









|
امپراطور کوچک(قاصدک زندگیه ما)
پسری از دیار پاکی....
|
سلام خیلی از دوستا خواسته بودن که عکساتو تو سایزه بزرگتر ی بزارم خوب منم گفتم:در اولین فرصت این کارو میکنم وبازم تا بیدار نشدی بهتره کارمو شروع کنم. این از کارت تشکر که قرار بود کارت دعوت بشه ولی چون میخواستم پاکتاشو خودم درست کنم دیر آماده میشد وتلفنی مهمونارو خبر کردیم و متن کارتو عوض کردم وشد کارت تشکر طراحیش با خودم بود و پاکتشو خودم درست کردم که بعد فردا وقت شد میزارم تازه همه خوششون اومده بود...
عکس امپراطور قبل از شروع مراسم
بسته های گرد کاکائویی و آبنبات رنگی که بچه ها واسه خوردنشون ذوق کرده بودن
برگه ی یادگاری نوشتن برای پسره مامان
ریختو پاشای مامانی شب قبل از تولد
اینجا حدود یه ساعت قبل از تولد همه چیزو آماده کردم کلاهت هم که سمته چپه واصلا دوس نداشتی بزاری سرت
چیدن لیوانا که یاسمن همش بهمشون میریخت
چنگال وقاشقارو با روبان قرمز بهم گره زدم
بسته های پفیلایی که عمه زینب زحمت درست کردنشونو کشید و بابایی،عمه زهرا و شوهرایشون عمو محمد رضا بسته بندی کردن وبچه های کوچیکتر برچسب روشون زدن واز این کارکلی خوششون میومد
بشقابای میکی موسی که هر بیست عددو ١٨٠٠ تومن گرفتم نسبت به خرید اینترنتی خیلی کمتر و بهتر بود
اینجا شکلاتارو که بسته بندی کردم و باروبان بستم برچسب میکی موس هم روشون زدم
شیطونیات موقع تولد که همش وصل بودی به بلندگو وشیطونی میکردی کلی سعی میکردی فلشو از بالای بلندگو در بیاری ونتونستی و بعضی جاها که میخواستی موفق بشی جلوتو میگرفتیم
فشفشه های میکی موسی که همه موقع اوردن کیک دستشون بودن و واست شادی میکردن حتی عمه ی بابایی که سنی ازش گذشته بود
نوشتن یادگاری برای پسره گل مامانو بابا اینجا هم که پات افتاد تو کیک ومن به عمه گفتم:زودی ازت عکس بگیره ولی تو خوشت نیومد وگریه کردی سمت راست هم یه عکس یادگاری با بچه های عمه هات انداختی و بغل باباجونی
اینجا هم که بغل بابایی هستی و چون آقایون اومدم من پالتومو پوشیدم بابایی بریدن کیک که همه ی بچه ها تو بریدنش سهیم بودن همین طور توی فوت کردن شمع ولی اونموقع داشتیم فیلم میگرفتیم اگه وقت کردم از توی فیلم عکس میگیرمو میزارم.
شکلک در اوردن رضا ومحمد امین دو تا پسر عموهات برای تولدت
[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 14:35 ] [ مامان مریم ] [
چند روز پیش که عمه زهرا وعمه زینب اومدن خونمون عمه زهرا لباس و عینک یاسمن(دخترش)رو تنت کرد و گفت:علی مرتضی کاراگاه شده واز من خواست ازت عکس بگیرم.این روزا این قدر بامزه شدی که همه دوس دارن ازت عکس بگیرن نفس مامانی. اینجا 4ماهو 29 روزته
[ چهارشنبه 12 مرداد 1390 ] [ 15:20 ] [ مامان مریم ] [
آبان 89بود,اولین هفته ی 5 ماهگی که تکون خوردی برام خیلی جالب بود و از اون روز به بعد بود که تکون خوردنای مکررت شروع شد وقتی تکون میخوردی دوس داشتم به همه ی دنیا بگم کوچولوم داره حرکت میکنه ببینید هروقت تکون میخوردی بابا حسن دسشو رو شکم مامانی میگذاشت و از تکون خوردن و وروجک بازیای تو لذت میبرد مادر جون وعمه زینب و عمه زهرا و زن عمو خدیجه تکون خوردنتو دیدن و گفتن که چقدر شیطونی مامان فدای شیطونیات [ يکشنبه 22 خرداد 1390 ] [ 20:44 ] [ مامان مریم ] [
سلام مامانی *امروز13خرداد 89 هستش و3ماهو 15 روز از اومدنت میگذره بابا حسن الان رفت سرکار و مامانی مشغوله نوشتن خاطرات پسره گلش شده"منو مامان جون امروز حمامت کردیدم کوچیکتر که بودی موقع حمام کردن کلی گریه میکردی ومن همیشه ازحمام کردنت میترسیدم چون گریه هات آدمو میترسوند ومن فکر میکردم الانه که بلایی سرت بیاد بعضی وقتا منم باهات گریه میکردم
[ پنجشنبه 23 تير 1390 ] [ 16:08 ] [ مامان مریم ] [
وقتی فهمیدم حاملم" تیرماه 89 بود که برای درد زیر شکمم رفتم سونو بدم دکتر گفت هیچ مشکلی نداری ولی یه چیزه خیلی کوچیک تو رحمته که احتمال داره حامله باشی من که تو شوک بودم ترسیدم که نکنه چیزه دیگه ای باشه چون منو بابایی واسه چند ماه دیگه برنامه ریزی کرده بودیم و قرار بود تا اول واست یه پس انداز خوب داشته باشیم و بعد فکر اومدنت رو بکنیم خلاصه وقتی به بابایی گفتم اونم مث من نگران شد و گفت:کاش حامله باشی من میترسم چیز بدی باشه ازاونجا رفتیم خونه ی پدرجون یعنی بابای مامانی اونجا زن دایی مریم یه تست برام گرفت و معلوم شد که باردارم قبل از اینکه بفهمم که باردارم چند روز روزه بودم وتوی اعتکاف شرکت کرده بودم واینبار از این نگران بودیم نکنواست اتفاق بدی افتاده باشه و روزه گرفتن باعث کم وزن شدنت شده 3 ماهگی یه سونو دادم ودکتر گفت در سلامت کاملی و دکتر با این حرفش همه ی ما رو خوشحال کرد به جمع ما خوش اومدی
[ پنجشنبه 23 تير 1390 ] [ 15:34 ] [ مامان مریم ] [
امروز بعداز اینکه تمیزت کردم وماساژت دادم قبل از پوشک کرنت چون گریه میکردی مجبور شدم اول بهت شیر بدم همونطور که شیر میخوردی یهو جیش کردی و سرو صورتو عینک مامانو کثیف کردیو شوک وحشتناکی به مامان دادی مادر جون هم کلی به مامان خندید هنوز باباحسن از سرکار نیومده وقتی اومد بدکاریتو واسش تعریف میکنم یادم باشه ازاین به بعد اول پوشکت کنم... بدکاریات هم مث خودت شیرینن [ يکشنبه 22 خرداد 1390 ] [ 20:46 ] [ مامان مریم ] [
[ چهارشنبه 15 تير 1390 ] [ 0:01 ] [ مامان مریم ] [
اصلا فکرشو هم نمیکردم که اینقدر زود بیای اینبار هم مث روزی که فهمیدم حاملم غافلگیرم کردی نه فقط مامانی رو بلکه همه رو غافلگیر کردی و درست 26 روز مونده به زایمان مامانی شما تشریف اوردید من درد نداشتم ولی علامتهای یه زایمان زود رسو داشتم وقتی ماما سونوهارو دید ومعاینم کرد گفت کیسه آبت سوراخ شده وچون بچت زود رسه و ما امکانات نداریم باید بری دزفول"من شروع کردم به گریه کردن و از این میترسیدم نکنه نی نیمو از دست بدم مادر جون و پرستار دلداریم میدادن و میگفتن توکل کن به خدا انشالله چیزی نیست دزفول حدود 2ساعت باشهرمون فاصله داشت وقتی رسیدیم شب بود و پرستار گفت:صبح سونو بده اگه اگه آب بچه کم نشده باشه مشکلی نیست شبو خونه ی دایی جلال خوابیدیم خونه ی مادر جون هم نزدیک بود ولی چون مادر جون استرس براش بد بود خونه ی دایی جلال موندیم ساعت 4 کمی درد داشتم و بابا حسن با نگرانی با من بیدار موند و کمرمو ماساژ میداد صبح که شدسونو رو سریع گرفتیم وجالب اینجاست اولین درد جدی مامانی توی سونو اتفاق افتاد مادرجون ترسید منم همینطور وقتی به بیمارستان رسیدیم ماما با خوندن سونو گفت حال بچه خوبه واحتمال زیاد نی نیت امروز به دنیا میاد ساعت 10 بستری شدم و ساعت 11 دردام شروع شدن ولی هیچی نمیگفتم و فقط میگفتم الله محمد علی و صلوات میفرستادم موقع ادان وساعت1 ظهر بود که به دنیا اومدی زایمان راحتی داشتم ووقتی دیدمت همه دردو فراموش کردم حدود 2ساعت تورو بهم ندادن و گفتن چون زود رسه گذاشتیم تو دستگاه اکسیژن تا ببینیم نیاز به شیشه داره یا نه خدارو شکر همه چیز ok بود ونیازی به شیشه نداشتی وقتی شمارو بهم دادن باورم نمیشد که این نی نیه منه خیلی خوشکل بودی درست شبیه بابات بودی تو هدیه ی خدایی پسرم به دنیا خوش اومدی قلب مامانو بابایی اینم عکس روزی که به دنیا اومدی اینجا ورم داری و خودت از عکست خوشکلتر بودی به دنیا خوش اومدی قلب مامانو بابایی
[ پنجشنبه 23 تير 1390 ] [ 15:35 ] [ مامان مریم ] [
این لالایی رو بیشتر وقتا واست میخوندم لا لا لا لا گل چایی علی داره 4 تا دایی لا لا لا لا گل پنبه علی داره 4 تا عمه لا لا لا لا گل لاله علی داره 2 تا خاله لا لا لا لا گل لیمو علی داره 4 تاعمو [ سه شنبه 14 تير 1390 ] [ 23:54 ] [ مامان مریم ] [
سلام مامانی امروز باهم رفتیم بهداشت واسه اندازه گیری قدو وزنو دور سروووووووووووووووووووو واکسن که چند روزی هم عقب افتاده بود اول کلی واسه وزن کردنت معطل شدم چون خانمای محترم میگفتن اتاق بهم ریختست بیرون باشید صداتون میکنیم هرچی منتظر شدم صدام نکردن منم رفتم تو اتاق هنوز همون جوری بود و من به زور خودمو کنترل کردم مامان بدی نیستم ها ولی کسی که نمیدونم کارشناسی داره یا نه سطح سوادش بیشتر از یه دکتره،خوب بعضیا این طورین دیگه فکر میکنن هستن ولی نیستن... بگذریم ...چند بار ازش پرسیدم وزنت چقده جوابمو نداد بعد قطره آهنو قطره ی آ-د بهم داد و گفت برو واکسنشو بزن منم کلی سوال داشتم ولی گفتم حاضرم عصری پول ویزیت بدم و برای پرسیدن سوالام برم پیش دکترت.موقعی که رفتیم پیش آقای واکسن زن دستیارش که از تو خوشش اومده بود واست شکلک در میورد تا حواست پرت بشه ولی مگه میشه .قطره ی فلج اطفال بادوتا واکسن تو پاهات نوش جان کردی کلی گریه کردی آقاهه میگفت امشب تب میکنی این عکس الانته که خوابی...
