام دوستان سلام پسره خوشکلم عکساتو کم حجم کردم که امشب فردا شب بیام بزارم برات.ولی اول بهت بگم که از جشنواره انصراف دادم ،دیروز موقع اعلام نتیج گفتم الان با دیدن رتبت سوپرایز میشم ولی در عین ناباوری با جمع کردن کلی رای که مطمئنم بهت دادن رتبت از 99 شده بود 178.من نمیگم مشکل از مدیریته ولی رتبه رو میزارم به پای اینکه کسایی که رای دادن اشتباه فرستادن و هردلیلی دیگه ای،من کلی ناراحت شدم بابا گفت:اصلا بهش فکرنکن ارزش نداره من که از اول گفتم....

بهر حال الان حالم بهتره وبا این موضوع کنار اومدم بابا این روزا میگه اگه اینبار (عید غدیر)بریم آمل اونجا میرم دنبال کار ،میگه دیگه نمیتونم اینجا بمونم ،نمیدونم چی بگم نمیدونم میتون دوری از دادا وجدو وعمه هاتو تحمل کنم یا نه .بادوری خونه بابام اینا کنا اومدم چرا که خونواده ی بابایی جاشونو پر کردن ولی اونجا؟؟؟؟

خوب اونجا ام لیلا رو داریم آقا جانو داریم وکلی جای دیدنی(ولی با این چیزا نمیدونم از خدا میخوام هرچی صلاحه بشه از همه مهمتر امیدوارم اگه رفتنی شدیم دادایی با نبود ما کنار بیاد چون جونش به جونت بستست بخصوص که ما کنار اونا زندگی میکنیمناراحت)

[ جمعه 4 مرداد 1392 ] [ 19:12 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام 5 روز از این ماه عزیز گذشته ومن تازه پست میزارم چ کنم اونقدر توی این سایتو اون سایت میرم که وقت نمیکنم وب نی نیمو آپ کنم  البته واسه رای جمع کردن نمیرم هااااا چون همه به دوستای خودشون رای میدن منم همون تعداد دوستایی که دارم بهم لطف کردن ورای دادن که شدیم رتبه ی 71زبانخوب چیه خوبه دیگه...جونم براتون بگم پرسه زدن من توی وبا وسایتای دیگه واسه اینه که میخوام غذاهای جدید واسه افطارای بدرستم ،واسه اینکه یاد بگیرم  با وسایل دورریز چیا میشه درست کرد تازه کلی از هنرامم همچین فوران کردن ،امشبم افطاری مرغ چینی درست کردم حتما وقت کردم عکسو دستورشو میزارم ،سرعت اینترنتمونو هم اوردیم پایی دیگه شده نور علی نور.سررزدن به وبای دیگه که جون آدمو در میاد تا پیچ باز بشه البته وبای بلاگفایی جون  موقع نظر گذاشتن شماره ی پایینش کلی لود میکنه تا بیاد آخرشم بعد کلی معطلی نمیاد ومن بیخیالش میشم البته وبای نی نی وبلاگی عالین وراحت میشه نظر گذاشت وفکر کنم اونجا هم مشکل از بلاگفاست نه سرعت نت ما.

 

**  استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ملکوتی شعبان گوارای وجود پاکتان.

**خبر آوردند که پیامبر، همه انسانها را به یک مهمانی بزرگ دعوت نموده است تا در پایان آن به مهمانان نمونه جایزه دهد.


** آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد به یاد من باش که من همیشه به یاد توام.
از طرف بهترین دوست تو: خدا (سوره بقره آیه 152) “حلول رمضان مبارک”

[ يکشنبه 23 تير 1392 ] [ 17:44 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

(قبل هرچیزی بگم این مسابقه بیشتر ی سرگرمی وهرکسی به شکلی

تبلیغ میکنه در رای دادن آزاد هستین رای بدین دوستون داریم رای ندین

هم دوستون داریم.از همتون ممنونم

(گزیده ای از متن سخنرانی امپراطور )

ای دوستان اگه ب من رای بدین من این امپراطوری را برداشته وبه جمهوریت  تبدیل میکنم

چنانچه میبینید با اینکه امپراطورم ولی  یک دوره رای گیری هم در دولت خودم دارم .

حتی بهتر از جومونگ هم این وبلاگو اداره میکنم.

حالا ی زحمت بکش اون موبایلو بردار کد 234 رو به 20008080200 بفرست

به دوستات هم پیشنهاد بده توی این کار اجتماعی شرکت کنن

قربون دستت .امپراطور شما

[ شنبه 8 تير 1392 ] [ 13:59 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

روز جمعه با عمه خدیجه راهیه شهرشون شدیم ای کاش توی شهر خودمون رای میدادیم وقتی رسیدیم دره شهر کمی استراحت کردیم و وقتی رفتیم برای رای دادن اونقدر شلوغ بود که چندبار رفتیمو برگشتیم وآخر سر تونستیم ساعت 11 شب رای بدیم ولی من چون مال اون شهر نبودم نتونستم به شورای شهر رای بدم ولی مهرو برام زدن وی افتخار دیگه توی شناسنامم ثبت شد.خیلی اذیت شدی هم هوا گرم بود هم شلوغ بود واقعا دوس داشتم رای بدم ولی گاهی گریه ها وبی تابی های تو باعث میشد که من منصرف بشم خونه هم که پیش دختر عمت نمی موندی ولی خداروشکر رای من با دستای کوچیک تو توی صندوق انداخته شد.از خدا خواستم اون کسی که اصلح تره رای بیاره وبا اینکه میدونستم کسی که بهش رای دادم انتخاب نمیشه ولی من اینطور تشخیص دادم که ایشون اصلح ترن،من به آقای روحانی رای ندادم ولی خیلی خیلی خوشحال ک ایشون موفق شدن چون واقعا اصلح بودن ومتاسفانه من اینو بعد انتخابات متوجه شدم .اوضاع اقتصادی بهتر شده وطلا وسکه روز به روز داره میاد پایین اگه خدا بخواد و قیمت ماشینم بیاد پایین میتونیم ماشین بخریم و هفته ای چند بار ببریمت بیرون گرچه الانشم بیشتر شبا میریم پیاده روی ولی چون پارک دوره مجبوریم با ماشین بریم.فدای تاب تاب گفتنت بشم بزار بابایی ماشین بخره ی جوری برنامه ریزی میکنم که هفته ای 2 بار شام بریم پارک،این روزا هم که خداروشکر گردوخاک نیست و شبا هوا عالیه.

به امید خدا

[ يکشنبه 2 تير 1392 ] [ 17:47 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام زندگیه مامان خوبی؟خیلی وقته کلی از عکساتو گذاشتم واسه کم حجم کردن ولی این روزا سخت درگیر گرفتن روزه های قضایی هستم که توی ویار وبارداریم نتونستم بگیرم واسه همین یا خوابم یا حوصله ندارم،توی این مدت که نبودیم رفتیم شوش،رفتیم زیارت حرم دانیال نبی ومن برای اولین بار کلی یهودی رو دیدم،دانیال نبی پیامبر بنی اسرائیل هستش واسه همین یهودیا زیارتش میکنن من که اولین بارم بود یهودی میدیدم برام خیلی جالب اومدن البته صهیونیستا اومدن جلو چشممو ی جوری شده بودم اولش فکر میکردم که خارجی هستن بعد دوتا از دخترای زیر ده سالشون که اومدن نزدیک آبخوری ومن باهاشون فارسی حرف زدم وبا کمال تعجب دیدم فارسی جوابمو دادن واز من خواستن توی پر کردن بطری آبشون کمکشون کنم،اونا گفتن:اصفهانی هستن وبرای من جالب بود که ایرانی هایی هم هستن که دینشون یهود باشههیپنوتیزم

حالا سنی شنیده بودم ولی یهود نه،خلاصه بعد از اومدن از شوش عمه خدیجه ی روز قبل ولادت حضرت ابولفضل(ع)مهمون ما بود وروز ولادت این عزیز من یعنی باباجون اینا طبق روال هرسال شام میدن وتعدادی از فامیلا رو دعوت میکنن.خیلی خوش گذشت و اونشب با همه ی خوشیاش تموم شد.ماجرای انتخاباتو توی پست بعدی مینویسم.

[ 2 تير 1392 ] [ 14:43 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیز دلم ی نیم ساعتی میشه از خونه ی عمه زهرا اومدیم بابایی تو مغازه بود ومنو اون مشغول صحبت بودیم که تو همش میگفتی:مامانی بتنی(بستنی).

فروشگاه کنار خونمونه،ولی من گفتم:اگه همیشه به حرفت گوش بدم وهربار که بستنی بخوای برات بخرم بدعادت میشی (واسه همین خواستم حواستوپرت کنم)که یهو به پشتم نگاه کردم ودیدم نیستی ،این ورو اونورو نگاه کردم نبودی ،گفتم:نکنه مث دفه ی قبلی باز رفته باشی فروشگاه،رفتم اونجا ودیدم،بلــــــــــــــــــــه....آقا رفته فروشگاه در یخچال فروشگاهو هم باز کرده و ی بستنی رو در حال در اوردن از یخچاله،من که کلی ذوق کرده بودم پسرم اونقدر بزرگ شده که خودش میره خریدولی درست مث پسر عموی 6سالش که پارسال رفت فروشگاه تخم مرغ برداشتو اورد خونه میمونه،فکر میکنن همه چیز مفته (ببرو برو)

بعدش بستنی رو گذاشتم سرجاش وبهت گفتم بریم از بابا پول بیاریم بعد بیایم بخریم،وقتی اومدیم برای بابا تعریف کردم وکلی خندیدیم وتوهمش به بابا میگفتی :باباپول مامانی بتنی(بابا به مامانی پول بده بستنی بخره)

وقتی بابایی پولو بهت داد نمیدونی چه طور طرف فروشگاه میدویدی.بستنی رو خریدی وخوردی (نوش جونت)جالب اینجاست فقط بستنی کیم رو بستنی میدونی واگه حصیری یا لیوانی برات بگیرم نمیخوردی وحالت بهم میخوره.

عزیز دلم ماشالله قدت بلند شده ،بیشتر از ی هفتست که دست به در بالایی  یخچال میرسه ومیتونی درشو باز کنی ،دست به در اتاق خواب ودر حیاط میرسه ولی نمیتونی بازشون کنی ،البته بعضی درهای اتاقو که سفت نیستن میتونی باز کنی ولی در حیاط چون بالاست فقط میتونی گیرشو لمس کنی.چند وقت پیش ازمن صندلیتو خواستی وقتی بهت دادم فکر کردم میخوای باهاش بازی کنی،ی لحظه نگات کردم دیدم صندلی رو بردی پشت در حیاط داری در حیاط باز میکنی ،وااااای عزیز دلم اخه این چه کاریه یاد گرفتی،چراغ آب سرد کن یخچالو هم به این شیوه باز میکنی.چه میشه کرد اگه تو رو نداشتیم چه میکردیم(واقعا زندگیمون با تو ی رنگو بوی دیگه ای میده)قراره ماشین بخریم ولی فعلا قیمت ماشین دوباره کشیده بالا ،به بابا گفتم:بزار بعد انتخابات اگه گرونتر شد که دیگه هیچ ،ولی اگه ارزونتر شد انشالله که اینطور باشه ما هم ماشین دار میشیم. 

[ چهارشنبه 8 خرداد 1392 ] [ 20:31 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

این مطلبو توی نت دیدم قشنگ و جالبه

خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم


خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم


خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری 



که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت


خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم 


و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم


ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است 

یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ 


دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده


یک کمد که همه چیزمان همان توست


آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش


ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم

پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم


خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید


ما چیز زیادی نمی خواهیم. خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان


از کار افتاده و افتاده توی خانه. خیلی چیز بدیست خدا جان 



ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست 



شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد 


اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید . ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم ,

خدا جان  الان بغض توی گلومان است 

, ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت

که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند 


چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند 


خدا جان,اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان 



از اکبر آقا بدش می آید اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود



خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد



خداجان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی

روی صفحه کلید را پیدا می کنم.


خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم


خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند


تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است.خوش به حالش 


خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود 


چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند



و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح


خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید 



ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است


خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس وپاکی است و گفته است



هرگز به این حمام اینجوری نمی رود ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از



حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند


راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,


یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون 



چه غذاهای خوشگلی می خورند , حتما خوشمزه هم هست , نه ؟



تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد 


بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد 


خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند 


راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید 



تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام


همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید 


خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید 



چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است 


ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم


ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد


ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی


خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان 

می نوشتم  ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان


ایمیل بفرستم خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم



تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم 



هم دستت را می بوسم. من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند


ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم 



که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها, شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم 




خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده 


صبر کن ... آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم , 



خدا جان جوابم را بده , فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,



چون ما زبانمان خوب نیست هنوز 


آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد 



یک کاری بی زحمت برایش جور کنید 


هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید


حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند 


آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید



چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است اگر می شود چشان آبجیمان راهم خوب کنید



خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد 


خداجان مهربان , 


اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد


دست مهربانتان را از دور می بوسم 


راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا 



یک کاری برایش بکنید بی زحمت. باز هم دست و پایتان را می بوسم


منتظر جواب و کلیه می مانم . دستتان درد نکند



بنده کوچک شما , مجید 


خواست دکمه سند را بزند


دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت. یهو کامپیوتر خاموش شد


خشکش زد


- اااااا


صدایی از پشت سرش گفت :


- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا


اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد


دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود


یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش


بلند شد پول رو داد و از کافی نت زد بیرون


توی راه خودشو دلداری می داد 


- دوهفته دیگه باز میام ...


- باز میام ...

[ سه شنبه 7 خرداد 1392 ] [ 16:27 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

حضرت اميرالمؤمنين (عليه‏السلام) فرمودند:
اى مردم! به خدا سوگند من هرگز شما را به هيچ طاعتى فرا نمی ‏خوانم مگر آن كه خود بر شما. در عمل به آن. پيشى مى‏جويم و از هيچ گناهى بازتان نمی ‏دارم و نهى نمى‏كنم. مگر آن كه پيش از شما، خود را از عمل به آن باز می‏دارم.
نهج البلاغه، خطبه١٧٣

 

ای پدر بوی شقایق می دهی          عاشقی را یاد عاشق می دهی

 

با تو سبزم،گل بهارم،ای پدر        هر چه دارم از تو دارم ای پدر

 

[ جمعه 3 خرداد 1392 ] [ 15:31 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

ی روز که مشغول کار توی خونه بودم ،دیدم خبری ازت نیست اومدم سراغت دیدم خودت رفتی

دفتر نقاشیت ومداد رنگیاتو از کشو در اوردی ونقاشی میکشی

کلی ذوق کردم ویواشکی رفتم دوربینو اوردمو ازت عکس گرفتم

ولی تا متوجه شدی دست از نقاشی کشیدن کشیدی

ودوربینو میخواستی.

فدات بشم که اینقدر شیرینی92.2.19

[ پنجشنبه 2 خرداد 1392 ] [ 2:43 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

اینجا پشه ها خوب بوست کردن البته الان خوب شدی ،جای یکیشون حسابی نگرانم کرده بود

اما خداروشکر داره خوب میشه.چون ی پشه های عجیبی اومده بودن که جای نیششون سالک

میشد خداروشکر که مال تو اینطوری نبود.

92.2.17

[ پنجشنبه 2 خرداد 1392 ] [ 2:39 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

این بازی جدیدته که تو به خاطره صدایی که میده بهش میگی چیک چیکه

خیلی هم دوسش داری وخوب باهاش بازی میکنی.

از شوش کنارحرم دانیال برات گرفتم

92.2.11

نمیدونم چرا اینبار ماست خوردی عین بچه گیات وحتی بدتر از اون

خودتو این ریختی کردی 92.2.11

[ پنجشنبه 2 خرداد 1392 ] [ 2:36 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

پسرم 92.2.8

 

[ پنجشنبه 2 خرداد 1392 ] [ 2:21 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عشق مامان ی روز که حالم ازخوبم خوبتر بود تصمیم گرفتم دستپختمو نشون بابات بدم

خورشت قیمه با زرشک پلو وچون تو وبابایی سیب زمینی زیاد دوست دارین براتون

سرخ کردم ،غدا عالی شده بود ،از همه قشنگ تر قاشق چنگال تو بود که

عین خودمون برات کنار گذاشتم وتوهم قشنگ نشستی تا من برات

غذابکشم .میبینی سیب زمینی جا گوشه سفره هم گذاشتم

چون میدونم شما که با تزینات غذا که از سیب زمینی

سیر نمیشین.

دوست داشتم یادگاری بمونه

[ پنجشنبه 2 خرداد 1392 ] [ 2:15 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

ذوق هنری مامانتو ببین عزیزم فروردین سال 92 سرزمین باباجونی

چه قاصدکای خوشکلییییییییییی

گل قاصــــــــــــــــــدک

اینم قاصدک این دونه ها زیرشونن ،خوردنین عین برنج میمونن

اینجا فوق العادست نتونستم از بیرون شیشه ی ماشین عکس بندازم

عین جاده ی شماله

کاکتوس ،خونه ی داییم توی روستا

چه قشنگه دروبرش هم جعفری رشد کرده

[ پنجشنبه 2 خرداد 1392 ] [ 2:00 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

پسر دایی سرباز جنابعالی که عیدو مرخصی گرفته بود واومده بود ولایت خودشون،توی روزای آخر تعطیلات عید روی پل شهید ناجیان کرخه ی نیسان اون ودوستشو که سوار موتور بودن محاصره میکنه وچون پل کوچیک بوده وراه فراری نبوده،قاسم از اون بالا میفته روی زمین،دستش مشکنه وستون فقرات دچار مشکل میشه الان خدارو شکر میتونه راه بره وبهتره.میگن اگه توی آب می افتاده اوضاعش بدتر میبوده نمیدونم چرا اینطوری میگن ولی خوب هیچ کار خدا بی حکمت نیست،ازاونموقع به بعد همین طور بلاست که سر این خونوادست نازل میشه،اون یکی پسر داییم از روی موتور میفته ودستش میشکنه ودوتا رو توی  ی اتاق بستری میکنن هنوز ی نفس راحت نکشیدن که زن داییم بچش سقط میشه،باز هنوز داغشون تازست که دزد شبونه موتور وگوسفندشونو میدزده،خدا عاقبت همه رو بخیر کنه.

خلاصه ما تصمیم میگیریم ی سر بریم ملاقاتشون،که باباجونی میگه اول ی سری به درختای توی زمینش بزنیم بعد بریم.

92.1.23

اینجا سر زمین جدو

عکسای هنری قشنگی هم گرفتم که لازمه ی پست جدا براشون بزارم

[ جمعه 27 ارديبهشت 1392 ] [ 20:25 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

شیرین کاری که چه عرض کنم ما بزرگا میگیم خرابکاری و هروقت ازت میپرسم این کارت یعنی چی میگی تمیــــــــز.

92.1.20

خودت قضاوت کن اینکارا تمیز کردنه یا....

ریختن روغن روی موکت خونه باباجونی برای چندمین بار

 

 

خوردن تمر ومالیدن اون به دیوار

این کارا رو همون روزی کردی که الکلو ریختی

اونوقت اینطوری مظلوم میایستی با صورت تمری

عکس یادگاری با اختراعاتت میگیری

اینجا هم بعد اون همه کمکهایی که به مامان کردی خوابت برد

گفتم:کمک ی چیزی یادم اومد،این روزا هروقت کار جایی گیر میکنه میگی

چمک یعنی کمکخنده

[ جمعه 27 ارديبهشت 1392 ] [ 20:13 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

 رقیه دختر عمه خدیجه  بالاخرهر17فرودین بدنیا اومد ودو هفته ای مهمون ما بود خیلی بهش عادت کرده بودیم تو هم که عاشقش شده بودی .

92.1.21

 تو هم عشقت به رقیه جونو اینطوری بهش نشون دادی الکل سفیدی رو که

مادرش واسه نافش استفاده میکردو کامل روی فرش خالی کردینیشخند

٢٠.١.٩٢

[ جمعه 27 ارديبهشت 1392 ] [ 20:09 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیز دلم  انشالله الان که درحال خوندن این مطلبی ولی الان که دوسالت دو روزه که مریضی ،خربزه زیاد خوردی شکمت روان شده وروزی یک بار بالا میاری ،ولی ماشالله اینا هیچ کدوم از شیطونیات کم نکرده.هروقت صدایی ازت نمیاد بهت میگم:علی مرتضی داری چکار میکنی؟میگی تمیــــــــــــز همون موقست که به بابا میگم حسن آقا زودی برس که داره خرابکاری میکنه،ی بار روغنو ریختی روموکت خودمون،دوبار زرد چوبه ریختی روی پشتی ،چندین بار سرمه رو ریختی روی موکت اتاق خواب،رژ عروسی مامان رو کشیدی روی موکت اتاق خواب،3 الی 4 بار شایدم بیشتر شامپو رو ریختی  روی موکتو فرش،روغن بدن خودتو کامل روی موکت خالی کردی و.....

دیگه چی بگم نفسم:اینجا هم که خیلی برام جالب بود وطبق معمول صدایی ازت نمی اومد  اومدم بهت سر بزنم که دیدیم این شاهکارو به تنهایی انجام دادی.

92.1.18

 

[ جمعه 27 ارديبهشت 1392 ] [ 19:48 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

یک روز قبل از کوتاهی

92.1.15

رفتیم پیش خاله فرحناز دوست مامانی زیاد اذیت نکردی وبا آب پاش

آرومت کردیم وحسابی همه جا روخیس کردی

به خاله فرحناز میگی ناز

البته با دخالت های من موهات زیاد خوب نشدالان که بلند

شدن وخوب فرم گرفتن

92.1.16

[ دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 ] [ 1:20 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

عزیزه دلم ببین وقتی چادر سرت میکنی چقدر شیرین میشی

تازگیا وقتی میبینی بقیه با این کارت کلی قربون صدقت میرن

کلیپسو روسریو میاری میگی برام ببند

البته نه به این وضوحی بلکه کمیش با حرکات

دست وانجام اون عمله،هنوز که لغت نامه ی

ذهنت جای کار داره عزیز دلم ولی باز کلی سر زبون

داری وآتیش میسوزونی

92.1.12

ای بابا،اینطوری خوبه؟؟؟؟؟

اینجوری هم جدیده خوبهــــــــــه

ببین مامان از شما هم خوشکل تر شدم نیشخند

اینم ی مدل دیگه که خودت خواستی برات ببندم

92.2.19

اول خوشحال بودی

با اون دهن آبگوشتیت ،اما بعدشـــــــش

[ دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 ] [ 1:15 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

ششمین روز عید 1392 بود که برای هواخوری وگردش رفتیم سرزمین باباجونی،امسال همه جا سبزتر از هرسال بود هوا فقط جون میداد برای بیرون رفتن ،اون روز عمه فاطمه وپسراش هم باهامون بودن حسابی خوش گذشت مخصوصا به تو که گیر داده بودی به ی سنگی که باید اینو باخودم بیارم .

92.1.6

بعدشم خسته شدی وسنگو پرت کردی چون نمیزاشت بدویی

وسط زمین ی پل قدیمی بود که یموقعی جاده  بود وکم کم شده آثار باستانی

زمین جدو(باباجونی)،سربازا کلی خاطره روش نوشتن که تاریخ بعضی نوشته ها

مال 10 سال شایدم بیشتر بودن

اینجا تو و بابا رولبه ی پل  نشستین جونم در اومد تا تونستم عکس بگیرم همش میترسیدم

بیفتیاسترس

بدون شرح

اینم نمایی از پل

اینم سرسبزی اونجا

[ دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 ] [ 0:58 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلامن علیکم چه طوری بزرگ مرد کوچک من خوبیییییییییییییی؟ ی روز وقتی دیدی دارم وضو میگیرم خیلی دقیق نگام  میکردی تا موقعی که دستامو با حوله خشک کردم بعدش از من خواستی آب بهت بدم توهم آب ریختی رو صورتت ودست کشیدی رو سو پاهات من که داشتم می غشیدم دوست داشتم همه ی دنیا اون لحظه ی قشنگو ثبت کنن ولی من اونقدر توی جو بودم که میگفتم علی مرتضی چکار کردی،توهمبا اعتماد بنفس دستو دراز کردی طرف حوله وگفتی حوله رو بده ،ی حوله ی دیگه دادم دست ولی همون حوله ای رو خواستی که من دستو صورتمو باهاش خشک کردم  منم بهت دادمو خیلی قشنگ صورتو سرو پاهاتو خشک کردی.بعدش رفتی سراغ نماز خوندن ،جالب اینجاست که بدون چادر نماز نمیخونی.

91.1.9

مگه میزاشتی نماز بخونم منم مجبور شدم این طوری سرگرمت کنم

ذکــــرگفتن برام از همه چیز جالب تر بود مهره های تسبیحو میچرخوندی و بس بس میکردی

گاهی زیر چشم بهم نگاه میکردی ،اینو هم بگم نمازت فقط خم شدنو بلند شدن

نبود قشنگ دستاتو میزاشتی رو گوشات والله اکبر میگفتی .

فیلمشو گرفتم یاد بگیرم بزارم توی وبلاگ حتما میزارم.

مشغول ذکر گفتن


اینجا کوشییییییییییی باورت میشه من از دستت متوجه شدم که تو زیر چادری

اینجا من شروع کردم به نماز خوندن که تو باز سرو کلت پیدا شد اینبار بابا

که شکار لحظه ها کرد .البته من توقع داشتم که اینکارو کنی واسه همین از بابا خواسته

بودم  حواسش باشه وبموقع بعکسه.چه نمازی شد .آخرشم بابا تورو برد سرگرم کرد

تا تونستم نمازو تموم کنم

هنوزم اینکارو میکنی ،منم نمازمو میخونمو کارت ندارم  میترسم

بهت چیزی بگم از نماز زده بشی واسه همین هروقت قرآن  میگیری دست

و میخونی(البته همش صلوات میفرستی ومیگی الله اکبر)تا زمانی که بی

احترامی به قرآن نکردی ازت نمیگیرم.

فدات شم آویزونم شدی میگی مامان بریم لا لا برم

بخوابونمت زندگیه مامان،تازه هوس ماماما (مربا)هم کردی این

وقت شبنیشخندماچ

[ شنبه 21 ارديبهشت 1392 ] [ 0:23 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

روز دوم ،سوم عید بود که بابا جون وبی بی وخاله ریحانه اومدن خونمون.وقتی که رسیدن خونمون منو تو بابایی بیرون بودیم ومشغول خرید ودادایی وبابا جون ازشون پذیرایی کرده بودن،خاله ریحانه میگفت:مامانم وقتی قابلمه های کوچیکمو سر اجاق دیده که غذا پختم براشون کلی قربون صدقه رفته،آخه این اولین باری بود که بعد از مستقل شدن می اومدن خونمون.خوب نهار برنج با خورشت بادمجون درست کرده بود که خوشمزه شده بود ولی فکر کنم برنجم مشکلی نداشت ولی خوب همه میخوردنو میگفتن نـــــــــــــــه خیلی خوب شده ،خوب منم دیگه هیچی نگفتم.شام رو رفتن خونه ی خاله حبیبه وصبح روز بعد رفتیم به زیارت امامزاده ابراهیم قتال(به خاطره کشتن بیشمار دشمنا این لقبو بهشون دادن)زیارت کردیم متاسفانه من بنا به دلایلی نتونستم زیارت کنم واسه همین از زیارت کردنت که خاله ریحانه بردت نتونستم عکس بگیرم  دوربینم توی ماشین جا گذاشته بودم وگرنه میدادم خاله ریحانه ازت عکس می گرفت.

پشت کوههای اطراف امامزاده کشور عراق بود واسه همین روی کوهها سرباز گذاشته بودن تا ی وقت کسی قاچاقی نره خارج از کشور حالا کجا عراقنیشخند.البته خاله ی بابای من اونجا زندگی میکنه ومنظور بدی ندارم ولی خوب حالا که ادم میخواد جونشو بزاره کف دستش وبره اونور آب خوب بره ی جایی ....ای بابا ولش کن بحثو سیاسی نکنیم هیچ جا ایران نمیشه.عینک

زیارت کردیم وی جایی باباجون تورو گذاشت روی گردنش و با خودش میبرد اینور اونور که عکس گرفتم ولی اینجا نگذاشتم .اونجا ی سد بزرگ بود که نشد بریم از نزدیک عکس بگیریم و از دور زومیدم وعکس گرفتم واااااای که چقدر دوست داشتم سوار قایق بشم ولی دور بودن و روم نمیشد به خاطره خودم بقیه رو معطل کنم.

از این پله ها که بری بالا زیر پات آب سده

بعد توی راه برگشت یه جایی رو پیدا کردیم ونهارو اونجا خوردیم چون امامزاده حسابی شلوغ بود .زیر یه درخت که روی یه تپه ی کوچیک بود نشستیم.وماشینباباجون رو اوردیم بالا تا بادی که می اومد اذیتمون نکنه.یهـــــــــــــــــــو نمیدونم چی شدوکدوم یکی از شما وروجکا ترمز دستی رو کشیدین وماشین داشت از تپه سقطومیکردکه عمو هادی با عکس العمل بموقع ماشینو نگه داشت همه هول شده بودیم وبی بی بیشتر از همه نگران امیرمحمد پسر عمه فاطمه بود که پشت ماشین ایستاده بود،منم که خودمو انداختم پشت ماشین تا ماشینو بگیرم وتکیه دادم به درخت کناری وپاهامو روی ماشین فشار دادم چــــــــــــــــی شد مامان قهرمانعینکحالا منم فکر کردم همه میان ازم تعریف میکنن ومیگن چه جان فشانی کردی هیچ کس اصلا  به روی خودش نیوورد ودر عوض حسابی از عمو هادی تقدیر کردن ومنم همش میگفتم من ...من... نه بابا فعلا عکس گرفتن با عمو هادی افتخار بود ومنمسبز مامانم میگفت:ماشین به جهنم ممکن بود امیر محمد چیزیش بشه حالا منم پشت ماشین بودم هاااااااااااهیپنوتیزم

خداروشکر بخیر گذشت وبابا جونی همش مشغول در اوردن سنگهای لای درخت کنار بود میگفت:گناه داره ویه بیل گرفته بود وسنگهای سنگینو از درخت خوش شانس در میاورد،میبینیعزیز دلم خوش قلبی منم به بابام رفته تا جایی که جان فشانیم اونقدر گمنامانه صورت گرفت که هیچکی متوجه نشد خوب نخواستم ریا کنم که خواستم چون خیلیا رو نجات داده باشم سوپر من که خیالی بود واونموقع نبودش سوپر وومن که نباید بیخیال جون آدما بشه که...مژه

[ چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 ] [ 1:38 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

دوشب پیش توی سایت باشگاه خبرنگاران خوندم که دشمنان اسلام گفتن علاوه بر نبش قبر حجر بن عدی ..............خدای من چطوری به زبون بیارم .......ببخش منو ای بانوی دوعالم فقط میخوام پسرم در آینده بدونه که ما در چه دوره ی وحشتناکی زندگی میکردیم وگول این آدما وطرفداراشون رو نخوره البته اگه  حیف اسم آدم که روی این حیوونها بزاریم.

اونا گفتن نگران نباشید سراغ قبر زینب ورقیه هم میریم

الله اکبر الله اکبر الله اکبر

[ دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 ] [ 16:54 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سفره ی هفت سین امسال کم خرج تر از همیشه بود،مامان جون یه سبزه ی اضافه داشت بهمون داد،عمه زینب ی ماهی اضافه داشت بهمون داد چون توی بازار روز عید همه ی ماهیا مریض شده بودن ومردن ،وبقیه ی وسایلشوکه از پارسال برای سفره ی باباجونی اینا گرفته بودم  اضافه اومده بودم منم استفاده کردم.راستی این اولین سفره ی هفت سین توی خونه ی خودمون بود لحظه ی تحویل سال دوربینو تنظیم کردم واون لحظه رو با گرفتن فیلم ماندنی کردم.بعد تحویل سال رفتیم به باباجونی ودادایی تبریک گفتیم البته عمه خدیجه ودخترش فاطمه زودتر اومدن واولین کسایی بعد از بودن که تحویل سالوبهشون تبریک گفتیم  وکنار سفره کلی عکس گرفتیم .

سفره ی هفت سین ما که سمت چپ آثار شیرینی

خوردن شما هنوز هستش ،البته منم عاشق شکلاتم

وتوی عید اونقدر خوردم که جوش زدمسبز

سفره ی هفت سین خونه ی جدو که دیگه یاد گرفتی بهش میگی

باباجون،ولی باباجونی عاشق اینه که جدو صداش کنی ولی مرغ

تو ی پا داره ،هرچی تو بگی همون...

سفره ی رو فاطمه دختر عمه خدیجه چیدبر عکس

سفره ی ما که همه چیزش کوچیک بود اونا همه چیزشون بزرگ بود

عجله ای درستش کرد ولی قشنگ شده

 

[ يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 ] [ 2:09 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

ماهی عید بیچاره  هرسال از دست بچه هایی مث تو چی میکشن .اول که خیلی مودبانه نگاش میکردی وباهاش بازی میکردی.

92.1.1

ولی درست یازدهمین روز عید

عاطفتو بدجوری نشون این ماهی دادی و

بردیش کنار دهنت وبوسش کردی که سریع انجام

دادی فرصت عکس گرفتن پرید91.1.11

[ يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 ] [ 1:54 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

متاسفانه 5شنبه ی آخرسال بخاطره ی کارایی که یادم نمیاد(البته فکرکنم یه کاری واسه باباجون پیش اومد)ما نتونستیم عید مردگان در کنار این عزیزان از دست رفته باشیم واسه همین .91.12.25 رفتیم سرخاک بابا بزرگ  و مامان بزرگ بابایی .سراکثر قبرا شیرینی بود و تو همش میخواستی شیرینیارو برداری وبالاخره تو رو با یه سیب که باباجونی خریده بود راضی کردیم.

وتوهم این جوری به بابابزرگ عیدو تبریک گفتی

[ يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 ] [ 1:48 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

یه روزی که حسابی مشغول کار بودم واز جنابعالی غافل،شما که دیدی مامان گرفتاره وی جاهایی رو نشسته شیر آبو باز کردی و ی چیزایی رو با آب حسابی شستی ،من که هروقت خبری ازت نیست میدونم که مشغول خرابکاری وبهتر بگم شیرین کاری هستی اومدم سراغت که دیدیم واااااااااااااای چکار کردی،البته از کارت عصبانی نشدم وحسابی خندیدم وبابا رو صدا زدم که بیاد ببینه چه کار کردی وبابایی هم حسابی ذوق کرد،بهتره خودت ببینی چکار کردی.

91.12.19

بلــــــــــــــــه بخند،ببین با چه افتخاری کفشای بابایی

رو نشونش میدی،که ببین چ تمیزشون کردم،میدونی کفشای

ما تا چند وقت خشک نشدنعینک

خوب بابایی اینم از کفشای شما،حسابی کثیف بودنابرو

حتما اینجا هم فکرمیکنی که :خوب حالا کارم تموم شد برم سراغ

کمک بعدی....

نه تو روخدا تا همین جاشم کلی کمکم کردی برو بازیتو بکن مامان فدات بشهمژه

[ يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 ] [ 1:42 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام فدات شم ی ساعتی میشه از پیاده روی اومدیم هوای بیرون عالیه میدونی  چرا؟؟؟

بخاطره بارونیه که دو روزه داره میباره ،توی این وقت از سال کم سابقه بوده ،نمیدونی مردم چه کیفی کرده بودن،معمولا این وقت سال بارون نمیاد وبارون محدود میشه به عید اونم نم نم ....

بابایی گفت:دیگه نمیبرمتون پیاده روی،آخه تو بدجوری حالمونو گرفتی دوس داشتی از هر بلندی بری بالا ،جلوی هر مغازه ای می ایستادی بخصوص مغازه ای که تابلوهای چراغدار درست میکنه،همون طور که چراغا چشمک میزد تو هم میگفتی:بلو بلو بلو بلوو.... واونقدر نگاشون کردی که وقتی این ور اونورو نگاه میکردی چشمات جایی رو نمی دید ،بابا چند متر جلوتر راه میرفت ومنو تو فارغ از دنیا،عین ندید بدیدا اینور اونورو نگاه میکردیم و هرجا گربه ای رو می دیدیم  میو میو کنان می افتادیم دنبالش،بعدشم  باهاش خدافظی میکردیمو میرفتیم سراغ سوژه ی بعدی.گاهی آروم رفتنت حوصلمونو سر میبرد وباید بغلت میکردیم گاهی شیطونیات منو یاد کوچیکیه خودم مینداخت که دوس داشتم از هر بلندی برم بالا وپدرم دست منو میگرفت تا نیفتم واسه همین بهت گیر نمیدادم وهمش کنارت بودم تا نیفتی.

شرکت در اولین همایش پیاده روی خانوادگی

91.12.18  به مناسبت  توسعه ی ورزشهای همگانی شبکه سه سیما برنامه صبح ونشاط تصمیم گرفت بیاد ولایت ما.

وخوشمزگیه این پیاده روی جایزش بود که شامل پرایــــــــــــــــــد بود اونم تو اوج گرونی،به به چی میشه یعنی خدا مال ما میشه حالا اگه مال ما نشه مال یه آدم بی پول بشه هم راضی هستیم .

بابایی اونروز ی پرونده ی کارشناسی داشت که برای تحقیقات باید میرفت ی شهردیگه ،وتصمیم گرفتیم منو شما بریم.تورو سوار بر مرکب(جدیدا میگن کالسکه)کردم راه افتادیم ،با سرعت زیادی پیاده روی میکردم وخیلیا رو جا گذاشتم نه بخاطره پرایـــــــــــــــــــــــــــد بخاطره آب کردن چربیهام.فکر کنم موفق هم شدم،حالا خوبه همه بهم میگن لاغری وگرنه چکار میکردم...خوب البته کلی متلک شنیدیم  البته از خانما ...که ببینید خوشبحال این براخودش لم داده وی خانم حدود 25 ساله میگفت:کالسکتو میدی من سوار شم منم گفتم:اگه سالم برش گردونی بهت میدیم بهش برخورد ویه چیزی غر غر کردنیشخند

برای خودمون آبو کلوچه خرمایی اوردیم و وقتی از جاده ی صاف رفتیم تو خاکی جونم به لبم رسید تا رسیدیم به  جایی که قراره  سوپرایز کنن،انگار گذاشته بودنشون توی ی چال با اینکه ما روی تپه بویم هیچ چیز جز صدای آقای مرجی رو نمیشنیدیم،اونجا به طور اتفاقی زن عمو وپسر عموهاتو دیدیم البته با اینکه پشتشون به ما بود ولی تو شناختیشون.خلاصه ننه،جونم برات بگه که جناب پرایــــــــــــــــــــــــــد تقدیم به یک خانم پولدار شد که هم خودش هم شویش ماشین داشتند،میبینی شانسو،ما هم با لبو لوچه ی آویزون برگشتیم سوی خانه،شوخی کردم خدا بهشون ببخشه خوب هرکسی ی جوری امتحان میشه.

زیاد نعکسیدم گفتم مردم که خبر ندارن  من عشق عکس گرفتن میگن این جو گیر میشه.

جمعیت بیشتر دور همون گودال جمع شدن ،همون جا که آقای مرجیه دیگهیول

[ يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 ] [ 1:28 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

ی روز برای اینکه سرگرمت کنم تا به کارام برسم با پشتی برات خونه ساختم و برات کلوچه خرمایی وخرما گذاشتم وتوهم با اشتها میخوردی وتا یکی از پشتیا می افتاد میگفتی مامان،آهـــــــــه،یعنیبیا درستش کن وبه این شکل لم میدادی ودستور میدادی.

91.12.17

انجارو که با یه مستطیل سیاست خرابکاریتو روی دیوار نشون میده

بقیه ماجراها باشه واسه فردا ،شب بخیر نفسم

[ جمعه 13 ارديبهشت 1392 ] [ 0:01 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

فکر نکنم لازم باشه چیزی بگم خودت ببین چطوری توی خونه تکونی به مامانو بابا کمک میکنی.

91.12.16

91.12.25

[ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 ] [ 23:49 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام نفس مامان خیلی بلا وشیطون شدی ظهرا نمیزاری منو بابایی بخوابیم تا میایم دراز بکشیم تو شروع میکنی به 1،2،3 گفتن ومیپری روی دلمون وگاهی داری حرف میزنیم یا حواسمون نیست وتو باسرعت میای واونجاست که صدای آخو اوخ منو بابا بلند میشه وتو هم با صدای بلند میخندی،منو بابا هم از این شیطنت تو کلی دوق میکنیم ،مدتیه که محبتت به من فوران کرده ومرتب منو بغل میکنی وتمام صورتمو غرق در بوسه اونم از نوع آبـــــــــــــــــدارش میکنی ،شیرین زبون شدی و موقعی که کلماتو گرد تلفظ میکنی شیرین تر هم میشی.از وقتی از شیر گرفتمت هم تو راحت میخوابی هم من تازه طعم راحت خوابیدنو چشیدم  البته اونموقها هم با وجود سختیاش شیرینیه خودشوداشت.عزیز دلم اوضاع زندگیمون خوبه واز هرچه اتفاق افتاده راضی هستیم چون معتقدیم خدا بهتر از هرکسی صلاح بندشو میدونه واین حکمت چقدر خوبه که تا کم میاریم میگیم حکمت خدا بوده قربون خدا برم که آبرو داری میکنه وهیچی برومون نمیاره.بابایی جمعه ی پیش امتحان شرکت نفت داد،امتحانشو خوب داد قراره برج سه نتایجو اعلام کنن من که خیلی امیدوارم.(طبق معمول اگه بشه نعمته اگه نشه حکمته).

واما کاری که بخاطرش تنبیه شدی:ی روز که خونه رو حسابی تمیز کرده بودم تو اومدی وسطل زباله رو که اگه اشتباه نکنم خورده ریزهای مداد تراش شده بود رو روی موکت خالی کرد من اونجا رو تمیز کردم ودوباره تو جارو دستی رو روی موکت خالی کردی ومنم ازت خواستم که خودت زمینو تمیز کنی وتو هم که از خدا خواسته به این شکل تمیز کاری کردی..

دوسال وپنج روزت بود 91.12.5

[ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 ] [ 23:42 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

بر مـقدم دخـتر پیمـبر صلـوات

بر چشمه ی پاک حـوض کوثـر صلوات

بر محضر حضرت مـحمـد تبـریک

بر مادر شیعیان حــیدر صلوات

 

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
                                     نه مرگ ،
                                            نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛

 

از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...

شرمنده دوستای گلم سرعت اینترنت پایین

اومده ونتونستم به تک تکتون سر بزنم واین روزو

تبریک بگم،پس عزیزان گلم،دوستای خوبم روزتون مبارک

واین نوشته ها تقدیم همه ی شما که لایق بهترین ها هستین

[ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 ] [ 1:08 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلامن علیکم خوبین؟اینبار 9 روز موندم خونه ی بابام خیلی خوش گذشت  5 بار شانس زیارت حرم دانیال روپیدا کردیم وهرپنج بار براتون به نیابت زیارت کردم جمعه شب حدود ساعت 12 شب رسیدیم خونه کلی خاطره وعکس از امپراطور دارم امشب عکسارو کم حجم کردم از فردا شب شروع به نوشتن میکنم.

فعلا بای

[ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 ] [ 0:50 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام پسره قشنگم به اندازهی 2 ماه برات حرف دارم و کلی عکس که اصلا حسش

نیست بنویسم وکم حجم کنم وبعدشم آپلود،انشالله برگشتم و حالم اومد سرجاش همه

رو واست میگم ،خیلی بی حوصلم،میدونم چرا به خاطره شرایط خاصیه که الان توی این

ماه دارم،این چند روز بگذره بهتر میشه،چه میشه کرد این تغییرات هورمونی اونقدر اثر

بدی هرماه روم میزاره که دوست دارم بمیرم ،نه حوصله ی کاری دارم ،نه چیزی آرومم میکنه

فدای بابایی بشم که باهام مدارا میکنه ولی خوب اون بیچاره هم گاهی حالش گرفته میشهسبز

آخه مردو چه به درک این چیزاقهر

جونم برات بگه که فردا دادایی وجدو که این روزا بهش میگی بابا جون فردا دارن میرن ایلام برای

مراسم ختم یکی از آشناها،منو بابایی وجنابعالی فردا میریم شوش ،باورت میشه هنوز عید

دیدنی نرفتم خونشون ،البته اونا 2 روزی اومدن وحسابی گشتیم که ماجراهاشوبعدا میگم برات.

دلیل نرفتنم این بود که بابایی گفت:شما رو میبرم خودم برمیگردم واز اونجایی که بدون بابایی

بهم خوش نمیگذره قبول نکردم وگفتم:بعد تعطیلات،بعد تعطیلات که عمه خدیجه

که نی نیش عجله داشت واسه دنیااومدن،اومد اینجا

،چون توی شهرشون دکتر هنوز از

تعطیلات عید نیومده بود و خودشو دختر نازش حدود ی هفته مهمون ما بودن بعد از اینکه رفتن،

عمه زینبم به خاطره شرایط جسمی عمه خدیجه باهاش رفتومنم برای اینکه دادایی تنها نباشه

وغصه نخوره تااومدن عمه زینب موندگار شدم ،عمه زینب پس فردا میاد

وچون بابایی کار داره گفت:فردا میبرمتون ،کاش بابایی حداقل

تا فرداشب پیشمون بمونه تا باهم بریم زیارت حرم دانیال

دعا برای تک تک دوستان وبویژه مامان کوثری،مامان متین،

مامان تسنیم سادات،مامان درسا،مامان علی،مامان عسل]

مامانای دو امیر مهدی،مامان طاها،مامان بردیا وخیلی از دوستانی که

الان حضور ذهن ندارم  یادم نمیره.

[ پنجشنبه 29 فروردين 1392 ] [ 0:22 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خوندن این ماجرا برای کسی فایده ای نداره وصرفابرای اینه که پسرمواز بعضی آدما دور کنم که ارتباط بااونا براش گرون تموم میشه


[ چهارشنبه 28 فروردين 1392 ] [ 22:11 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام همه ی مناسبتای قشنگ توی فرودین برامون اتفاق افتاد جز تولد تو که بهمن بود ومحرم شدن منو بابا که دی ماه 85بود.بقیه مراسما مثل عقد محضری 14 فروردین،جشن عقد 12 فروردین،جشن عروسی وتولد بابا 5 فروردین،تولد مامانی 20 فروردین.

راستی امروز برخلاف سالهای قبل بابایی تولدمو یادش بود

وصبح که خواب بودم اومد بال سرم وبا ی ........

بیدارم کردو تولمو بهم تبریک گفت،البته سالای قبل یادش

بود ولی ااز ی هفته قبل اونقدر میگفتم که یادش میموند.

راستی مامان 25 ساله شد البته به تاریخ قمری 21

شعبان 25 سالم میشه وهنوز 24 سالمهنیشخند

برم کیکو درست کنم دیر شد

[ سه شنبه 20 فروردين 1392 ] [ 15:33 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

امروز ٥ فرودین مهم ترین اتفاقش چهارمین سالگرد ازدواج منو بابایی بود.بخاطره یه سری اتفاقا این روز یاد آور خاطرات تلخی بود وتنها خاطره خوبش این بود که منو بابا دیگه برای همیشه پیش هم بودیم،دوس ندارم فیلم عروسیمونو ببینم چون وجود بعضی آدما توی اون حال همه رو بد میکنه.باورت میشه عکسای عروسیمون رو تا الان هنوز نیووردیم .فقط یه تابلوی یه متری از اون روز به یادگار داریم.امروز تولد بابا هم هست این روزو من انتخاب کردم و عروسیمون ساده وخوب برگزار شد اما...دلیلشو توی پست بدی سعی میکنم برات بگم.

 

با تو بودن برایم بهترین لحظات زندگی است

 

ومن وجود پر مهر و سرشار از عشق تو

 

را در کاشانه قلبم به وضوح میبینم

 

ومی دانم با تو میشود به خدا رسید

 

تقدیم به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است و صدایش دلنشین ترین ترانه من است

 از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم!چه خوب شد به دنیا آمدی

و چه خوب تر شد دنیای من شدی،با من بمان و بدان تا بیکران

 عشق عاشقانه دوستت دارم

اینقد طولش دادم وارد ششم فروردین شدیم

[ سه شنبه 6 فروردين 1392 ] [ 1:01 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام دوستان سال نو مبارک و سلام به پسر خوبم این روزا اونقدر شیطون شدی که دیگه حوصله ی تایپ کردن ندارم یه لحظه که در هال باز میشه علی مرتضی کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟شیر آبو باز کرده مشغول آب بازیه،چندبار از کارات خندم گرفت ولی وقتی از حد بگذره کتک میخوری،گاهی که منو از دور میبینی که دارم با عصابانیت میام پاتو میگیری میگی مامان اوهههههه،ویا میگی مانی بارده یعنی سرده،واین طوری منم بووووووووووق میشم وبغلت میکنم ومیبرم لباساتو عوض میکنم امروزم که افتاده بودی دنبال ی گنجشک واصلا ولش نمیکردی ومرتب میگفتی اوفه یعنی عصفور ....امروز همگی رفتن کوه وقراره شبو اونجا بمونن ما هم جا نداشتیم نرفتیم بابا گفت:هرطوری شده تا چند ماه دیگه بایدماشین بخرم انشالله که تا اونموقع پولش جور بشه....امروز ی اتفاق دیگه افتاد بزی رو که اورده بودن خونمون تا سرشو ببرن وببرن کوه،شده بود دوست تو وهمون طور که بالا پایین میپرید تو هم باهاش بالا پایین میپرید البته اون قصدش حمله بوده ومن گاهی جیغ میزدم وازت میخواستم بیای کنار ولی تو همش میخندیدی و بالا پایین میپریدی عجب هاااااا.هیپنوتیزم

 

 

[ سه شنبه 6 فروردين 1392 ] [ 0:37 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام زندگی مامان قطع بودن اینترنت کاری کرد که بعضی از خاطرات 91 رو سال 92 بنویسم الانم تو خوابی بابا هم بعد از کلی خونه تکونی الان گرفته خوابیده منم باید برم سفره ی هفت سینو بچینم چون نیم ساعت به تحویلسال نمونده زندگی مامان عیدت مبارک

جملات زیبا برای تبریک سال نو
باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

[ چهارشنبه 30 اسفند 1391 ] [ 14:03 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام مامانی خوبی؟هرچه بیشتر میگذره بیشتر به فرقت با بقیه ی بچه ها پی میبرم فدات بشم از دو روز پیش خودت پیش قدم میشی برای وضو گرفتن ونماز خوندن،موقع خوندن زیارت عاشورا با ما سجده میکنی و البته قبل از اون تامفاتیحو دست بابا میبینی سجده میکنی،از نماز خوندنت فیلم گرفتم چقدر قشنگ دستاتو میزاری رو گوشت ومیگی الله اپر...وقتی اخبار ساعت 7 شروع میشه وتیتراژ اولش رو میبینی ساکت ومبهوت نگاه به تلویزیون میکنی ووقتی رسید به الله اکبر خمینی رهبر چون بلند نیستی اسم امامو بیاری میگی(الله اپر،الی اهبر).یاد گرفتی اسم خودتو میگی (الی موسا)و وقتی بهت میگم بگو علی مولا میگی عمو مولا فکر میکنی منظورم عمو علی هستش.

تاب تاب اباسی رو میخونی البته تا همینجاش مفهوم بقیش زبان یاجوجو ماجوجه،واز همه شیرینتر اسم الله،محمد،علی رو موقع بازی کردن استفاده میکنی ومیگی الله،ممد،الیییییییی.بهمین غلظتی که نوشتم.

نمیدونی که چ خوابایی برات دیدم کلی آرزو دارم واست،دارم روی خودمم کار میکنم ،دارم سعی میکنم یکی دو نفرو که دلمو بارها شکوندن ببخشم ،دارم دلمو از کینه خالی میکنم سخته ولی مهم اینه که دل ما آدما فقط مال خداست ودلیلی نداره کینه توی اون باشه چون کینه ریشه خوبی ها رو خشک میکنه وآدمو  تا اسفل السافلین میکشونه،فدات بشم با اون دل کوچیکت برای مامان دعا کن من همه رو دوست دارم وبرای دوستو دشمن آرزوی موفقیت میکنم.خدا به من تورو داده بابا رو داده واطرافمو پر از آدمای مهربون کرده،هیچوقت از اومدن فردا واهمه ندارم چون میدونم روزی دست خداست و روزی ما هرچقدر کم باشه با برکته،اگه گاهی از فردا میترسم نه بخاطره ترس از گرسنگیه نه بخاطره از دست دادن عزیزی....

گرسنگیو بخاطره ایمان به رازق بودن خدا تحمل میکنم واز دست دادن عزیزانمو هرچند سخته ولی به حکمت خدا ربط میدم ویاد دردای حضرت زینب میفتم واز خودم خجالت میکشم.ولی از روز ی میترسم که همین 5% ایمانی که دارمو از دست بدم ،از روزی میترسم که نتونم اسلام شیعه رو اونطوری که هست بفهمم وبه تو منتقل کنم،البته برعکس چند سال پیش زرقو برق دنیا برام رنگی نداره وهمه چیزو به حد تعادل رسوندم ولی باز میترسم از روزی که نتونم خودمو بالا بکشم زندگی منو بابا با این هدف مقدس شروع شده و آقا جان به اون معنا داد،بدزمونه ای شده،دیگه امر به معروفنهی از منکر کمتر جواب میده وگاهی آدم اصلا جرات نمیکنه چیزی بگه.مولا علی میفرمایند:روز ی اسلام مثل زغال داغی میشه که هرکسی نمیتونه بهش دست بزنه.الانم برای خیلیا اینطوری شده،هرکسی اسلامو اونطور که دوست داره تعبیر میکنه.خدا همه ی مارو به راه راست هدایت کنه.

راستی چندروز پیش خواب امام رضا رو دیدم نمیدونم چ خوابی بود به بابا گفتم:بیا پولامون رو پس انداز کنیم تا تابستون بریم مشهد بابا هم قبول کرد ولی فکرکنم ذی الحجه که میریم آمل از اونور هم بریم مشهد.نمیدونی چقدر ذوق زدم من اولین بار راهنمایی بودم که رفتم مشهد ولی اونموقع اونقدر کلم باد داشت که ذوق خرید کردنم از زیارت کردن بیشتر بود ولی اینبار مطمئنم تا گنبد طلایی رو ببینم میزنم زیر گریه البته بعید نیست از موقعی که راه بیفتیم گریه نکنم ،از الان دلم پراز هیجانه. 

شب برات عکساتو میزارم ،راستی ی تولد خوشکلو ساده هم برات گرفتم که سعی میکنم همه ی عکسا وخاطراتتو تا دو سه روزدیگه بزارم تا خاطرات 91 کامل بشن .بعد از اون منم کلی کار واسه هفت سین دارم که باید انجام بدم فعلا خدافظ

 

[ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ] [ 14:03 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام نفس مامان خوبی فدات شم؟این روزا وقت مامانو با شیرین زبونیات  پر کردی،تازه چند روزی که شعرم میخونی اونم شعر عموزنجیر باف.همش میگی مامان عمو بله رو بخون،منم میگم عمو زنجیر باف وتو یه بله ی کشیده وبلند میگی ،زنجیره منو بافتی... بله....پشت کوه انداختی ...بله...بابا اومده چی چی اورده؟زندگیه مامان اونوقت تو میگی ام بده.

هم به زبان عربی حرف میزنی هم فارسی وهم کردی.فدات شم وقتی به عربی بهم میگی مای (آب)وبه فارسی میگی مامان بیا(اونم با تحکم)وبه کردی میگی بچو(برو)چقدر شیرین میشی،جدو هم که عاشق عربی حرف زدنته واصرار داره که حتما عربی یاد بگیری ،خوب راست میگه عربی بدردت میخوره ومیتونه توی درس وقرآن خوندنت موثر باشه وزبان شیرین فارسی رو توی مدرسه هم میتونی یاد بگیری مث الان مامانی.راستی یک ماه پیش دادایی آنژوگرافی کرد ووقتی از بیمارستان اوردنش چشام پر اشک شدن ورفتم توی اتاق دور از چشم بقیه گریه کردم،واقعا دوسش دارم مادر شوهر خوبیه،منو دادایی یه جورایی درو تخته ایم واسه همینه که چهار سال با کمترین مشکلات کنار هم هستیم خدا بهش سلامتی بده بازم خداروشکر که رگهای قلبش باز شدن ونیاز به عمل نداره وفقط یکی از رگاش ٤٠% گرفته که دکتر گفت:نیاز ی به عمل نیست،٣ روز پیش هم جدو کمرشو عمل کرد وخدارو شکر الان حالش خوبه.

وجونم برات بگه که از ٣٠ بهمن کم کم غذا خوردنمونو از خونه ی باباجونی جدا کردیم وعکسهای اولین صبحانه ونهار وشامو سر فرصت میزارم .توی این دوره زمونه که تو الان ٢ سالو ١٥ روزته،گرونی بیداد میکنه،فقیر وغنی دم از بی پولی میزنن،واز همه بدتر دخترای مانتویی بد حجاب توی شهرمون زیاد شدن.

اولین روزی که اومدن توی این شهر حدود ١٠ سال پیش بود به ندرت ی خانم مانتویی میدیدم واونایی هم که مانتویی بودن یا بچه بودن یا مانتوی گشاد بلند میپوشیدن ولی الان حتی خانمای میانسالم مانتویی شدن ومتاسفانه مانتو هایی میپوشن که منی که زنم هم خجالت میکشم نگاشون کنم،اوضاع از اونچی که برات گفتم بدتره که جاش نیست واست بگم،وضع دینیه مردم بدجوری دگرگون شده ومتاسفانه همه مشکلاتشون رو به اسلام ربط میدن تا جایی که توی همین شهر مرزی ومحروم ومذهبی یه جون مسلمان شیعه مسیحی شد.

بدون هیچ آگاهی واز روی کمترین دلیل منطقی چرا باید اینطور بشه،خدا کمکمون کنه که ما از راه بدر نشیم خدا همهی مارو به راه راست هدایت کنه .حرفها ونصیحتا برات دارم که توی پست بعدی مینویسم این روزا بخاطره کار زیاد کمر درد گرفتم آخه الان باید کار دو خونه رو انجام بدم ودلم نمیاد دادایی رو به بهانه ی جدا شدن تنها  بزارم خدا رو خوش نمیاد.خدا رو صدهزار مرتبه شکر علی رغم سختی های زندگی و ناملایمات زمانه چرخ زندگیمون میچرخه وهمیشه به بابایی میگم روزیمون حتی اگه هزار تومن باشه ناراحت نشو وخدارو شکر کن چرا که همین هزار تومن برکت اسم علی روشه وخدای علی مواظب بنده هاش هست،درسته عزیزم

 

[ سه شنبه 15 اسفند 1391 ] [ 0:39 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمزو که دارین ماجرای بعدی همین رمزه.رمز به عدد تغییر یافت توی قسمت پرسش وپاسخ رمزو نوشتم(برای راحتی دوستان)


[ پنجشنبه 3 اسفند 1391 ] [ 15:10 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

اینا هم دوستای علی مرتضای مامان که مث علی مرتضی جان

متولد ٣٠ بهمن هستن

متین جان که چون راست کلید وبش قفل بود نتونستم عکسشو بزارم

متین جان دوسالگیت مبارک

http://matinbeikabadi.niniweblog.com/

عکسو از قسمت متولدین امروز گرفتم

سیده مائده رضوی

مائده جان یک سالگیت مبارک

http://sajedevamaedeh.niniweblog.com/

بازم راست کلید قفل بود

یاسمین جان تولد یک ساگیت مبارک

http://n123456789.niniweblog.com/

محمد کوچول جان تولد یک سالگیت مبارک

http://nini91-akbari.niniweblog.com/

آرشان جان تولد دوسالگیت مبارک

http://arshani.niniweblog.com/

علی سینا جان تولد پنج سالگیت مبارک

http://alisina.niniweblog.com/

وب علی سینا از ١٦ بهمن ٨٩ آپ نشده

انشالله هرجا باشه تنش سالم باشه

عسل جان تولد دوسالگیت مبارک

http://asalbanoo.niniweblog.com/

[ سه شنبه 1 اسفند 1391 ] [ 0:10 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیز دل مامان الان ساعت 23:59 دقیقست وتازمانی که تایپ کردنم تموم بشه وارد 30 ماه بهمن میشیم روز تولد تو ،روز شکفته شدنت و...فردا تولد سالگیت،با همه ی سختیاش برام شیرین بود البته پسر بدی نبودی ولی چند روزیه همش گریه میکنی وبدجوری مامانو به سیخ کشیدی،منو ببخش اگه سرت داد کشیدم،منو ببخش اگه دعوت کردمو بئخلقی کردم بهت که گفتم:اینا همه سوریه، وگرنه من میمیرم برات.امروز با هم رفته بودیم خونه ی عمو علی ،اول که تو و محمد امین خیلی خوب با هم بازی کردید بعد عین موشو گربه پریدید به جون هم ،منو زن عمو وخواهرشون تصمیم گرفتیم بزنیم به کوهو بیابون واز اونجایی که روبروی خونشون یه بیابون طویل بود باهم رفتیم وکلی هم تفریح کردیم وتو ومحمد طبق معمول پریدید به جون همدیگه...

واونجا منو زن عمو تصمیم گرفتیم که فردا یعنی امروز تولدتو توی همین بیابون سرسبز وقشنگ که هواشم عالی بود بگیریم احتمالا تولدتو هفته ی اول اسفند بگیریم شایدم فردا،خبرت میکنم نفس مامان

نفسم تولدت 2 ساگیت مبارک انشالله هرچند سالی که خدا بهت

عمر بده رو با عزت زندگی کنی وعاقبت به خیر بشی 

[ دوشنبه 30 بهمن 1391 ] [ 0:19 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

این ولنتاینم مث سالهای دیگه خوب بود ولی اینبار هدیش با سالهای دیگه فرق داشت.

باورت میشه منو بابایی فقط یه پیامک عاشقانه واسه هم فرستادیم وبهم تبریک گفتیم

جالب اینجاست که من پیامکو از نت گرفتم وبابایی که چیزی نداشت همون پیامکو بدون

کوچکترین تغییری برام فرستادخنده

واین برای من بهترین وقشنگترین هدیه شد.

چون فعلا توی خرید کردن واسه خونه ایم نخواستیم خرج کنیم

و به همین پیامک بسنده کردیم و راستشو بخوای این از همه ی هدیه ها

برام با ارزش تر بودقلب

این پیامکی که منو بابا واسه هم فرستادیم:

من این آرزوی ولنتاین را برای تو می فرستم، با آغوشها و بوسه ها

جائی را میسازم اینجا نزدیک خودم ، که فقط برای توست زندگیم

[ يکشنبه 29 بهمن 1391 ] [ 23:44 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

عکسها زیاد بودن خیلی از عکسها چون باهم بودیم ونمیشدبزارم واسه همین

گلچین کردم،اواخر بهمن 91 قبل از تولد دوسالگیت

هرجا میرفتیم،تا میدیدی غزال دختر دایی حبیب

روی خاکاو سبزه دراز کشیده توهم بدون

هیچ معطلی دراز میکشیدی ...

روی علفها

روی تپه های خاکی،که روزی مامانی همین جاها تعطیلات عیدو میگذروند

وکلی با بچه های روستا بازی میکرد

گفتو گوی تو با یکی از بچه های روستا،پسر دخترعموی مامان

فکر کنم داشتی از کثیفیه دستات که پراز خاک بود میتعریفیدی..

نماز خوندن یونس پسر دایی حبیب،مینشست پشت سر باباجونو وبی بی

وهرکاری میکردن انجام میداد وتوهم طبق معمول هرکسی نماز

میخونه یادت میاد نمازنخوندی..