[ جمعه 11 شهريور 1390 ] [ 13:03 ] [ مامان مریم ] [
سلام مانی خوبی نی نی مامان چند وقتیه شروع به خوردن پتو کردی هروقت پتو رو روی پاهات میندازم با پا پتو رو میندازی رو صورتت و بعد میزاری دهنت و شروع به خوردن میکنی نمیدونم چرا حالت بهم نمیخوره،برای اینکه یه وقت با این کارت مریض نشی مجبور شدم وقتی خوابت میبره پتو رو میندازم روت.
[ جمعه 4 شهريور 1390 ] [ 12:50 ] [ مامان مریم ] [
از موقع سفت شدن لثه هات که از 3 ماهگی شروع شدن کلی اذیت شدی خدارو صدهزار مرتبه شکر ،گوش شیطون کر تا الان اسهال شدید نگرفتی چند بار حالت بد شده ولی خدارو شکر بعد از کمی ماساژ دادن خوب میشدی البته بعضی شبا تا دیر وقت گریه میکردی و نمیخوابیدی به خصوص شبای قدر نمیدونم چت شده بود خدارو شکر الان بهتری و موقعی که درد داری دستکش میپوشم و با استامینوفن لثه هاتو ماساژ میدم و این طوری خیلی آروم میشی.
[ جمعه 4 شهريور 1390 ] [ 23:59 ] [ مامان مریم ] [
شد کشته بمحراب عبادت حیدر / هر دیده بحال مرتضی می گرید
بـا گفتن “قد قتل” ز جبریل امین / در خلد برین خیر نساء می گرید . . .
![]() [ يکشنبه 30 مرداد 1390 ] [ 22:50 ] [ مامان مریم ] [
سلام مامانی میدونی قراره همه ی نی نی ها یه هدیه به مناسبت اولین سال تولد نی نی وبلاگ بدن ازهمه جالبتر هدیه ی سه نفره اوله که من خیلی دوس دارم جز اونا باشم فکرشو بکن توی این اوضاع برنده ییه سکه بشیم چه خوب میشه هاااااااااااااا. راستی بابا هنوز حالش خوب نشده جمعه ی این هفته قراره امتحان استخدامیه شهرداری برگزار بشه امامتاسفانه خبردار شدیم که هنوز امتحان شروع نشده شخص مورد نظر انتخاب شده ولی بابا که حدود 60 تومن خرج ثبت نامو کتابا کرده هنوز امیدواریم و انشالله بابا استخدام بشه و خبری که شنیدیم شایعه باشه چون واقعا ما به این استخدامی نیاز داریم.
[ سه شنبه 8 آذر 1390 ] [ 21:37 ] [ مامان مریم ] [
سلام مانی امروز شش ماه از اومدنت و روشن کردن زندگیمون میگذره باورم نمیشه که چه زود گذشت وقتی حرکت جدیدی انجام میدی و بزرگ شدنتو بهمون نشون میدی کلی ذوق میکنیم و از خدا به خاطره دادن نی نی ای مث تو واقعا ممنونیم.
توی شمارش سنت که بالای وبلاگته متاسفانه 4روز کم نوشتن،یعنی 4روز این سیو یک روزو حساب نکردن تلگراف زدم که درسش کنن ولی هنوز خبری نشده .امروز دقیقا 180 روزته زندگیم. اینم عکسای امروزت...
[ شنبه 5 شهريور 1390 ] [ 0:01 ] [ مامان مریم ] [
سلام به همه ی مامانای گل از شما میخوام اگر آدرسی از سایتی راجب طراحی آنلاین عکس نی نی دارید رو توی قسمت نظرات واسم بنویسید به خصوص اگه آدرسی برای گذاشتن عکس نی نی توی تقویم شمسی باشه میخوام یه تقویم با عکس نی نیم درست کنم ولی هرچی سرچ میکنم چیزی پیدا نمیکنم،حتی اگه آدرسی واسه درست کردن کارت تولد دارید ممنون میشم واسم بنویسید. خودم هم چند تا آدرس توی قسمت پیوندهای روزانم دارم ولی به دلم نیستن از شما ممنون میشم کمکم کنید به خصوص راجب تقویم که دیگه از گشتن خسته شدم... پیشاپیش از لطفتون ممنونم... [ يکشنبه 23 مرداد 1390 ] [ 16:10 ] [ مامان مریم ] [
سلام مانی خوبی نفس مامان،دیشب حالم زیاد خوب نبود واسه درست کردن سحری که بیدار شدم دیدم حالم بدتر شده ،سحری که درست کردم سریع اومدم خوابیدم وبابایی زحمت جمع کردن سفره رو کشید صبح که ساعت 11 به زور از سر جام بلند شدم بابایی گفت بریم دکتر.منو بابا باهم رفتیم دکتر،چون بابا هم مریض افتاده بود و به خاطره اینکه زودتر خوب بشیم (بیشتر هم به خاطره شما)چند تا آمپول نوش جان کردم و آمپولایی بابایی به خاطره روزهبودنش افتاد واسه بعد از افطار...الانم ماکس زدم و موقع شیر دادنت دستکش میپوشم ،دکتر گفت:از شیرمن مریض نمیشی فقط باید مواظب نفسم باشم که بهت نخوره وگرنه شیر مامانی همیشه استرلیزست...باز خدارو شکر که از این بابت خیالم راحت شد... وقتی بابایی و مادر جون مریضیشون سخت تر بود بهت نزدیک نمیشدن و اینجوری کاره من سخت تر شده بود چو ن بابایی و مادر جون نیرو های کمکیه فوق العاده ای هستن و توی ترو خشک کردن جنابعالی خیلی کمکم میکردن الان که حالشون از من بهتره باز مواظبت هستن و من فقط موقع شیر دادن میان طرفت،نمیدونی چه آتیشی واسه بوس کردن تو دل منو بابایه،ان شالله زود خوب میشیم و دوباره باهات بازی میکنیم عروسک منو بابا...
[ جمعه 21 مرداد 1390 ] [ 17:43 ] [ مامان مریم ] [
سلام مامانی قرار بود بعد ماه رمضون بیام واست بنویسم اما مطالبت زیاد شدن و ممکنه بعدا نتونم همشونو بنویسم پس تصمیم گرفتم هر چند روز یکبار بیام و واست بنویسم .این روزا دندون در اوردنت شده مهمترین حادثه ی مهم خونواده که هنوز به وقوع نپیوسته،البته جای دو تا دندون پایینت سفید شده و قراره جونن بزنن،دیشب که گریه میکردی منو بابایی بادوقو شوق داشتیم لثه های پایینتو نیگا میکردیمو کلی کیف
میکردیم.عاشق گاز کرفتن دندوگیر شدی من اول مخالف دندون گیر بودم چون میترسیدم بیفته زمین و شما بزارید دهنتون و مریض بشید اما وقتی فهمیدم با گذاشتن توی یخچال هم میشه اونو خنک نگه داشت و هم سرما باعث از بین رفتن میکروباش میشه خیالم راحت شد و یه دندون گیر هواپیمایی واست گرفتم که با گاز زدنش کلی کیف میکردی. اول نمیتونستی بگیریش ولی الان خودت میگیریش و این کارت برای ما خیلی جالبه نفس مامان.خوب شما اولین نی نیه ما هستید و همه کاراتون واسمون جالبه. اینجا ٤ ماهو ٢٠ روزته
ن
[ يکشنبه 16 مرداد 1390 ] [ 17:23 ] [ مامان مریم ] [
امپراطور ما این روزا عاشق خوردن شده.مامان فدات بشه نکه ٦ ماهگیت داره تموم میشه واسه همین ادعای بزرگیت میاد و میخوای غذا بخوری قلب مامان.شمابا دیدن غذاها سر شوغ میای خوب این طبیعیه و مامان قراره عصری واست فرنی درست کنه.یه روز که من توی آشپزخونه کار داشتم که توگریه میکردی خواستم بیام پیشت که صدای گریت قطع شد و قتی اومدم دیدم بللللللللله بابایی یه آلو گذاشته دهنت و تو با گاز زدن بی دندونیتون همه ی آلو رو آبکی کردی و از این کار خوشت میومد و آروم شده بودی نمیدونم چرا دور دهنت قرمز شده بود و دون دون در اورده بود وقتی دهنت رو شستم چند دقیقه بعد خوب شدی ،شاید به آلو حساسیت داشته باشی و توی بزرگی خوب بشی آخه الان پوستت هم حساسه و باید بیشتر مراقبت باشم. توی لین عکسا امپراطوره ما ٥ ماهو ١٥ روزشه
[ چهارشنبه 9 شهريور 1390 ] [ 15:43 ] [ مامان مریم ] [
بعد از مدت ها تصمیم گرفتیم بریم دره شهر خونه ی عمه خدیجه.همه چیز خوب بود و عمه خدیجه از دیدن تو خیلی خوشحال شد چون آخرین باری که تو رو دیده بود هنوز ٢ ماهت تموم نشده بود و الان ٦ ماهت داشت تموم میشد عمه خدیجه گفت:این که حسن(بابایی)چقدر شبیه باباش شده همه بهت میگن حسن در سایز کوچک میگن خیلی خوردنی هستی.
خوب داشتم میگفتم همه چیز خوب بود شام که عالی بود و اولین باری بود که بعد از مدت ها توی یه مهمونی این قدر بهم خوش میگذره و خوب غذا میخورم واقعا دست پخت عمه جونت حرف نداشت،تو که خواب بودی یهو با صدای بلند گریه کردی و هر کاری کردم آروم نمیشدی و شیر نمیخوردی عمه خدیجه واست اسپند درست کرد که بعد از رفتن مهمونا واست دود کنه اما گریه های تو تمومی نداشت .
تا حالا فقط یه بار این طوری شده بودی و ساعت ١٢ شب رفتیم خونه ی عمه زینب و مادر شوهرش با ماساژ شونت باعث شد آروم بشی وبخوابی، میگفت:شونت در رفته.احتمال میدادم اینبار هم این طور شده باشی .آقا حسین شوهره عمه خدیجه ما رو برد پیش یه پیرزن که از این کارا بلد بود من میترسیدم و گریه میکردم که نکنه بلایی سرت بیاره.میدونستم کدوم دست درد میکنه ولی نگفتم تا
ببینم اون پیرزنه واقعا کارشو بلده .تا به شونه ی چپت دس زد گریه کردی و درست حدس زده بودبا کمی روغن ماساژت داد و تو آروم شدی و بعد گفت:که قنداقت کنیم و مادر جون قنداقت کرد وتو با خوردن کمی شیر آروم خوابت برد و تا ساعت ها خوابیدی و اون شب یکی از شبایی بود که خیلی خوب خوابیدی.سحر که بیدار شدیم عمه خدیجه کلی باهات بازی کرد و از این که ما داریم میریم خیلی ناراحت
بود بهش قول دادم که هوا خنکتر شد دوباره میریم پیششون و چند روزی اونجا میمونیم.راستی الهه دختر عمه خدیجه میگفت:تو داداششی و نمیزاشت دختر عموهاش نزدیکت بشن و مدام دستمو تو دستش میگرفت و بهم لبخند میزد. اینجا سرداب دره شهره که خیلی قشنگه و من چندتا عکس ازش گرفتم ولی چون زنبور داشت نتونستم به خاطره تو زیاد نموندیم و عکسای خوبی بگیرم.
[ يکشنبه 23 مرداد 1390 ] [ 19:50 ] [ مامان مریم ] [
سلام زندگیم به خاطره ماه رمضان فرصت کمتری برای نوشتن خاطراتت پیدا کردم گرچه به خاطره شما نمیتونم روزه بگیرم و پارسال این موقع به شما باردار بودم و ویار بدم باعث شد نتونم روزه بگیرم حسابی چوب خطم پر شده و از طرفی از بس با لب تاپ بابا کار کردم بعضی وقتا هنک میکنه قراره کامپیوتر بخریم وتا سفارش بدیم و بخوان بیارن کلی طول میکشه حداقل 2 هفته.
[ يکشنبه 16 مرداد 1390 ] [ 16:48 ] [ مامان مریم ] [
فرارسیدن ماه مبارک رمضان بر همه ی دوستان نی نی وبلاگی مبارک ان شالله که همه ی ما بتونیم از این ماه پر برکت خوب استفاده کنیم.
[ سه شنبه 11 مرداد 1390 ] [ 18:45 ] [ مامان مریم ] [
سلام قلب مامان خوبی؟الان که میخوام بنویسم بیدار شدی الانم از توی گهواره داری صداهای عجیبی واسه منو بابایی در میاری وجلب توجه میکنی بابا که داره واسه استخدامیه شهرداری میخونه کمی باهات بازی کردو دوباره مشغول خوندن شد تا صدای گریت بلند نشده برم سراغت...
[ جمعه 18 آذر 1390 ] [ 19:16 ] [ مامان مریم ] [
[ دوشنبه 10 مهر 1391 ] [ 14:18 ] [ مامان مریم ] [
چند روزه پیش که 5 ماهو 8 روزت بود موقع صبحونه بغلم نشسته بودی و یهو دیدم داری ملچ ملوچ میکنی وقتی نیگا کردم دیدم وقتی که من داشتم با بابایی حرف میزدم شما از فرصت استفاده کردید و نون تو دستمو گذاشتید تو دهنتون
واااااااااااااای که چه هیجانی داشتیم منو بابا ومادر جون بعد مادر جون شمارو بغل کرد و تا وقتی یه تیکه نون نرم ندادیم بهت دست از نگاهای طلب کارانت برنداشتی و وقتی نون رو با آب دهنت خیس کردی مجبور شدیم
زودی نون رو از دهنت در بیاریم تا خدایی نکرده تیکه ای ازش نپره تو گلوت.اینم چند عکس که مامان گرفته البته زیاد سرتو پایین میووردی و خوب در نیومدن نمیدونم چرا اینجا کچل در اومدی.
زندگیم آپلود اینترنت همه ی شهر مشکل داره هروقت درست شد عکساتو میزارم.
[ چهارشنبه 9 شهريور 1390 ] [ 15:46 ] [ مامان مریم ] [
سلام گلکم اگه خدا بخواد قراره کم کم خونه دار بشیم واسه همین منو شما باید توی خیلی از هزینه ها صرفه جویی کنیم مثل دستمال کاغذی و پوشک کامل که ماهیانه فقط 30،40تومن دستمال واست میخریدیم اونم به خاطره این بود که پنیرک زیاد بالا میووردی خدارو شکر الان که بزرگتر شدی کمتر بالا میاری و من برات چندتا دستمال پارچه ای درست کردم و بعداز استفاده تمیز میشورم وجلوی آفتاب
میزارم تاحسابی پاستوریزه بشه این یه نوع صرفه جویی، و در طول روز از مامی گره ای برات استفاده میکنم و فقط شب موقع خواب و موقع بیرون رفتن پوشکت میکنم البته هربار کمتر از یک ساعت میزارم پات بمونه و حواسم حسابیبهت هست تا نسوزی.اونجایی که پوشک پاته 4ماهو 24 روزته و قراره بریم بیرون و اونجایی که مامی گره ای پاته 4 ماهو 19روزته.که اولین بار بود مامیت میکردم نمیدونی وقتی
ماممیت میکردمچقدر برام جالب بود که میدیدم پسرم بزرگ شده و میتونم مامیش کنم و این یه نوع صرفه جوییه دیگه بود. منو بابا ازت ممنونیم که مارو درک میکنی قول میدم که یه اتاق خیلی قشنگ واست درست کنم نفس مامان.
[ شنبه 5 شهريور 1390 ] [ 11:08 ] [ مامان مریم ] [
سلام مامان ماشین برای شما عین لالایی و گهواره میمونه هر وقت که میریم شوش خونه ی پدر جون وجاهای دیگه حتی اگه نزدیک باشه شما آروم میشید و به این طرفو اون طرف نگاه میکنید و بعد ازکمی خوابتون میبره و تا وقتی که ماشین نایستاده شما بیدار نمیشید. توی این عکسا ٥ ماهت داره تموم میشه.
[ جمعه 14 مرداد 1390 ] [ 23:29 ] [ مامان مریم ] [
سلام قلب مامان چندروز پیش که ١٥٥ روزت بود کاری کردی که مامانو حسابی سر شوق اوردی باورم نمیشد کم کم داری بزرگ میشی. من برای کاری به آشپزخونه رفته بودم وآویزه بالای گهوارتو برات گذاشتم تا آهنگ بزنه چون شما خیلی از صداش خوشتون میاد و گاهی با صدای اون میخوابید.خلاصه وقتی برگشتم دیدم یکی از عروسکای آویزو گرفته بودی و گذاشتی تو دهنت ،این نشون میداد که مرحله ی دهانی رو زوتر از سنت شروع کردی نمیدونی چقدر خوشحال شدم و همون موقع برای ثبت این لحظه ی قشنگ کلی ازت عکس گرفتم وبعدش عروسکو از دهنت در اوردم چون الان مرحله ی دندون در اوردنت و باید حسابی مواظبت باشم که مریض نشی عسل مامان.
[ شنبه 5 شهريور 1390 ] [ 11:11 ] [ مامان مریم ] [
سلام مامانی این روزا حسابی شیطون شدی همه ی کارات و حرکاتت برای منو بابایی جالبه،هرچی بزرگتر میشی بامزه ترو خوشمزه تر میشی دیشب وقتی پسرای عمه فاطمه(رضا و امیر محمد)بازی میکردن شما کلی میخندیدید و بالا پایین میپریدید نمیدونی همه ما واسه این کارتون ذوق زده شدیم وکیف میکردیم انگار تا حالا بچه ندیدیم.جالب از همه خواب قشنگته که بیشتر وقتا موقع خواب یکی یا دو دستتو روی چشمات میزاری.اینم چندتا از عکسات با خواب قشنگت.
[ دوشنبه 10 مرداد 1390 ] [ 16:02 ] [ مامان مریم ] [
سلام عزیزم از این به بعد فقط روزای زوج میتونم بیام تو وبت و برات بنویسم بابایی مامانو تحریم کرده میگه بیش از حد پای اینترنتم به خصوص از وقتی اینترنت پرسرعت و همیشگی گرفته،بابایی میگه که مطلب نوشتن من واسه ی وبت باعث شده به کارای معنویم کم توجه باشم میگه اینترنت شده بت ومن دارم میپرستمش و این همون شیطانه که از این راه داره کاری میکنه که نمازمو دیر بخونم ،قرآن نخونم و...
بابایی راست میگفت منم تصمیم گرفتم فقط روزای زوج بشینم پای اینترنت و این طوری هم بابا راضیه و هم من به کارای دیگم میرسم .راستی امروز اولین روز کاریه بابایی واسه نظارت روی یه ساختمون شخصی بود البته قبلا هم روی ساختمونای مسکن مهر و دانشکده کشاورزیه اینجا نظارت کرده بود و این کار جدیدو بعد دو سه ماهی گرفته و خدا میدونه کی تموم بشه.ماهم راضیم به رضای خدا اونه که همیشه کاری میکنه که باری رو زمین نمونه،خدارو شکر از وقتی که شما تشریف اوردید اوضاع ما هم هروز داره بهتر میشه.
[ يکشنبه 2 مرداد 1390 ] [ 0:49 ] [ مامان مریم ] [
سلام مامانی خوبی زندگیم دیروز منو شما و باباییو و مادر جونو پدرجون رفتیم شوش که کادوی عروسی دایی جلیلو بهش بدیم پدر جونو بابایی که وقتی رفتن عروسی کادوشونو داده بودن فقط منو مادر جون مونده بودیم که به خاطره شمانرفته بودیم .اول رفتیم دزفول یه مقدار واسه خونه وشما خرید کردیم یه آویز تخت واست گرفتم که با دیدنش کلی ذوق میکنی به اضافه ی بالشتو زانو بندو پیشبندو...ولی موقع لباس خریدن که شد باز به خاطره شما که مث گوجه قرمز شده بودید سریع به طرف ماشین حرکت کردیم توی راه کلی واسه بابا از خانم شیرزاد که طنز روزه روزگاره ماست صحبت کردم و اداهای خانم شیرزادو در میووزدم وکلی باهم خندیدیم. وقتی رسیدیم بعد از خوردن شیرینی از دست عروس خانم و خوردن ناهار و استراحت ساعت 5 به طرف خونه حرکت کردیم ولی بابایی موند چون فرداش باید میرفت اهواز واسه امتحان شرکت نفت. الان که دارم مینویسم بابایی امتحانش تموم شده و برگشته شوش خونه ی مادر جون اینا و بعد از استراحت و خوردن ناهار عصری میاد خونه.بابایی میگفت:امتحان آسون بوده اگه میخونده حتما قبول میشد ولی بابا کتاب نداشت و کتابایی که سفارش داده بودن دیر به دسشون رسید. بین خودمون باشه ولی استخاره گرفتم زیاد خوب نیومد فکر نکنم قبول بشه ولی خدا بهتر میدونه انشالله هر چی خیره بشه .من به استعداد بابا شک ندارم ولی میدونی چیه کلی آدم دارای سهمیه تو نوبتن تا بخواد برسه به بابایی دیگه چیزی تو دیگ نیست ولی با این احوال بازم خدا بزرگه. انشالله که بابا سالم برگرده دلم براش شده یه ذره ،شماهم وقتی بابا رو میبینید واسش بال بال میزنید و خودتون رو کلی واسش لوس میکنید الهی ...الهی... خدا هردو تون رو برام نگه داره چون حتی فکره بی شما بودن منو تا مرض جنون میبره به جان خودم راست میگم ،شما دو تا زندگیه منید مامان فداتون بشه. [ جمعه 31 تير 1390 ] [ 23:31 ] [ مامان مریم ] [
سلام دوستان به خاطره وقت کم و کوچیک بودن نی نیم نمیتونم برای زیباسازی وب گل پسرم به وب های زیباکننده ی دیگه سر بزنم پس برای راحتی کار خودم موقعی که نی نیم خوابه از فرصت استفاده میکنمو شکلک های مورد نیاز وزیبا رو از سایت های مختلف جمع آوری کردم عزیزانی که میخوان از این شکلک ها استفاده کنند آزادندومیتونند استفاده کنند و در صورتی که بخوان نظر بدن. ممنون از همه ی شما مامان علی مرتضی
ادامه هم داره [ جمعه 31 تير 1390 ] [ 17:24 ] [ مامان مریم ] [
حالا که اومدید به من رای بدید من امپراطور نی نی وبلاگم در صورت ندادن رای محکوم به قهر میشوید... رای بدید دیگه.....