اینم جنابعالی

راستی علی مرتضای مامان هروقت میبینی مامانی نماز میخونه

میگی الله اکبرومیای روی سجاده ی مامان تسبیحو میگیری ودونه هاشو

میچرخونی مثلا ذکر میگی وبعد میگی الله اکبر ومیری سجده

فدات بشم این کارو با دادیی هم میکنی و جامهریشو میاره توزودتر از اون الله اکبر

میگی وسجده میکنی انشالله که همیشه این طور عاشق نماز باشی

میدونی گاهی سرت داد میزنم،دعوات میکنم ولی به خدا قسم نفسم

به نفست بنده وباور کن که حاضرم جونمو هم برات بدم نفس مامان

 

[ يکشنبه 29 بهمن 1391 ] [ 22:48 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام پسره قشنگم چند روزه پیش بعد از مدت ها دچار اسهال واستفراغ شدی،خدارو شکر بدن قوی ای داری ویه سالی میشه که غیر از سرما خوردگی واون مخملک که یه ماه پیش گرفتی مشکل دیگه ای برات پیش نیومد.میخواستیم صبح که شد ببریمت پیش متخصص اما دوبار چنان بالا اوردی که  زیر چشمات کبود شد،منو بابا ودادایی بردیمت بیمارستا که فقط دکتر عمومی داشتن.م.قع رفتن توی ماشین خوابت برد وتا وقتی که ویزیت گرفتیم ودکتر تورو دید بعدش دارو هاتو گرفتیم واومدیم خونه تو همچنان خواب بودی وتا صبح خوابیدی واز داروها نخوردی تا اینکه صبح چند باری شکمت کار کرد ومن نگران شدم وبردیمت پیش متخصص،متخصص یکی از داروهای دکتر عمومی که شب قبل رفته بودیمو دیدگفت:این دارو رو اگه بهش میدادی اسهالشو بدتر میکرد وحخدارو شکر که خوابیدن تو حکمتش در این بود که از سفکسیم 100 نخوری.از همون شب بدون خوردن دارو خوب شدی ودیگه دلت درد نگرفت.وزنت هم 12.5 شده وخوب بود.

نمیدونی چ حال بدی داشت وقتی گفتی:مامان ..مامان...اووووههه وبعد یهو کلی بالا اوردی ،انشالله همه ی بچه ها سالم باشن چند روز پیش دخترعمو حسین هم به این بیماری دچار شده بود که مجبور شدن بستریش کنن خدارو شکر شنیدم که حالش خوبه.

[ شنبه 28 بهمن 1391 ] [ 15:06 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام خوبین؟ خوشحالم که نبود منو امپراطور توی این محیط مجازی حس میشه ممنونم که احوال پرس ما بودین،منو امپراطور رفته بودیم شوش خونه پدرم اینا،اونم بعد از ٢.٥ ماه آخه اینجا اونقدر بهم خوش میگذره که نمیدونم زمان چطور میگذره تا اینکه صدای پدرو مادم بلند میشه که دختر نمیخوای بیای اینجا،دیگه ما رو نمیخوای،روز چهارشنبه آقای شوهر امتحان کنکور ارشد داشتن ماهم فرصتو غنیمت شمردم وبا ایشون وباباشون که رفته بود برسونش تا دزفول {چون حوزه ی امتحانش اونجا بود}رفتیم وبعد از رسوندن بابایی،پدر شوهرم مارو برد شوش.اونجا خیلی خوش گذشت همش مشغول گشتو گذار توی اون طبیعت سبز بودیم الان که نزدیک بهاره،طبیعت اونجا فوق العادست وما برای اولین بار یک هفته اونجا موندیم،کلی هم عکسیدیم عکسهای امپراطور سعی میکنم تا امشب بزارم.

جونم براتون بگه که من صاحب یه برادر زاده شدم ،که درست یک روز بعد از ١٦ ساله شدن مامانش با وزن حدود ٤ کیلو به دنیا اومد.

اسمشو مادرم انتخاب کردآقا ایوب که علی مرتضی ایوگ صداش میکنه.تولد ایوب جان٩١.١١.٤

اینم ایوگ نه ببخشید ایوب جون

[ شنبه 28 بهمن 1391 ] [ 14:47 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام به امپراطور مامان ،دیگه کم کم داری ی امپراطور واقعی میشی وشکتو که از ١٩ ماهگی گذاشتی کنار الانم که دیگه شیر نمیخوری فدات شم نمیدونی چقدر از شیر گرفتنت راحت بود باور کردنی نبود فقط  یک شب بیدار شدی وشیر خواستی ومن بهت شیر پاستوریزه وآب وبیسکویت دادم وگرفتی خوابیدی وماشالله در کمال تعجب دیشب اخوب خوب خوابیدی فقط یه بار بیدار شدی حتی نگفتی ممه میخوام آب بهت دادم گرفتی خوابیدی تا نزدیک ساعت 9.

ازوقتی ظهرا شیر نمیخوری خوابیدنت بهتر وطولانی تر شده وراحت توی گهواره ای که از عمه زینب اوردیم میخوابی،دیشب موقع خواب بهت گفتم:علی مرتضی میخوای پیش مامان بخوابی و تو گفتی:آره واز گهواره اومدی پایین وکنار من خوابیدی و اینبار همدیگه رو بغل کردیم که چقدر برای من این لحظه شیرین بود

مامانم بهم گفته بود سه شب گریه هاشو تحمل کنی بعدش خوب میشه ولی پسرم مامان فقط یه شب گریه کرد و دیگه خودش میگرفت میخوابید...

این عکس دومین روز ازشیر گرفتنته

که ظهر بدون شیر خوردن توی گهواره خوابت برد

البته دادایی زحمتشو کشید91.11.10

اینجا شب باماشین رفته بودیم بیرون اونقدر توی شهر چرخیدیم

که توخوابت برد واولین باری بود که میزارمت سرجات وبیدار نمیشدی

واینطوری شب بدون شیر خوردن خوابیدی ونصف شب شیر خوردی

91.11.11

من از این عکس وخوابیدنت خیلی خوشم میاد چون با لا لایی من خوابیدی

چقدرم ذوقیدم 91.11.12

رااااستی برات ی سه چرخه ی خوشکلم خریدیم اون شب بابا از مغازه دیر به خونه اومد

 ونزدیک ساعت 7 شب رفتیم واسه خرید سه چرخه همه جا به خاطره سرما وباد

شدید تعطیل بود وما میخواستیم به خاطره ازشیر گرفتنت با سه چرخه

سرگرم بشی ومن نمیخواستم تا فردامنتظر بمونم فقط یه

سیسمونی باز بود که اونم چراغ مغازشو خاموش کرده

،داشتمی رفت وچون ما آشنا بودیم برگشت وسه

چرخه ها رو نشونمون داد وما هم عجله ای یه سه

چرخه برات گرفتیم وتو از بس خوشحال بودی توی

ماشین سوار سه چرخت شدی،اومدیم خونه دیدیم

که سه چرخه کلی مشکل داشت،ویه جاهایی

شکسته بود وروز بعد بردیم عوضش کردیم...

روزی که سه چرخت نبود همه جا رو دنبالش

میگشتی .سراغشو می گرفتی.

تا سه چرخه ی جدیدتو از انبار

اوردن..

اولین سه چرخه که مشکل داشت وپسش دادیم91.11.12

 واینم سه چرخه ی جدیدت که فکر کنم از قبلیه قشنگتر باشه

البته یه روز طول کشید تا بدستمون رسید چون توی مغازه نداشتن

وباید از انبار می اوردن

بعد از اومدن از دزفول یه سر رفتیم سر زمین باباجونی(جدو) تا بابا زمینشونو با

جی پی اس برداشت کنه منو تو هم مشغول عکس گرفتن توی اون هوای عالی شدیم

تازه داشتم حس میگرفتم وبوی گلهای گل زارو استشمام میکردم

که ی بوی بد حسو بهم زد وتو گفتی مامان..ععععع....تعجب،

چکار کردی نفس مامان الان وقتش بود ،خوب شد توی صندوق

عقب ماشین آب داشتیم وگرنه سبز

91.11.11

اینم از شیطونیات]مگه میزاری کسی ماشینو قفل کنی،الا وبلا خودم

این کارو میکنم

قدرت خدا رو ببین فوق العادس،بوی این گلا منو یاد بچگیم انداخت

به زبون محلی به این گلا میگن،گلزا،دونه های روغنی هستن،که ازشون روغن

میگیرن..

 

اینم خوابیدنت برای اولین بار بدون شیر خوردن توی یه مسافت طولانی

همون رفتن به دزفولو میگم

91.11.11 

ای بابا،مامان ولم کن،شیر که بهم نمیدی ،نمیزاری هم بخوابم

روزو شب همش عکس با رئیس اداره ی بووووووووووقم این

همه عکس نداره بخدا...

بعدشم برای اینکه راحت تر بخوابی گذاشتمت رو صندلی وتا نزدیک اندیمشک

خواب بودی...موقع اومدنم بابا برات جوجه کباب گرفت وسیر خوردی وفدات شم

به مامانم تعارف میکردی..

[ سه شنبه 17 بهمن 1391 ] [ 16:32 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام زندگیه مامان مرحله ی دوم با موفقیت پشت سر گذاشته شد والانم با لا لایی من خوابت برده،چ حس خوبی داشت وقتی برات لالایی میخوندم وکم کم چشماتو رو هم گذاشتی وخوابیدی.

دوروز ظهر شیر نمیخوری،دیشب از صبح زود تا نزدیک ساعت 9 شیر نخوردی تا اینکه رفتیم خونه ی عمه فاطمه و دوچرخه ی امیرمحمد و دیدی وباهم دعواتون شد که من دوچرخه رو میخوام واز تو اصرارو از امیر محمد انکار،آخرشم ننشسته بابا گفت:بریم،اونقدر غصتو خوردم که به بابا گفتم:فردا میرم گوشوارهامو میفروشم خودم براش دوچرخه میخرم ، بعد یادم اومد که ای واای این گوشواره ها که مال خود توهستن ومن با پول کادوهای تولدت خریدم که بری موقه بزرگیت نگهشون دارم یا میدم به خانمت یا میفروشم پولشو بهت میدم.

فدات بشم تا شنبه ،یکشنبه تحمل کن بابا که پول کارشناسیاشو گرفت،قراره یه دوچرخه ی آبی خوشکل برات بخریم.دیروز رفتیم دزفول برای مغاز خرید کنیم وااااای که همه چیز چقدر گرون شده روز به روز میره بالا...

میدونی یه مغازه پلاسکو وشیشه فروشی نزدیک خونمونه که وقت میرم اونجا احساس خوبی پیدا میکنم ومیگم نه بابا هنوز آخر دنیا نشده،همه چیزش ارزون،وشیک،وبا این همه جنسشون هم عالیه ،برای هرنوع سلپیقه ای  چیز میز داره ،دیگه منو تو رو حسابی میشناسه گاهی که حوصلت سر میره همین طوری میری توی مغازه دوری میزنیم آقاهه هم با کلی احترام میگه بفرمایید...بفرمایید...خواهش میکنم... چ رویی داریم مانیشخند

فدات شم تازه بیدار شدی از گهواره که از عمه زینب گرفتیمش اوردمت پایین ،بغلت کردم گذاشتمت رو پاهام که بخوابی گفتی:مامان مم بده منم کمی صبر گذاشته بودم رو سینم گفتم:ببین مامان مم بده ،ی خورده غر زدی وآروم شدی.پسرعموهات محمد امینو رضا خونمونن ،رفتیم تو حال که باهاشون بازی کنی که دیدم خواب بودن،بهت گفتم:توهم میخوای مث اونا بخوابی،گفتی:آره وپتو رو کشیدی رو صورتت وبا کمال تعجب دیدیم که خوابت بردهماچ

دو روز پیش که از صبح بهت شیر ندادم روی سینم صبم گذاشتم ولی با کمال تعجب دیدم که داری شیر میخوردی واصلا تلخیشو حس نمیکنی و به زور تونستم حواستو پرت کنم و ...

تازه شیطون بلا دیشب با روسری مامان میگفتی:پاکش کن وبعدش خودت شروع کردی به پاک کردنش..

[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 15:25 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

واااااااای خدای من،هرچه بیشتر میگذره بزرگیتو بیشترو بیشتر حس میکنم وتازه متوجه میشم که من هنوز هیچی ازت نمیدونم،راسته که میگن موقع از شیر گرفتن نی نی خدا خودش کمک میکنه و یه صبری به نی نی میده ،فدات بشم از صبح که آخرین وعده ی شیرت ساعت حدود 7 بود تا ساعت 2.15 شیر نخوردی ،صبح که بیدار شدی اول گفتی:مامان مم بده،من حواستو با چیز دیگه ای پرت میکردم ولی بعد از چند دقیقه باز میگفتی :مامان مم بده،دلم برات میسوخت ونزدیک بود اشکم در بیاد ولی اینبار کلی با اسباب بازیات بازی کردیم ،رفتیم بیرون کلی خوراکی برات گرفتم،بعد یه سری به فروشگاه کنار خونمون زدیم و برات شیر گرفتم(هروقت از فروشگاه خرید میکنیم هرچیزی رو که میخریم میگیری دستت ومیگی عمه،یعنی اول ببریم پیش خانم نصری حساب کنه بعد ببریمش ،فدای این هوشت بشم زندگیم)بعد با هم توپ بازی کردیم ،نهار خوردیم ،چندبار فیلم بچه گیتو دیدیم واینبار برعکس همیشه چندبار آب خوردی وتا ساعت 2.15 شیر نخواستی .

راستی امروز اولین روزیه که یخچالمون رو روشن کردیم اونم بخاطره تو تا کلی چیز برات بخریم تا راحت شیر خوردنو بزاری کنار،توی این دوماه هم که روشن نکردیم همش منتظره بودیم بابا پول کارشناسیاشو بگیره بعد هم غذامونو از خونه ی باباجونی جدا کنیم هم بتونیم یه مقدار گوشتو مرغو ،برنج وکلی پیزو یه جا بخریم.دست باباجونی درد نکنه امروز یه مرغ برامون اورد،بابا هرچی اصرار کرد پولشو نگرفت،گفت:این مرغ به مناسبت از شیر گرفتن علی مرتضاست.

بابا که ظهر از مغازه اومد با اینکه خسته بود ولی کلی باهات توپ بازی کرد وصدای خنده هاتون خونه رو پر کرد.الان هردوتون خوابید وبیرون بارون اومده،هوای سرده وتوهم که ماشالله روزی چند دست لباس کثیف میکنی وتوی این هوا که هیچ لباسی خشک نمیشه،ولی مامانی یه فکر خوب کرده لباساتو که  لباسشویی عزیز شست وخشک کرد یه رخت آویز بزرگ گرفتم همه رو روش پهن میکنم وبخاریو میزارم زیرشون وتا بیدار شی همه خشکن،الانم همین کارو کردم ولباسات خشک،خشک شدن.نکته ی جالب اینه که توی پهن کردن لباسات بهم کمک میکنی وخودت از لباسشویی درشون میاری ومیدی دستم واین کارو تا تموم شدن لباسا انجام میدی.دست درد نکنه عزیز دلم...

[ دوشنبه 9 بهمن 1391 ] [ 15:19 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام فدات شم امروز که دوسال قمریت کامل شد قراره از فردا کم کم از شیر بگیرمت،اول از همه دو،سه روزی صبح ها بهت شیر نمیدم بعدش ظهر ،بعدشم شب...

 

زندگیه مامان بزرگ شدی باورم نمیشه چه زود گذشت،چه زود داری بزرگ میشی،چه زودو چه زودو چه زود...

من هم خوشحالم هم ناراحت،خوشحالم چون پسرم بزرگ شده دیگه،کمتر آویزون مامانش میشه وراستشو بخوای بعد از دوسالو نه ماه میتونم شبو راحت بخوابم واز همه مهم تر بخاطره بدخوابی توی شبای شیر دهی از این به بعد میتونم برای نماز صبح بموقع  بیدار بشه وخستگی رو بهونه نکنم،وناراحتم چون توی این مدت تو بیشتر از همه اذیت میشی.

انشالله خدا کمکمون کنه این مرحله رو با موفقیت وکمترین سردردی به پایان برسونیم .

[ يکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 21:39 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

محمد امین پسر عموت مشغول بستن کفش امیر محمد پسرعمه فاطمت هست

چ حرکت قشنگ وانسان دوستانه ای

محرم ٩١

 

 

[ يکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 19:58 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

زندگیه مامان امروز دوسالت شد البته به تاریخ قمری

امروز 8 بهمن 1391 مصادف با 15 ربیع الاول 1434

آره عزیزم تو 15 ربیع الاول به دنیا اومدی که دوسال پیش

30 بهمن بود،خیلی دوست داشتم که دو روز تحمل کنی وتوی

میلاد پیامبر به دنیا بیای ولی قسمت نشد ویک ماه زودتر اومدی

البته 15 ربیع الاول یه خوبی که داشت اینه که توی این روز اولین مسجد اسلام

(مسجد قبا) بنا شده واین برای من خیلی مهمه

اینم عکس امروزت به زور گذاشتی ازت عکس بگیرم نمیدونم چت شده

هرچی بزرگتر میشی بیشتر کنجکاو میشی که مامان میخواد چکار کنه

[ يکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 19:57 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

نمیدونی این چ علاقه ایه،که تا جدو(باباجون) وارد خونه میشه بقول دادایی(مامان جون) خلع سلاحش میکنی وسویچ ماشینو ازش میگیری ،الان هم طوری شده که سویچو باخودت میخوابونی،اوایل که سویچ ماشین نبود به هر کلیدی راضی میشدی ولی الان به هیچ چیز الا سویچ خود ماشین راضی نمیشی واسه همین جدو رفت از بیرون یه سویچ برات خرید و یهت داد،الان سویچ شده عشقت،وتا میخوام بخوابونمت میگی: مامان لوبه...لوبه به ماشین میگی و به سویچ ماشینم میگی لوبه...

نمیدونم اگه ارثی باشه که به پسر عمت رضا رفتی،میگن کوچیک که بود یه قوطی پر از سویچ وکلید داشته ومیگفته بزرگ شدم میخوام کلید ساز بشم الان رضا کلاس سوم ابتدایی هستش ویادش رفته کلیداشو چ کار کرده.

sssssssssss علی مرتضی وسویچش خوابن

91.11.5

اونعلامتی که توی عکس زخم شدن چونتو نشون میداد

یه روز که با جدو رفته بودی بیرون،جدو که ترمز میگیره وتو که

صندلی جلوی ماشین ایستاده بودی با چونه میری میخوری به داشبورد

خداروشکر که به اینجا ختم شد وبدتر از این نشد

تازه کمربندم که نمیزاری بهت ببندم فدات شم ازاین به بعد

یا نمیزارم بری  یا منم باهات میامعینک

میشک بادی گارد گل پسرم

[ يکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 14:15 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام مامان فدات شه،قلب مامان هر روز که میگذره بیشتر عاشقت میشه وقتی با تحکم میای بهم میگی مامان ...مامان ...بیااااا...وااای نمیدونی چه کیفی میکنم وقتی صدام میزنی که یهچیزی رو نشونم بدی وراجب اون چیز بحث میکنی،ماشالله همه ی کلماتو یکبار که بگم بازبون شیرین بچه گانت تکرار میکنی .

خوب این روزای تو از آخرای دی ماه تا الان که ٨ بهمن

اینجا بعد از در اوردن لباسا از لباسشویی هوس کردی

توهم مث لباسا تمیز بشی٩١.١٠.٢٦

داشتی توی لباسشویی رو نگاه کردی منم گفتم :علی مرتضی ببینم

برو تو..انگار از خدات بود اجازه بدم واینجوری پرید توش

از محرم تا الان کلی سه نفری(بابا،مامان وشما)با ماشین میریم

بیرون ،نمیدونم چرا اینجا گیر داده بودم ازت عکس بگیرم تو هم که ذوق سوار

شدن توی ماشین داشتی ،بااین کار مامان ،بدجوری حالت گرفته شد ببین مشخصهنیشخند

دیگه کم کم داشتی این شکلی میشدیکلافه

که مامان بیخیال شد

٣٠.١٠.٩١

ولی مگه مامان ول کن بود توی ماشین هم گیر داده بودم اینجا بابا رفته بود از عابر

بانک پول بگیره که منم باز شروع کردم وبعد از اینکه کلی عکس خراب کردی

با ویفر راضیت کردم تا افتخار بدی ازت عکس بگیرم

اینجا دومین باره که سه نفری میریم پارک البته اینجا ٤نفر بودیم عمو هادی

هم باهامون اومد

٢.١١.٩١

از سر سره زیاد خوشت نمیاد وکمی موقع پایین اومدن ترسیده بود

عموهادی بغلت کرد وفرستادت پایین تا بابا بگیرت

ولی تا رسیدی پایین کلی ترسیده بودی

فقط دوست داری پایین سرسره ،سر بخوری اینجوری...

اینجا من داشتم باهات بازی میکردم ولی انگار بابا بیشتر میخواست

بازی کنه ومنم هولتون میدادم

تابش یه طوری بود که حتما باید کسی روبرو بشینه تا تعادل داشته باشه

قرعه به اسم بابا اومد،به به چه تعدلی ٨٠ کیلو کجا ١٢ کیلو کجاابرو

[ يکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 13:59 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

این حرکتو عمومهدی یادت داده و نمیدونم یه جور بازی واست یا لوس کردنت که تا میگیم

چشات کوووو.....این کارو میکنی،یه جورایی محبت خودت رو به طرف مقابل نشون میدی.

اینجا 22 ماهته

دی ماه 91

اینجا منو دادایی مشغول جا به جایی تلویزیون بودیم که دیدم شما از فرصت

استفاده کردین وبدون کمک رفتین بالای تلویزیون

اینجا هم 22ماهته

[ پنجشنبه 5 بهمن 1391 ] [ 14:36 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

شب یلدای 91

شب یلدا عمه زینب،عمه زهرا ،عمه فاطمه باشوهرو بچه هاشون

اومدن خونمون واز عموهات هم عمو علی وخانمشو بچه هاش اومدن

البته عمه فاطمه وعمو علی بعد شام اومدن...

شام باقالی پلو با مرغ داشتیم که خیلی خوشمزه شده بود

بعدشم که کیک پختیمو میوه خوردیم

من اونموقع مشغول نماز خوندن بودم وتا رسیدم همگی شام خورده بودن

بجز بچه ها ،البته برای عکس گرفتن میگم دیر رسیدم وگرنه از بس ناخونک زده

بودم گرسنم نبود ..

موقع عکس گرفتن بهت گفتم:علی مرتضی به مامان ام میدی

وفدات بشم دست از غذا کشیدی و...

[ پنجشنبه 5 بهمن 1391 ] [ 14:30 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

این مطلبو از توی یه سایت دیدم اولین باره یه همچین چیزی میبینم به نظرتون صحت داره

اینم لینک این مطلب

http://fun.baharfa.com/%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9.html

 

دعا برای از شیر گرفتن کودک

 

  این دعا رانوشته به کودک بخوراند یا که در گلو بسته ترک شیرخوردن گیرد:

 

وَلاَ تَقْرَبَا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الْظَّالِمِینَ (اعراف۱۹)

فَکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ إِن کُنتُم بِآیَاتِهِ مُؤْمِنِینَ ج وَمَا لَکُمْ أَلاَّ تَأْکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ

اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ وَقَدْ فَصَّلَ لَکُم مَاحَرَّمَ عَلَیْکُمْ إِلَّا مَااضْطُرِرْتُمْ إِلَیْهِ …

 

قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ قَتَلُوا أَوْلاَدَهُمْ سَفَهَاً بِغَیْرِ عِلْمٍ وَحَرَّمُوا مَا رَزَقَهُمُ اللّهُ افْتِرَاءً عَلَى اللّهِ قَدْ ضَلُّوا وَمَا

کَانُوا مُهْتَدِینَ ج

 

وَمِنَ الْأَنْعَامِ حَمُولَةً وَفَرْشاً کُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ج

(انعام۱۱۹و۱۴۰و۱۴۲)

 

کُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِیئاً بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ ط(طور۱۹)

ایضاً
 

این دعارا بنویسد به طفل بخوراند ترک شیرخوردن گیرد:

وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَى‏ وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ

الْمَصِیرُ ط(لقمان۱۴)

 

وَتَأْکُلُونَ التُّرَاثَ أَکْلاً لَمّاً لا وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً ط۵ (بلد۲۰)

 

ایضاً – سوره بروج را به طفل بندد از شیر باز ماند.

[ پنجشنبه 5 بهمن 1391 ] [ 13:16 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

91.10.5 داشت بارون میومد وتو از صدای  شر شرش خوشت میومد

ومنم پنجرهی اتاقو بازکردم وهردومون دستمون رو گرفتیم زیر بارون

میدونی بارونش منو یاد صومعه سرا مینداخت وبدجوری دلم گرفت...

اینجا بغل بابایی باهم دارین بارونو تماشا میکنید ودست تو زیر رحمت خدا..

اینجا هم رفتیم سر زمین جدو وکنارای کوچیک ترش از درختای زمین جدو چیدیم

که به زبون محلی بهشون میگن تی تک

91.10.14  روز اربعین خونه ی جدو(باباجونی)حلیم داشتن اون روز من مریض بودم وهمش خواب

وبعد از بیدار شدن هم تو اینطوری وروجک بازی کردی ،حلیمو روی هیزم درست

کردن وخیلی خوشمزه شده بود البته منو تو آخرش رسیدیم ونرسیدیم دیگو هم بزنیم

خوبیه اون روز جمع بودن همه ی خونواده حتی عکمه خدیجه بود راستی عمه

خدیجه ی نی نی دیگه تو راه داره،دختره قراره مث مامان فروردینی

باشه...

لباس مشکی پوشیده بودی ولی تاظهر دو دست لباس رو کثیف کردی.

بدون شرح 91.10.6

واااای مامانی خسته شدم بقیه باشه واسه بعد فعلا شب بخیر عزیزم

[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 2:35 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

ی روز که میخواستم لباس بشورم  همش میومدی دست میزاشتی

توی آب،هوا هم سرد بود و ممکن بود سرما بخوری ومن تصمیم

 گرفتم این طوری سرگرمت کنم.91.10.3

اینم از هنرت با آب و قلم موی رنگ

سجده ی پسره گلم که اوایل درزا میکشیدی ولی الان بهتر میتونی سجده کنی.

موقعخوندن زیارت عاشورا بدون اینکه بهت بگیم میشینی بین منو بابا

ودستاتو به شکل دعا میگیری وآروم میشینی ،ی بارم توی صفر که بابا نوار

دعای ندبه گذاشته بود تو همین کارو کردی که منو بابا کلی ذوقیدیم

91.10.1

از وقتی اومدیم توی خونه ی جدید کنار یخچال جایی برای خرابکاریت شده

اونجا قایم میشی ودور از چشم ما خودتو راحت میکنی بعد که کارت تموم

شد میای و اعلام خطر میکنی...

اینجا مشغول باز کردن مارک دور پاکن بابا هستی ای کاش خرابکاریات به اینجا ختم بشه

ولی کارخرابیه جنابعالی گاهی ازنوعنیشخند

91.10.5

وتا میام عکس بگیرم 91.10.5

لباس ورزشی قدیمی بابا رو که مال دوران تجردشون بود از سوراخ موش کشیدی بیرون

ومنم تنت کردم چون رنگش روشن بود توهم خوشت اومده بود اما بعدش

چون بزرگ بود دوست داشتی زودتر درش بیارم91.10.6

91.10.7 رفتیم طرف چشمه ی آب گرم بیرون شهر بهت گفته بودم :من بعد

از 11 سال رفتو آمد به این شهر و4 سالزندگی تازه متوجه شدم این کوههای

 اطراف  رشته کوههای زاگرسن،کلی ذوق کردم نه بابا،من فقط توی جغرافی

اسمشونو خونده بودم ،تازه قبل از به دنیا اومدن تو منو بابایی ودادایی

ازهمین کوهها رفته بودیم بالا...

خلاصه به توکه کلی خوش گذشت وتوی اون باد سرد وهوای آفتابی

دستاتو عین پرنده ها میکردی وهمین طور میرفتی ویکی باید میدوید میگرفتت

تا ی وقت از سرازیریا نیفتی...91.10.7

 

و رشته کوههای زاگرس که یه غار خفاشم دارن

ی روز که سرگرمکار توی خونه ی جدو بودم  یهو دیدم خبری ازت نیست

بعد که اومدم آشپزخونه دیدم91.10.7

[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 2:04 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

مهسا خانمی خواهر کوچیکتره فائزه خانم دختر عمه زینب در 20 آبان 91 به دنیا

اومدنمیدونی روز به روز شیرینتر میشه وتوهم چسبیدی بهش که یا بوسش کنم

یا بوسم کنه گاهی اوقات میگی دستشو بزار تو دستم ،خدا میدونه توی آینده

قراره چه اتفاقی بیوفته،تازه تا عمه زینب میاد خونمون میپریوبا خوشحالی میگی

نی نی ....نی نی ...

مها وابجی فائزش

اینجا هم توی شب یلدا که حسابی گیر داده بودی بغلش کنیمتفکر

مهسا خانم گریه میکرد بابا ولم کن توهم انگار نه انگار...

سوکش میدادی انگشتاتو نگاه کن..

[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 0:46 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

اینجا هد بابا رو زدی ببین چ شیرین شدی عزیزم

اینجا 23 ماهته

خرابکاری های جنابعالی توی خونه ی جدید

حس امپراطوری پسرم:کنترل بدین من،اینم از بالشت ،خوب حالا هم هرشبکه ای

ک من میخوام شما هم نگاه کنید...

اینجا موقعی بود ک مشغول فرش کردن خونه بودیم وشما اینجوری با پسرعموهات

وپسرعمه هات با کارتن یخچال بازی میکردیدمتفکر

 

اینجا توی اتاق قبلی بود ک بالشت میزاشتی زیر پات

وکلید برقو میزدی،روشن،خاموش ،روشن،خاموشو....

[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 23:41 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

امروز بابایی ماروبرد بیرون عمه فاطمه وشوهرشو پسرش امیر محمد

هم اومدن کلی بیرون شهر چرخیدیم راستی این کاپشن آبی خوشکل ک خیلی بهت

میاد رو دوروز پیش برات خریدم واینجا اولین باریه ک تنت کردی فدات شم

[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 23:11 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

 

ببین پسر قشنگم صورت قشنگت به چه روزی افتاده البته

الان خداروشکر بهتر شدی،من فکرنمیکنم مخملک باشه

آخه مخملک بیماری سختیه و وتو از علائمش فقط جوشهای ریزو داشتی

این علائم مخملک:

 گلودرد - لوزه‌هاي ملتهب - تب 40 درجه - دل درد - لكه‌هاي كوچك جوش كه از سينه و گردن

شروع ميشود و سپس بجز دور دهان به همه جاي بدن انتشار مي‌يابد

ومن میگم این جوشهای صورتت بخاطره بازی با نفت بخاریه،هروقت بابا بخاریو پر

میکرد توی می اومدی ودست میزدی به در بخاری ودست نفتی رو ب سروصورتت

میزدی ک من یادم رفته بود ب دکتر بگم.

[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 22:54 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

اینجا علی مرتضی جان ١٣ روزته واین لباس رو

از کربلا برات اوردن وچون زردیت بال بود این لباس رو تنت کردم

و از امام حسین خواستم خوبت کنه١٣ اسفند ٨٩

 

محرم ٩٠ علی مرتضی ١٠ ماهه

 

محرم ٩١ پسرم گلم ٢٢ماهه(همون لباس ک شلوارش کوچیک شده)

سینه زدن پسرم ک ی دشداشه مشکی خوشکلترش کرده

شب هفتم محرم ی مراسم میگیرن ک ب این شکل هرکس ک نیت داره در حدی

ک در توانش هست ی سینی پرمیکنه ک مهم ترین چیزش شمع وشیرینیه

وبرات جالب بود بخصوص وقتی شمعارو روشن کردیم فکر کردی تولد وکلی

شیرینی خوردی،از این سینیا هرکسی به نیت چیزی برمیداره

واگه حاجت روا شد میتونه سال بعد یاخودش ی سینی بزاره یا بسته شمع میاره

[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 22:29 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

hhr208

شرح شهادت امام رضا (ع) در منابع اسلامی
در روایتی از اباصلت آمده است: «مأمون، امام رضا (ع) را فراخواند و آن حضرت را مجبور کرد از انگور بخورد. آن حضرت به واسطه آن انگور مسموم شد.»

درباره نحوه شهادت امام رضا (ع)، بیشتر عالمان شیعه و همچنین تعداد زیادی از علمای اهل سنت، قائل هستند که آن حضرت مسموم و شهید شده است. البته درباره عامل شهادت امام هشتم، اختلاف‌نظرهایی وجود دارد؛ اما قول مشهور این است که آن حضرت، توسط «مأمون» خلیفه عباسی مسموم و به شهادت رسید.
برخی از علمای اهل سنت بر این نظرند که مأمون، امام رضا (ع) را مسموم نکرده است و برای این گفته خود دلائلی هم ذکر می‌کنند. از جمله آن دلائل این است که مأمون دختر خود را به همسری امام جواد (ع) درآورد. مأمون به برتری امام رضا (ع) در برابر علما استدلال می‌کرد. بعد از درگذشت امام رضا (ع) مأمون بسیار ناراحت و غمگین بود و…
در ادامه خواهیم گفت که به هیچ یک از دلائل در این رابطه نمی‌توان استناد کرد.
همچنین عده‌ای از علمای اهل سنت نیز بر این باورند که امام رضا (ع) مسموم شده است و عامل جنایت، عباسیان اما شخصی غیر از مأمون، بوده است. برای مثال؛ ابن‌جوزی می‌گوید: «وقتی عباسیان دیدند خلافت از دست آنها خارج شد (به واسطه ولایت‌عهدی) و به دست علویان افتاد، امام رضا (ع) را مسموم کردند.» این قول نیز چندان صحیح به نظر نمی‌رسد؛ زیرا «بیشتر مورخان و راویان اجماع دارند که مأمون سم را به امام (ع) داده نه غیر او.»
همچنین روایات مستندی از امام رضا (ع) وارد شده است که در آن، حضرت شهادت خود را پیش‌گویی کرده و عامل این جنایت را مأمون دانسته است. امام رضا (ع) به هرثمة بن اعین می‌گوید: «موقع مرگ من فرا رسیده است. این طاغی (مأمون) تصمیم گرفته مرا مسموم کند…»
عده‌ای از پژوهشگران معتقدند که شورش عباسیان در بغداد و تصمیم مأمون برای حضور در این شهر، سبب شد تا اطرافیان این خلیفه به وی هشدار دهند که در نبود وی و حضور ولیعهد ـ که منظور امام رضا (ع) بود ـ کار حکومت به مشکل برخواهد خورد و به همین دلیل، مأمون، امام رضا (ع) را به شهادت رساند.
به نظر می‌رسد انگیزه اصلی مأمون در به شهادت رساندن امام رضا (ع) همین مطلبی باشد که ذکر شد. چرا که قیام عباسیان در بغداد جز به خاطر ترس از روی کار آمدن علویان نبوده است.
طبری می‌نویسد: «مأمون نامه‌ای به بنی‌عباس در بغداد نوشت و مرگ علی بن موسی (ع) را به آنان اعلام کرد و از آنان خواست که به اطاعت او درآیند؛ زیرا دشمنی آنان با او جز با بیعت وی با علی بن موسی (ع) نبوده است.»

hhr209

از دیگر موجباتی که مورخان در قتل امام رضا (ع) ذکر کرده‌اند، کینه‌ای می‌دانند که مأمون از امام رضا (ع) به دل گرفته بود. طبرسی می‌نویسد: «علتی که موجب شد مأمون، امام رضا (ع) را به شهادت برساند، این بود که آن حضرت بی‌محابا (و بدون ترس) حق را در برابر مأمون اعلام می‌کرد. در بیشتر موارد در مقابل او قرار می‌گرفت که موجب عصبانیت و کینه او می شد…»
همانگونه که بیان شد، از نظر روایات شیعی، شکی نیست که مأمون، حضرت رضا (ع) را مسموم کرد. اما اینکه کیفیت این عمل چگونه بوده است، چند نوع روایت وجود دارد که به آنها اشاره می‌کنیم.
روایتی را شیخ مفید از عبدالله بن بشیر نقل کرده که عبدالله گفت: «مأمون به من دستور داد که ناخن‌های خود را بلند کنم … سپس مرا خواست و چیزی به من داد که شبیه تمر هندی بود و به من گفت: این را به همه دو دست خود بمال … سپس نزد امام رضا (ع) رفت و به من دستور داد که انار برای ما بیاور. من اناری چند حاضر کردم و مأمون گفت: با دست خود آن را بفشار.

من فشردم و مأمون آن آب انار را با دست خود به حضرت خورانید و همان سبب مرگ آن حضرت شد و پس از خوردن آن آب انار، دو روز بیشتر زنده نماند.»
روایت دیگری را شیخ مفید از محمد بن جهم ذکر کرده که می گوید: «حضرت رضا (ع) انگور دوست می‌داشت. پس قدری انگور برای حضرت تهیه کردند. در حبه‌های آن به مدت چند روز سوزن‌های زهرآلود زدند. سپس آن سوزن‌ها را کشیده و نزد آن بزرگوار آوردند … آن حضرت از آن انگورهای زهرآلود بخورد و سبب شهادت ایشان شد.»
روایتی از اباصلت هروی نیز نقل شده که می گوید: «مأمون، امام رضا (ع) را فراخواند و آن حضرت را مجبور کرد از انگور بخورد. آن حضرت به واسطه آن انگور مسموم شد.»
بنابراین، ادله‌ای که اهل سنت ذکر کرده‌اند که مأمون امام رضا (ع) را به شهادت نرسانده بی‌اساس است؛ چرا که مأمون فردی بود که به خاطر حکومت، برادرش امین را به قتل رساند و محبوبیت امام رضا (ع) در نزد او از برادرش بیشتر نبود. و گریه ظاهری او بعد از مرگ امام (ع) به جهت منحرف کردن اذهان علویان و طرفداران امام رضا (ع) بوده است.
بعد از شهادت امام رضا (ع) شیعیان، بدن شریف آن حضرت را در خراسان تشییع کردند. این تشییع جنازه به حدی پر شور بود که تا آن زمان مثل آن دیده نشده بود. همه طبقات در تشییع جنازه امام حاضر شدند. آن امام همام، در سال ۲۰۳ قمری در شهر طوس به خاک سپرده شد و بارگاه عظیمش امروز میزبان صدها هزار عزادار است، در حالی که هیچ نشانی از خلافت پهناور مأمون وجود ندارد.

 

[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 20:55 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

خوب قلب مامان تا اونجا رسیدیم که من همراه ام لیلا مشغول درست کردن شام بودیم تو هم گرسنه بودی وبه هر کاسه ای ک روی سینگ میزاشتم چنگ میزدی،برای یک لحظه فقط یک لحظه غلت نزدیک بود ی اتفاق وحشتناک برات بیفته ،من  ی کاسه پر از روغن داغ رو روی سینگ گذاشتم وحواسم بود ک دور از دسترس تو بزارم ولی نمیدونم چ طوری دست بهش رسید و من توی یک لحظه دیدمت وجیغ زدم ورفتم طرفت وااااااااااااااای خدای من نزدیک بود چ اتفاقی برات بیفته ،اتفاقی ک اگه می افتاد حتی ممکن بود دور از جونت،جونتو از دست بدی،نمیدونم چ طور اون لحظه حواسم به طرف تو جمع شد ونزاشتم اون اتفاق برات بیفته،بقول ام لیلا گاهی حواسمون رو جمع میکنن،منظورش ماورا بود وبنظرم واقعا هم همین طور بود وخواست خدا بود ک اون لحظه بطرفت برگردم و از ی اتفاق وحشتناک جلوگیری کنم دیشبم یاد اون لحظه افتادم وهمهی بدنم لرزید و وحشت کردم  سجدهی شکر بجا اوردم واز خدا بخاطره این لطفش تشکرکردم واگر تا اخر عمرم هم شکرش کنم بازم کمه،چون اگه اون اتفاق می افتاد کمترین اثرش کورشدن تو واز دست دادن زیباییت بود ک مساوی با مردن من بود مامان بمیره وچنین روزی رو نبینه،نه واسه تو نه واسه ی هیچ بچه ی دیگه ای انشالله...

خوب حالا بریم سراغ اتفاقات خوب:بقیه ی چیزاها واتفاقات خوب بودن واز همه خوبترشون ملاقات با آقا جان بود ک برای اولین بار همدیگه رو میدیدین،وارد مغازه ی آقا جان ک شدیم انگار ک سالها آقا رو میشناسی با کلی خنده رفتی طرفش وبعد شروع کردی ب خرابکاری توی مغازه،آقا گفت:بزارید بازی کنه فقط حواستون باشه چیزیش نشه،یکی از خرابکاری هات در اوردن دورگیر در شیشه ای مغازه ی آقا جان بود ک آقا جان با خنده اونو گذاشت سرجاش والبته با کلی دردسر درست شد،بعد از کلی صحبت با آقا جان ،ایشون لطف کردن وبا آقاسید مارو رسوندن خونه،روز های بعد ک رفتیم محمود آباد و کنار دریا و تو با دیدن آون آب زیاد کلی ذوق کردی،و کلی هم بازی کردی بعد توی شهر گشتیم وقرار بود تا ساعت 3 خونه باشیم چون توی خونه ی ام لیلا  تفسیر قرآن راس ساعت 3 شروع میشد ومن اونجا با دوستای خوبی آشنا شدم ک نی نی یک ماهه هم توشون بود جلسه ی خوبی بود ی جلسه بدون غیبت وگناه ک توش فقط راجب دین ودیانت بحث میشد،حیف ک من اینجا تنهام وکسی نیست ک از این طور جلسه ها باهاش بزارم البته هست ولی همه گرفتار زندگی مادیشون هستن واسه همین منو بابایی تصمیم گرفتیم خودمون از این جلسات بزاریم و 3نفری اینکارو انجام بدیم آره فدات شم توهم توی این جمع سهم داریم.

حدود یک هفته ای موندیم و بالاخره برگشتیم و راستشو بخوای توی اتوبوس خیلی اذیت شدم وکمر درد گرفتم ولی در عوض تو حسابی خوابت برده بود پارسال ک 8 ماهه بودی بهتر بود وهرچی بزرگتر بشی بیشتر اذیت میکنی واذیت میشی ،هرجا اتوبوس می ایستاد توهم اصرار میکردی ک بابا ببردتت پایین وی خورده  هوا بخوری،وبابا هم چاره ای جز تسلیم شدن نداشت چون ب گریه هات نمی ارزید فدات بشم.

 

[ جمعه 22 دی 1391 ] [ 23:21 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام فدات شم خدارو شکر ک حالت خوب شده منو بابایی هم خوبیم واز همه مهم تر دادایی(مامان بابا)بعد از بستری شدن وانجام انژوگرافی حالش بهتره ودکتر گفته:فقط یکی از رگای قلبش 40% گرفتگی داره ک با نخوردن چربی وريیم اونم رفع میشه ،راستشو بخوای از وقتی شنیدم ک مشکل دادایی حاد نیست خیلی حالم بهتر شده وامید ب زندگیم از 100 هم زده بالا،همش مراقبشم ولباساشو هم خودم میشورم وهمه ی کارهارو انجام میدم تا حالش هرچه زودتر خوب بشه،هیچ منتی هم سر هیچ کس ندارم چون من این کارهارو برای مادر خودم انجام میدم ،چون ی مادر شوهر خوب مث مادر آدم میمونه ،نمیدونی توی اون روزایی ک حالش بد بود هر غذایی ک درست میکردم مزه نداشت چون از سر بی حوصلگی درست میکردم وحتی خودم هم از خوردنش حالم بد میشد،دیشب کلی مهمون واسه دیدن دادایی اومده بودن منم دست تنها ،نمیدونستم چ کار کنم از ی طرف تو هم گیر داده بودی وشیر میخواستی و محکم پامو گرفته بودی و گریه میکردی ،منم دلم برات میسوخت ولی اون موقع بدی بود،بابایی که دادایی رو برده بود پیش متخصص قلبش،وتا بیان دیگه دیر شده وخودم باید دست بکار میشدم .خیلی سریع میوه ها روشستم و کتریو گذاشتم روی گاز ،ولی تو دیگه طاقت طاق شدو نزاشتی حداقل میوه هارو پخش کنم وزحمتشو زن آقا محمود (پسرعموی بابا) ک مهمونمون بودن کشید.

 

اون شب هم تموم شد وی روز دیگه ی خدا شروع شد ایلام برف اومده واسه همین اینجا خیلی سرد شده و روزی رشته کوههای اطراف برف اومده ولی خوب تا بخواد برسه ب شهرمون تبدیل ب سرما میشه و ما از برف فقط سرماشو داریم میبینیم.

فدات شم این روزا اینقدر خوش زبون شدی وهرچی میگم با هر زبونی  ک باشه متوجه میشی وهمون بار اول تکرار میکنی ،ماشالله هم ب زبان عربی حرف میزنی هم زبان فارسی،وهم کردی رو متوجه میشی.عاشق سویچ ماشین جدو هستی وتا میاد خونه،ب قول دادایی خلع سلاحش میکنی وسویچو ازش میگیری الانم ک خوابوندمت سویچ دست بود تا خوابت برد واز دستت افتاد ،نمیدونی هر روز ک بزرگتر میشی شیرینی زندگیمون رو هم بیشتر میکنی ،چ حس قشنگیه حس مادر بودن

 

[ جمعه 22 دی 1391 ] [ 22:46 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام فدات شم ی ماه  پیش ی دونه هایی توی بدنت ظاهر شدن بردمت دکتر واون دونه ها ک مال حساسیت بود بعد چند روز رفع شدن،اما اینبار این دونه ها با تب زیادت بوجود اومدن وکم کم قرمز شدن وب صورتت رسیدن وصورت قشنگتو پر کردن،ی ساعت هم نمیشه ک از پیش دکتر اومدیم ک دکتر گفت:مخملکه ودوره ی سخت وعفونیشو گذرونده.

فدات شم اصلا حوصله ی نوشتن ندارم بموقش که حالت خوب شد ومنم سر حال شدم برات مینویسم فعلا که مریضیه منو بابایی وبخصوص تو حالی برام نگذاشتهگریه

[ دوشنبه 18 دی 1391 ] [ 20:57 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام زندگی مامان خوبی شیطونکم الان ک دارم برات مینویسم حالم اصلا خوب نیسصت منو بابایی بدجوری سرما خوردیم توهم سرما خوردیم اما شیطونیای خودتو داری وماشالله عین خیالت نیست دیروز اربعین بود وخونه ی جدو حلیم داشتن عمه خدیجه هم از دره شهر اومده الانم تو باعمه ودختراش وبقیه ی خونواده رفتی سر زمین ومنو بابایی تنها توی خونه موندیم حالمون خوب نبود ونتونستیم باهاتون بیایم ،بابا هم الان لا لا کرده ومنم گفتم: تا تو نیستی بیام از خاطرات عقب افتادت بنویسم....

پنجشنبه ١١ آبان ١٣٩١ ما با اتوبوس رفتیم تهران واز ترمینال جنوب رفتیم ترمینال شرق و بعد از اون رفتیم آمل راستش اینبار اذیت شدم واز بابا خواسته بودم مستقیم بریم نه اینکه دوبار بخوایم سوار شیم،ولی بابا گفت:اینطوری کمتر اذیت میشیم وااای سوار شدن توی اون متروی  شلوغ ک جا برای نشستن نداشت و ی بچه ی توی بغل با کلی ساک و وسایل واقعا سخت بود ومنم  همش سر بابایی غر میزدم ک موقع برگشتن مستقیم میایم،خلاصه با کلی بدن درد رسیدیم آمل و اونجا یکی از دوستای بابایی ک چند ماهی بود ازدواج کرده بود ما رو برد خونشون،اهل کرمان بودن وخانمش اهل بم ،برام تعریف کرد موقع زلزله چ طور زیر آوار نمیتونسته نفس بکشه و قبل از زلزله خواهرش همه رو بیدار کرده ک بلند شید زمین خیلی داره میلرزه ومیگفت:تا بخوایم جا به جا بشیم خونه رو سرمون خراب شد و خواهر و دوتا از برادراش فوت میشن میگفت:اگه اون شب خواهرم بیدارمون نمیکرد منم الان مرده بودم ،میگفت:بعضی از خونه ها هم ک اسکلتشون فلزی بود تیر آهناشون تا شده بود واااااااااای اون شب چه اتفاق وحشتناکی افتاده بود...

 این دوست جدید ما اسمش لیلا بود وبه دلایلی بهش میگفتن ام لیلا ،وجالب اینجاست ک توهم بهش میگفتی ام للا...نمیدونی چقدر مهمون نواز بودن واقع اونجا احساس راحتی میکردیم .

پارک کودک نزدیک خونشون بود ومنو بابایی هروقت فرصت داشتیم تو رو میبردیم ک اونجا بازی کنی  نمیدونی چ کیفی میکردی وبیشتر از تو منو بابایی خوشحال بودیم ک میدیدم پسرمون خودش از سرسره میره بالا وتنهایی بازی میکنه البته سرسره هاش خیلی ایمنی داشتن هم پله هاش کوتاه بودن هم دور سرسره ها کامل بسته بود تا پایین واحتمال افتادنت به کنار سرسره وجود نداشت،بعد از اون با کلی دردسر تو رو میبردیم خونه،حواستون ب رودخونه ومجسمه های حیوونی اطراف پرت میکردیم تا کم کم از پارک خارج میشدیم.

اونجا ی مهمون دیگه هم از تهران اومده بود الهام خانم که پرستار بود وبا شوهرش اومده بود ک عید غدیرو کنار هم باشیم ،الهام خانم با خودش ی بسته ی شکلات شیک اورده بود ک بیشترش رفت تو شکم منو تونیشخند

اون شب همه چیز خوب پیش میرفت واماااااااااا ی اتفاق نزدیک بود دنیای منو بابایی رو سیاه کنه ....

اون شب من داشتم ب ام لیلا تو درست کردن شام کمک میکردم واز ی طرف تو گرسنت بود 

ادامه دارد............

[ جمعه 15 دی 1391 ] [ 12:00 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام ب پسرقشنگم ی ساعتی میشه ک از چشمه ی آبگرم برگشتیم الانم خوابیدی .تازه بعد از نزدیگ ب چهار سال زندگی در شهر بابایی دو روز پیش فهمیدم ک کوههای متصل بهم اطراف شهر رشته کوه زاگرس هستن،کلی ذوق کردم آخه من فقط عکسشون رو توی جغرافیای راهنمایی دیده بودم،دوروز پیش منو تو بابایی رفتیم بخش داری و چون کار بابا زود تموم شد وهوا هم عالی بود بهش گفتم بیا بریم اطراف چشمه وکوه ها،به به چ هوایی تو هم شیشه رو کشیدی پایین ودستتو رو توی هوای میچرخوندی،جاده خلوت و قشنگ بود دورو بر جاده پر از درخت بود ی لحظه یاد شمال افتادم،ای وای گفتم شمال کجا رفتم من....

واما سفر ما ب آمل،این دومین سفرت ب آمل بود وی بار هم موقعی ک توی دل مامانی بودی رفتی یعنی میشه ٣ بار...

اینبار رفتن ما کلی ماجرا داشت؛ب دلایلی مجبور شدیم رابطمون رو با خاله نرگس اولین دوست آملیم قطع کنم،با ی خانمی ب اسم لیلا خانم آشنا شدیم ک تازه عروس بودن واهل بم ک اگه اشتباه نکنم ٣ نفر از اعضای خونوادشو توی زلزله از دست داده بود.

مامانی بیدار شدی عمه هات هم اومدن امشب بقیشو مینویسم....

[ جمعه 8 دی 1391 ] [ 15:52 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام ب دوستای خوبم ک توی این مدت ک نبودیم احوال پرسمون بودن خوبید ؟نی نیاتون خوبن؟

و سلام ب چسر گلم این دوشنبه کارای خونه تموم شد عااالی شده ی خونه ی شیکو نقلی کنار خونه باباجونی،چی از این بهتر ،منو بابا خیلی خوشحالیم ،البته با خونه ی بابا جونی هم ک بودیم هیچ مشکلی نداشتیم ولی خوب دیگه وقتش شده بود بعد سه سالو ٧ ماه مستقل شدیم فعلا خونمون مستقل شده ولی غذا خوردنمون تا ی ماه دیگه خو.نه ی باباجونیه.

قراره بابایی واسه لب تاچ میز بخره واسه همین فعلا جمش کردیمو نت نداریم این مطلبو دارم از نت خونه ی عمه زینب مینویسم،در اولین فرصت ک میزو  خریدیمو نتو وصل کردیم عکسارو میزارم.

راستی عمو مهدی برای بار چهارم عاشق شده واینبارم باباجونی برای بار چهارم مخالفت کرد وبعد از کلی صحبت بالخره قبول کرد وخدارو شکر رفتن خواستگاری ،بابای عروس خانم استرالیا زندگی میکنه و منتظره جواب ایشونیم انشالله هرچی باشه خیرههههه

[ پنجشنبه 16 آذر 1391 ] [ 19:42 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

من خودم این فیلمو نمیبینم یعنی اصلا ماهواره نداریم وچندبار خونه ی  آشناها صحنه هایی ازشو دیدم ولی میبینم خیلی طرفدار داره بخصوص زنای این فیلم با پوششی ک دارن  متاسفانه خیلی از زنای  ایرانی رو جذب کردن.

پوشش واقعی زنان در دربار عثمانی و تصور خیالی کارگردان و فیلمنامه نویس «حریم سلطان» از دربار عثمانی. تصویر مستند را با لباس طراحی شده برای مجموعه را مقایسه کنید.

تصویر واقعی زنان دربار عثمانی

این پستو بعدا پاک میکنم چون اینجا فقط خاطرات پسرمو ثبت میکنم

فقط خواستم شما هم ببینید...

[ جمعه 10 آذر 1391 ] [ 17:07 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام دوستان سلام پسرقشنگم فکر نمیکردم ک بابا بزرگ اینقدر راحت قبول کنه ک  اتاق پذیرایی رو بهمون بده وما بتونیم مستقل بشیم اتاق خودمون برامون کوچیک شده ووقت اون شده ک مستقل بشیم این اتاق جدید بزرگه و ی اتاق واسه تو و ی حالو آشپزخونه نقلی میشه توش ساخت از امروز کاراشو شروع میکنیم عمه های گلت کلی برامون خوشحال شدن ومن واقعا از این رفتارشون خوشحال شدم  کار خونه تا دو سه روز دیگه تموم میشه وعکسای قشنگی از خونه ی نقلی وقشنگمون براتون میزارم ،من از ته دل خوشحالم امیدوارم بتونیم از این مسئولیت بزرگ بربیایم و زندگیمون در کنار خونواده ی شوهر ک شیرین بود شیرینتر بشه انشالله

[ جمعه 10 آذر 1391 ] [ 9:40 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام ی هفته ای میشه اومدیم دقیقا 19 آبان رسیدیم شهرمون 

 وروز بعدش علی مرتضی صاحب ی دختر عمه ی ناز به اسم مهسا 

خانم شد ک عکسش باشه واسه بعد ، تنبلی من باعث شد دیر بیام 

علی مرتضی کلی شیطون وبلا شده فعلا عکسای سفرو براتون میزارم

تا سر فرصت از ماجراهای سفرمون براتون بگم 

رفتن ب پارک کودک آمل،کلی بهت خوش گذشت

چون اجازه دادم خودت تنهایی بازی کنه وحساسیتو گذاشتم کنارو

گذاشتم تا دلت خواست دست ب همه جا زدی وبعد دستاتو شستم

 

 

 

  

 

 

 

ا

 

زیارت امامزاده ابراهیم،البته اینجا رفتیم سر خاک پدر آقا جان 

وچون اونموقع پیش بابا مونده بودی متاسفانه نتونستم زیارتت بدم

وچون عمو ابوذر هم باهامون بود روم نشد بگم بزارید علی مرتضی رو ببرم

تو تا ازش عکس بگیرم،اینجا هم قبرستون امامزادست ک تو از همه جا بی خبر

مشغول گشتو گزار بودی


وامااااااااااا رفتن به محمود اباد ودریا تو اولین بار بود ک دریا رو میدیدی البته 

پارسال هم اومدیم آمل ولی چون 8 ماهت بود ترسیدم سرما بخوری ونرفتیم دریا

اینجا کلی ذوق کردی وهمش میگفتی:مامانی،بابایی،آب ...آب


شیطونیات توی ترمینال آمل و رستوران جاده هراز

 

 

 

 

خوابیدن توی اتوبوس

 

آمل ک بودیم نمیدونی دوست بابایی وخانمش چقدر عاشق تو شده بودن

تازه س ماه بود ک ازدواج کرده بودن اونم فقط با خرید ی حلقه وبدون گرفتن هیچ مراسمی،

زندگیه پربرکتی داشتن وبرامون سنگ تموم گذاشتن،دستشون درد نکنه،هرشیطونی هم ک

میکردی اونا کلی ذوق میکردن واصلا ناراحت نمیشدن،تو هم از مبلا بالا میرفتی وچراغارو روشن

خاموش می کردی و این فرمی میرفتی روی تخت وبالا پایین میپریدی

وترمینال جنوب (تهران) اینجا اتاق مادر وکودک ترمینال خیلی قشنگ ومرتب بود

اونجا برای بچه های زیر دو سال بود جای خیلی خوبی بود

 

[ پنجشنبه 25 آبان 1391 ] [ 23:20 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیزان ما فردا داریم میریم مسافرت ،میریم آمل

،دلم برای همتون تنگ میشه،مینا جان مواظب خودت و نی نی باش

،خدارو شکر همه چیز عالی پیش میره دوستتون دارم ی دنیاااااااااااااا

 

[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:34 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

 

حدود ی هفته پیش بود ک تو ی کاری کردی که واقعا شایسته ی عکس گرفتن بود،ماشالله دیگه با کفش گلی ودمپایی خاکی نمیای روی فرشا(البته ب استثنای روزایی ک حالت خرابه واعصاب داغونی)وقتی میای دمپایاتو در میاری وبعد وارد میشی اما ااینبار حالت زیادی خوش بود ک اصرار داشتی دمپاییتو توی جاکفشی بزاری ،راستی این اولین دمپایی هستش ک برات گرفتم بیشتر از یک ماه،مامان فدای اون پاهای خوشکلت...

دمپاییاتو گذاشته بودی توی جا کفشی ولی در عوض همه ی کفشای دیگه

روووووووووووو 

بدون شرححححح 

 

 

[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:30 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

نمیدونم چ اصراری داشتی ک پیشبند ظرفشویی روتنت کنم اوا ک تنت کردم کلی خوشحال شدی ولی موقع عکس گرفتن ک شد بدخلقی کردی ک درش بیارررررررررر....

 

[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:24 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

متاسفانه تاریخ دقیقش یادم نیست ولی اینو میدونم ک تازه بیست ماهگیت تموم شده بود ک برای اولین بار تونستی برگردون بزنی و مامان ک دنبال شکار لحظه ها بودددد.......

 

[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:19 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

روزعرفه با جدو ودادایی وبابایی رفتیم یادمان شهدا(شرهانی)اول آروم بودی ولی بعد دست میکردی تو خاکا وبعد دستتو ب دهنو وچشمات میمالوندی ومامجبوریم شدیم موقع خوندن دعای عرفه اونجارو ترک کنیم...

عکسای دیگه هم داشتم ولی توی سایتای دیگه آپلود نمیشدن مهم نیست

مهم عکس خودته ک تونستم بزارم 

 

[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:16 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

کلی مطلب نوشتم ک پرید دیگه دیر وقته فقط همینو بگم ک فعلا ی خروس برات عقیقه کردیم تا انشالله در اولین فرصت ی ببعی بیاریم ،عقیقه رو روزعید قربان سال 91 انجام دادیم در 20 ماهگیه جنابعالی.

خروس عزیزقبل از ب قتل رساندن

وامااااااااااا.....روحش شاد

 

 

 

 

 وشما اینطوری توی پخش کردن غذا کمکمون میکردید..

 

پخش کردن عقیقه ودر نهایت دفن استخوان ها وحتی آبی ک خروس 

باهاش شستیم...همه چیزو توی پارچه ی سفید پیچوندیم وخاک کردیم

امپراطور مامانم اینطوری بالای سر قبر خروسش نشسته بود

 

وقتی گفتم با جی جی خداحافظی کن این رفتارهای ..ازخودت نشون میدادی


[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:07 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام جیگر مامان این روزا کلی شیطون وبلا شدی،ماشالله آقایی شدی واسه خودت با بابایی شبا تنها میری قدم میزنی وهفته ی پیش برای اولین بار شب باهم رفتین بیرون ،نمیدونی چ ذوقی میکردم وقتی میدیدم با بابایی داری میری بیرون ک برات جیگر بگیره،وقتی اومدی با گریه اومدی بغلم ،ب بابا گفتم:چی شده؟گفت:سر یکی از کوچه ها زمین خوردی و گریه کردیو منو میخواستی ،منم .

فدات بشم مرد بودنتو با گرفتن از پوشک در سن 19 ماهگی نشون دادی و خیلی قشنگ وقتی کرا خرابی داری میگی ماما..ماما...ماما...منم فدای این ماما گفتنت،کلی میغشم وقتی این قدر مصمم صدام میکنی .خیلی حرفا دارم ک الان یادم رفته چون مدتیه تنبلی میکنم ودیگه برگه روی آینه ی اتاق نمیچسبونم ک بمحض وقوع اتفاقی اونو یادداشت کنم ولی حتما این کارو میکنم.

جونم برات بگه ک عید قربان روز خوبی بود تویاون روز متوجه شدم که مرواریدای قشنگت ب عدد 16

رسیدن یعنی 2تا دندون جدید واینکه با خونواده ی عمو علی رفتیم محل کار عمو علی توی پارک جنگلی منابع طبیعی روز خیلی خوبی بود وشما با بچه های عمو علی کلی شیطنت کردی و ی جایی ک داشتیم چایی میخوردیم با بچه های عمو علی رفتی بازی کردی تا مامانی چاییشو راحت بخوره ولی دلم همش پیشت بود چند بارم با چایی سوختمتعجب.

حالا عکسای بیرون رفتنمون در تاریخ 5 آبان سال 91 

 اینجا دست زده بودی توی زغالا ودستاتو مالوندی ب صورتت البته زغال سرد

 

 

[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 1:06 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام سلام پسره مامان 20 ماهه شد فدات بشم خیلی شیرین وخوش زبون وتو دلبرو تر از قبل شدی بابایی هم که عاشقته کلی باهات وقت میگذرونه وبازی میکنه ولی گاهی بدجوری اعصابشو میریزی بهم واونوقتیه که میری مغازه و،مغازه رو بهم میریزی کلی پاکن با دندونای میارکت خورد کردی وتا میری مغازه برچسب قیمت وسایلو در میاری و بابا گاهی اوقات منو بابای به خاطره تو این شکلی میشیم وبعد از چند ثانیه

وحالا مهم تر از همه اینه که امروز قلب مامانو بابا 20 ماهه شد یادته 5/1 سالگی میخواستم برات ی تفلد کوچولو بگیرم نشد گفتم اگه شرایطش مهیا بشه 20 ماهگی جبران میکنم خوب راستش اول گفتم:توی این اوضاع اقتصاد چ کاریه من بابایی رو بندازم تو خرج ، ی دوتومن کیک معمولی گرفتیمبا دلترو پفک و اومدیم خونه ،البته اونموقع جنابعالی با دادایی وجدو رفته بودی خونه ی عمه زینب (فدات بشم واسه خودت مردی شدی و دیگه تهنایی با بقیه میری بیرون)منو بابایی اول کلی تو حیاط قدم زدیم وحرفیدیم وبعد تصمیم گرفتیم که بریم بیرون قدم بزنیم و این چیزایی رو ک گفتم خریدیم ،اومدیم خونه شما تازه رسیده بودید ودادایی وجدو حالشون زیاد خوب نبو مث اینکه

من که خبر نداشتم اول سفره ی سادمون رو چیدم ک باهم خوش باشیم بعد که دیدم اوضاع قمر در عقربه مخلفاتو پخش وجمع کردم وگذاشتم رفتیم توی اتاق خودمون جشنمونو بگیریم...

جشن باحال وساده ی ما خیلی خوب برگزار شد وکلی عکسو فیلم گرفتیم فدات بشم یاد گرفتی شمع رو فوت میکنی فکر کنم بیشتر از یک ماهه که این راز بزرگو کشف کردم واز خاموش کردن شمع کلی لذت میبردی وبابایی با حوصله برات روشن میکرد ودست میزد وتولد تولد میخوند وحالا عسکای ی تفلد کوچولوی ساده وسه نفرییییییی

البته بعدش دادایی اومد پیشمون وکلی با هم حرفیدیم...

 ماهگیت مبارک نفس مامانو بابا

بابایی گفت:که دوس نداره عکسشو بزارم تو وب من اینطوری

تلافی کردم...