سلام دوستان به نظره من همه ی کارهای یه نی نی واسه پدرو مادرش شگفت انگیزه علی مرتضای ما کوچیکتر ازاونه که خالق کارای شگفت انگیز باشه مطمئنم بزرگتر که بشه میشه اعجوبه،چون کارای بزرگتر از سنش میکنه و همیشه یک ماه جلوتر از سنشه مثلا مدتیه موقع خواب خودشو خیس نمیکنه وموقعی که دو سه روزش بود به حرکات اطرافیانش عکس العمل نشون میداد و میخندیدوهمون روزا به موقع خواب اینورو اونور میشد و...این عکس باهمکاری منو باباش گرفته شده چون دوس داشتم توی مسابقه شرکت کنه توی این مسابقه حق نی نی های کوچیکتر ضایع شده وبه نظرم کمی کمک به نی نی ها ی کوچیکتر لازم بود.
[ چهارشنبه 9 شهريور 1390 ] [ 15:39 ] [ مامان مریم ] [
سلام مامانی دیروز عروسی دایی جلیل با زن دایی خدیجه بود بالاخره دایی جلیل هم داماد شد بابایی،پدر جون،عمو محمد رضا شوهره عمه زهرا و عمو محمدجواد شوهره عمه زینب رفتن عروسی ولی من به خاطره تو که نکنه توی شلوغی اذیت بشی نرفتم عمه هات اومدن خونه ی ماوتا ساعت 11 شب پیش ما موندن. کنفرانس بی شوهرهارو تشکیل داده بودیم راستش همه مون دلمون واسه باباییا تنگ شده بود یه بار من زنگ میزدم یه بار عمه زینب و بار بعدی عمه زهرا تا بالاخره باباییا ساعت 11 شب رسیدن خونه. شامو عمه زهرا درست کرد که خیلی خوشمزه بود و دس گلش درد نکنه عمه زینب خونه رو جارو کرد مادر جون تو رو بغل کرده بود،منم ظرفارو شستم و یاسینو یاسمنو فائزه مشغول کشف اختراعات غیر ممکن بودن یاسمن که یه سالو 9 ماهشه از همه حرف گوش کنتره و صدام میکنه ان دایی یعنی زن دایی. شیطونیاش خیلی بامزن تو رو خیلی دوس داره و همش میخواد دس بزاره تو چشمت دوس داشتن اونم این طوریه دیگه.یه نشونه ی قرمز قشنگ پشت گوشته ،یاسین که الان 6 سالشه وقتی نشونه رو دید گفت: چون بوسش کردن این طوری شده و میخواست با ناخن درش بیاره وقتی گفتم نشونن گفت:نشونه که این طوری نیست فکر کرده همه ی نشونه ها باید سیاه باشن. از دایی جلیل واسه مامانی فیلم گرفته بودن خیلی خوش تیپ شده بود انشالله که همه جوونا خوشبخت بشن و توی هیچ زمینه ای خدارو فراموش نکنن(آمین) من ازدواج دایی جلیل رو از طرف خودمو و تو نی نیه خودم تبریک میگم انشالله خوشبخت بشه
[ دوشنبه 27 تير 1390 ] [ 13:26 ] [ مامان مریم ] [
سئوالی ساده دارم از حضورت ،من آیا زنده ام وقت ظهورت اگر که آمدی من رفته بودم ،اسیر سال و ماه و هفته بودم
ولادت باسعادت حضرت مهدی (ع) برهمه ی مامانا و باباها و نی نیاشون مبارک انشالله به حق این شب عزیزمشکلات همه حل بشن،پس همه برای ظهوره گل نرگس دعا کنیم. [ شنبه 25 تير 1390 ] [ 21:04 ] [ مامان مریم ] [
سلام عزیزم 2روز پیش خونه تکونی ما تموم شد همه جارو شستیم و خونه حسابی تمیز شد دیروز رفته بودم تا مغازه سیمونی فروشی تا کمربنده حملی رو که واست گرفته بودم پس بدم چون دیدم اصلا بدردت نمیخوره و توش راحت نیستی. وقتی برگشتم با صحنه ی بدی مواجه شدم و حسابی داغ کردم موقع برگشتن من که شما از خواب بیدار شده بودید و مادر جون که فکرمیکرد شما پوشک شده اید به محض در اومدنت از گهواره مادر جونو و...وای وای وای قالی رو آبکشی کردید منم سرتون داد زدم و شما که به من میخندیدید زدید زیره گریه و من بی توجه به شما رفتم حموم وقتی برگشتم بیخودی با بابایی هم حرفم شدو زدم زیره گریه بابایی که نمیدونست چه کار کنه اومد پیشم کمی باهام حرف زد و منو بوسیدو گفت:بچه داری همینه این که بچس متوجه نمیشه. راست میگفت نمیدونم چم شده بود دوباره تو رو بغل کردم و به خاطره کاری که باهات کرده بودم حسابی گریه کردم این باره اولت نبود که این طوری برخورد میکردی بارها شده که یه سری حرکات عجیب و بزرگتر از سنت انجام دادی ومارو متعجب میکردی خدا میدونه بزرگ بشی چی میشی.من بازم ازت معذرت میخوام قول میدم که دیگه پیش نیاد واقعا عاشقتم و خدارو واسه دادنت روزی صدبارهم شکرکنم بازم کمه. حالا مامانو بخشیدی [ پنجشنبه 23 تير 1390 ] [ 15:57 ] [ مامان مریم ] [
ادامه هم داره [ چهارشنبه 22 تير 1390 ] [ 14:39 ] [ مامان مریم ] [
خوشبختانه ترس امپراطور از حمام کردن ریخته
و الان کلی از حمام کردن خوشش میاد و بعد
از حمام به خواب عمیق و امپراطوری فرومیره.
ببینید.
![]() ![]() ![]() [ يکشنبه 19 تير 1390 ] [ 17:27 ] [ مامان مریم ] [
سلام مامانی الان که دارم مینویسم تو خوابی،چند روزه منو مادر جون خونه رو ریختیم بهم و داریم همه جا رو میشوریم چون رمضان نزدیکه و 5 ماهی که شما اومدید همه جارو حسابی آبکش کردید با اینکه بیشتر وقتا پوشکت میکنم ولی بازم از ما زرنگتری و کار خودتو میکنی.
چند روزیه که مدام میریزم بهم از وقتی بابایی به خاطره یه سری مسائل کارشو ول کرد وضعیت روحیه مامان هم بد شده ،آخه بابا چهار سال توی سرما و گرما درس خونده که به جایی برسه ولی هرجا میره یا پارتی میخوان یا اگه هم طوری باشه که بره سر کار آدمایی که باهاشون کار میکنه درست از آب درنمیان واسه همین به دو سه ماه نرسیده خودش استعفا میده میگه میخوام بچم نون حلال بخوره.
خوشبختانه الان شده آزمونگره فنی حرفه ای حقوقش کمه ولی از هیچی بهتره،امروز هم اولین روز کاریشه عصر ساعت 5 باید بره.بابایی از اون آدمایه که داره حیف میشه.توی رشته ی خودش که عمرانه خبرست و کارایی رو انجام میده که خیلی از مهندسای اینجا نمیتونن،از انواع نرم افزار کامپیوتر سر درمیاره و کلی مدرک فنی حرفه ای بانمرات بالای 90 داره ،نقشه بردای روعالیانجام میده و خوب بلده با جی پی اس کار کنه در حالی که تخصصش نیست همه چیزو یکبار بخونه متوجش میشه ولی با این اوصاف هنوز کاری که بشه بهش تکیه کرد رو پیدا نکرده.کلی نامه از فرماندارو،شهردار و ادارات دیگه گرفتیم ولی هیچ کدوم فایده نداشته.
خیلی دلتنگم به ظاهر میخندم تا شاید کمی از غم بابایی کم کنم اما میدونم فایده ای نداره و مردا خیلی از زنا تو دارترن.دیروز تو وب یکی از نی نیا چیزی دیدم که خودم دوس داشتم واست بکنم ولی نشد. مامان اون نی نیه عکسای اتاق نی نیشو که خیلی قشنگ بودن رو توی وبش زده بود منم که همچین آرزویی واست داشتم ولی نشد کلی ناراحت شدم که چرا نتونستم واسه نی نیه خودم اینکارارو انجام بدم و البته واسه اون نی نی خوشحال شدم که این طور مامان با سلیقه ای داره.و صد البته اومدن شما بدون در زدن بدجوری غافلگیرمون کرد و نتونستیم اونچیزایی رو که قرار بود منو بابایی اول انجام بدیم بعد شما بیایدو بکنیم که یکیش باز کردن حساب واسه شما بودتا وقتی بیای همه چیزokباشه.
البته اوضاع همچینم بد نیست وخدارو شکر دسمون به دهنمون میرسه خیلیا بدتر از ما وجود دارن و زندگیه ما نسبت به خیلیای دیگه بهتره،نمیشه که همه مث هم باشن،خدابهتر از هرکسی میدونه چه کار کنه ومطمئنا همه ی سختی های زندگی یه نوع امتحانه و تازمانیکه منوتو و باباییت کنارهمیم میتونیم به همه ی مشکلات غلبه کنیم ،خدا با دادنت به ما بهمون نشون داد که چقدر دوسمون داره و حواسش بهمونه.در عوض منو بابایی بهم قول دادیم که طوری تربیتت کنیم که گل سرسبد هردوتا فامیل بشی،امیدوارم تو این یکی کم نزاریم.
فدات بشم مامان مریم 23/4/1390
[ پنجشنبه 23 تير 1390 ] [ 15:03 ] [ مامان مریم ] [
[ يکشنبه 19 تير 1390 ] [ 17:20 ] [ مامان مریم ] [
سلام مامانی به نظرم خدا هر زنی رو که دوس داشته باشه علاوه بر یه شوهر و مادر شوهره خوب بهش خواهر شوهره خوب هم میده خدا همه ی اینارو یه جا بهم داده و لطف بزرگی در حقم کرده البته منم عروس بدی نیستم ها اینو خودشون هم میگن عمه هات وقتی حامله شدم خیلی هوامو داشتن و خیلی وقتا میومدن وکارای خونمون رو انجام میدادن حتی قبل از حاملگیم هم هر وقت مراسمی داشتیم واسه کمک میومدن و هیچ وقت گله ای نمیکردن. وقتی به دنیا اومدی تا مدت ها هرروز واسمه دیدنت میومدن و تو کارا کمکم میکردن و طوری قربون صدقت میرفتن که انگار اولین نوه شونی نه سیزدهمی. من به داشتن چنین خونواده ای افتخار میکنم و محبت و خوبیاشون باعث شده دوری از خونوادم رو فراموش کنم وهر وقت میرم خونه پدر جونت دوس دارم زودی برگردم و کنارشون باشم. هرچی از خوبیاشون بگم بازم کمه بزرگ شدی خودت به حرفم میرسی.