 

این عکس فوق العاده شد گذاشتم روی دستاپ

به بابا گفتم:برات ی سک سک بگیریم بابایی گفت:چی میدونه از این چیزا

نمی خواد خوب منم زیاد اصرار نکردم

وهدیه ی من به تو درست کردن این آدم آهنی با لگوهای خودت بود

شرمندم نکن مامان تشکر واسه چیییی

 

[ يکشنبه 30 مهر 1391 ] [ 23:46 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

این عکس لوس کردنه خودت خیلی قشنگ افتادی منم گذاشتم روی صفحه دستاب

وقتی خودت دیدی کلی کیف نمیدونم چرا؟؟ولی انگار توهم از این عکس خوشت اومده

این عکسهم مال دیشب انگار تو خواب داشتی دعا میکردی

شیطون سفارش کی رو به خدا میکردی عزیزمماچ

 

[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 23:24 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

نی نی وقتی میری توی حس لب تاپ

دیگه هیچ کسو هیچ چیزیو نمیبینی  البته خداروشکر مث خیلی از بچه ها

آویزون سیستم نیستی واین در مواقعیه که من پشت سیستم باشم تو هم میای

شلواری که پات هم خاله سهیلا هدیه برات فرستاده (دوست نی نی سایتی)

ممنوووووووووووووووونم خاله

چهارشنبه یعنی سه روز پیش رفتیم خونه ی خاله آمنه دوست خوب مامانی

متاسفانه شوهره خاله انتقالی گرفته وقراره برن ی شهره دیگه

امیدوارم هرجا برن خوش باشن

خاله امنه چند تا ماهی خوشکل داشت که یکیشونو جدا گذاشت بود توی

ی استوانه ی شیشه ای وتو کلی باهاش بازی کردی وقتی خواستم از بازیت باماهی

عکس بگیرم اینطوری خودتو لوس میکردی...

دیشب موقع باز کردن کشو دست توش گیر کرد وصدام کردی مان..مان

منم اومدم ودستتو در اوردم اونموقع وقت عکس گرفتن نبود وبعد از اون ازت خواستم

که برام صحنه رو بازسازی کنی وتو اینجوری برام توضیح میدادی من کلی میذوقیدم وازت

عکس میگرفتم به بابایی هم میگفتم ببین چ قشنگ داره توضیح میدهماچ

 

 

[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 23:17 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

کمتر از ی ماه پیش وقتی رفتیم شوش خونه ی باباجونی

این حوله رو واست 17 تومن خریدم

هرچی خواستم ازت عکس بگیرم خودتو لوس میکردی وبه طرز عجیبی دستاتو

میزاشتی پشتت،طوری که انگار دست نداری

یا می دویدی ومیرفتی کمد رو بهم میریختی

کمک به مامان توی کارای خونه ببین چه با مهارت جارو رو روشن میکنی

وبعد روشن کردن این طوری جارو میکشی

[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 22:19 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام پسره قشنگم خیلی وقته برات نتایپیدم راستش از وقتی چرخ کالسکتو عمو حیدر به این روز انداخت حسابی حالم گرفته شده از جایی شکسته که درست بشو نیست تازه 6 ماه بود خریده بودمش کلی باهاش راحت بودی ومن از اینکه مجبور نبودم بلندت کنم خیلی خوشحال بودم بیشتر شبا میرفتیم پیاده روی ولی از وقتی کالسکه شکسته پیاده روی محدود ب ی جاهای خیلی نزدیک خونه شده.

اینجا سه چهار روز پیش که پسره مامان واسه اولین بار خودش شیر

کاکائو رو خورد کلی میذوقیدم وقتی دیدم خودت میتونی بانی

وبه تنهایی شیرکاکائو رو نوش جون کنی

 

 

هیجان امپراطور مامان برای اتیش کباب

همه چیز تو برای من هیجان داره حتی چیزایی که برای بقیه به ظاهر مهم نیستن

ولی من اینطوری مماندنی شون کردم

کفشایی که خاله سهیلا دوست نی نی سایتی از زنجان واست

فرستاده دست درد نکنه خاله...امپراطور خیلی ذوقید...

وقتی برنامه ی مورد علاقت از تلویزیون پخش میشه این شکلی میشی

 

 

[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 21:51 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام دوستای خوبم سلام پسره نازم دوشنبه ی هفته ی قبل با بابایی وجدو رفتیم دزفول واسه مغازه کلی خرید کردیم وتو هم توی انبار فروشگاه میچرخیدیو گاهی از یه وسیله که خوشت میومد انو برمی داشتی وبه من میدادی که اون هم بیاریم وانصافا بعضی وقتا یه چیزیو می اوردی که ما بهش نیاز داشتیم ولی فراموشش کرده بودیم ولی خوب خیلی اذیت شدی منم حالم زیاد خوب نبود سه طبقه رو بالا پایین میرفتیم وهمش احساس میکردم فشارم افتاده پایین ودارم غش میکنم....

 

مدتیه این طوری شدم همش ضعف میکنمو سر گیجه دارم تازه خنده دارتر از همه چیز اینه که همش فکر میکنم زلزله اومده،اونوقتا که همش زلزله می اومد من حس نمیکردم ولان که خبری نیست همش تو حس زلزلمنیشخند

خوب بعد از کلی خرید وخستگیه زیاد رفتیم شوش خونه باباجونی،من وتو موندیم وبابایی وجدو رفتن دهلران خونه خودمون.نمی دونی چقدر فضول شدی اونجا همه میگفتن چقدر فضول شده،در یخچالو بازو بسته میکردی ودر ویترین تلویزیونو محکم می کوبیدی وبا خنده در می رفتی،شلنگ کولر خونه ی بابا جونی رو در می اوردی وآب کولر می ریخت روی فرش وکلی کیف می کردی،وانقدر این شلنگو کشیدی ومن گذاشتم سرجاش که خراب شد وآب ازش چکه می کرد ومن موندم با این همه شیطونیات چی کار کنم.اوه

از همه وحشتناکتر این بود که تو با یونسو غزل توی حیاط بازی می کردی ودر حیاط بسته بود منم خیالم راحت رفتم نشستم پیش مامان جونو،خاله و زن داییات]که یونس اومد گفت:علی مرتضی رفته توی جادهاسترس

وااااااااااای خون توی رگام خشک شده بود یه اتوبان نزدیک خونه ی بابا جونی بود که خیلی خطرناک بود وی بار مائده دختر خاله حبیبه رو انجا ماشین زده بود که خداروشکر بخیر گذشت.

مامان جون سریع رفت دنبالت من فکر میکردم که توی زمین خالیه جلوی خونه ای ونمیری سر جاده ولی وقتی دیدم مامان جون داد زد ورفت دنبالت تازه فهمیدم که از پل رد شدی وتوی اتوبانی اوهاسترس

داشتم از ترس سکته می کردم به خاله ریحانه با دادو فریاد می گفتم :چادرمو بده بزار ببینم چی شده که مامان جون در حالی که بغلش بودی اومد توووووووووآخ

وای خدای من چه لحضه وحشتناکی ،توی این مدت نمیدونی با این کارات چندسال از عمرمو کم کردی،مامان جون میگفت:از پل کهرد شدی رفتی کنار مغازه گندم فروشی وپیش اونا نشستی....

دیگه دوست نداشتم اینجا بمونم چون تو بلد بودی در حالو باز کنی وبری تو حیاط ولی خونه ی خودمون نمیتونی این کارو بکنی،دیروز جدو ودادایی اومدن دنبالمون وما برگشتیم خونه،میگفتن :دیگه طاقت دوریتو ندارن،دادیی هرروز بهت زنگ می زد وتو هم که صداشو می شنیدی میگفتی ،دادا ....دادا....دادایی هم کلی قربون صدقت میرفت،بعد از قطع کردن تلفن،موبایلو میووردی و با گریه میگفتی،دادا..دادا...

الان خوابی وبابایی مغازه روبسته ورفته کارشناسی رو که شورا بهش داده بودن رو تحویل بده اوضاع خوبه وخداروشکر چرخ مغازه خوب میچرخه،الانم تا بابایی نیومده وتوبیدارنشدی برم یه سری به دوستام بزنم.

[ شنبه 8 مهر 1391 ] [ 12:21 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

٦ شهریور 91 بود که بابایی گفت:من باید برم بیرون کار دارم اگه اشتباه نکنم کارشناسی داشت منم گفتم الان موقع خرید مردمه نمیخواد مغازه رو ببندی خودم هستم ولی کارتو زود تموم کنو بیا...

 

تو کنار در مغازه ایستاده بودی وبه ماشینا نگاه میکردی که یهو دیدیم دم در مغازه نیستی بابا که هنوز نرفته بود رفت ببینه کجایی،وقتی اومد گفت:نیستی دنیا رو سرم خراب شد کنار خونمون یه نوشابه فروشی هست که یه نوه دارن هسنو سال تو ،بعضی وقتا میرفتی پیششون،رفتم اونجا گفتن:نیستی با عجله رفتم خونه،گفتم :شاید جدو یا دادایی تورو برده باشن خونه بازم نبودی همه ریختیم تو خیابون ،مث دیوونه ها اینورو اونورو نگاه میکردم گریه میکردمو لبام سنگین شده بود ،رفتم فروشگاه کنارخونمون دیدم نیستی،کلی فکروخیال اومد تو سرم......

خدایا امشب کی بهش شیر میده ،چه خونواده ای بزرگش میکنن،نکنه بدنش پرورشگاه وکلی فکر دیگه..

موقعی که رفتم فروشگاه اونجا یه خانم که فامیا بابایی بود اومده بود خرید بهش گفتم :علی مرتضی گمشده،وهمون حرفم شد مشکل گشا،چون چند دقیقه ای نگذشته بود که تو بغل اون خانم اومدید طرفمون،منم زود تورو بغل کردمو گریه کردم .

نمیدونم کی در شیشه ای فروشگاه که خیلی سنگین هم بود رو برات باز کرده وتو رفتی کنار یخچالا،ته فروشگاه که منم ندیدمت،از اون خانم تشکر کردم وتازه برات بادام زمینی هم خریده بود.زبان

[ شنبه 1 مهر 1391 ] [ 14:01 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام پسرم نمیدونی چه فشار عصبی روم بود اصلا نمیتونستم به خودم بقبولونم که توی این وضعیت اقتصادی یه نی نی دیگه توراهه،بابایی میگفت:خوب اگه شده دیگه چه کارش میشه کرد ولی منناراحت

ولی خداروشکر 2 روز پیش مطمئن شدم که خبری نیست ولی چندروز قبلش به بابایی میگفتم:حسن دخترت توراهه بعد باهم میخندیدیم ولی نمیدونی چه غوغایی تو دلم بود کلی با خدا حرف زدم وخواستم هرچی صلاحه همون بشه کم کم هم داشتم قبول میکردم که دوروز پیش متوجه شدم خبری نیستآخ

[ شنبه 1 مهر 1391 ] [ 13:02 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام نفس مامان الان یک سالو 6 ماهو 28 روز سن داری خیلی شیطون بلا شدی باهوش،پرتحرک وشیرین زبون وگاهی غیر قابل کنترل.

از دیروز حالم خوب نیست چون فکر میکنم باردارم دعا کن که اینطور نباشم اصلا اصلا موقش نیست منو بابایی با هم صحبت کرده بودیم که تا سال 95 بچه دار نشیم چون اونوقته که قسط وام مغازه تموم میشه تا کلی روزه ی قضا،وبرنامه ها واسه تربیتت دارم که اگه باردار باشم همه چیز بهم میریزه پس خدایا تورو خدا کاری کن که نی نی الان نیاد خودت که بهتر از هرکسی وضعیت مارو میدونی قربونت برم میدونم اشتباه از ما بود ولی اینبار هم مث هزاران بار قبل کمکمون کن.
امیدوارم هرچی خیره همون باشه.

توبرای ما همه چیزی ...

یکی دوهفته پیش کابنتای دادیی رو باز میکردی ومیرفتی توشونو در

به خودت میبستی که مثلا قایم شدی تا میخواستم عکس بگیرم میومدی بیرون

[ سه شنبه 28 شهريور 1391 ] [ 15:56 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

این نی نی اسمش نگار خانمه که 30 مرداد به دنیا اومده

دخمل دختر عموی بابایی میشه...

ببین چه خوردنیه چشاش رنگی بودن ولی میگن الان سیاه شدن

خدا حفظش کنهماچ

 

[ جمعه 24 شهريور 1391 ] [ 14:49 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

چند شب پیش موقع شیر خوردن یهو دیدم که از شیر خوردن دست میکشیو وبا اون زبون شیرینت میگی ماما وبعد میزنی روی دستت،من فکر میکردم دستت درد میکنه وبرات ماساژش میدادم اما روز بعد که دادایی میخواست فشارشو بگیره تو همون حرکتو انجام دادی وتازه فهمیدم که دیشب منظورت چی بوده این عکسا هم مال شهریور 91.

 

 

چندشبه که منو تو مدام فیلما وعکسای چند ماه پیشتو نگاه میکنیم وکلی ذوق میکنیم

دادایی هم که میبینه کلی قربون صدقت میره توهم با چنان نگاه ژرفی میری تو حس

وهمه چیزو زیر نظر میگیری وجالب اینجاست همون طور که فیلم پخش میشه

واسم توضیح میدی که این آب،این داداییه،این ....

برای من جالبه که این همه توجه میکنی ودرک کردنت باعث آرامش من میشه.. 

[ جمعه 24 شهريور 1391 ] [ 14:45 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

این عکسا مال شهریور 91 هستش

که پسره مامان توی خوابم فکر میکنه فدات شم

هنوز زوده واسه فکر کردن توهم غصه ی موهای سفید شده ی

بابا رو میخوری که هنوز 31 سالش تموم نشده موهای شقیقش

سفید شده خوب اینا همه واسه اینه که به آیند هی تو اهمیت میده

عزیزم تو هم فعلا لازم نیست توفکر باشی فقط بزرگ که شدی احترام مارو

بگیری خودش قدر دانیه بزرگیهماچ

 

[ جمعه 24 شهريور 1391 ] [ 14:36 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

دیره میدونم ولی باور کن وقت نداشتم ١٨ روز گذشته واز بس امروز فردا کردم ١٨ روز گذشت شرمندم عزیزدلم.

دوست داشتم اونروز رو یه جشن کوچیک بگیرم ولی با عید فطر مصادف شد وشلوغی دیدو بازدید تازه ما خونه ی باباجونی بودیم وبابایی کنارمون نبود ولی واسه ٢٠ ماهگیت برنامه ها دارم امیدوارم بتونم اجراییشون کنم.

ماهگیت مبارک همه ی زندگی مامانو بابا

توی ١٨ ماهگی قدت ٨٦،وزنت ١١.٢٠٠ ودور سرت خوب علامت نزده ولی فکرکنم ٤٩ نهایتش ٤٨ این مراقبت تو اول شهریور ٩١ انجام شدوخانمی که قدووزنو دور سرتو گرفت گفت:همه چیز خوبه وطبیعیه وتوی نمودار هم خیلی خوب پیش میری، ولی واکسنت مکافات داشت میگفتن نداریم نیم ساعت دیگه بیا منروز بعد رفتن گفتن دیروز ماشین نداشتیم امروز رفتن بیارن ودو روز بعد اول بابا که بیرون کار داشت گفت:سر راهش بره بهداشت بپرسه وبعدش خبرم کنه ،بابا هم رفتو بهم زنگ زد که واکسن اوردن،اون آقا پیره که قبلا واکسن میزد بازنشسته شده بود ویکی از پرستارای اونجا مسئول اینکار شده بود خوشبختانه اونروز خیلی مهربون بود وسرش خلوت بود ولی تو اصرار میکردی که از اون اتاق بریم بیرون انگار فهمیده بودی قراره جیز بشی.

یه واکسن توی پات یکی هم توی بازوت همه جارو ریختی رو سرت کلی گریه کردی بردمت بیرون وتا گذاشتمت توی کالسکه همه چیز یادت رفت دوروز تب کردی وروز دوم نمیتونستی روی پات راه بری ووقتی یخ گذاشتم بدتر گریه میکردی ،خداروشکر که این درد زیاد طول نکشید ویه ساعت بعد که رفتیم خونه ی خاله بابایی واسه دادن کادوی عروسیه دخترش کاملا خوب شده بودی وبازهم خداروشکر..... 

 

[ يکشنبه 19 شهريور 1391 ] [ 0:40 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام دوستای خوبم سلام نی نی مامانی خوبید؟دلم حسابی برای نوشتن تنگ شده بود ولی امتحانات تربیت معلم قرآن که هفته پیش برگزار شدحسابی وقتمو گرفته بودن،مطمئنم با نمره ی خوبی قبول میشم ولی هنوز امتحانات شفاهی شروع نشده که به خاطره تسلطم به زبان عربی فکر نکنم مشکلی داشته باشم.

خلاصه جونم برات بگه که هرروز شیطون تر از دیروز میشی ،دیروز داشتیم باهم فیلمای موقعی که نی نی تر بودی رو نگاه میکردیم توهم بغلم بودی وبا نگاهی عمیق به مانیتور خیره شده بودی ومیگفتی نی نی،از همه بیشتر منو دادایی(مامان بزرگ به زبان کردی)کلی ذوق کرده بودیم وقربون صدقت میرفتیم ،امروز خونهی خاله آمنه (دوست عزیزمامانی )بودیم خیلی بهمون خوش گذشت ولی حیف که خاله میخواد از این شهر بره خیلی حالم گرفته شد ولی خوب امیدوارم اگه خیره کارای انتقالی آقا محمد درست بشه وبه سلامتی برن شاید این طوری براشون بهتر باشه،خاله میگفت:علی مرتضی دست به هرچی بزنه کارش نداشته باش توهم عاشق ماهیاشون شده بودی وباهاشون بازی میکردی.

الانم تو و بابایی خوابیدیدومن از این فرصت استفاده کردم واومدم واست بنویسمو عکس بزارم.

اتفاقات رمضان ٩١

*موهاتو عمو علی بازم کوتاه کرد ولی با کلی زحمت وتازه توی تاب گذاشتیمتو چند نفر مسئول حواس پرت کردنت بودن ولی باز به طور کامل ماموریت انجام نشد.

*خرابکاری به معنای واقعی این خط کشیدن روی دیوار برای اولین بار ٢٧رمضان ٩١ درست روزی که عازم مسافرت بودیم (خونه ی باباجون،شوش)منم که مث همیشه کلی هوس کرده بودم.

گل بودو به سبزه نیز آراسته شد.........

*وااااااااای یکی از شیرینترین کارات اینه که یاد گرفتی بوس کنی اونم از رمضان ٩١ نمیدونی چه حالی داره وقتی صورت آدمو پر آب دهن میکنی،بوسیدنت پف کردن تو صورت ولی جدیدن دیگه خبری از آب دهن نیست وفقط پف میکنی تازه وقتی میگیم علی مرتضی بوس کن اول لپ خودتو میاری جلو که ماببوسیمت بعد مارو میبوسی.

*یه روز بعد عید فطر برگشتیم خونه ومن از شوش برات مسواک انگشتی خریدم واین اواین مسواک تو شد وجالب اینجاست که میزاری دندوناتو مسواک کنم وحتی گاهی خودت با حرکات دستت که داری مسواک زدنو نشونم میدی میگی که مسواکو بهت بدم.میگم باهوشی ولی باور نمیکنی.

خاطرات شهریور

*دوسه هفته پیش جدو یه مرغ اورد خونه که سرشو ببره وجالب اینجاست که از هیچ حیوونی نمیترسی ومیری بهش دست میزنی.فکر کنم تصویر گویای همه چیزه...

ببین تورو خدا چه جوری آب میریزی روی این زبون بسته ومیخوای

حمامش کنی

*١٠ شهریور ٩١ با جدو ودادیی رفتی خونه ی عمه واین اولین باری بود که من کنارت نبودم ودادا گفت:حسابی با بچه های عمه فاطمه بازی کردی وسراغ منو نگرفتی من که دلم همش پیشت بود وانگار یه چیزی گم کردم.همون روز که اومدی نمیدونم شایدم قبلش ّآره اره قبل از اون بود که بیرون بردم تمیزت کنم ولی کنار ماشین جدو پات گیر کرد وچون شلوار پات نبود زانوت زخمی شد واین اولین باری بود که زانوت زخمی میشه چندبار خواستم عکس بگیرم نزاشتی اینجا هم خواب بودی وبعد چند روز اثر زیادی ازش نمونده.

*یه هفته پیش با جدو ،دادیی وعمه ها رفتیم پارک اناران منو بابایی هم تورو بردیم تاب بازی موقع رفتن که بابا گرم حرف زدن با آقایون دیگه بود،ومنو تو جلوتر راه افتاده بودیم بهت گفتن برو به بابا بگو بیاد بریم تاب تاب توهم رفتی وگفتی:بابا ...بابا...تاب تاب از چهره ی بابا معلوم بود که به خاطره این حرکتت چه ذوقی کرده بود ومنم طبق معمول

بعد هم باهم رفتیم تاب بازی وبیشتر از یک ساعت بازی کردیم راستی از صدای بوق اژدها وماشینا کلی ذوق میکردی وموقع برگشتن با یاسمن نشستید وچون از اژدها ترانه پخش میشد با همون حالت نشسته خودتون رو تکون میدادید،ویه چیزه دیگه که اینبار اصلا از تاب بازی خسته نشدی وچون محافظ داشت خیالمون راحت بود که نمی افتی تازه داشت خوابت هم میبرد.

 

[ شنبه 18 شهريور 1391 ] [ 16:12 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام پسره مامان خوبی نی نیه قشنگم

اینجا که 2 تیر سال 91 هست توداشتی با آب پاش

بازی میکردی وبالی سرت میبردی که اینطوری به پشتت گیرکرد

روز ولات حضرت ابولفضل (ع)که 4تیر 91 بود خونه ی جدو مراسم داشتن

 وعده ای از فامیلا رو واسه شام دعوت کرده بودتو که گاهی کار زیاد

باعث میشد فراموشت کنم البته فکروذهنم پیشت بود

یهو میومدم که ببینم داری چه کار میکنی جنابعالی توی یخچالی ومشغول

شکستن تخم مرغی.....

اون شب اونقدر غیرتی شده بودی که در اتاقی که خانما توش بودن

رو این طوری گرفته بودی ونمیزاشتی کسی بره تو

هرجا غذا میدیدی مینشستی میخوردی برات فرقی نمیکرد که اون غذا صاحب داره

قابلمه سرت میزاری وبازی میکنی فدای این بازیات بشم18تیر91

واز همه مهمتر عشق تو به خدا وکتابش که بهش میگی الله اپر21 تیر 91

و این عکست که خیلی جیگولو مامانیه 15 تیر 91

 

[ پنجشنبه 26 مرداد 1391 ] [ 13:10 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

بازم ما ،بازم مسابفه.....

امپراطور این بار شلختگیشو میخواد برخ بکشه وجایزه بگیره

یه لطفی کنید به آدرس زیر برید ورای خودتون رو به امپراطور

نی نی وبلاگ بدید.

این عکسیه که امپراطور باهاش شرکت کرده

اینم آدرس سایتی که شما مرحمت میکنید میرید ورای تون رو با آدرس وبتون میدید

باتشکر

http://mamiparisa.persianblog.ir

[ پنجشنبه 26 مرداد 1391 ] [ 11:09 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]
ازبچگی همه بهم میگفتن هم مث انه زیاد حرف میزنی اونم ازنوع قلمبه سلمبه هم زیاد توی رویا وخیالات غوطه وری،به محض دیدن کوچکترین چیز براش یه داستان خیال انگیز قشنگ درست میکنم گاهی هم خودم میمونم که این حرفارو از کجا میارمنیشخند
تا الان هنوز اون حس هست ولی به خواب زمستونی رفته ووقت نمیکنم دوباره شکوفاش کنم گاهی که با مینی بوس میریم شوش از پنجره بیرونو نگاه میکنم وخیلی سریع از بیرون یه چیزی نظرمو جلب میکنه وموضوع رو با شوهری درمیون میزارم وچنان ماهرانه به ماوراوتخیل ویه جورایی واقعیت ربطش میدم که تا موقع رسیدن که حدود یه ساعتو نیمه وقتمون رو پر میکنه البته الان کم حرفتر شدم وفقط با شوهری حرف میزنم چون تنها کسیه که درکم میکنه وخیالاتم براش جذابیت داره.زبان

 

                   آنه!

                  تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت

                  وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

                  با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات

                   از تنهایی معصومانه ی دست هایت

                   آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم ها

                   و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات

                   حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟

                 آنه!

                  اکنون آمده ام تا دست هایت را

                  به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری

                  و در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

                  و اینک ! شکفتن و سبز شدن در انتظار توست

                  در انتظار توست...

[ پنجشنبه 26 مرداد 1391 ] [ 11:04 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

اول از همه این عکس 107 روگیتو بزرام که خیلی بامزست

 امپراطور اذان میگوید اینجا مشغول الله اکبر گفتنی نمیدونم فکر کنم

تلویزیون داشتاذان میگفت وتو تقلید میکردی این کار هرروز 

تو وقتی صدای اذان رو میشنوی میری جلو تلویزیون میخ کوب میشی

ومیگی الله اپر 91/4/1

91/4/4 ولادت حضرت ابولفضل (ع) بود که خونه ی جدو مراسم داشتن

وفامیلارو به صرف شام دعوت کرده بودن تو که غیرتی شده بودی

ودر اتاق ی که خانما توش نشسته بودن گرفته بودی تا کسی نره تو

مامانی آپلود عکس مشکل پیدا کرده بعدا میام عکسارو واست میزارم 

[ چهارشنبه 18 مرداد 1391 ] [ 16:27 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام مامان خوبی قلب مامانی؟این روزا به خاطره رمضان نمیتونم زیاد بهت سر بزنم زیاد حوصله ندارم میدونی مدتی بود از لحاظ روحی بدجوری ریخته بودم بهم با تو وبابایی بد حرف میزدم وزود عصبی میشدم واز این رفتار خودم به شدت معذب بودم تا اینکه موقع سحر با بابایی درد دل کردم وزدم زیر گریه ،بابا هم مث یه دوست دلسوز منو بغل کردو دلدلاریم داد میدونستم مشکل کجاست واسه همین منو بابا فکرامونو کردیم ومهمترین تصمیم زندگیمون گرفتیم که تا یک ماه دیگه عملیش میکنیم شایدم زودتر فقط منتظره پولیم.

خوب بگذریم جریان اون اتفاق وحشتناک از این قراره کهههه.....

تازه اذان گفته بود ومنو بابایی هنوز مشغول خوردن چای وخرما بودیم که دادا یه استخون داد دست که گوشتم داشت استخون جای بد مرغ بود که چر از استخونای ریز بود همون طور که مشغول چای خوردن ونگاه کردن به تلویزیون بودم دیدم بلند شدی ورفتی طرف دادا هیچی نمیگفتی وچشات پر اشک شده بود یهو بالا اوردی من زود بردم دهنتو شستم ودیدم حالت بهتر نشده یهو دادا خونه رو ریخت بهم وهمه ریختن تو هال عمو مهدی زودی تورو گرفت وزد پشت کمرت ولی فایده ای نداشت تا اینکه دادا دستشو گذاشت دهنت واستخونو فرو کرد پایین واونوقت حالت جا اومد اون لحظه من فقط گریه میکردم وتا دو روز سحرو افطار منو بابایی اشتها نداشتیم همون شب بردیمت دکتر وبعد از معاینه گفت:خطر رفع شده ولی گلوت زخم شده بود وفقط یه شربت برات نوشت وااااای خدای من اگه اتفاقی برات می افتاد من چه کار میکردم از اون روز به بعد قسم خوردم که روی رفتارم کنترل بیشتری داشته باشم خوشبختانه همین طور بوده ومنو تو خیلی خیلی با هم دوستیم.


[ چهارشنبه 18 مرداد 1391 ] [ 16:10 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام مامان کلی مطلب برات نوشته بودم نمیدونم چی شد که یهو حذف شد خلاصه ی مطلب حذف شده این بود که من به خاطره این که این روزا اعصاب درستی ندارم وباهات درست برخورد  برخورد نکردم حسابی ازت معذرت خواهی کردم.

من میدونم چم شده به بابایی علتشو گفتم انشالله قراره تا یه ماهه دیگه یه تغییر اساسی توی زندگیمون بدیم ،روزی که باهات بئ برخورد کردم شبش که خواب بودی اومدم بالای سرت وحسابی گریه کردم وازت معذرت خواستم سحر هم با بابایی درد دل کردم وزدم زیر گریه...

از اواخر تیر کلاس تربیت معلم مامانی شروع شده وتو هم مامانو همراهی میکنی دیروز توی کلاس توی دلم باخدا حرف زدم وبه خودش قسم خوردم که دیگه درست باهات برخورد کنم وخداروشکر تا الان که خیلی خوب باهم کنار اومدیم وبیشتر از همیشه از کنار هم بودنمون لذت میبریم .

 

[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 16:52 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام نفس مامان مقداری از شیطونیات هست که هنوز ننوشتم

منو بابایی سه روزه که داریم روزه میگیریم واسه همین پشت سیستم

نشستن حوصله وحال میخواد شبم تا میخوابونمت خودم هم خوابم برده

امروز 17 ماهت شد نی نی قشنگم فردا هم اول رمضان 91

به امید خدا میخوام امسالو روزه بگیرم دوسال که به خاطره تو نتونستم

بگیرم با اینکه مقداری از روزه های قضامو گرفتم ولی دلم نمیاد امسالو از دست

بدم فعلا که منو تو خوب مقاومت کردیم امیدوارم بتونم خصلت های بدمو ازبین ببرم

وخصلت های خوبمو تقویت کنم.راستی یه خبر خوب برات دارم بالاخره مامان تونست

توی آزمون ورودی کلاسهای تربیت معلم قبول بشه،نمیدونی چقدر خوشحال شدم

تورو هم چندباره که باخودم میبرم 

پس اول 17 ماهگیت مبارک 

 

[ جمعه 30 تير 1391 ] [ 17:34 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام دوستان سلام پسرمامان تو برای اولین توی یه مسابقه

که بین نی نی ها بود وعنوانش نی نی بامزه بود برنده شدی

 وجایزت یه تقویم بود خیلی خوشحالشدم انشالله توی همه ی مراحل

زندگیتموفق وبرنده باشی زندگی مامان

با این عکس شرکت کردی

 

اینم جایزت 

 

 

[ سه شنبه 27 تير 1391 ] [ 9:36 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]
[ سه شنبه 27 تير 1391 ] [ 9:30 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

91/3/5 که پشت سیستم بودم یهو چشمم بهت خورد که از صندلی به تنهایی رفته بودی

بالا وتا دوربینو بیارم اومدی پایین وهرکاری کردم نرفتی بالا

توی عکس دوم خونه ی عمه خدیجه ایی که خیلی راحت از صندلی الهه میرفتی بالا

چون کوچیک بود ولی خوب هنر میخواد دیگهههههه....

خوب اینم یه نوع مهارت....

اینجا هم عروسک الهه رو بلند کردی که از خودت بزرگتره

وعکس بعدی سه تار عمو حسین دستته که محکم زدیش زمین

خوب شد اینو داده بود واسه تمرین الهه وفاطمه وخودش یکی دیگه خریده بود

وگرنه چی جواب میدادیم ایشون خیلی قشنگ سه تار میزنن واونجا صبا با

صدای سه تارش بیدارمیشدیم

دادایی که دل گرفته بود زد به سیخ ومن فکر نمیکردم که ماشالله با این اشتها بخوری

برای اواین بار دل خوردی اونم به این شکل 91/3/5

پفی خوردن (ذرت بو داده)پسر مامان که ماشالله اینو هم با اشتها خوردی91/4/1

واسه این برام جالب وموندنی بود که به تنهایی خوردی واین اولین بار بود

نگی مامانی چیا برام مینویسه آخه همه چیزه تو برام جالبه ،نمیدونی خیلی چیزارو

که نمیشه نوشت،واست توی تقویم نوشتم که بعدها داشته باشیماچ

اینجا هم 91/3/19 که منو تو آب بازی میکردیم وبابایی ازمون فیلم گرفت

وعکساشو من گرفتم

توی این عکسا یاسین ویاسمن (نی نی های عمه زهرا)تورو گذاشتن وسط کلی کارتون

وطبق معمول مامان دوربین به دست از همه چیز تو عکس میگیره..

نگی چه مامان بیکاری...خوب چه کار کنم همه چیز تو برام تازگی دارهههه91/3/17

[ دوشنبه 12 تير 1391 ] [ 2:16 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

اولین بار در تاریخ 91/4/1 که از خونه ی عمه خدیجه اومدیم گفتی:تابمو برام درست کن،البته نه به این کاملی ولی گفتی:تاب تاب .اشاره میکردی به جایی که تابو آویزون میکنم.

تازه دیروز91/4/11 گفتی :ماما.......ماما........فدای ماما گفتنت،تو میدونستی اگه بگی ماما من غشو ضعف میرم واسه همین ماهی یه بار میگفتی،خیلی کلمه هارو مث بابا،عمه ،عمو،دادا(به کردی یعنی مامان بزرگ) رو میگفتی ولی نمیدونم چرا مامانو دی به دیر میگفتی،شاید به همون دلیل که همیشه تو دسترستم فدات شم بازم بگو تا مامان واست بمیره...

91/3/23تعجبکه داشتم اتومیکردم اتو رو برداشتی وبا دهن میگفتی:اووووفففففف..بعد اتو رو انداختی روی قالی واتو به قالی چسبید.

91/3/21قلب برای اولین بار گفتی:آب ...آب..

91/3/25 منو تو وبابایی وجدو (بابا بزرگ به زبان عربی)رفتیم دزفول واسه مغازه جنس خریدیم وهمون طور که منو بابا از فروشگاه جنس انتخاب میکردیم توهم توی کارتونا میگشتی وهرچی دوست داشتی برمیداشتی میدونی چی برداشتی شاخه های گل تزئینی ما هم به خاطره تو چند شاخه خریدیم یه خرس کوچولو توشونه که فشارش که بدی یه بوس میکنه ومیگه i love you

قهقهه91/3/27 که خربزه اورده بودیم ودادا گذاشت بالا یخچال تا سرد بشه یهو دیدم که خریزه تو دستته وداری میخوری ،دادا خربزه رو گذاشته بود روز یخچال صندوقی وتو شیطونی کردی ونصفشو برداشتی واین طوری داری میخوری.

91/3/13 عقد کنون عمو حیدر دوست بابایی بود که خوشبختانه به خاطره رحلت امام خیلی بی سرو صدا

وخلوت برگزار شد خونه عمو حیدر یه ببعی داشتن که میگفتن تو اولین نی نی ای هستی که ازش نمیترسی

فدا شم یادگرفتی که با چنگال غذا بخوری به خصوص هندونه رو 91/3/7

91/3/9 با جدو و دادایی و عمه زینبو دخترش رفتیم خونه ی عمو عیدی فامیل جدو توی روستا اونجا

گاو داشتن وتو از صداش میترسیدی وفرار میکردی...

عکس تو وپسر عمو عیدی

میدونی تازه متوجه شدم که یه پاش کفش پاشه یه پاش دمپایی

ای شیطون..

خرابکاریه دیگه ی تو نمک ریختن روی قالیه اتاقمون که راستشو بخوای به گند کشیدیش

91/3/15نیشخند

اینجا شونه ی سرمو گذاشتم روسرت که ببین چه بامزه شدی91/3/19

مدت مدیدیه که سعی میکنی پا توکفش بزرگترا کنی به خصوص کفش بابات

این عکس ها مال 91/3/14 و91/3/16

91/3/7 توی قالی شستن به مامانو دادایی کمک کردی

البته تو به موکت شستن رسیدی وموقع قالی شستن خواب بودی

عمو هادی که مغازشو جمع کرد جدو همه ی پوشکای مغازه رو واسه تو اورد وگفت:نصف

پولشو من میدم نصفشو شما تا مدت زیادی از خرید پوشک راحت شدیم تا چند روز پیش

که یه بسته خریدم ببین تو چه طوری حیفو فیلشون

میکنی هی میری از کمد درشون میاری واین طوری میریزی زمین91/3/5

[ دوشنبه 12 تير 1391 ] [ 1:47 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

بازم سلام چند دقیقه ای میشه خوابوندمت خیلی بیقراری گاهی واقعا از کوره در میرم وخسته میشم نمیدونم چی میخوای وقتی هم شیر میخوری با کلی غر زدنو قهر میخوری دوسه شبی که تب داری تا صبح چندبار خودتو خیس میکنی همه ی جاتو شستم خیلی وقته که دیگه شبا خودتو خیس نمیکنی، چند ماهه البته قبل از مریض شدنت حتی یک بار موقع خواب خودتو خیس نمیکردی ومن پوشکت نمیکردم میدونم خوب که بشی این اتفاق ناگوار هم تموم میشه، خوب بگذریم کلی خاطره ی ننوشته دارم بابا میخواد فردا لب تاپو ببره مغازه واینترنتو بکشه اونجا تاوقتی کامپیوتر بگیره واسه همین دیگه نمیتونم بتایپم تامدته مدیدی،امتحان تربیت معلم قرآنم نزدیکه باید سعی خودمو بکنم که قبول بشم ...

91/3/29 که عمه خدیجه هم خونمون بود وقتی میخواستن برن خونشون منو دادا هم باهاشون رفتیم خونشون(دره شهر)وااااااای از بس توی کوهها پیچ پیچ بود حالم داشت بد میشد ودلم درد گرفته بود وخوب هوا از اینجا خیلی بهتر بود حسابی هم خوش گذشت منو عمه رفتیم بازار وپارچه ی مانتویی واسه خودم گرفتم ومدلشو از اینترنت گرفتم وعمه جونت خیلی عالی برام دوخت 91/3/30 برای اولین باروخونه ی عمه خدیجه سجده کردی،تا دوربینو بیارم بلند شدی واسه همین یکی دوروز بعد که از خونه ی عمه اومدیم یه مهر بهت دادم واین طوری سجده کردی ومیگفتی الله اکبر

اینجا هم با عمه خدیجه دخترای گلشو دادا وشوهر عمه رفتیم زیارت باباسیفی توی دره شهر

اونجا که بودیم عاشق تاب الهه شده بودی ومدام میخواستی سوار تاب بشی واز وقتی

اومدیم همش به سقف اشاره میکنی ومیگی تاب تاب وخوشحالم که تابتو که تا دیروز

زیاد طرفش نمیرفتی حالا عاشقش شدی

اینم تاب الهه...

راستی الهه اینا قراره خونشونو که اینجاست بفروشن وخونه بخرن واز این مستاجری راحت بشن

انشالله که این اتفاق زود بیفته چون این خونه توی زمستون خیلی نم داره..

اونجا الهه جوجه های رنگیه قشنگی داشت که تو بهشون خیار میدادی وتو یه چشم

بهم زدن خیارو میزاشتی تو دهنت ومن تند تند میبردم دهنتو میشستم توی یکی از عکسا

از اینکه خیارو از دست گرفتم داری گریه میکنی

اینجا هم عمه واسه صبحانه کیک درست کرده وتو که عاشق تولد کردنی با اون کیک

واست تولد گرفتیم البته تولد 16 ماهگیت توهم کلی ذوق کردی یه تولد قشنگو خودمونی

91/3/31

آب بازی با عمه نمیدونی عمه خدیجه چه قدر حوصلتو داشت همش میخواست باهات بازی کنه

الهه که راست میرفت چپ میومد میگفت:داداشی خودمه ،وااای مامان نمیدونی آبشون چقدر

سرد بود مث مزه ی آب معدنی بود میگفتن که آبشون از کوه میاد

[ دوشنبه 12 تير 1391 ] [ 0:33 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام نفس مامان تازه خوابوندمت ولی کلی طول کشید تا سایت نی نی وبلاگ باز شه نمیدونم چرا سرعت اینترنت ما خوب بود ولی گاهی که من عجله دارم با من لج میفته ووقتی درست میشه که تو بیدارشدی خوب حالا تا بیدار نشدی بتایپم.

دیدی بیدار شدی پس تا بعد

[ يکشنبه 11 تير 1391 ] [ 21:51 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

خوب باز بیدارشدی الان خوابوندمت تابازبیدارنشدی بنویسم

اولین دندون آسیابت بالا وسمت راست  خودت جوونه زد91/3/8

ودومین دندون آسیاب بال وسمت چپ خودت91/3/13

سومین دندون آسیابت پایین91/3/25

وچهارمین دندون آسیاب پایین هم به فاصله ی کمی از سومین دندونت جوونه زد

یازدهمین دندان شیری پایین سمت چپ خودت جفت مروارید نیشت 91/3/4 روز ولادت امام حسین(ع)

ماچشیطون بلا به ماشین میگی عان عان وعشق ماشینی یه روز توی آشپزخونه میچرخیدی ومیگفتی عان عان...عان عان..ولی تا بخوام عکس بگیرم تو ماشینو نگه داشتی91/2/23

ماچبعد از خوب شدن اسهالت همه ی قالی هارو شستیم واون روز که هوا هم خوب بود برای اولین بار توی حیاط حمامت کردیم ازت عکس گرفتم ولی طوری بود که نمیشد بزارم بابا هم خوشش نمیاد عکس لختتو بزارم.91/3/26

ماچ91/2/26 رفتیم دزفول واسه مغازه قفسه خریدیم وبعد جدو وبابایی ودادا مارو بردن شوش خونه ی اون باباجونی،نهار خونه ی عمو ی مامانی بودیم،بعد رفتیم خونه ی باباجونی ،مارو که رسوندن بعد کمی استراحت بابایی اینا رفتن.91/2/28 که من بازار بودم وتورو پیش مامان جون گذاشتم وقتی اومدم باباجون گفت:که تورو برده پارک وکلی بازی کردی این اولین باری بود که باباسلمان میرفتی پارک.باباسلمان که داشته ازت فیلم میگرفته یادش رفته بوده که فیلمو ذخیره کنه وکلی ناراحت شده بود.

ماچ91/2/28 رفتیم خونه ی دختر پسرعمم...تو که مشغول شیطنت بودی رو گذاشتم پیش خاله ریحانه تواتاق دیگه که دیدم خاله صدام کرد وقتی رفتم دیدم که آویزون تخت شدی ونمیدونی چه طوری ولی خیلی قشنگ عین عنکبوت به تخت آویزون شده بودی وبلد نبودی بیای پایین از میعاد (دختردختر پسرعمم)خواستم ازت عکس بگیره امیدوارمو عکسو تا الان داشته باشه اینبار که رفتم میرم ازش میگیرم.

خنده های امپراطوری

[ شنبه 10 تير 1391 ] [ 16:25 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام نی نی چه طوری ؟الان که داری این پستو میخونی دیگه نی نی نیستی ولی من از این کلمه خیلی خوشم میاد وبیشتر نی نیه مامان صدات میکنم 6روز دیگه امتحان تربیت معلم قرآن دارم واسه همین امروز تا هرجا تونستم واست مینویسم بقیش باشه واسه موقعی که وقت کردم.

علی مرتضی جان توی پست قبلی اون عکسی که باتوپ ازت گرفتم مال

91/3/5 هست ولی ازقبل تر ازاون شوت کردنو یادگرفته بودی

ماچخداروشکر اسهالت 91/3/5 خوب شدنصفه شب دیدم که کنار در ایستادی وحرفی نمیزنی اول ترسیدم فکر کردم که بچه جنی بعد که جاتو خالی دیدم رفتم بغلت کردمو خوابوندم همون شب من واسه سحری خوردن بیدارشدم که یهو دیدم کنارچهار چوب ایستادی من بدجوری ترسوندی چون حتی  گریه هم نمیکردی وفقط نگام میکردی ومن اوردمت کنارم نشستی و باهم سحری خوردیم.91/3/5

ماچعاشق خاموش روشن کردن لامپی ،یه بار که برده بودمت طلا فروشی گذاشتمت رو پیشخون تو هم همش لامپو که نزدیکت بود خاموش روشن میکردی آقای طلا فروش هم چیزی بهت نمیگفت،خونه ی جدو (باباجون)هم پشتیشون رو میندازی میری بالاش دستتو به پریز میرسونی وهی روشن هی خاموش هی خاموش هی روشن ...

ماچبالشت خودتو بیشتر از یک ماهه که میشناسی ووقتی میگم لالا رو بیار پتو وبالشتتو حتی اگه زیر یه بالشت سنگین باشن بیرون میکشی ومیاری.

ماچبهت میگم درو ببند میبندی ،فلان چیزو بده میدی فقط اگه اون چیز خوردنی باشه نمیدی،عینک مامان هم شده بازیه هرروز شما،از روی چشم برمیداری وبه هر شکلی که بخوای میچرخونی شانس اوردم که به هر شکلی انعطاف پذیره وگرنه تا حالا چند بار باید تعمیرش میکردم وقتی هم خسته شدی تا بهت میگم بهم بدش بهم میدیش.

ماچجیغ زدنم که ماشالله به خصوص اگه بچه ای باهات یکی بدو کنه وگرنه زیاد جیغ نمیزنی گاهی که من گوشمو میگیرم تو خوشت میاد وفکر میکنی بازیه وجیغ میزنیو میخندی.

ماچدوماه پیش شایدم بیشتر همه رو با چشم میشناختی میگفتم:بابایی کو؟باچشم نشون میدادی ،داد کو؟باچشم نشون میدادی،ولی الان که حدود یک ماهی میشه همه رو با انگشت نشون میدی وقشنگ همه رو با اسم میشناسی.

 

[ شنبه 10 تير 1391 ] [ 15:15 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

فعلا که بیدار نشدی پس بتایپم

روزایی که هوا خاکیه لباساتو توی اتاق آویزون میکنم وتو هم یاد گرفتی

که هروقت آویزون میکنم میری لباسارو میکشیو میندازی زمین وقتی میگم نهههههه

نکن فکر میکنی دارم باهات بازی میکنم وتند تند شروع میکنی به کشیدن لباسا،منم

که از این کارت حسابی خوشم اومده بود شروع به فیلمو عکس گرفتن کردم91/2/25

این که میبینید نفس مامانشه

بیشتر از یه ماهی میشه که شوت کردن باتوپ رو یاد گرفتی توی این عکس

از مارادونا هم بهتر بازی میکنی91/3/4

فدات شم الان بیدارشدی منم خوابوندمت به بابا هم گفتم:سیستمو خاموش

میکنم میام یه ساعت پیش شیاف واست گذاشتم الان تبت پایین اومده امیدوارم دیگه

بالا نره،یه برگه ی اچار از شیطنتهات مونده که ننوشتم باشه واسه بعد...

شب بخیر نی نیه قشنگ مامان

[ شنبه 10 تير 1391 ] [ 0:11 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

دوباره سلام تا بازم بیدار نشدی زود زود بتایپم امروز بردمت پیش دکتر سراج گفت:تبت خیلی بالاست خوب شده تشنج نکردی 4 تا آمپول داد که دو به دو باید میزدی امروز دوتا باهم نوش جان کردی فردا هم دوتای دیگه اینقده دلم برات سوخت کلی گریه کردی ولی وقتی بلندت کردم انگار نه انگار،خیلی بیقراریريالبغل هیچ کس جز من آروم نمیشی تازه باید همش بگیرمت بغل وراه برم بدجوری شونه هام درد میکنه امروز بابایی داشت واسم ماساژ میداد تو فکر کردی میخواد منو بزنه گریه میکردیو می اومدی بغلم نمیدونم چرا اینطوری شدی منو بابا هیچ وقت باهم درگیریه فیزیکی نداشتیم ونهایتش یه کوچولو صدامون بره بالا بعدش به ساعت نکشیده چشممون بهم که بخوره خندمون میگیرهو آشتی میکنیم تازه مراسم آشتی کنون هم باید دور از چشم شما باشه وگرنه بازم میزنی زیر گریه.

بتره برم سراغ شیطونیات که وقت تنگه

بستنی خوردنت که زن عمو علی واست گرفته

دست هربچه ای بستنی ببینی میری ازش میگیری

واسه همین زن عمو هروقت واسه پسرعموهات میخره واسه شما

هم مخصوصشو میگیره 91/2/5

بستنی خوردشو...

نمیدونم این عکسو گذاشتم یا نه ولی اصلا وقت ندارم ببینم،خوب گذاشتن

دوبارش خالی از لطف نیست آویزون شدنت به لپ تاپ بابایی،البته منو تو همیشه آویزون

این دستگاه بیچاره ایم من که داغونش کردم91/2/8

بابا مهندس...

مهندس کوچولوی خانه ی ما

اینجا هم طبق معمول مشغول بهم ریختن کابینت دادایی(مامان جون)هستی

خودت همه ی این طرفهارو بیرون ریختی 91/2/24

علی مرتضی،نفس بابا

خوابیدنهای امپراطوری ،ببین چه ناناز میخوابی قلب مانی91/2/25

ای بابا مامان بزار بخوابم دیگه...

تموم هستیمون،پسرمونتموم هستیمون

[ جمعه 9 تير 1391 ] [ 23:45 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام نفس مامان بهت گفته بودم که دوشبه تب داری دیشبم تبت بالا بود بهت قطره دادم وچند ساعت بعد تبت اومد پایین نمیدونم علتش چیه،الانم منو دادا(مامان جون)حمامت کردیمو خوابوندمت امروز برای اولین بار با شامپو بدن حمامت کردم قبلا همش باصابون ولی شنیدم شامپو باعث میشه بدن نسوزه واسه همین دیگه با شامپو بدن حمامت میکنم.امروز باید همه ی عکسا وحرفا رو توی وب بزارمو بنویسم چون بابا میخواد لب تاپو ببره مغازه تا وقتی وامو بگیریمو بتونیم کامپیوتر بخریم.


طبق معمول تا میام بنویسم بیدارمیشی الانم بغل بابایی هستی خیلی این دو روزه بیقراری میکنی برم که بیشتر بهم احتیاج داری خوابیدی باز میام واست میتعریفم.

[ جمعه 9 تير 1391 ] [ 13:20 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام پسرمامان سلام دوستای گلم خوبید؟

مدت زیادیه که از شیطونیای امپراطور مامان چیزی ننوشتم خدارو شکر اوضاع مغازه داریمون خوبه؟یه وام اشتغالم واسمون درست شده که بازم خداروشکر هم ضامنا وهم آوردمون حل شد وبه امید خدا تا یه ماه دیگه وامو میگیریم فعلا مغازه رو با یه مقدار فروش طلا وپس اندازمون سرپا کردیم تا انشالله موقعی که وامو گرفتیم پر جنسش کنیم.


خوب حالا باپس مامانی هم یه حرفی بزنیم:زندگیه مامان تا امروز11 مروارید خوشکل در اوردی که 4 تا شون مرواریدای آسیاب بالا وپایین هستن وبه فاصله ی کمی از هم در اومدن تاریخشونو هم دارم مینویسم واست.


از دیشب تب کردی امروز بعد از طهر هم آب بینیت میومد الانم خوابی،دیشب بااینکه قطره تب بر بهت دادم ولی باز تب داشتی وبالا بودن تبت باعث شد گوشه ی لبت برفک بزنه وخودتو خیس کنی آخه تو ماهاست که یادگرفتی شبا خودتو خیس نمیکنی وصبح که بیدار میشدی میبردمت بیرون کار خودتو میکردی تازه قبلا من کمکت میکردم ولی الان میگی بزارم زمین میری یه گوشه ایی واسه خودت کارتو انجام میدی از ویژگی های منحصربه فردت این چند روز اخیرت اینه که توی پوشکت پی پی نمیکنی ودست میبری به پوشکتو میگی(اسم عامیانه ی پی پی رو میگی)من میبرمت بیرون وبا کمال تعجب میبینم بله امپراطور مامان پوشکشو کثیف نکرده والان بیرون داره کارخودشو میکنه.

الان بیدار شدی برم تا بعد

[ پنجشنبه 8 تير 1391 ] [ 23:37 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام اینفده حرفو ماجرا توی این یه ماهه پیش اومده که بیشترش

هم خوبه ،کلی عکس،کلی شیطنت،که فکر کنم یه ماه طول میکشه همه

رو بتایپم.امپراطور 4تا دندون آسیاب در اورده که این یکی از مهمترین اخبار

منه،واینکه توی مسابقه ی نی نی خانه دار شرکت کرده دوست داشتید یکی از

سه رای تون رو بهش بدید.

این عکس موقعیه که فینگلی تر بود به نظرم بامزه اومد منم گذاشتم.

[ جمعه 2 تير 1391 ] [ 14:12 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

به نام خدا

مهم بردو باخت نیست مهم حرفیه که میخوام به بابام بگم...

سلام بابایی مدت زیادیه که میخواستم باهاتون چند کلمه مردونه حرف بزنم امافرصت نشد وشما اونقدر گرفتارید که دلم نمی اومد چیزی بگم.

ولی الان به مناسبت دومین سالی که بابام هستید میخوام براتون حرف بزنم پارسال 3ماهه بودم ومامانی جای پامو بهتون هدیه داد که خیلی خوشت اومد ولی امسال با این اوضاعی که داشتیم نتونستیم واستون کاری کنم.

شما ازکارهای زیادی  به خاطر من استعفا دادید فقط به خاطره اینکه میخواستید لقمه ی حلالی بزارید دهنم به خصوص این اواخر که از بهترین کاری که میتونستید توش پیشرفتهای زیادی کنید مردونه ایستادید وگفتید من نیستم.میدونم از اینکه حوله ی حمومم برام کوچیک شده ونمیتونی یه حوله ی بزرگتر برام بخری معذبی،میدونم دل بزرگت واسه ی دل کوچیک من میسوزه ،میدونم از اینکه مامان جون کلی لباس واسم خریده وتو نمیتونی این کارو بکنی ناراحتی ،میدونم همین مغازه ایی رو که زدی فقط برای راحتیه منه ودنبال اینی که همه ی نیازهای منو از راه حلال تامین کنی.

منم ازت ممنونم ودستهای تورو میبوسم مطمئن باش باباجونم بزرگ که شدم همه ی این خوبیاتو جبران میکنم.خوابی که مامان وبقیه راجب من دیدن گویای این حقیقته که من میتونم روزی پسر خوبی برای شما باشم وشما بهم افتخار کنیداز خدا میخوام که اوضاع مغازه داریتون روز به روز بهتر وپربرکت تر بشه انشالله

میوه ی زندگیتون

علی مرتضی

[ جمعه 19 خرداد 1391 ] [ 14:20 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

ولادت امام علی مرتضی(ع) وروز پدر را به همسر عزیزم

وهمه ی بابایی ها تبریک میگم عمرت طولانی وباعزت باد

مرد یعنی کار و کار و کار و کار *  یکسره در شیفت های بیشمار

مثل یک چیزی میان منگنه * روز و شب از هر طرف تحت فشار

مرد موجی است هی در حال دو * جان بر آرد تا برآرد انتظار

او خودش همواره در تولید پول * لیک فرزند و عیالش پول خوار

با چه عشقی دائما در چرخشند * گرد شهد جیب او زنبور وار

چون که آخر شب به منزل می رسد * خسته اما با لبانی خنده بار

جای چای و یک خدا قوت به او * می شود صد لیست در پیشش قطار

از کتاب و دفتر و خودکار ، تا * اسفناج و پرتقال و زهرمار

آن یکی می خواهد از او شهریه * این یکی هم کفش و کیفی مارک دار

هر چه می گوید که جیبم خالی است * هر چه می گوید ندارم ، ای هوار

نعره می آید : "به ما مربوط نیست * ما مگر گفتیم ماها را بیار"

مرد یعنی آن که با پول و پله * می شود در خانه ، صاحب اعتبار

مرد یعنی سکته ، یعنی سی سی یو * ختم مطلب ، مرد یعنی جان نثار

خلقتش اصلا به این خاطر بود * تا درآرد روزگار از وی دمار

 

[ دوشنبه 15 خرداد 1391 ] [ 20:33 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام به پسر مامان وسلام به دوستای خوبم زود زود باید بنویسم وبرم تا امپراطور خوابه به کارام برسم اوضاع مغازه عالیه خیلی خیلی شیک شده رنگش کردیم قفسه گذاشتیم النگوهامو فروختمو یه مفدارجنس خریدیم قراره بابایی پول کارشناسی ویه مقدار طلبی که پیش بقیه داره رو جمع کنه وتا چند روزه دیگه بره باز جنس بیاره بیشتر از هر لحظه ی دیگه تو زندگیم احساس خوشبختی میکنم علی مرتضی هم که چند روزی به خاطره گردوخاک اسهال داشت ناراحتم کرده بود ولی از ته دل از خدا وحضرت فاطمه وام البنین خواستم کمکش کنن که زود خوب بشه و روز بعد بهتر شد وهمین طور خوب شدنش ادامه داشت تا دوروزه حالش خوب خوب شده،یه مرغ هم به خاطره سلامتی واسه این دو بانوی عزیز نذر کردم که بابایی اورد نذرو ادا کردیم دعای خیر همه ی شما دوستای خوبم بود که خدا خواست وهمه چیز بدون کمترین فشاری داره درست میشه.


شیطونیای امپراطور هم ادامه داره ودر اولین فرصت میامو مینویسم اگه دیر میام بهتون سر میزنم عذرخواهیه منو بپذیرید انشالله با برنامه ریزی که کردم جواب همه ی لطفها وخوبیاتون رو میدم.

[ شنبه 6 خرداد 1391 ] [ 13:47 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام پسر مامان سلام دوستای خوبم یه هفته که نبودم رفته بودم شوش خونه ی پدرم.

سه شنبه ی پیش بود دیروز هم اومدم اول رفتیم دزفول تا بابایی برای مغازه ی جدید قفسه بخره قفسه های قرمزو سفید،دو شب پیش هم وصلشون کردیم مغازه خیلی قشنگ شد کارش که کامل شد عکسشو میزارم،خدارو شکر بدون وامو قرض کردن مشکل مالیه مغازه داره حل میشه یه مقدارپس انداز و یه مقدارطلا ویه 1 تومنی هم مامانم مرحمت کرد کارمون داره راه میفته.


پسرم زندگیه مامان از پریشب اسهالو استفراغ گرفتی دیشب بردمت پیش متخصص گفت:عفونت گوارشیه که مسببش همین گردو غباره یه آزمایش مدفوع هم واست نوشته که امروز تا ساعت 12 خواب بودی ونشد نمونه ازت بگیرم واسه همین موند واسه فردا.قلب مامانی چقدر زود لاغر شدی دکتر گفت:وزنت 700 گرم کم داره اگه مایعات نخوری باید بستری بشی وسرمو کلی دردای دیگه ولی خوشبختانه تنها چیزی که میخوری مایعاته،بخصوص دوغو آب وشیر خودم ،نفس مامان پشتت هم سوخته وبا پمادایی که دکتر داده مرتب واست استفاده میکنم الان خوابی وتا بیدار نشدی برم واست دعای توسل بخونم به دلم افتاده که این دعا باعث سلامتیه تو میشه.

[ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 15:03 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام دوستای خوبم بهتون گفتم که واسه ی رفتن دودلم واسه همین امروزنرفتیم واین نرفتن ما چیز خوبی در برداشت واون پیدا شدن جواز کسب گمشده ی من بود سال 89 با فروختن گوشواره هام جواز کسب نوشت افزار وکتابفروشی گرفتم با وجود مرتب بودن منو بابایی توی این مسائل جوازکسب گمشده بود وهرچی بیشتر میگشتیم کمتر چیزی دستگیرمون میشد وامروز درست جایی که توقع نداشتم پیداش کردم که توی پیدا کردنش مادر شوهرم کمک زیادی بهم کرد واسه همین از دردسر المثنی صادر کردنو پول خرج کردن اونهم توی این موقعیت راحت شدیم.


احتمال زیاد فردا میریم شوش ،آقای شوهر یه مقدارپس انداز داره که میخواد بره دزفول قفسه بخره،یه مقداری هم هم از چند جا طلبکاره به اضافه ی پول النگوهام یه مقداری میشن که میتونیم یه نوشت افزار راه بندازیم واگه خدا بخواد کم کم کتابفروشی هم بهش اضافه بشه میدونید من دلم خیلی روشنه خیلی هم امیدوارم از همه ی شما به خاطره هم دلی هاتون ممنونم الان داره اذان میگه بعدا میام هم نطراتتون رو جواب میدم هم بهتون سر میزنم.

[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 13:30 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

برای دوستای گلم


نطراتتون رو خوندم نطراتتون هم مث خودتون گلن خیلی خیلی

ممنونم شاید امروز برم شوش خونه ی پدرم شاید هم نرم فعلا دودلم

قراره بریم دزفول واسه مغازه قفسه بخریم خوب باید از یه جایی شروع کنیم

اگه نرفتم حتما حتما در اولین فرصت وبه امید خدا نطراتتون رو جواب میدم

بهتون سر میزنم اگه رفتم انشالله بعد از اومدنم

دوستتون دارم زیاد زیاد

دعا کنید که این مغازه ی آقای شوهر زودی راه اندازی بشه تا شاید

کمی از فشارهای روحیه ی بابایی کم بشه.

[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 1:22 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

هههههههههههههههههی روزگار......

میدونی پسرم خیلی خوبه که هنوز کوچیکی و درد دنیا و بی لیاقتیه مسئولین این دوره رو نمیبینی البته منظورم بچه های بالا نیست ها منظورم همین فرماندار ومعاونشن که بدتر از خودشون خودشونن.

چند بار که رفتم فرمانداری هیچ مراجع کننده ایی رو ندیدم که راضی از اتاق فرماندار بیاد بیرون دل منو بابایی رو هم بدجوری شکوند پسرشو گذاشته ور دستش میگه پسره منم مهندس بیکاره ،فکر کرده با بچه طرفه،منم بهش گفتم خوب باباش پولداره ولی شوهره من بابای پولداری هم نداره...

آخرین باری هم که بعد از کلی سر کار گذاشتن ما رفتم پیشش جلوی چند کارمندش ویه خانمه دیگه حسابی با حرف حالشو جا اوردم نزدیک بود بندازنم بیرون.

آخه یه فرهنگیه بازنشسته رو چه به فرماندارشدن اگه گفتی منظورم از این شکلک چیه؟؟روز پنجشنبه 91/2/21 بابایی رفت مجمع صنفی کار جواز کسبو پیگیری کنه چون متاسفانه با وجود مرتب بودن همه ی وسایلمون جوازمون گمشده همه ی مدارک حتی کپیاش هستن ولی خود جوازه نیستش منم رفتم به همه ی بانکا سر زدم تا شاید بشه وامی جور کرد ولی همه ی بانکا میگفتن مثلا دو تومن بزاری بعد سه چهار ماه ماهم دوتومن بهت میدیم یه بانک که اصلا رئیس نداشت ورئیسش فقط چهارشنبه ها میاد یه بانک که اصلا نمیدونستی رئیسش کیه ومن که کلی اینور اونورو نگاه کردم دیدم رئیس بانک سرش توی گاو صندوق واز همه جالبتر در گاو صندوق رو به مراجعه کننده بود یعنی نمیترسید رمزش لو بره تازه شک داشتم با این هوشش رئیس بانک باشه از اقایی که اونجا مشغول نوشتن بود پرسیدم ایشون رئیس بانکن جواب مثبت داد منم چندشم اومد با این رئیس با مسئولیت ورفتم از کارمندش پرسیدم که ایشون هم داستان هزارو یک شبو بارم تعریف میکرد وهمون طور که حرف میزد گذاشتمو رفتم.

فعلا دستمون جایی بند نیست ووامی که یه بنده خدایی برامون جور کرده بود هم سودش هم قسطش بالا بود واز عهده ی ما که اول راهیم خارج بود شانس ما طلا هم روز به روز داره میاد پایین والنگوهام قیمت زیادی نمیشن ولی به خاطره فشار روحیه زیادی که به بابا اومده فکر کنم بفروشمشون ...بابایی حسابی داغون دلم خیلی براش میسوزه منم همش بهش میگم دلم روشنه خدا بزرگه امیدوار باش اینا همه امتحان خدان وامیدوارم خدا کمکمون کنه تا هرچه زودتر این کتابفروشی ونوشت افزارو را بندازیم انشالله...

[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 1:16 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام زندگیه مامان امروز روز مادره،نمیدونی از اینکه یه مامانم چقدر خوشحالم که یه مامانم عشق خدا به بندش وعشق مامان به نی نیش از عشقایی هستن که توی دنیا نظیرشون نیست هیچ کسی جز خود مادر هم نمیتونه این حس قشنگو درک کنه تو هم دیشب یه عیدی خوب به مامان دادی ...