من از عمه های گلت و مادر جون و پدر جونت که هرروز کلی باهت بازی میکنن تا سرگرم بشی تشکر میکنم و امیدوارم هیچ کس و هیچ چیز بین ما جدایی نندازه{ آمین}
[ چهارشنبه 22 تير 1390 ] [ 13:00 ] [ مامان مریم ] [
ولادت باسعادت امام حسین{ع}و پاسدار سپاه ایشان حضرت ابولفضل العباس{ع} امام سجاد{ع} رو به همه ی مامانیا و باباییا و نی نیاشون تبریک میگیم.
[ جمعه 17 تير 1390 ] [ 19:25 ] [ مامان مریم ] [
گرچه به دلیل مشکلاتی نتونستم زودتر تبریک بگم اما برای اینکه امپراطور ما این یادگاریو واسه همیشه داشته باشه تصمیم گرفتم توی وبش ثبتش کنم. بابای تو یکی از بهترین مردای زمینه که به مامانی پرواز کردنو یاد داد. بابایی: من ونینیمون این روز زیبا رو بهت تبریک میگیم وعاشقانه دوووووووووووووووووووووووووستت داریم.
[ شنبه 18 تير 1390 ] [ 18:46 ] [ مامان مریم ] [
بابایی کلی از این هدیه ذوق کرد.
روی کاغذ از زبون خودت نوشتم: بابای خوبم با قلب کوچکم روز بزرگت را تبریک میگویم. گل پسرت علی مرتضی 26/3/90
[ يکشنبه 19 تير 1390 ] [ 17:13 ] [ مامان مریم ] [
شما از رنگای شاد استخر کلی خوشت میومد و وقتی درازت میکردیم کج خولقی میکردی دوس داشتی بشینی ونگاه کنی بزرگتر که شدی قول میدم به بابایی بگم یه خوشکلشو هم واسه پسمل مامانی بخره.
[ يکشنبه 19 تير 1390 ] [ 16:17 ] [ مامان مریم ] [
چند تا خبر خوب دارم. ١-دیروز علی مرتضای ما واسه اولین بار روی شکم دراز کشید و من مادر جونو عمه هاش کلی ذوق کردیم و کلی هم ازش عکس گرفتیم.
٢-شب نیمه ی شعبان دل مامانی گرفته بود،اون شب واسه دوستو دشمن دعا کردم واز آقا خواستم یه نگاهی هم به ما بکنه.شب خواب دیدم که یکی از دندونات به طور کامل رشد کرده و خیلی قشنگو براقه و چندتای دیگه از دتدونات جونه زده بودن هرچی بود تعبیرش خوب بود و من منتظره یه اتفاق خوب بودم تااینکه امروز از نظام مهندسی به بابایی زنگ زدن و کارش داشتن بابا که رفت وقتی اومد گفت:نظارت یه ساختمون رو بهش دادن و قراردادشو بسته خیلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم و از آقا به خاطره جواب دادنش بهم ممنونم شاید دعاهای پاک تو بود که نتیجه داد قلب مامان،آخه اون شب من آروم داشتم باهات حرف میزدم و همون طور که گریه میکردم بهت میگفتم مامانی تو واسه بابا دعا کن که یه کار خوب وحلال گیرش بیاد خدارو شکر که نتیجه داد.
[ پنجشنبه 3 شهريور 1390 ] [ 17:26 ] [ مامان مریم ] [
[ دوشنبه 6 تير 1390 ] [ 16:57 ] [ مامان مریم ] [
امروز منو بابایی تو رو بردیم بهداشت واسه ی واکسن 4 ماهگیت.توی راه بابایی بغلت کرد و هنوز به بهداشت نرسیده روی بابایی بالا اوردی و حسابی لباساشو کثیف کردی باباهم فقط گفت:دست درد نکنه علی آقا و تو جوابشو با خنده ی قشنگت دادی وقتی رسیدیم خاله زینب که دوست مامانیه و اونجا کار میکنه قد و وزنو دور سرتو گرفت ماشالله نمودار رشدت به جای اینکه مایل بره به سمت بالا پیشروی کرده بود و این خیلی عالی بود.بعد نوبت واکسنت شد کار واکسن که تموم شد تا خونه به جون منو بابا غر زدی فکر کنم از دستمون شکایت میکردی که چرا گذاشتیم اوووووووووووووووووووووووووووفت کنن زندگیه مامان این کار واسه سلامتی خودته فدات بشم. وقتی رسیدیم منو تو حدود 2 ساعتی خوابمون برد بعد که بیدار شدی کلی گریه کردی و منو بابا و مادر جون نتونستیم آرومت کنیم کمی استامینیوفن بهت دادم تا تونستی کمی آروم بشی و شیر بخوری. الان ساعت نزدیک 12 شبه و تو خوابی امیدوارم بتونی امشب خوب بخوابی و تب نکنی.آمین [ پنجشنبه 2 تير 1390 ] [ 0:16 ] [ مامان مریم ] [
امپراطور ما این روزا حالش زیاد خوب نیست به خاطره سفت شدن لثه هاش واسه دندون دراوردن حسابی عصبانیه خیلی دلمون براش میسوزه.حتی پدر جونش با اون سنو سال اونو بغل میکنه و تو خونه میچرخونه تا دردش رو فراموش کنه. علی مرتضای مامان باید قدره این طور پدر جون و مادر جونی رو بدونی حسابی هواتو دارن با اینکه نوه ی یازدهمی طوری باهات بازی میکنن و دوست دارن اتگار تنها نوشونی ،بزرگ شدی حتما هواشونو داشته باش. اینم عکسایی از دست خوردن امپراطور
[ پنجشنبه 2 تير 1390 ] [ 14:45 ] [ مامان مریم ] [
[ پنجشنبه 2 تير 1390 ] [ 14:49 ] [ مامان مریم ] [
دیشب برای اولین بار من وبابایی و مادرجون همراه امپراطور کوچیکمون به پیاده روی رفتیم امپراطور کلی خوشحال بود و با تعجب به چراغ های اطراف نگاه میکرد حدود نیم ساعتی گذشته بود که علی مرتضای مامان گرسنش شد وتوی خیابون شروع به گریه کردن کرد باخونه فاصله ی زیادی داشتیم وجایی برای نشستن نبود مجبور شدم بهش شیر بدم و علی کوچولو خیلی زود زیر چادر مامانی خوابش برد انگار امپراطور هم از پیاده روی خسته شده بود چون به خواب عمیقی رفته بود وتا ساعت 5صبح بیدار نشد [ چهارشنبه 1 تير 1390 ] [ 18:43 ] [ مامان مریم ] [
علی مرتضی 5 روزش بود که کم کم علامتهای زردی تو صورت و بدنش مشخص شدن چون بچه ی اولم بود حسابی ریختم به هم و مدام گریه میکردم بعد چندروز احساس کردم زردیه صورتش بیشترشده و ترسم بیشتر شد بااینکه از دکتر وحشت داشتم ومیترسیدم بگه بستریش کنید ولی به خاطره سلامتیه کوچولوم رفتم دکتر.دکتر بعد از این علی مرتضی و معاینش گفت :صورتش زرده سریع یه آزمایش ازش بگیرید تا ببینم بیلی روبینش چنده... بعد از گرفتن آزمایش و نشون دادن نتیجه مشخص شد که بیلی روبین علی آقا از 12 شده17 و دکتر سریع دستور بستری شدنشو داد غروب اون روز بستریش کردیم و 1شب دوباره ازش نمونه گیری کردن این بار بیلی روبینش 22 شده بود من ترسیده بودم و تمام اون شبو گریه کردم صبح از شدت گریه چشام ورم کرده بود و به زور جلومو میدیدم تست گرفتن از علی مرتضی شده بود کابوس شبو روزم و حتی پرستارا و مریضای دیگه دلشون برام میسوخت و میگفتن ان شالله خوب میشه این که نگرانی نداره همه ی بچه ها زردی میگیرن اما چیزی که بیشتر اذیتم میکرد شیوه ی بد خون گرفتن پرستارا بود که هیچ وقت فراموشم نمیشه.اون لحظه ای که میگفتن بچه رو واسه تست گرفتن بیار وحشتناکترین لحظه بود با جرأت میتونم بگم اون لحظه حاضر بودم دوباره سختیه زایمان رو بکشم ولی اذیت شدن علی مرتضی رو نبینم. علی مرتضی رو توی یه محفظه ی کروی شکل گذاشتن و16 مهتابی دورتادورش روشن بود این مهتابیا باعث بیحال شدن و شیرنخوردن علی آقا شدن و چون باعث کم آب شدن بدن بچه هم میشدن دکتر گفت:باید بهش سرم وصل کنیم و با کلی مکافات پرستارا تونستن رگشو واسه سرم بگیرن. روز سوم دکتر جواز مرخصی علی جان رو داد صورتش گل انداخته بود و از قبلا بهتر شده بود همه از مرخص شدنش خوشحال بودیم و از خدا به خاطره اینکه جواب دعاهامون و گریه هامون رو داد ممنونیم.
[ چهارشنبه 15 تير 1390 ] [ 17:48 ] [ مامان مریم ] [
[ شنبه 21 خرداد 1390 ] [ 20:10 ] [ مامان مریم ] [
[ چهارشنبه 15 تير 1390 ] [ 20:22 ] [ مامان مریم ] [
سه شب پیش بغل بابا که داشت با لب تاپ کار میکرد تو رو دادم بغلش تا کارای عقب افتادمو انجام بدم همون طور با مانیتور زول زده بودی و دستو بردی طرف صفحه کلید من که این صحنه برام جالب بود از بابا خواستم که تورو نزدیکتر ببره تا ازت عکس بگیرم،بابایی نشوندت روی میز و بعد از اینکه ازت عکس گرفتم سعی کردی دست دیگتو ببری جلو و من همون موقع که خواستم عکس بگیرم نمیدونم چه طور از دست بابا لیز خوردی و با کله رفتی تو مانیتور اول این ور اونورو نیگا کردی بعد زدی زیر گریه یه کوچولو پیشونیت خراشیده شده بود و جاش قرمز شده بود بابا وقتی دید این طوری شدی عصبانی شد و گفت:ببین چی کار کردی اینم از عکس گرفتن تو منم گفتم:تقصیر تو بود خوب نگرفتیش و.... ولی زودی آشتی کردیم و گناهامون به گردن گرفتیم خدا رو شکر به خیر گذشت و گرنه من یه مامان بی جنبم و ممکن بود اگه خدای نکرده برات اتفاق بدتری میوفتاد هیچوقت خودمو نمیبخشیدم. با تمام کوچیکیت و قلب بزرگت بدکاریه مارو ببخش. امپراطور چند ثانیه قبل از وقوع اتفاق
[ جمعه 4 شهريور 1390 ] [ 23:56 ] [ مامان مریم ] [
این روزا سرفه های الکیت دل منو بابا رو برده اولین بار که این کارو کردی بابا کلی ذوق کرد و با تو شروع به سرفه کردن کرد،با زحمت زیاد تونستم ازت عکس بگیرم چون هروقت میخواستم ازت عکس بگیرم ساکت میشدی و به لنز دوربین نگاه میکردی این عکسارو هم به سرعت باد ازت گرفتم و خدارو شکر بد نشدن.