دیشب 91/2/22 داشتم باهات بازی میکردم وتورو روی بالشتت خوابوندم و گاهی یه قلقلک کوچولوت میکردم که یهو دیدم بلهههههههههه امپراطور مامان پنجمین مرواریدش هم در اومده دیگه به چهار تا دندونت عادت کرده بودیم که با این کارت سوپرایزمون کردی اول به بابایی گفتم بعدش به مامان جونو جدو اونا هم خداروشکر کردنو گفتن:مبارکه......

صبح که شد زن عمو خدیجه هم اومدو بهش گفتم بعد هم به عمه ها خبر دادم منو نگا انگار اولین باری که دندون در اوردی،این بهترین هدیه برای من بود.

راستی شیطون بلا تو هم به جمع نوه های فضول خانواده پیوستی ویاد گرفتی از بالشتا بری بالا ودستاتو برسونی به اوپن به به به به این چه کارییست از پس فضولی جناب امپراطور این چه کاریست از پس فضولی(تکه کلام که توی سریال پشت کوهای بلندآقای کدخدا میگه این سریال توی زمان ما پخش میشه ومن دوسش دارم)

وقتی با یه دست دوتا هندونه برداری ..........

میشه این ....بله دیگه وقتی چیزی بزرگتر از خودتو بلند میکنی این طوری روی زمین

ولو میشی.......

اینم از هندونه خوردنت اگه اشتباه نکنم از وقتی هندونه اومده بازار این

اولین باره که میخوری عمو مهدی اورده

پارسال با اینکه نی نیتر بودی هم خیلی واسه خوردن هندونهاشتها داشتی

همش هم سرت تو یخچال بود تا وقتی مطمئن شدی تموم شده ...

کنترل که در همه ی شرایط تحت سلطه ی شماست وبا اختیار خودت شبکه عوض میکنی

تلویزیون خاموش میکنی اخبار نگاه میکنی وبرات مهم نیست کس دیگه ای هم داره نگاه میکنه

ما هم گاهی با سلیقه ی شما پیش میریم وگاهی با سیاست کنترلو ازتون میگیریم

[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 0:48 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام فدات شم الان حمومت کردم وخوابوندمت به فرشته ها گفتم مواظبت باشن بابایی هم پیشت خوابه.

بعد از کلی دعا کردن که بابایی رفت سر کار اونم یه کار عالی که با توجه به مهارتش مطمئن بودیم که حقوقش بعد از مدتی دوبرابر میشه اما بعد از چند روز که بابایی رفت سرکار اول گفتن ما قرارداد نمیبندیم وبا همه ی کارکنانمون همین طوریم چون بابا به این کار نیاز داشت قبول کرد وبا حقوقی کمتر از چیزی که حقش 18 روزی کار کرد ولی چیزایی دید که دیگه نمی تونست اونجا بمونه کارفرما کارهای غیر قانونی میکرد راننده دزدی میکردی اونم از بیت المال و هرچی بابایی نصیحتش کرد فایده ایی نداشت وچون بابا باید صورت وضعیت رد کنه دستش گیر بود ووقتی مهندس از تهران بهش زنگ زد که آقا فلان درصد بیشتر از چیزی که هست بزن بابا دیگه طاقت نیوورد واستعفا داد بابا میگفت:توی اون مدت کم همه ی کارگرا ازم خوششون اومده بود نمیدونم چرا ولی همه از اینکه دارم میرم ناراحت بودن .

 

بابا دیشب تصفیه حساب کرد  قراره با جواز کسب کتابفروشی ونوشت افزاری که پارسال با فروختن گوشواره هام گرفتم یه مغازه بزنیم حداقل اگه روزی هزار تومن هم درآمد داشته باشیم میدونیم که حلاله تازه خمس پول این 18 روزی که کار کرده رو هم میخواد بده تا حلال باشه میگه چون کسی که پولو میده آدم حلال خوری نیست باید خمسشو داد منم به خاطره کار بابا ازش حمایت کردم چون هیچ چیز درآمد حلال نیست ودلم واسه راه انداختن این مغازه روشنه تا ببینیم خدا چی میخواد فعلا بابا با پرونده هایی که از طرف دادگاه و شورای حل اختلاف واسه رسیدگی بهش میدن سرش گرمه وخداروشکر راضی هستیم خدا کنه پول این مغازه هم زودتر جور بشه البته مغازه مال بابا جونه وما کرایه نمیدیم واین خیلی خوبه .


الان بیدار شدی وداری بغلم اذیت میکنی بقیش باشه واسه بعد.........


[ سه شنبه 19 ارديبهشت 1391 ] [ 13:47 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

آره فدات شم درست شنیدی اینو میدونی که چند ماهه بیشتر از 150 زلزله وپس لرزه اینجا رو لرزونده ولی از همه ترسناک تر زلزله ی روز چهارشنبه بود که جدو ومامان جون خواب بودن ومنو تو مشغول بازی توی اتاق بودیم که یهو زمین مث موج زیرمون تلو تلو کرد سظهر بود وهمه ترسیده بودن منو تورو بغل کردمو بدون روسری زدم بیرون جدو باباجون هم بیدار شدن ومن که از اتاق زدم بیرون جدو که منو دید گفت:زلزله زلزله زودی برید بیرون وای اون لحظه نمیدونستم بخندم یا گریه کنم چشمای جدو سرخ شده بودن خیلی ترسیده بود و همه ی مردم بیرون ریخته بودن کمی تو حیاط بودیم وبعدش رفتیم تو خونه..........

مرکز زلزله روستای مورموری بود که 32 کیلومتری ما بود ولی اونقدر محکم لرزوند که شهر های خوزستانو هم لرزوند و چون خونه های روستا محکم نبودن 15 نفر زخمی شدن و150 خونه تخریب شد.

از اونروز به بعد هنوز پس لرزه ها تا امروز ادامه داره ولی ما زندگیه ی عادیه خودمون رو داریم وشاید فردا بریم خونه ی بابا جون(شوش)کمی استراحت کنیم واونارو که دوماهی میشه ندیدیم ببینیم.

[ دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 ] [ 16:04 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

تو سر زدنت که از 91/2/12 شروع شد نمیدونم چرا این کارو میکنی

ولی وقتی میزنی تو سرت میخندی و از اینکه بهت میگم نکن کلی میخندی

و فکر میکنی یه نوع بازیه فدات بشم که کارات مث خودت عجیبن...

یه روز از روزا که مشغول شیطونی بودی یه سیم سیار دست بود و با اون سیم بلندش

از این اتاق به اون اتاق دنبال خودت میکشوندی وبهم نمیدادی تا اینکه با دوشاخش که

بازی میکردی این بلا رو به چشم خودت اوردی خیلی گریه کردی واووووووووووف بدی شده

بودی واست توی پستای قبلی گفته بودم ولی عکسشو نگذاشتم وقتی بهت میگفتم کجات

درد میکنه با دست زیر چشمتو نشون میدادی 91/2/13

شیطونی توی حیاط وبازی بابیل نمیدونم شایدم کشاورز بشی وبا جدو بری سر زمینش

موتور عمو مهدی که همش آویزونشی ومدتیه به وسایل نقلیه وبیرون رفتن میگی عان عان

91/2/14

این عکسارو هم موقع بازیگوشیت توی حیاط جدو گرفتم که به نظرم خیلی

خوشکل افتادی زندگیه مامان اگه بزاری یه عکسایی ازت میگیرم ولی تو که هنوز

متوجه نمیشی وقتی میگم تکون نخور یعنی چی بزار کمی بزرگتر بشی ببین

مامان چه عکسایی که ازت نمیگیره...91/2/6

 

عزیز مامان این چه روش آب خوردن دیگه از این کارا نکنی هاااا 91/2/7

گیر کردن بین کالسکه ویخچال مغازه ی عمو هادی که با تلاش خودت خلاص شدی

91/2/13

 

این روزا به جای اینکه کالسکه هلت بده تو با عان عان کردنت هلش میدی 91/2/17

دیروز جدو واسه تو رضا ومحمد امین بستنی خرید که تو این طوری نوش جان کردی

91/2/17

امروز برای اولین بار تونستی در یخچالو باز کنی وماستو بیاری بیرون فدات شم

که میدونی توی یخچال یه خبرایی...91/2/18

[ دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 ] [ 15:54 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

ببین مامانی چه عکسای مشنگی ازت گرفته کلی اذیت کردی تا این

شد چادرم به دیوار وصل کردم عروسکایی که بابایی واسم به مناسبتهای

مختلف گرفته و گوله کامواهای مامان جون کمک کردن که این عکس هنری

ساخته بشه......

[ يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 ] [ 22:57 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام سلام شیطون بلا هرچی بزرگتر میشی شیطونترو شیرینتر میشی درسته مث قبلا تپل نیستی در عوض قد کشیدی وهنوز همون طور تو دل برویی...به قول عمه زینب شیطونی از سر و روت میباره واز بس خونه ی اینو اونو بهم ریحتی به بابایی گفتم:دیگه من نمیرم بیرون توی خونه با امپراطور بازی میکنم باور میکنی هرجا میریم مهمونی یا باید همه ی درهای اتاق هارو ببندیم یا اینکه من بشینم جلوی در که تو یه وقت نری بیرون چیزی بزاری دهنت...دو سه روز پیش رفتیم خونه ی داییه جدو(بابا جون) خسته شدم از بس که تورو بردمو اوردم دس آخر هم که توی حیاط یه چهار چرخ داشتن تورو دوتا دخمل دیگه که نوه ی اونا بودن گذاشتم توی چهار چرخو توی حیاط گردوندم میبینی کار مارو بعد از مدتها اومده بودیم خونه ی دایی کاظم ولی به تو بیشتر از همه خوش گذشت وقتی با چهر چرخ دورت میزدم کلی میخندیدی وادای افتادن در می اوردی البته بعضی جاها منم شیطونی میکردم ویهو ترمز میگرفتمو تو هم میخندیدی .

جمعه ی هفته ی پیش بود که حالم گرفته بود واز بابایی خواستم بریم خونه ی عمه زینب بابا هم قبول کردو رفتیم نزدیک خونه ی عمه زینب توی کالسکه خوابت برد این اولین باری بود که توی کالسکه خوابت برده بود البته قبلا یه بار تا مرز خواب پیش رفتی ولی نخوابیدی. 91/2/10

خوب تا اینجا که همه چیز خوب بود ولی تا خواستم تورو بیارم تو بیدار شدی و هرکاری کردم نخوابیدی واز چیزی که میترسیدم سرم اومد جنابعالی که تفحصتون رو شروع کردید اول از همه رفتی سراغ گلدون روی میز ومیخواستی بندازیش پایین که من جلوتو گرفتم وگلدونو گذاشتم روی اوپن دوباره نوبت وسایل واستکانای زیر میز تلویزیونی شد که منم همش دنبالت بودم که چیزی نشکنی دوباره نوبت عوض کردن کانال تلویزیون شد وهمین باعث دعوای تو و فائزه دختر عمه زینب شد وبا کمال پررویی اینکارو ادامه دادی تا فائزه خسته شدو رفت پای کامپیوتر،بعدش رفتی سراغ آشپزخونه ومشغول بازکردن درای کابینت وبیرون ریختن وسابل توشون کردی عمه زینب هم با حوصله میگفت:ولش کن هرکاری میخواد بکنه منم که دیگه کاری به کارت نداشتم ومشغول حرف زدن با عمه بودم که یهو پشت سرمو نگاه کردمو دیدم وااااااااااااای همه ی روغنو ریختی روی موکت نمیدونی دنیا روسرم خراب شد نمیدونستم چه کارکنم دفعه قبلم این کارو کرده بودی ولی مقدارش کم بودو ومنو عمه زود تمیزش کردیم ولی اینبار ..........چی بگم از خجالت آب شدم اگه خونه ی خودمون بود اشکالی نداشت ولی خونه کسی که مهمون باشیم خیلی فرق میکرد عمه زینبو شوهرش میگفتن اشکالی نداره و به اینکارت میخندیدن نمیدونم واقعا میخندیدن یا به خاطره من چیزی نمیگفتننیشخند

خلاصه منو عمه زینب که سه ماهه باردار بود موکتو جمع کردیمو بردیم بیرون لبشو شستیم من تورو گذاشتم تو خونه ودر حالو بستم چون دستو پاگیر میشدی وخودتو خیس میکردی وتو بلند بلند گریه میکردی که میخوام بیام بیرون دلم برات میسوخت ولی حسابی از دست عصبانی بودم گرچه به قول عمه زینب اشتباه ما بزرگترا بود وباید دفعه ی قبل که این اتفاق افتاده بود جای روغنو عوض میکردیم.


خوب این موضوع با شستن مداوم منو عمه حل شد و روز بعد که از عمه پرسیدم گفت:لکه ایی نمونده وبازم ازشون معذرت خواهی کردم واونا که از این کارت ناراحت نشده بودن گفتن:که چیزی نشده بچس دیگه،اما موضوع به اینجا ختم نشد ووقتی که کارشستن موکت تموم شد تو یه شاخه از گلای توی گلدون عمه رو که گرون هم خریده بودش کندی ودادی دست من عمه نگام کردو گفت:کارش نداشته باش چون میدونست خیلی خیلی عصبانی شدم وممکنه سرت داد بزنم گفت منم هیچی بهت نگفتم وشاخه رو که دیگه به درد نمیخورد دوباره توی خاک کاشتم تازه شاخه ایی رو کنده بودی که از همه جوونتر سرحال تر بود حالا ادامه داشت وقتی جدو ومامان جون اومدن خونه عمه ،عمه زینب چایی اورد براشون وقندون که روی عسلی بود رو با دستای مبارکت کشیدی و قندا ریختن رو زمین وزمین پر خاک قند شد .

بابایی که تا اونموقع رفته بود بیرون وقتی شیطونیاتو شنید خندش گرفت و گفت:این که بچس چه کارش کنیم منم به بابایی گیر دادمو گفتم:من عصبانیم نگام نکن باهام حرف نزن بیچاره بابا نمیدونست چی بگه ،ولی گاهی که زیر چشمی نگاش میکردم اونم میفهمیدو بهم نگاه میکردو هردو میخندیدیم.ماجراها داریم با وروجک مامانو بابا.......91/2/8

بازی باشلنگ آب که به خیس شدن کامل شما انجامید فیلمشو دارم

خیلی قشنگ شده 91/2/5

بازی با لپ تاپ که نمیدونم چرا همیشه برات جالبه و ول کن قضیه نیستی

به زور بردمت کنار که بابایی کارشو انجام بده 91/2/8

خوردن بستنی برای اولین بار ،اینجا خودت به تنهایی بستنی میخوردی وبرعکس بستنی کیم

عاشق بستنی حصیری هستی  91/2/8

اینجا وسط پشتیا گیر کردی 91/2/8

[ يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 ] [ 17:15 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام نفس مامان وقتی میگم نفس یعنی واقعا نفسمی گاهی وقتی خواب میام بوت میکنم ونفس میکشم نمیدونی چه مزهایی داره آدمو میبره به ناکجاآباد ،نمیدونی از اینکه تورو دارم چقدر خدا رو شکر میکنم و راضیم اصلا فرصتی واسه ناراحتی نه واسه من نه واسه بابایی نمیزاری تا بابا از سر کار میاد اونقدر قشنگ بهش میگی بابا واز سرو کولش میری بال که ذوق زدن بابایی توی چشماش موج میزنه...


دوشب پیش داشت با عمو ابوذر (دوست صمیمیه بابا ) تلفنی صحبت میکرد طوری با ذوقو شوق از کارات واسش میگفت که نگووووو،عمو ابوذر هم که فقط موقعی که 8 ماهه بودی تو رو دیده بود خیلی حالتو میپرسید قراره به امید خدا ذیحجه بریم آمل تاآقا جانو عمو ابوذر ونی نی های خاله نرگسو خاله معصومه رو ببینیم خاله ها الان 8 ماهشونه ودیروز که خاله نرگس زنگ زد خیلی از شیطونیات پرسید وقتی گفتم:راه میری خیلی خوشحال شد.

مانی الان عمه فاطمه اومده برم چایی درست کنم سعی میکنم امشب که خوابیدی بقیشو واست مینویسم .

[ شنبه 16 ارديبهشت 1391 ] [ 19:29 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام زندگیه مامان علاقم بهت روز به روز داره بیشتر میشه میمیرم برات جای خالیه همه چیزو واسه منو بابا پر کردی تازگیه شیطونی از سرو روت میباره دوس دارم بخورمت نه فقط من جدو ومامان جونم همین نظرو دارن  .دیروز سیم سارو که سیم بلندی داشتو از این اتاق به اون اتاق دنبال خودت میکشوندی ونمیدادی برش دارم که یهو که داشتی با دوشاخش ور میرفتی ومیچرخوندیش خورد به زیر چشمت وخونی شد وکلی گریه کردی البته خونش زیلد نبود ولی جاش موند جدو که از سر زمین برگشت وقتی مامان جون بهش گفت:محکم زد روی سینش وبغلت کرد. بابا هم گفت: حواست کجا بود ولی بابایی که از شیطونیای تو خبر داشت فقط گفت:خوب شد چشمش در نیومد واقعا هم همین طور بود خداروشکر.91/2/13

فکر کنم سه روز پیش بود سوار کالسکت کردم وبردم سیسمونی واست توپ بگیرم که چیزی که میخواستیم پیدا نکردیم موقع برگشتن یه سر به بازرچه زدیم تا از عمو عباس پرتقال واسه ی تو به خاطره قطره ی آهن بخریم چون قطره رو غیر از آب پرتقال با هیچ چیزه دیگه ای نمیخوری وکیوی به عشق بابایی بگیریم قبل از رسیدن به بازرارچه تو از روی کالسکه بلند شدی وایستادی هرچی بهت گفتم:بشین ننشستی و درست موقعی که اصلا فکرشو نمیکردم بیفتی از کالسکه با سر افتادی وبه طرز معجزه آسا من پریدمو گرفتمت ودرست وقتی که کمتر از یک سانتی متر با زمین فاصله داشتی تورو گرفتم اونموقع هیچ چیز جز تورو نمیدیدم همه جا سیاهی بود و من فقط خدارو به خاطره این معجزه شکر میکردم.

بقیش واسه امشب الان عمه هات اومدن خونمون فعلا خدافظ شیرینیه زندگیمون.

[ پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 ] [ 16:48 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

اینجا سعی داری خودتو از روز این بلوکا بکشی بالا تازه گاهی اوقات

پاهای کوچولوتو یکی یکی میبردی بالا تا برسونییشون روی بلوکا ونمیتونستی

دوعکس پایین هم شیطونی های شیرین تو وبازی با بچه ها

که کمر درد گرفتم از بس دستو پاتو شستم...

آدامس خوردن عالیجناب که خیلی ماهرانه میخوردی واصلا قورت نمیدی

هرچی به جدو میگم بهش ندید گریه های تو مگه میزارهآدامس جویدن رو از تاریخ

20 تا 25 فروزدین 91 شروع کردی بین این 5 روز بود

دوعکس دیگه هم بازی شما باسند ازداوج مامانو بابا همون شبی که میخواستیم

بریم بیرون بخوابیم همه ی مدارکو جمع کرده بودم ولی تو ول کن این یکی نبودی.

91/2/3

اینجا بابا برای اولین بار لپ تاپ کارو اورد خونه ولی تو مث ندید دورش میچرخیدی ونمیزاشتی

کارشو انجام بده خوب خودمون داریم هاااااا91/2/4 

وکمک به مامان در جارو زدن خونه یاد گرفتی خودت روشنش میکنی91/2/6

[ پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 ] [ 13:56 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام دوستان عزیز با نظراتتون شرمندم کردید به خدا

باور کنید وقت نمیکنم جواب بدم گاهی میام سر میزنم ولی

وقت نمیکنم جواب بدم ولی از این به بعد میخوام زمانو مدیریت کنم و

ویه روز مختص شما عزیزان بزارم که هم اینجا به نظراتتون جواب بدم

هم بهتون سر بزنم وبراتون یادگاری بزارم و کار دومی رو حتما انجام

میدم بازهم از لطف شما عزیزان ممنونم.

[ سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ] [ 12:14 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام پسرم دیگه به زلزله فکر نمیکنم چند شبیه بیرون میخوابیم کم کم داریم به زندگیه عادی برمیگردیم دو روز پیش برات یه شلوارک قشنگ گرفتم که برای تو شلواره،از مغازه ی یکی از دوستام خریدم چون آخریش بود به قیمت خیلی خوبی داد 5 تومن خیلی عالی بود جنسش هم خوبه وفدات بشم که چقدر بهت میومد فقط کمرش کمی تنگه گفته:که چون کمرش کشیه جا باز میکنه امیدوارم این طور باشه اگه هم نشد واست یکی بهترشو میخرم واینو میزارم واسه دادشت در آینده ی دورنیشخند


اونجا که پاهای قشنگت نمایانن مشغول لگد کردن وله کردن توت سیاهی هستی که

از خونه ی خاله سپیده(دوست خوب مامانی وفامیل بابایی) اوردیم که از مزش

خوشت نیومد وانداختی زمین وروفرشی رو کثیف کردی 91/1/31

اون دو عکس دیگه خوردن بستنی برای اولین بار قبلا هم بهت داده بودم ولی بدت میومد

اینجا رفته بودیم پارک اناران برای بدرقه ی یه حاجی ومامانش که از حج اومده بودن.91/1/31

گشتو گذار شما همون شب در پارک اناران ماشالله یه جا بند نمیشدیقلب

خیلی معطل شدیم تا حاجیا اومدن واسه همین من تورو بردم پیش وسایل بازی واین طوری

کمی سرگرم شدی چون حسابی بهونه میگرفتی ومیخواستی برگردیم خونه.

بازی با شلنگ و گیر کردن جنابعالی که با زحمت راه فرارو باز کردی91/2/1

اون پایین هم گردش شما در پارک سلامت

اون عکس بالا رو باید با این عکسا قرار میدادم اشتباه شد ببخشید

اینجا همون شبیه که همه ی مردمم از ترس زلزله به پارکا روی اورده بودن

ومنم ساک لباساتو براداشته بودمو  یاعلی به امید تو  .

از اونموقع ساک لباسات همیشه آمادست ولی انگار تو مارو مسخره میکردی که

این طوری مشغول در اوردن لباساتی91/2/3

عکس بالا سمت چپ شیطونیه ی شما با فرچه ی مغازه ی عمو هادی که تازه خریدش

میبینی مامان همه ی کارای تو برام قشنگه که اومدم از این کار عادیه توهم عکس گرفتم91/2/4

ودوعکس دیگه بازی با کفشدوزک که بیچاره رو فشار میدادی منم بردم گذاشتم رو اپن ولی

اون که از اول حالش خوب نبود جان به جان آفرین تسلیم شد روحش شاد91/2/3

فعلا تا همین جا بسه سری سوم وقت شد امشب میزارم.

[ شنبه 9 ارديبهشت 1391 ] [ 14:35 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام پسرم ،سلام دوستای عزیزم خداروشکر شوهرم از اول اردیبهشت رفت سرکار منتظر بودم قظعی بشه بعد بگم خدارو شکر حالا که خیالم راحت شده میگم که شوهرم مسئول دفتر فنی یک شرکت وابسته به شرکت نفت شده توی موسیان که 30 کیلومتری شهرمونه حقوقش نصف اون چیزیه که حقشه ولی با این شرایط هم کنار اومدیم ومطمئنم با نشون دادن لیاقتش این موضوع هم درست میشه .

اما متاسفانه زلزله این شیرینی رو خراب کرده وتا الان 140 زلزله وپس لزره داشتیم امشب آماده باش دادن وقراره بریم بیرون چادر بزنیم خدا خودش کمکمون کنه .مادرم مدام زنگ میزنه ومیگه بیاید شوش ولی من که نمیتونم شوهرمو ول کنمو برم پس شما برامون دعا کنید انشالله که همه چیز هرچه زودتر در میاد و آرامشو دوباره تجربه کنن تازه خیلی از عروسیا به خاطره همین ترسا عقب افتاده پس التماس دعا..... 

[ پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 ] [ 17:03 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام مامانی روزگارمون بازلزله میگذره،چادرهای هلال احمر بیرون از شهر برپا شده که همین جدی شده موضوع همه مون رو ترسونده جدو ومامان جون دوشب تو حیاط میخوابن ولی به خاطره جکو جونورای تو حیاط ما نمیتونیم تو حیاط بخوابیم خیلی از مردم از چند روز پیش توی چادرها مستقر شدن وروز میان خونه وشبا بیرون میخوابن خیلیا هم جلوی در خونشون چادر میزنن ویا اینکه بدون چادر همینطوری میخوابن ،آرامش تو زندگیه خیلیامون از بین رفته،بیشتر نگران توام از خدا خواستم که نه تورو بی من ونه منو بی تو نبره پیش خودش من با وجود علاقه زیاد به بابایی (زبونم لال)شاید بتونم دوریشو تحمل کنم ودوریه تورو نه، البته اینو که میگم با توکل به حضرت زینب (ص)ویاد آوری مصائبشه وگرنه من به بابایی زیاد مدیونم ولی نمیدونم که چرا هیچ وقت نمیتونم دوریه تورو واسه خودم توجیه کنم.

راستی بابا چند روزیه میره سرکار توی دفتر فنی یه شرکت کار میکنه ولی گفت:اگه باهاش قرارداد نبندن اونجا نمیمونه چون از بیقراردادی حسابی چوب خورده وکلی حقشو خوردن هرچی خدا بخواند مهندس ابراهیمی که گفته:امروز قرارداد میبنده خدا کنه اگه خیره هرچه زودتر این اتفاق بیفته وما رو از این دودلی ونگرانی در بیاره.

خوب از شیطونیای این روزات بگم که به بابایی میگی بابا به منم میگی دد نمیدونم چرا ولی هنوز ماما نمیگی از همه جالبتر به عمه وعمو هم میگی وعموه وعمو هات رو به این شکل صدامیکنی عمممممممممم......

روزی که واست کالسکه رو گرفتیم 91/1/18 رفتیم توی یه مغازهی اسباب بازی فروشی

وهمون طور که با فروشنده حرف میزدیم تو دستو دراز کردی واین غمغمه رو برداشتی

ومنو بابایی کلی ذوق کردیم چون اولین بار بود که خودت چیزی رو میخوای وبرمیداری

وبابا گفت:بزار برداره واسش میخریم شددو تومن.اینجا91/1/25

سوار شدن به دوچرخه ی ستایش کوچولو دختر خاله حبیبه 91/2/3

اینجا خونه ی خاله حبیبه ست وتو وستایش سرتون رو کردید تو دیگ آب وبازی میکنید

وعکس سمت چپ دعوای تو وستایش سر شونه ست که موفق شدی ازش بگیری

ستایش دو ماه ازت بزرگتره.91/2/3

بازی با سطل زباله ی اتاق شده بازی جدیدت والان سطل زباله رو گذاشتم بالی ویترین تو اتاق

وگرنه هرچی توشه به این روز در میاری  91/1/26

حس کنجکاوی شما در داخل کارتون ظرفا91/1/28

تلاش در پوشیدن کفش مامانی 91/1/29

وشیوه ای از غذا خوردن به روش نی نی سالاری 91/1/25

یک شیطنت که قبلا هم گفته بودم اینبار به روایت تصویر91/1/30

وخرابکاری مامان که باعث شد موهای قشنگت به این روز بیفتن91/1/30

آخه توخواب بودی وسرتو اینورو اونور میکردی شرمندم مامان دیگه از اینکارا نمیکنم.نیشخند

بقیه ی عکسا هم باشه واسه بعد .........

[ سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 ] [ 14:15 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام دوستان این عکس 38 روزگیه امپراطور که اونموقع دائم میرفت تو فکر

چون نمیتونست کاری بکنه ولی الان که بزرگ شده همه ی فکرای اونموقشو

عملی میکنه

دوست داشتید به این امپراطور ما رای بدید...

[ شنبه 2 ارديبهشت 1391 ] [ 20:22 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

دیشب تا دیر وقت توی پارک بودیم هموا سرد بود و تو توی پارک ویراژ میدادی ویه جا بند نمیشدی وتوی دنیای کودکانه ی خودت غرق شده بودی عمه ها،عموهاوبیشتر مردم شهر هم اونجا بودن خیلیا چادر اورده بودن وشب رو همونجا گذروندن ولی به خاطره سردیه هوا ما نتونستیم اونجا بمونیم با اینکه کلی پتو وبالشت اورده بودیم ولی تو غیر از خونه ی خودمون جایی نمیخوابیدی حتی یه ساعتی هم رفتیم خونه ی عمه فاطمه ولی لجبازیه تو باعث شده اونجا هم نمونیم من که با وجود زلزله های زیاد و پشت سرهم هیچکدوم رو حس نکرده بودم مدام مسخره میکردمو میگفتم:یا آدم خیلی خوبی هستم یا خیلی بد که هیچی حس نمیکنم تا اینکه...

صبح ساعت هفت با لرزش زیاد زمین از خواب پریدم مامان جونم اومد گفت:زود باشید بیاید بیرون زلزله...زلزله...منم تورو بغل کردم مث سیخ تو اتاق ایستاده بودم نه روسری سرم بود نه لباس مناسبی که بتونم بدوم توی حیاط چون عمو هادی تو هال بود همون تو اتاق موندم وبابایی هم پیشمون موند وبعد چند ثانیه همه چیز تموم شد بدجوری ترسیده بودم وبعد از اونم یه باره دیگه هم زلزله رو حس کردم اولی 5 ریشتر بود توی سایت نگاه کردم از ساعت 12 دیشب تاحدود صبح بیشتر از بیست زلزله اومده که فقط شبکه ی خبر اطلاع رسانی کرده.

امروزم بابایی با باباجون وشما تشریف بردید هلال احمر و بابا با چشم خودش سگهای همه چیزو دید حتی صندوقایی که سگهای جستجوگرو توشون میزارن به اضافه ی کلی چادر که قراره خارج شهر ویه جای امن برپا کنن،موضوع جدی تر از اونیه که فکر میکردم...

کسایی که میخوان خودشون اوضاع رو ببینن به آدرس زیر مراجعه کنن.ما ایلام زندگی میکنیم شهر دهلران.البته زلزله های که توی عراق هم اومده به خاطره هم مرز بودن با این کشور شهر مارو هم میلرزونه.انشالله که اوضاع هرچه زودتر آروم بشه

http://irsc.ut.ac.ir/currentearthq.php?lang=fa

 

 

[ شنبه 2 ارديبهشت 1391 ] [ 13:40 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام عزیزان دو ماهه که پیوسته زلزله میاد وامروز ساعت 6 صبح یه زلزله به بزرگی 5/1  ریشتر همه رو ترسوند وخیلی از همسایه ها بیرون ریختن منو که به خاطره درد لثم خوب نخوابیده بودم چیزی حس نکردم وتا ظهر بیشتر از 20 زلزله ی خفیفتر اتفاق افتاد منم مدارک و لباسامون رو گذاشتم دم دست .هرچی خدا بخواد همون میشه.

خدایا راضیم به رضای تو همه عزیزانم رو به تو میسپارم ولی ازت میخوام اگه قراره ئاتفاقی برای کوچولوم بیفته منو هم ببر چون زبونم لال اگه اونو از دست بدم میمیرم میترسم کافر بشم پس خودت حافظ جون ما باش و تا وقتی مارو نبخشیدی پیش خودت نبر آمین

حلال احمر اینجا خبر از یه زلزله ی دیگه داده و خبر دار شدیم که کلی چادر،کفن و سگ اورده .خدا به همون رحم کنه به جان خودم راست میگم وقصد ترسوندن کسی رو ندارم تورو خدا شما هم مارو فراموش نکنید و دعا کنید همه چیز به خیر بگذره تازه بعد 3 سال بابایی قراره بره سرکار ..............

[ جمعه 1 ارديبهشت 1391 ] [ 20:04 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام پسره مامان حالم زیاد خوب نیست حتی نمیتونم به وب دوستات سر بزنم چند روزه که چهارتا از دندونامو ترمیم کردم و فکم خیلی درد میکنه به خصوص لثه ی بالاییه دهنم اونم به خاطره دست کاریه مامان فضولت بوده ،دیشب اونقدر درد داشتم که مجبور شدم از مسکن استفاده کنم.

دیشب که با خوردن مسکنا دردم کمتر شده بود وتونستم وبتو آپ کنم ولی الان با درد دارم برات مینویسم چون معلوم نیست دوباره کی بتونم برات آپ کنم.

هروز که بزرگتر میشی شیطونیات هم بزرگتر و با مزه تر میشن،دیشب که لثم خیلی درد میکرد وبابا نگاش میکرد که ببینه چه خبره یهو تو اومدی و زدی رو دستت بابا وناخان بابا خورد به لثه ی منو دادم در اومد ومتاسفانه یکی زدم تو صورتت،بمیره مامان که تو رو زد من آروم زدم اما به خاطره پوست سفید ونازکت جای دوتا انگشتم روی پوستت موند به خدا خیلی آروم زدم و اصلا فکرشو هم نمیکردم که این طوری بشه بعدش تورو بغل کردم وازت معذرت خواهی کردم تو رو خدا منو ببخش وحلالم کن،از بچگی هم همین طوری بودی تا جایی از بدنتو دست میزدی سرخ میشد وانگار چیزی نیشت زده واسه همین اینبارم اینطوری شد بازم میگم که عزیز مامان مامان ببخش به خدا درد امونم رو بریده بود.

یه مدتیه که یاد گرفتی دستتو میزاری دهنت وحالت تهوع بهت دست میده

ودستتو اونقدر میبری تو حلقت که دوبار بالا اوردی که توی عکس شاهدش هستی

روسری که بابا برام خریده بود وکالسکه ای که 1/18 واست خریدیم.ویه شیطنت دیگت

که رفتی روی قابلمه تا به گاز نزدیکتر بشی وااای شیطون بلا چه کار خطرناکی،چند روزه هم که

یاد گرفتی شیر گازرو خاموش روشن کنی.

وما هم مجبور شدیم شیر گازرو ببندیم.

بازی با ماهی های عید که چون زیاد بودن گذاشتیم توی قابلمه تابهتر نفس

بکشن وتو مدام دستتو میزاشتی تو آب وبدون اینکه بترسی باهاشون بازی میکردی

عکس وسط کیک سالگرد ازدواج منو بابایی که اینجا برشش دادم.وعکس سمت چپ

سفره ی هفت سین بیمارستان که 1/2 مریض بودی وبردیمت بیمارستان وهمون موقع کلی

بالا اوردی وکیف دوربینو پر .....کردی

عکس سمت چپ سربی بود که برات داغ کردیم چون میگفتن شاید چشمت زده باشن

بازی با جاروی کفشدوزکی که بابا واست خریده چون عاشق جارو کردنی

وخوابیدت توی تاب امیر محمد پسر عمه فاطمه:این عکس مال زمستون بوده

ولی یادم رفته بود بزارم

[ دوشنبه 28 فروردين 1391 ] [ 13:42 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام مامانی الان که یکی دو دقیقه از ساعت 12 شب گذشته وما وارد روز 28 فروردین 91 شدیم خیلی خستم ولی کلی حرف نگفته از کارهای قشنگت دارم نمیدونم از کجا شروع کنم.ولی بهتره از مهمترین اتفاق 91 بگم که جنابعالی بالخره راه رفتی و این اتفاق میمون سیزدهمین روز سال 91 اتفاق افتاد وهمون چند قدم باعث شد منو بابایی وجدو(باباجون) ومامان جون کلی بذوقیم انگار تو اولین بچه تو دنیا هستی که راه رفتنو یاد گرفتی حتی عمه ها وعمو هادی هم موقع راه رفتن قربون صدقت میرن وبا اینکه خودشون بچه دارن طوری واسه راه رفتن تو سرو پا میشکونن که انگار تا حالا ندیدن بچه ای راه بره.باور حتی عمه ودختر عمه ی بابایی هم همین نظرو داشتن و یه روز که رفته بودیم خونشون به بابایی گفتن که بره روی چهر پایه و واسمون از درختشون کنار بندازه پایین،اونا وقتی دیدن که تو با اون پاهای کوچولوت وکفشای نوای که برات گرفتم کلی از راه رفتن ذوق میکردی بهت میخندیدنو واست بال بال میزدن چندبار که تعادلتو که به خاطره دوق کردن از پایین افتادن کنارا از دست دادی عمه خانم با اون کمر خرابش تورو برد ودستاتو شست.


خلاصه این روزا اونقدر شیطون شدی که عمه زینب میگه شیطونی از سرو روت میباره،راست میگه نمیدونی که همه جا هستی:توی کابینت،توی حموم،توی کمد،زیر میز کامپیوتر،توی حیاط واگه مواظبت نباشیم توی خیابون....

شر حال عکس:

دو عکس بالا که حنا به دستت گذاشتیم جریان داره و اون اینه که 16 فروردین 91

مامان جون(مامان خودم) بهم زنگ زد وبا دلهره ونگرانیه زیاد گفت:که یه بچه به دنیا اومده

که عین پیرمرداست ونفس اون بچه برای بچه های دیگه بده با اینکه اون بچه فاصله ی

زیادی با ما داشت وتوی شهر دیگه ای بود ما هم نگران شدیم واون طور که مامان جون میگفت:حنا

یه جورایی پادزهر این اتفاقه.بلوتوث این بچه همه جا پخش شده بود ومنم دیدم واقعا شبیه پیرمردا

وناقص بود خدا به پدرو مادرش صبر بده خوب دیگه به مامان نخندی هاااااااا منم ترسیدمنیشخند

عکسای دیگه ذوقو شوق تو برای بازی با بچه هارو نشون میده ودو عکس دیگه اولین قدمهای قشنگت

رو نشون میده که چهار روز ی میشد راه میرفتی وتعادل درستی نداشتی.

گوشه ای از شیطنت جنابعالی(عاشق بهم ریختن وسایل توی کمد وکابینت هستی)

سفره ی هفت سین وامپراطور وقتی میدیدم که چشمت دنبال شکلاتای رو سفرست کلی

از اینکه بزرگ شدی واین اولین عیدیه که تو میتونی خودت اینورو اونور بری و سفره رو بهم

بریزی ذو.ق میکردم ومدام تورو به بابا نشون میدادم عید پارسال یک ماهت بود وفقط منو تو بابایی

سال تحویلو بیداربودیم پارسال به بیدار شدن به موقت وامسال هم که با شیطونیات دل مارو بردی

بعدشم که بابایی تورو بغل کردو با هم رفتیم توی خیابونا یه دوری زدیم.

1/7 رفتیم خونه ی عمو علی و عمو علی موهاتو قشنگ کوتاه کرد ولی امروز من موهای جلوتو

خراب کردم واز ریخت انداختمت آخه خواب بودی و راست نمیشدی که من ببینم دارم چه کار میکنم

ببخشید قشنگ مامان سعی میکنم دیگه دست به موهای قشنگت نزنم.

موقع کوتاه کردن موهات کلی گریه کردی تا تونستیم موهاتو خوب بگیریم عکس سمت راست قبل از

کوتاه کردن موهاته وعکس سمت چپ چایین بعد از کوتاه کردنه.

عکس سمت راست پایین هم به خاطره شیطنت پات پوستش کند.تابوی عکس عروسی مامانو بابا

رو که کنار دیواربود انداختی روی پات واین شکلیش کردی.

اینجا به بابایی گفتم:ادای فیلم چک برگشتی رو در بیاره وبابا به افق دور اشاره کرد1/7

عکس وسط نحوه ی کمربند بستن یونس پسر دایی حبیب ،که خودش بسته

واصرار داره که درسته.وعکس سمت راست پایین برای اولین بار شلوار کردی پات کردیم مال

بچه گی های یونس ،که خیلی با مزه شده بودی وبهت میومد.عکسای دیگه هم که توی ماشینی

مال مینی بوسی که باهاش رفتیم شوش 1/10

جشن سالگرد ازدواج منو بابایی که فقط منو تو بابایی و رضا پسر عمو علی بودیم

خیلی خوش گذشت کیکو خودم درست کردم وشب رفتیم خونه ی عمه زینب و

براشون کیک بردیم عمه خدیجه و عمه زهرا هم بودن وچون اونروز تولد بابایی هم

بود منو عمه ها کلی براش شعر خوندیم و خندیدیم شب خوبی بود.

اینجا 1/6 که با عمه فاطمه وبچه هاش رفتیم چارک جنگلی که بازم خوش گذشت.

گوشه چشمی به شیطنت جنابعای که این صندلی رو انداختی زمین و کشیدی جلوی ویترین

رفتی بالاش.عکس سمت چپ بالا عکس تو و بابایی که توی ترمینال منتطره پر شدن مینی بوس

هستیم خیلی معطل شدیم چون12 فروردین بود و داشتیم برمیگشتیم خونه و بعد از چند ساعت

معطلی ماشین با5 مسافر حرکت کرد.عکس سمت راست بالا دختر دختر دایی مامانه که

متاسفانه دیابت داره و دختر آروم ونازیه.خدا شفاش بده.

سیزده بدر وشیطنت امپراطور روی سفره

مامانی الان دیر وقته بقیه ی عکسارو اگه وقت شد فردا میزارم.شب بخیر قلب مامان

[ دوشنبه 28 فروردين 1391 ] [ 1:53 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام به قند پسر ودوستای خوبم این روزا امپراطور خونمو کردی تو شیشه...چیه مامان میگی چرااااا؟واست میگم:ماشالله از شب سیزده بدر داری تاتی میکنی و همش دوس داری بری تو حیاط با بچه ها بازی کنی من هم بغلت کردمو بردم پیششون دو روز پیش بود یعنی 18 فروردین 91 من که کمر از بلند کردنت درد گرفته بود کمی نشستم ولی تو اونقدر خودتو سفت گرفتی و ماشالله با همه ی زورم نتونستم تورو بنشونم عین یه چوب خشک شده بودی من بلند گفتم :بشین دیگه وتو زدی زیره گریه خستم کرده بودی بابا هم کمرش درد میکرد ونمیتونست تورو نگه داره وقتی هم پاشودم که به بچه ها نگاه کنی دیگه به اینهم راضی نمیشدی ومیخواستی خودت بری خاک بازی ،کفش پات کردم ولی بعد از چند قدم تاتی کردن می افتادی وروی زمین چهار دستو پا میرفتی،اعصابم خراب شده بود روروکتو اوردم وتورو نشوندم توش تو هم باسرو صدای زیاد چرخای روروک به اینورو اونور میرفتی کفشت که چند بار به پشت روروک گیر کرد وکنده شد ومن پات کردم وهمه جا که میرفتی پشت سرت بودم که نیفتی ،دیگه آسم کرده بودی .........

فقط از خدا میخواستم صبرمو زیاد کنه وعصبانی نشم بعد از کلی اینورو اونور رفتن که منم از نفس افتاده بودم وجنابعالی عین خیالت نبود  تورو بغل کردم با عمه ها توی حیاط نشسته بودیم وچای میخوردیم ولی مگه میزاشتی چای بخورم به محض نشستن میگفتی :بلند شیم منم عصبانی شدم وبردمت تو اتاق ،،،،،،فایده ای نداشت که حداقل تو اتاق دیگه نگران سنگو کثافت نبودم که بزاری دهنت یه لحظه که رفتم آب آماده کنم واسه حمومت دیدم نیستی واااااااااااااااااااااااااااااااااااای که هرچی بگم ووااااااااااااااااااااای بازم کمه من که در حالو نبسته بودم وبه خیال خودم بسته بودم شما از در رفته بودی بیرون از سکوی جلوی در هم رفتی پایین ووووووووووووووووو دست گذاشتی تو فاظلاب و دستتوووووووووو  گداشتی تو دهنت ...

من که این صحنه رو دیدم آتیش از کلم بیرون زد و تورو که تقصیرت هم نبود حسابی دعوا کردم وتو از صدای بلند من میترسیدی شرمندم مامان به خدا واسه خودت میگم هزار جور مریضی تو اون آب بود ولی بازم ازت معذرت میخوام بعد از حموم کردنت که کلی گریه کردی ومن حتی حوصله ی شیر دادنت رو نداشتم عمه زینب که صداتو شنید اومدو گفت:گناه داره ببین چه طور میاد بغلت وتو محلش نمیزاری بوسش کنه دیگه تو دلش میمونه ها...منم گفتم:به خدا خیلی عصبانیم نمیتونم ببوسمش وگریه کردم عمه زینب هم بهت گفت:ببین مامان داره گریه میکنه،ببین اذیتش کردی وتو خیلی قشنگ ومعصوم نگام میکردی بمیرم برات زندگیم...بعد عمه تورو به زور داد بغلم ورفت بیرون.منم تو رو بغل کردم وهمون طور که شیر میخوردی گریه میکردم ومیبوسیدمت ...

بعد که خوابیدی بابا اومد وگفت :میای بریم بیرون من که بیجهت از دست بابا هم ناراحت بودم به زور جوابشو دادم وگفتم نه ،بعد گفت:چیزی از بیرون نمیخوای اول جوابشو ندادم بعد از اینکه چندبار پرسیدم با اخمو تخم گفتم :نه.......آخه بعدشم گذاشتو رفت...ولی امروز فهمیدم که اونروز با عمه زینب رفته واسه تولدم هدیه گرفته.خدایا ازت صبر میخوام به من وهمه ی مامانا صبر ایوب بده که دیگه این طور برخوردایی با نی نی های قشنگمون و به خصوصو آقایون شوهر نداشته باشیم آمین

[ يکشنبه 20 فروردين 1391 ] [ 14:22 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام به پسره مامان نمیدونم چرا حوصله ی نوشتن ندارم بیشتر مشغول توام دوس ندارم وقتی بهم نیاز داری من پشت سیستم باشم واسه همین از این به بعد فقط شبا که خوابت به ساعت میکشه میام واست مینویسم الانم از بیرون اومدیم تو خوابی و من مشغول پیدا کردن کالسکه واسه تو هستم بعدش گفتم یه سری هم به وبت بزنم روزای اول سال نو با مریضیه تو ویه سری اتفاقای بد شروع شد ولی خدارو شکر بعدش اونقدر خوش گذروندیم که همه ی اون خاطرات بد از یادمون رفتن.سیزده بدر امروزم خیلی خوب بود عمه ها وعموها همه بودن ما هم با عمو علی و خانم بچه هاش بودیم با پاتنرول عمو علی کلی کیف میکردی و همش میخواستی در پشتی رو باز کنی با اینکه قفل بود ولی من باز تورو گرفته بودم چون میترسیدم یهو در باز بشه...

اول رفتیم پارک جنگلی بعد خوردن نهار وچای آتیش ومیوه برگشتیم خونه اونقدر بهمون خوش گذشته بود که همون چند ساعت به اندازه ی یه روز طولانی برام بود الانم تا خوابی برم توی سایتای دیگه دنبال کالسکه بگردم امشب میشینم خاطرات این چند روزو واست مینویسم.

[ 13 فروردين 1391 ] [ 16:18 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام ما اومدییییییییییییییم

دست زدن توی پریز تلفن وپایین اومدن از مبلای خونهی عمه زینب

وگیر کردن بین مبلا ودر نهایت رهای از این مخمصه وخواب قشنگت که

انگار داری دعا میکنی



بازی با فائزه خانم دختر عمه زینب در چهارشنبه ی آخر سال

که غیر از صدای چند ترقه معمولی وکم صدا صدای دیگه ای نیومد

ما هم این شبو دور هم بودیم ولی بی سرو صدا وبدون آتیش بازی

گذروندیم به خاطره بچه ها...

توی عکسهای پایین هم خشونت تو رو نشون میده که محمد امین پسر عمو

علی رو که همش جلوی دستو پاتو میگرفت به این رو انداختی...

حسابی از دستش کفری شدی واین ریختیش کردی بیچاره هیچی نگفت؟

اینجا هم که میخواستم لباسای بابا رو اتو کنم ولی مگه شیطونیای تو میزاره

وآخر سر وقتی بخار اتو رو دیدی فرار کردی ودیگه نزدیک نیومدی

بهت گفته بودم که عشق در اوردن جوراباتو داری ولی فقط میتونی

نوکشونو بکشی وبه این رو در بیاری...واینکه بهم ریختن کمک ظرفا شده عادته

هروزت واینکارت باعث شده که یه کاسه ی خوشکل که هدیه ی عروسیه مامان بود

رو بشکنی که ازش عکس گرفتم فدای سرت خوب شد که چیزیت نشد..

[ پنجشنبه 10 فروردين 1391 ] [ 1:07 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام نفس مامانی متاسفانه سال بدی رو شروع کردیم از اول فروردین تا الان تب شدید داری وبیقراری میکنی دوباره میبریمت بیمارستان ولی فایده ای نداشت متخصص اطفالم هم رفته تهران ، دیروز تبت قطع شد ولی امروز دوباره به حالت اولت برگشتی پریشب منو بابایی ومامان جونو باباجون از ساعت 2 شب تا 5صبح با شما بیدار بودیم همش بیقراری میکردی و ووقتی شیر زیاد میخوردی یهو کلی بالا میووردی،خب چه کار کنم هیچی جز شیر نمیخوری ولی اونشب خیلی گرسنه بودی وبرات بیسکویت درست کردم وهمشو خوردی خیلی خسته شده بودم گریم گرفته بود وبهت میگفتم تورو خدا بگیر بخواب وخوابیدی ولی خوابیدنی که فقط باید شیر میخوردی وبه محض اینکه من میخواستم ازت جداشم بیدارمیشدی ومن مجبور شدم تا چند ساعت یه طرفه بخوابم تا جنابعالی راحت بخوابید.

واما امروز .........امروز هم تولد باباییه وهم سومین سالگرد ازدواجمون امروز صبح که خواب بودی رفتم بازار دوتا جاکلیدی گرفتم که خیلی قشنگن به مناسبت سالگرد ازدواجمون ویه خودنویس شیک هم برای تولد بابایی...میخوام کیک درست کنم وبابایی رو سوپرایز کنم.

الانم توبیدار شدی برم وطبق معمول باید برم سراغت به امید دیدار نی نیه قشنگم.

راستی یادم رفت امروز یه زلزله ی دیگه اومده من که بازار بودم حس نکردم ولی بابا میگه از دفه های قبل سنگین تر بوده خدا بهمون رحم کنههههههههههه.

برای همسرم

همسر خوبم با وجود پر مهرت و نگاه گرمت دنیایی از پاکی و صفا برایم به ارمغان آوردی

خوب من برای توصیف مهربانی‌هایت واژه‌ها یاری نمی‌دهند

چرا که تو خود قاموس مهربانی هستی

و من خوشحالم که سالی دیگر بر عمر زندگی مشترکمان افزوده شد.

خوشبختی من در بودن باتو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است

تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی

زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا

روز یکی شدنمان را از صمیم قلب تبریک میگویم

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک


[ شنبه 5 فروردين 1391 ] [ 12:35 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام هم به پسرم هم به مامانا ونی نی های گلشون

الان دیر وقته فردا صبحم عیده از الان که بوش میاد سال

خوبیه خبرای خوبی هم شده بزارید مطمئن مطمئن که شدم

بهتون میگم البته یکیشون بارداریه خواهرشوهرمه که قراره فردا با گرفتن

یه عیدیه خوب از پدر شوهر ومادر شوهرم بهشون این خبرو بدم البته

یه دختره 6 ساله داره ولی خوب بازم هیجان دارهههههههههههه

چون همه منتظر بودن که یه نی نیه دیگه بیاد خبره دیگه که خیلی خیلی خوبه

ولی قول دادم فعلا نگم انشالله بعد از تعطیلات

امیدوارم سال خوب وپرباری داشته باشید

قربونتون برم مامان امپراطور کوچک(علی مرتضی جان)


 

[ سه شنبه 1 فروردين 1391 ] [ 1:35 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام فدات شم امشب میخوام همه ی خاطرات سال 90 رو دسته بندی کنم وبنویسم تا چیزی از قلم نیوفته،خیلی خستم وصبح خیلی کار دارم آخه صبح عیده ومن مشتاقانه منتظره اینم که ببینم تو چه طوری سفره ی هفت سینو بهم میریزی پارسال عید 90 تو یک ماهت بود وعید نزدیک ساعت 3 شب بود ولی نزدیک سال تحویل فقط منو تو وبابایی بیداربودیم ودور سفره ی هفت سینی که برای تو چیده بودیم سالو تحویل کردیم ویه سفره ی جدا هم توی حال گذاشتیم...

مامان جون گفت:امسالم واست سفره بندازیم ولی من گفتم:دیگه بزرگ شدی ونیازی به این کار نیست ومیتونیم دور هم باشیم امروز بابا جون 4 تا شمع خرید که گفت:دوتارو مخصوص واسه تو گرفته.

خوب حالا شیطونیای نگفتتو بنویسم که کمر حسابی از خونه تکونی درد میکنه البته شیر خوردن شبانه ی تو هم بی تاثیر نبوده.


خوب رسیدیم به مورد 25

25-بازی با توپ،نمیدونی وقتی توپی رو که واست یه هفته پیش گرفتیم به طرف منو بابایی وبقیه پرت میکنی ومنتظر میمونی تا ماهم توپو واست پرت کنیم مامان چه ذوقی میکنه ودوست دارم بزارمت رو سرمو حلوا حلوات کنم.

26-تازگیا یاد گرفتی کنترل تلویزیونو میگیری طرف تی وی سعی میکنی از منو بابایی تقلید کنی وچه بسا گاهی موفق میشی وکانالهارو عوض میکنی طبق معمول منم از این کارت ذوقیدم این اتفاق شیرین 12/27 به وقوع پیوست جالبتر اینه که یه روزی بیدارشدیم دیدیم یکی از دکمه های کنترل ناپدید شده وخوب ما که ندیدم ولی غیر از تو موش کوچولو کی میتونه این کارو کرده باشه.

27-وااااای مامان چقدر عاشق کتابی به خصوص کتابایی که جلدشون مث مفاتیحو قرآنه تازه منو بابایی دوشنبه ها که زیارت عاشورا میخونیم مفاتیحو تا میتونیم بالا میگیریم ولی یه بار که  تو داشتی آروم به مفاتیح دست میزدی وبرگه هاشو نوازش میکردی یهو دست سر خورد ویه برگ نازنین از این کتاب بزرگ پاره شد که حسابی حالمونو گرفت.

28-آخرین سرماخوردگیه سال 90 رو 12/22 خوردی که با توصیه ی عمه زینب از یه داروی گیاهیه خوب برات استفاده کردم که از استامینوفن وشربت سرماخوردگی بهتر بود ولی با قطره چکان بهت میدادم چون مرتب میپرید تو گلوت وگاهی خوشت نمی یومد وخودتو لوس میکردی امروز بهتری ولی اگه مرتب میخوردی زودتر هم خوب میشدی.

29-راستی آخرین بازار 90 رو امروز با مامانو بابا تجربه کردی وواست ماهی کوچولویی خریدیم منم وقتی آکواریوم ماهیا رو بهت نشون میدادم کیف میکردیو میخندیدی باباجونم 4تاماهیه دیگه گرفت یکی هم عمه زینب واست اورد شدن 7ماهی قرمز خوشکل.

30-خرابکاریو تو توی دسمال کاغذی دیگه نوبره والله...هرجعبه ی دسمالی که جلوت باشه یکی یکی در میاری و میریزی زمین وگاهی یکی دوتا رو به دهنو بینیت میزنی که کار بامزیه که من هم فیلم ازت گرفتم هم عکس.

31-انتخابات که12/12 بود به دور دوم موکول شد دور اول که نشد ببرمت چون گردوغبار وحشتناکی بود ولی انشالله دور دوم اگه هوا خوب بود با خودم میبرمت وازت عکس میگیرم.22 بهمن هم که متاسفانه سرما خورده بودی ونتونستیم بریم راهپیمایی.

32-ماشالله اونقدر شیطون شدی که هرکسی اذیتت کنه چنگ میزنی تو صورتش وخونیش میکنی .یه جورایی قدرت دفاعیت رفته بالا هاااااااااااا...بیچاره صورت محمد امین رو از سه جا خونی کردی چون حسابی به پرو پات میپیچه ازش عکس گرفتم حتما در اولین فرصت واست میزارم.

33-یه روز که اومدی توی اتاق کار بابا هرکاری کردم آروم نمیشدی منم جاخودکاریه بابا رو که خودم واسش گرفته بودم بهت دادم تا سرگرم بشی ولی تو زدیش زمینو شکوندیش دقیقا 90/12/22 بود.

34-شیطونکم تازگیا یاد گرفتی جورابتو از پات در میاری ولی خوب تا نصفه وفقط میتونی جلوشو بکشی تا بلند بشه ولی در نمیاد که بازم ازش عکس گرفتم.90/12/22

35- بابایی واسه مامان جون جگر گرفته بود واون روز برای اولین بار شما با اشتهای زیاد جگر نوش جان میکردی.بازم 90/12/22

36-چندروز پیش که هوا حسابی گردوغبار بود لباساتو توی آویز جارختی آویزون کردم که هرزگاهی که سوار روزوک بودی دستو دراز میکردی وپاچه ی شلوارتو میکشیدی ومیوردی پایین ودوباره سعی میکردی بزاری سرجاش90/12/24

37-علی مرتتضی اینجا،علی مرتضی اونجا،علی مرتضی همه جا توی کمد مشغول در اوردن وبهم ریختن لباسا،توی کابنت مشغول در اوردن وبهم ریختن ظروف،توی کمد ظرفها مشغول بیرون ریختن ظرفا که توی این بریزو بپاشا یکی از کاسه های شیشه ای مامان رو که خیلی قشنگ هم بود سه تیکه کردی.کاسه رو که 12/27 شکستی ودیروز اونقدر با قاشق زدی به لیوان که ترک برداشت وبعد از عکس وثبت جرم دور انداخته شد12/28

38-بازم واااااااااااای چه قورنجایی میگیری تیزو خشن موقع شیر خوردن هم که انگار داری کشتی میگیری چنان ماهرانه از سرو کول مامان بالا میری وبه شیر خوردنت ادامه میدی که آدمو به حیرت وا میداری.

40-نمیدونم این زیر قالی دنبال چی میگردی این قالی اون قالی گاهی هم گمشده های مارو پیدا میکنی واقعا نمیدونم که پی چه هستی ای کاش میفهمیدم.

41-دیروز برای اولین بار از توی کیف مامان جونی شکلات در اوردی وخوردی واین کارت باعث شد محمد امین ورضا بفهمن توی کیف مامان جون یه خبرایی هست واونا هم شکلات خواستن ای شیطون12/28

42-چندروزیه که خیلی مقتدرانه وزیاد وبدون کمک می ایستی که با این کارت منو بابا تو رو بهم دیگه نشون میدیم وکلی خوشحال میشیم بی صبرانه منتظره اولین قدمهات وراه رفتنت هستیم.

مامانی اینجا هنوز سال تحویل نشده هااااااااا الان دیر وقته واین پست جز

آخرین پستای سال 90 هستش...

[ سه شنبه 1 فروردين 1391 ] [ 1:19 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

جواب ابلهان خاموشبست...


[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 19:49 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

سلام مانی خوبی؟اینم عکسایی که دیشب قول دادم واست بزارم توضیحات لازمو توی پست قبلی دادم فقط مونده عکسا که دیشب وقت نشد بزارم و قانون زوجو فردو زیرپا گذاشتم تا خاطراتتو قبل از عید تموم کنم وفقط خاطرات جدید سال ٩١ به بعد وبنویسم.

اولی پوشیدن روسریه فائزه دختر عمه زینب که خیلی هم بهت میومد

١٤/١٢/٩٠ عمه زینبو عمه زهرا هم همین روز اومدن خونمون نان برنجی

درست کردن و گذاشتن کنار پنجره تا سرد بشه من که تحمل نمیکردم

 یواشکی کش میرفتمو به تو وبابایی میرسوندمنیشخند...

تولد یاسین که ٢٠ بهمن بود وتوی عکس پایینی بادکنکی که دست

بود وباهاش بازی میکردی ترکید وتو ترسیدی و زار زار گریه کردی

بازی با پشتی ها که از ١٤/١٢/٩٠ برای اولین بار شروع شده والان به

صورت حرفه ای دنبال میکنی

ماشین بازی برای اولین بار با اولین ماشینی که ١٩/١٢/٩٠  منو بابایی

برات خریدیم وسوار شدن روی بز عمو مهدی درتاریخ١٨/١٢/٩٠

خوردن ماست وکثیف کردن خودت که خیلی بامزه شدی

١٤/١٢/٩٠

درست کردن حلیم که اربعین امام حسین بود مطلبشو واست همون موقع ها نوشتم

ولی یادم رفت عکسشو واست بزارم توی درست کردن حلیم کوچیکو بزرگ کمک کردن٢٤/١٠/٩٠

توی این عکس که تو آویزون میز تلویزیونی بودی یهو تعادلتو از دست دادی

ویکی از دستاتو ول کردی ویکی دست دیگتو محکم به در میز گرفتی وموقع

افتادن لبه ی میز تلویزیونی لپ قشنگتو به این روز انداخت تاریخ دقیقشو نمیدونم

و یه بار هم که داشتی سعی میکردی جا خودکاریو از روی میز برداری جا خودکاری

افتاد روی سرت ولبه های تیزش زیر چشمتو قرمز کردمن فکر کردم از این گریه میکنی

ولی موقع خوابوندنت دیدم که پیشونیت که موهات روی اونو پوشونده بود یه کوچولو سوراخ

شده وخون توش جمع شده خیلی واسه این اتفاق غصه خوردم

این اتفاق ١٠/١١/٩٠ به وقوع پیوست

بابایی عکسارو جابه جا کرده نمیدونم کجان پیدا کردم هم عکس تورو هم جاخودکاریو

که این بلارو سرت اورد واست میزارم

این از عکس خراش روصورتت

[ يکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 17:02 ] [ مامان علی مرتضی ] [ ]

نی نیه قشنگم با اینکه حسابی خوابم میاد ولی موقعیت بهتر از گیرم نیومد که تو خوابی وغذایی هم سر اجاق نیست که بسوزه.نیشخندواسه همین حرفهای نگفتمو از شیطنات مینویسم امیدوارم بتونم عکسارو هم بزارم چون عکسازیادن باید از دوربین بزارم تو لپ تاپ ببرم توی سایت دیگه آپلود کنم بیارم اینجا بزارم بعدش همین جا هم پیکسلشونو تغییر بدم خوب کلی وقت میبره ...

12-الان به دوازدهمین مورد رسیدیم واون الله اکبر گفتنته که موقع شنیدن اذان از تلویزیون تو هم تکرار میکنی تازه موقعی که صلوات میفرستن تو محمد آخرشو میگی.راستی الله اکبر برای اولین90/12/14  گفتی.

13-امروز وقتی بهت میگفتم:یا حسین سینه میزدی و وقتی گفتم:تولد تولد تولدت مبارک دست میزدی ومن به خاطره اینکارت کلی جا خوردم وبه هوشت آفرین گفتم.

14-از 90/12/14 یاد گرفتی پشتی میندازی زمین اولشاش فقط یکی رو مینداختی ولی الان همه رو میندازی واین پشتی انداختن بین نوهای این خونواده موروسی شده وهمشون این کارو میکنن حتی الان که پیش دبستانین مدام با پشتیا خونه بازی وبپر بپر میکنن.

 

15-وااااااای مراسم آش دندونی که فرصت نکردم زودتر مطلبشو واست بزارم که خیلی خوشمزه هم شده بود توهم خوشت اومد وکلی ازش خوردی ولی  هرچی میگردم نمیدونم این عکساشو کجا گذاشتم لپ تاپ پر شده از عکسای تو دیگه کارم به جایی کشیده که باید عکسای قدیمی رو بریزم تو دی وی دی.در اولین فرصت که پیداشون کردم واست میزارم.

16- 90/12/18 بوس کردنو یاد گرفتی  اول یاسینو پر از آب دهن کردی بعد بابایی و بعدشم من واین اردادت خالصانتو به ما نشون میداد.

90/12/19 اتفاقات فروانی به وقوع پیوست از جمله... 

17-سیم چراغ مطالعه از پنجره آویزون بود تو هم اونو کشیدی وافتادروی کله نازت وکلی گریه کردیو خونه رو گذاشتی رو سرت.

 

18- ایستادن بدون کمک وبه مدت طولانی البته به 10 ثانیه نرسید اما طبق معمول من همش از کارای ریزو درشتت میذوقم.

19-رفتن به غرفه ها وخریدن جوراب واسه جنابعالی که کوچیک بودن.

20-انداختن پشتی ها اینبار به صورت حرفه ای و بایک دست.