[ پنجشنبه 3 شهريور 1390 ] [ 17:17 ] [ مامان مریم ] [
چند روزیه که 6 ماهت تموم شده و کم کم شروع به خوردن غذا کردی اولین بار واست فرنی درست کردم وقتی خوردی اصلا خوشت نیومد وقتی من از فرنی خوردم فهمیدم چرا خوشت نیومده و گفتم خدا به این بچه صبر بده با این فرنی بی مزه،مزه ی همه چی میداد الا فرنی... خوب اولین بارم بود دیگه الان از وقتی غذای آماده بهت میدم کلی خوشت میاد و از خوردن لذت میبری .این عکسو موقع خوردن فرنی ازت گرفتم که مشخصه چقدر بدت اومده شرمندم مامانی قول میدم دفعه ی بعد اول خودم امتحان کنم بعد بدم نوش جان کنی.
[ شنبه 5 شهريور 1390 ] [ 11:06 ] [ مامان مریم ] [
سلام زندگیه مامان توی برگردون قبلی مامان یه کوچولو کمکت کرد آخه نمیدونی چه زوری میزدی ولی اینبار توی پذیرایی و وقتی عمه زینب و عمو جواد خونمون بودن این اتفاق تاریخی به وقوع پیوست من مشغول جمع کردن سفره بودم و همه نگاشون به تلویزیون بود که یهو دیدم بببببببببببببببببببببله آقا زاده برگردون زده اونم تنهایی به همه گفتم نگا کنید...نگا کنید...علی مرتضی تنهایی چه کار کرده همه خوشحال شدن و از این اتفاق کلی ذوق کرده بودن،منم طبق معمول زود ازت عکس گرفتم تا از این لحظه تاریخی و قشنگ یه عکس قشنگ داشته باشم اولین برگردون بدون کمک در تاریخ 15/5/90 به وقوع پیوست اون موقع هنوز دستات زیر شکمت جا میموند و نمیتونستی بیاریشون جلو ولی الان ماشالله در عرض کمتر از چند ثانیه کارتو به شکل عالی و ماهرانه انجام میدی مامان فدات بشه...
[ دوشنبه 31 مرداد 1390 ] [ 18:50 ] [ مامان مریم ] [
سلام ما یه هفته ای نیستیم فردا میریم خونه پدرم اینا حدود ٢ ماهه ندیدمشون با ما حدود یه ساعتو نیم فاصله دارن دلم واسه ی همتون تنگ میشه فعلا خدافظ
[ سه شنبه 19 مهر 1390 ] [ 15:01 ] [ مامان مریم ] [
سلام قلب مامان بعد از اون خواب قشنگت که دستاتو ئمیزاشتی روی چشمات بعد میخوابیدی این بار موقع خواب دستتو میزاری به گهواره ومحکم میگیری تا وقتی که از خواب بیدار شی .زندگیم این کارا رو میکنی که مادر جون همش میگه کاش میشد بخوریمش.
این از خواب قدیمی ترت
![]() که الان این جوری شده
![]() [ جمعه 11 شهريور 1390 ] [ 13:02 ] [ مامان مریم ] [
این عکسو بابایی گرفته خیلی بامزه در اومده دلم نیومد نزارم .
[ چهارشنبه 9 شهريور 1390 ] [ 15:25 ] [ مامان مریم ] [
این روزا بازار دندون در اوردنت داغه داغه همه منتظریم تا یکی از دندونای قشنگت جونه بزنه تا مراسم دندون در اوردنت رو برگزار کنیم اما خبری نیست دکتر گفته از دندون گیر و استخون استفاده کنیم جون مفیده هم به خاطره دندونات هم به خاطره لثه هات اینجا هم بفل چدر جونی و یه استخون دسته که با اشتهای تمام داری نوش جان میکنی.
[ جمعه 11 شهريور 1390 ] [ 13:00 ] [ مامان مریم ] [
یکی از بزرگترین آرزوی یک مامان سلامتی و عاقبت به خیری نی نی شه
انشالله به حق این شب قشنگ این آرزوی بزرگ محقق بشه..
عید همه ی دوستان و نی نی های گلشون مبارک
![]() [ سه شنبه 8 شهريور 1390 ] [ 23:29 ] [ مامان مریم ] [
سلام به همه ي دوستاي خوبم يه ساعتي ميشه اومدم كلي كار دارم كلي مطلب قديمي و جديد واسه نوشتن دارم خبراي خوب و... فردا قراره برادر شوهرم و خانمو 2 تا ني ني هاش از شمال بيان منو جاريم يه مشكل بزرگ باهم داريم و باهم حرف نميزنيم ومن اصلا دوس ندارم اينطوري باشه جريانشو سعي ميكنم تا امشب بنويسم و از شما ميخوام راهنماييم كنيد تا شايد اين كدورتا تموم بشه.
[ پنجشنبه 24 شهريور 1390 ] [ 14:09 ] [ مامان مریم ] [
سلام قلب مامانی مدت زیادیه از شیطونیات و کارای قشنگت ننوشتم از وقتی عمو حسین اومده کارای منم بیشتر شده باید خونه دائما مرتب باشه و ناهار و شام خوب درست بشه مادرجونم که سنی ازش گذشته و به خاطره سنگینی وزنش سخت بلند میشه و وضعیت جسمیش خیلی خوب نیست بابایی هم از نشستن بیش از حد من پای اینترنت شاکیه منم دیدم حق داره واسه همین بعضی از کارای جالبی رو که انجام میدی توی تقویم مینویسم تا توی یه فرصت مناسب بنویسم میدونی تصمیم گرفتم دیر به دیر بیام واست بنویسم البته این تصمیم تا چند وقت دیگه عملی میشه چون بعضی از خاطراتو که هنوز ننوشتم باید بنویسم تا سرم تلم بار نشن مامان سعی میکنه زود زود بیاد پیشت فعلا خدافظ نفس مامان
[ چهارشنبه 30 شهريور 1390 ] [ 13:12 ] [ مامان مریم ] [
سلام به همه ی دوستان خوبید؟خوشید؟سلامتید؟ ولادت حضرت فاطمه ی معصومه(ع) رو به همه ی شما به خصوص دوستایی که نی نی دخملو نانازی دارن تبریک میگم انشالله که دخملای نازتون همیشه سالم باشن. آسمان چشم گشاده تا از انوار الهی معصومه اهل بیت نورانی شود و ظرف دلش را پر از پرواز فرشتگان سازد.
[ شنبه 7 آبان 1390 ] [ 13:34 ] [ مامان مریم ] [
سلام مامانی به خدا کلی سرم شلوغه وقت نمیکنم واست بنویسم عمو حسین و زنوعمو ونی نیاشون چهارشنبه میرن رشت خونه ی خودشون اونوقت کمی سرم خلوت میشه و میتونم واست بنویسم .همه ی کارای قشنگتو توی تقویم علامت زدم که فراموش نکنم چه روزی چه کاری کردی فدات شم .اگه که زودتر وقت کردم زودتر میامو واست مینویسم نفس مامان. [ جمعه 8 مهر 1390 ] [ 16:00 ] [ مامان مریم ] [
سلام دوستان مطمئنا خیلی از شما داستان های عشق یعنی کیم کازالی رو خوندید منم تصمیم گرفتم یه عشق یعنیه مامانو فرزندی در ست کنم شما هم اگه دوس داشته باشید میتونید توی این پست نظر بدید وتعریف خودتون رو از عشق مادرو فرزندی بکنید نظر شما با ثبت اسم خودتون نوشته میشه و برای همیشه پیش ما یادگاری میمونه .منتظرتون هستیم. عشق یعنی: ١-وقتی مامانی عطسش میاد ولی به خاطره اینکه نی نیش خوابه به دورترین جا میره عطسه کنه تا نینیش بیدار نشه. مامان مریم ٢-عشق یعنی مامانی از کمر درد و پا درد به خودش میپیچه ولی نمی غلطه و شش ماه بدون استثناء روی یک پهلو میخوابه تا نی نی صدای قلبش رو بشنوه و آروم بخوابه. مامان نازنین زهرا ٣-عشق یعنی روزی صد بار دستا و پاهای کوچولویی رو ببوسی که داری براش زحمت می کشی شاید نشده یه بار دست کسی رو ببوسیم که برامون زحمت کشیده . زهره مامان هلیا ٤-عشق یعنی تو این دنیای وانفسا تمام همت و تلاشتو بذاری واسه ساختن بهترین آینده برای موجودی که حتی توی خیالات و رویاهاتم به بی وفاییش فکر میکنی ولی بازم نمیتونی برای یکهزارم ثانیه هم از احتیاجات اون بگذری به فکر خودت باشی چون ذره ذره ی وجودت عاشقشه. مامان پارسا 5-عشق یعنی شنیدن اولین گریه ی نی نی بعد از زایمان مامان مریم ادامه هم داره [ يکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 9:14 ] [ مامان مریم ] [
سلام مامانی خیلی وقته واست چیزی ننوشتم گفتم که دلیلش چی بوده،توی این یک ماه نشستنو یاد گرفتی الهی فدات بشم
منو باباییو شوهر عمه زینببو شوهر عمه زهرا که کلی بهمون کمک کردن باورت نمیشه از بس آجر کشیدم دستام تاول زده الانم میسوزه ولی به همه چیز می ارزه خدا کنه بتونیم زودتر تمومش کنیم الانم کارم دارن بعدا عکسای کارمون رو واست میزارم فعلا خدافظ قند عسل [ شنبه 7 آبان 1390 ] [ 15:34 ] [ مامان مریم ] [
توی چند پست قبلی برات از عشقت نسبت به جارو برقی گفتم واینکه موقع جارو زدن چه مکافاتی با تو دارم عکساشو آماده کردم بهت گفته بودم که میزارم دیدی بد قولی نکردم اگه دیر شد ببخشید نی نیه مامانی...
راستی این عکسو هم به مناسبت کریسمس درست کردم که متاسفانه یادم رفته بود واست بزارم بازم ببخشید...
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 19:49 ] [ مامان مریم ] [
سلام زندگیه مامان بعداز مدت ها وقت کردم از شیرین کاریات بنویسم یکی از مهمترین اتفاقات زندگیم دد گفتنت بود که 15 شهریور 1390 اتفاق افتاد اونموقع 200 روزت بود یعنی 6 ماهو 10روز... اونروز ما خونه بابا جونی توی شوش بودیم وقتی اومدیم خونه ی خودمون پدر جون و مادرجون کلی از دد گفتنت ذوق کردن و پدر جون موقع رانندگی مرتب با تو بازی میکرد و میگفت:دد...دد.. تا تو هم تکرار کنی و ما هم ذوق کنیم انگار همه ی دنیا رو بهم داده بودن از اینکه میدیدم بزرگ شدی و قراره کم کم حرف بزنی بهت افتخار میکردم.
باورم نمیشد ثمره ی زندگیم کم کم مشغول شکوفه زدن شده و این اولین شکوفه زدنیه که منو اینقدر دوق زده کرده.الهی فدات بشم که هرچه قدر بزرگتر میشی عزیزتر و خوردنی تر میشی.
[ شنبه 7 آبان 1390 ] [ 13:32 ] [ مامان مریم ] [
١-بالاخره پسره گل مامان صاحب لغت نامه شد: الف-الو کردن:ادو میکنی و گوشی یا دستتو میزاری رو گوشت. ب-رضا رو صدا میکنی ومیگی:ادا ج-تولدت مبارکو به این شکل میخونی:ها ها و دست میزنی از روز تولدت تا الان این کارت شدو و هرکسی که شعر تولدت مبارکو واست بخونه تو هم شروع میکنی به ها ها گفتن ودست زدن د- شمارش اعداداز یک تا سه:که میگی ا،دو،سههههههههههههه سه رو با شدت میگی و از امیر محمد پسر عمه فاطمه یاد گرفتی که داشت از روی پشتیا میپرید وتو خوب بهش توجه میکردی ویهو دیدم تکرار میکنی. ٢-٦ اسفند ٩٠ سعی کردی بایستی و دیشب یه کوچولو ایستادی. ٣-اینبار توجه خاصی به اخبار ورزشی داری مث بابا ومامانی و وقتی اخبار شروع میشه میخ کوب میشی و همین طور توجه خاصتری به آهنگ برنامه ی دکتر سلام داری.واز آهنگ شروع اخبار ساعت ٩صبح و٩ شب کلی خوشت میاد وهرجا باشی و این آهنگارو بشنوی سریع خودتو به تلویزیون میرسونی حتی اگه داری شیر میخوری دست از شیر خوردن میکشی و میدویی طرف صدا. ٤-راستی کلاغ پرم میکنی یه ماهی میشه یاد گرفتی تو دهن بابا ومامان لقمه میزاری . ٥-چند روز پیش مربا رو چپ کردی رو قالی و نمیدونم چه طوری در محکمشو باز کردی همه چیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد تاریخ وقوع اتفاق ١٠/١٢/٩٠ ٦-اتاقمون رو میشناسی و هرو قت من نباشم اولین جایی که میری دنبالم بگردی اونجاست بعد اتاق کار بابا چون سیستم اونجاست . ٧-راستی ترسیدنو یاد گرفتی وو قتی از کسی یا صدایی میترسی زودی میای بغلم که من کلی ذوق میکنم که تو ،توی بغلم آروم میشی. ٨- شعر تاب تاب ابازیو میتونی بخونی. ٩-از دالی کردن خوشت میاد وعاشق بازی با پرده ای و مرتب خودتو پشت پرده قایم میکنی و با مامانی دالی میکنی. ١٠-راستی یاد گرفتی جیغ بزنی و وقتی یه بچه ای چیزی رو به زور بخواد ازت ببره دستو میکشیو جیغ میزنی و اون چیزو تا جان در بدن داری محکم نگه میداری زنده باشی زندگیم. ١١-ویه چیزه بامزه خوردن پیشبندته که تو و دختر خالت ستایشو میگم با دندوناتون سوراخ سوراخش کردید بلوتوث لب تاپ نصب نیست بابا که اومد میگم نصبش کنه عکسارو که سند کردم میزارم تو وبت. [ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 18:26 ] [ مامان مریم ] [
سلام قلب مامانی امروز بابایی رفت سر کار...توی اداره ی منابع طبیعی شده نقشه بردار... کارش این طوریه که یه مسیریو برای کاشتن درخت نقشه برداری میکنه و کارگرا درخت میکارن ُخوب از هیچی که بهتره...البته نظارت ساختن یه خونه رو بهش دادن ولی با این اوضاع گرونی چیزی نیست.باز خدارو شکر که این کاردرست شدو امیدوارم تا مدتها ادامه داشته باشه .چون به نظرم هیچ کاری بهتر از کار توی اداره نیست درسته شاید حقوقش از خیلی از کارای آزاد کمتر باشه ولی آینده داره و خیالم راحت تره.
[ شنبه 7 آبان 1390 ] [ 15:29 ] [ مامان مریم ] [
حدود۲ ماه پیش بود که برای اولین بار سوار روروکت کردم هروقت بغلت میکنم و میبرم سوار روروک کنم کلی خوشحال میشی [ سه شنبه 10 آبان 1390 ] [ 14:35 ] [ مامان مریم ] [
سلام امپراطور مامان نشستنت
[ سه شنبه 10 آبان 1390 ] [ 12:00 ] [ مامان مریم ] [
نفس مامان علی مرتتضی جان آخه این چه کاری بود البته تقسیر تو هم نبود مقصر منو باباییم دیشب کلی خودمو نفرین کردم اگه زبونم لال چیزیت میشد من میمردم و هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم،دیشب بعد از کلی وروجک بازی که منو هم حسابی خسته کرده بودی از بابایی خواستم 5 دقیقه باهات بازی کنه تا من یه سری به وبت بزنم تازه نشستم پشت سیستم که خرابکاری کردی و منو بابایی مشغول تمیز کردن و شستنت شدیم چون بیرون سرده مدتیه توی اتاق تمیزت میکنیم،خلاصه همه چیز خوب بود ومن برای راحتیت یه مشمایه بزرگ گذاشتم زیرت تا راحت واسه خودت بچرخی و نشستم پشت سیستم وبابایی مشغول دیدن فیلم سینمایی شد همین طور گدشتو گذشت تا اینکه صدای گریت و بیقراریت منو متوجهت کرد وقتی اومدم بغلت کنم دیدم واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
نصف عمر شده و مدام دهنتو میشستم و آب بهت میدادم موقع شیر دادنت چشمام پر اشک شده بودن
منو بابایی هم بهم نگاه کردیم و خندیدیم و همه چیز تموم شد. ولی شب یه لحظه نگات کردم که داشتی متفکرانه به دیوار نگاه میکردی و هیچ عکس العملی نسبت به من نداشتی دستو گرفتم باهات بازی کردم اصلا .... تا اینکه خسته شدی و اومدی طرفم شیر خوردیو لالا کردی خدانگهدارش باشه انشالله
[ يکشنبه 8 آبان 1390 ] [ 15:07 ] [ مامان مریم ] [
سلام زندگیه مامان 24شهریور 90 اولین سرماخوردگیه جدیتو خوردی تا 6 ماهگی نه مریض شدی نه سرماخوردی این سرماخوردگیت هم به خاطره سرماخوردن غزال و یونس نی نی های دایی حبیب و حنانه نی نی عمو حسین بود که همش میخواستن بوست کنن میدونستم اگه بریم دکتر یه استامینوفنو یه سرماخوردگی میده واسه همین بابایی واست گرفت و چند روزی از این داروها خوردی تا خوب شدی اما آبریزش بینیت تا دیروز ادامه داشت. چند روزی هم میشه که واسه خاطره مرواریدای خوشکلت اسهال خفیف گرفتی و نمیدونم چرا با وجود مراقبتهای زیاد پوست پشتت سوخته بود و منو بابایی خیلی سریع بردیمت دکتر. دکتر یه سری دارو نوشت و گفت:اسهال بچه ها باعث سوختگی میشه وممکنه ویروسی از هوا این طوریش کرده باشه.دکتر گفت:آبریزش بینیت مال حساسیته و نه سرماخوردگیت،اگه بیحالو بی اشتها بشی بده ولی خدارو شکر هم خوش اشتهایی هم حسابی بازیگوش...
امروزم حالت بهتره و امیدوارم بهتتتتتتترهم بشی [ سه شنبه 17 آبان 1390 ] [ 13:08 ] [ مامان مریم ] [
نفس مامان علی مرتضی جان امروز حالت یهو بد شد و کلی بالا اوردی و خیلی هم بیحال شدی وحشتناک بود تا حالا این طوری ندیده بودمت زندگیم الن بیدارشدی بقیشو بعدن واست میگم زندگی مامان .... [ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 19:57 ] [ مامان مریم ] [
سلام به همه ی دوستایی که در نبود منو علی مرتضی بهمون سر زدن و برامون پیام گذاشتن .سفر ما روز یکشنبه تموم شد و برگشتیم خونه اتفاقات خوبم زیاد افتاده که بعدا مینویسم فعلا سرم زیاد شلوغه تابعد [ پنجشنبه 3 آذر 1390 ] [ 14:13 ] [ مامان مریم ] [
قلب مامان علی مرتضی جان دو هفتس اسهال داری استفراقت قطع شده اما همچنان گلاب به روت ................ پاهای کوچیکت از سرم کبود شدن هروقت نگاشون میکنم دلم کباب میشه،حسابی آب شدی توی دو روز آخر 300 گرم کم کردی چشاتم رفتن تو گودی فردا قراره ببریمت دزفول پیش دکتر ملک آسا دکتر خیلی خوبیه امیدوارم هرچه زودتر حالت خوب بشه.
این روزا از بس لباس شستم نا ندارم حتی وقت نمیکنم به خودم برسم حتی حوصله ی بابایی رو ندارم ولی خوشبختانه بابا درکم میکنه وهمه رو پای خستگیم میزاره .از بیخوابیو بدخوابی تمام تنم درد میکنه خیلی بیقراری میکنی و تا دیر وقت بغلت میکنم راه میرمو بهت شیر میدم روی زمین که میزارمت شروع به گریه کردن میکنی جالب اینجاست وقتی به خاطره کمر دردم آروم روی صندلی میشینم تا یه جورایی تورو گول زده باشم و خوابت ببره نمیدونم چه طوریه که میفهمی و شروع به غرغر میکنی و بازمن شروع به راه رفتن میکنم تا جنابعالی خوابت عمیق بشه و آروم بزارمت سرجات شبا هم چند بار بیدار میشم و پتو رو میکشم روت،خیلی از شبا اونقدر بدحال میشی که فقط دوس داری شیر بخوری ومن مجبور میشم به خاطره راحتیت فقط به یک طرف بخوابم وهمون طور خوابم میبره وصبح از شدت بدن درد نمیتونم دولا بشم
با اینکه 23 سال بیشتر ندارم کلی بدن درد اومده سراغم... با این اوصاف راضیم و هیچ گله ای ندارم بعضی وقتا هم که چیزی میگم به خدا میگم خدایا تو گوشاتو بگیر . واقعا احساس مادرانه احساس قشنگیه فوق العادست من این نعمتی رو که خدا بهم داده ومنو لایق مادرشدن کرده بی جواب نمیزارم انشالله.
[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 19:56 ] [ مامان مریم ] [
سلام به پسمل گلم و دوستای خوبم و نی نی های خوشملشون عید قربانو به همه ی شما تبریک میگم و ان شالله به حق این روز نی نیه من وهمه ی نی نی های مریض زود زود خوب بشن وهیچ وقت مامانی رو غصه دار کوچولوش نبینیم. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاامیییییییییییییییییییییییییییییین
[ يکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 22:33 ] [ مامان مریم ] [
سلام خدامن خوبی؟ولی حال من اصلا خوب نیست تو که خودت بهتر میدونی ...علی مرتضی نزدیک سه هفتس که مریضه اصلا سابقه نداشته تا 8 ماهگی هیچ وقت مریض نشده بود اما الان با این مریضیه طولانیش همه رو نگران کرده هر دکتری بردم دارو داده ولی هنوز خوب نشده.میدونم این یه امتحانه ولی آخه چه امتحان طولانی ای باور کن بعضی وقتا بدجوری غصم میگیره دستام از بس تو سرما و آب سرد لباسای علی مرتضی رو شستم خشکو پوس پوسی شدن ناراحت نشی ها من راضیم ولی به خاطره علی مرتضی میگم... درسته هنوز یه ماه نشده که منو مادرجون با کلی زحمت خونه رو شستیم ولی امپراطور به خاطره حال بدش همه جارو به گند کشیده ولی باز راضی ایم و حاضریم بعد خوب شدنش توی این سرما دوباره همه جارو تمیز کنیم فقط تو حالشو خوب کن. خدایا تورو خدا جون اون بنده های خوبت کاری کن علی مرتضی هرچه زودتر خوب بشه کلی آب شده دیگه مث قبلنا شادو شنگول نیست به زور میخنده دلم واسش کباب شده ... خدایا اگه قراره حالا حالاها حالش خوب نشه حداقل صبری به منو بابایی بده خدایا کممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممک [ سه شنبه 8 آذر 1390 ] [ 16:29 ] [ مامان مریم ] [
قند عسلم علی مرتضی جانم
اول از همه از خدا ممنونم که جواب نامه ی دیروزمو داد و امروز حالت بهتره دوروز پیش که رفتیم پیش دکتر ملک آسا نوبت گیرمون نیومد منشی بداخلاق دکتر میگفت:تا چند ماه دیگه نوبت نداری و خیلی بد حرف میزد نزدیک بودمنو بابا باهاش درگیر بشیم
همین طور نشسته بودیم تا شاید بین مریضا ردمون کنه که دیدم پدر جون صدام کرد یه خانمی رو بیرون نشونم دادو گفت:این خانمه میگه یکی هست که نوبت آزاد میفروشه اونم چقدرررررررررررر30 هزار تومن اولین بار بود که این طور چیزی از نزدیک میدیدم بابا با دادن پول مخالف بود وگفت:میرم به دکتر میگم ولی من گفتم:بدون مدرک که نمیشه اون خانمه هم انکار میکنه اونوقت از ما ادای حیثیت میکنه بزار ببینیمش ببینم چی میگه.....
خلاصه رفتیم و اون خانمه رو دیدیم با زور 12 تومن بهش دادیم وبلیط دکتر همش 6500 بود.بهمون گفت:برید به منشی بگید که به اسم نعیمی دو نوبت بهتون بده یکی واسه ما یکی واسه یه پیرزن مریض که اونم اومده بود دکتر... مطمئنا منشی هم باهاش دس داشته ولی رد گم کنی ازم میپرسید این نوبتو کی بهت داده و اون خانم بلیط فروش بهمون گفت:بگید یکی از آشناها نوبتشو بهمون داده فکر کردن ما .............
بالاخره رفتیم پیش دکتر
خیلی بیقراری میکردی منو بابا تو رو گذاشتیم توی پتو واونقدر اینورو اونورت می کردیم تا خوابت میبرد بعد از بیدار شدن هم با ماشین پدر جون میبردیم دورت میزدیم تا کمتر بیقراری کنی.وقتی قرنطینه شیر ندادنت تموم شد با چنان حرصی مامانو گرفتی و شیر خوردی که فرصت نفکشیدنم به خودت نمیدادی و این طوری به معدت فشار اوردی و چون از کار کردن زیاد شکمت معدت حساس شده بود همه ی شیرو بالا اوردی.
دیروز عمه زینب قند سوخته بهت داد و امروز حالت بهتره و دیشب کلی شیطونی کردی انشالله بهتتتتر هم بشی.
[ سه شنبه 8 آذر 1390 ] [ 16:27 ] [ مامان مریم ] [
سلام سلام امپراطور حالش بهترفردامیریم شوش خونه ی مامانم اینا یکشنبه هم میریم آمل شاید یه هفته ای اونجا باشیم دعا کنید امپراطور اونجا حالش بد نشه .خداحافظ دوستای گلم
[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 19:45 ] [ مامان مریم ] [
خواب قشنگ امپراطوری
امپراطور و کتاباش
این در کمد لباساته که مامانی به این روز انداختتش
امپراطور و بازی
امپراطور و بازی با قابلمه13/9/90
امپراطور و بازی با تاب پسر عمو علی(محمد امین)21/9/90
امپراطور وبالا رفتن از بلندی 20/9/90- اینجا خونه ی عمه زینبه اولین روزی که به خونش اسباب کشی کرد و تو رو زمین بند نمیشدی و بال رفتن از هر اختلاف سطحی برات هیجان داشت.
عشق دیگه ای از امپراطور به قابلمه ی قدیمیه مامان جونی
[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 13:47 ] [ مامان مریم ] [
امروز خسته تر از دیروز و دل شکسته تر از همیشه هستم دیگر حتی از خودت خجالت میکشم بر خلاف جدم ایوب پیامبر آدم کم صبری شده ام کمبودهای فرزندم مرا به ستوه آورده،بیکاری شوهرم وطعنه ی اطرافیان امانم را بریده، خوشبختم چون تو را دارم خوشبختم چون یک پسر سالم ویک شوهر خوب دارم اما بعد از گذشت سه سال دیگر نمیتوانم تحمل کنم دیشب هم بحث هایی پیش آمد که دلم را به درد آورد و مرا بیشتر از همیشه در خود شکست تمام توان خود را جمع کردم تا در آن جمع گریه نکنم و بیدارشدن فرزندم بهانه ای شد تا به اتاق برم و با بغل کردن میوه ی زندگیم آرام بگیرم واشکهایم را بروی سینه ی کوچکش ریختم با او درددل کنم واز بی وفایی دنیا به او شکایت کردم نمی دانم فهمید یا نه ولی لبخند ملیح وزیبایش بعد از شنیدن حرفهایم به من آرامش خاصی داد به او گفتم:که با تو حرف بزند شاید نظرت را راجبه زندگیمان عوض بشود ...مگر نمی گویند که تو با توجه به آستانه ی تحمل هر فردی او را امتحان می کنی پس چرا مرا این گونه آزار می دهی تو را دوست دارم ولی گاهی فشار مشکلات مرا از تو دور می کند ولی خدایا تو رابه خدا مرا تنها نگذار ....می دانم که می دانی دردهایم را،می دانم که می دانی نفس کشیدن برای تو را،می دانم که می دانی دردهای بی امان زندگی را که مرا در خود پیچیده وچون موج دریایی مرا به این ورو آنور میبرد بی آنکه از من بپرسد کجا میروم... دیگران که کاسه ی داغ تر از آش شده اند و هرزگاهی با حرفهایشان تیری بر دل زخم دیده ام می اندازند.من وشوهرم همه جا را برای کار زیرپا گذاشته ایم آخر چرا نمیخواهند بفهمند که همه چیز به حرف نیست و دل شکستن مجازاتی بس سخت دارد.ولی میدانم که تو هستی،میدانم که شریک غم هایم هستی صدایت را میشنوم در پس دله شکسته ام نجوایت را میشنوم که میگویم بنده ی من نگران نباش من در کنارت هستم وآن زمان است که آرام میگیرم وبا نیرویی دوبرابر قبل به جنگ مشکلات میروم دوستت دارم پس نگذار شیطان به من نزدیک شود مرا در پناه خودت نگاه دارواز خود نران که در تنها یی هایم تو را جستجو میکنم تو پاسخ تمام علامت سوال های ذهنم هستی پس بمان و به من درست نفس کشیدن را یاد بده ،بمان و انسان بودن را به من بیاموز ،به من دلی بزرگ عطا کن تا همه ی ناملایمات و درشت زبانیه دیگران را کوچک ببیند.دوستت دارم واز این دوست داشتن است که به اوج میرسم پس یاری ام کن که دوست داشتنم بیشتر و بیشتر شود یاری ام کن که بدجوری به زمین خورده ام دستم را بگیر و مرا از زخم زبانهای دوستان به ظاهر دلسوز نجات بده و از من بگیر هر آنچه که تو را از من میگیرد. [ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 17:49 ] [ مامان مریم ] [
]
السلام ای وادی کرببلا نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز [ شنبه 24 دی 1390 ] [ 11:28 ] [ مامان مریم ] [
آموزش شمع برای تزئین سفره هفت سین
طریقه ساخت انواع شمع های ساده
![]() | |
| برنامه ورزشی ساعت شنی برای تناسب اندام این برنـامه تــناسب اندام برگرفته از کتاب "از اضافات اندام خود خلاص شوید" نوشته دکتر ادوارد جکاسکی است. افرادی کـه در این گروه قرار میگیرند، حتماً تا به حال متوجه شــــده اند که قسمت بالا و پایین بدنشان وزن بیشتری را به خود اختصاص میدهد، درست مانند یک ساعت شنی، و دور کمــرشان نــیز از سایر قسمت ها کم حجم تر است. البته این امر هم در مورد خانمها و هم درمورد آقایون صدق می کند. معمولاً ساعت شنی ها قصد دارند تا وزن خود را کاهش دهند، کم یا زیاد ترجیح می دهند این مقدار وزن هم از قسمت بالایی و هم از قسمت پایینی بدنشان کاسته شود. آنها تمایل دارند تا پاها و بازوهای خود را لاغرتر کنند. البته تعداد بسیار زیادی از خانم هایی که دارای هیکل ساعت شنی هستند، به اشتباه نام هیکل قاشقی بر روی خودشان می گذارند. آنها بیشتر بر روی سایز باسن خود تاکید دارند. در حقیقت هم نیم تنه بالایی آنها چاق می شود و هم نیم تنه پایینی، اما در این میان، نیم تنه پایینی استعداد بیشتری در جذب چربی ها دارد. این دسته از افراد باید دقت بیشتری را بر روی حرکات استقامتی که به طور مجزا برای قسمت های مختلف بدن خود انجام می دهند، داشته باشند. یک مزیتی که چنین هیکل هایی دارای آن می باشند این است که به همان سرعت که اضافه وزن پیدا می کنند به همان سرعت نیز می توانند وزن اضافی خود را از دست بدهند. بنابراین هر چند خیلی سریع چاق می شوید، اما به راحتی و به همان سرعت نیز می توانید وزن اضافی خود را کاهش دهید. این دسته از افراد باید تمرین های وزنه برداری را کنار بگذارند تا چربی ها به طور یکسان در سراسر قسمت های بدنشان پخش شود. به همین دلیل است که یک شخص با چربی های پخش شده در تمام قسمت های بدن خود، از یک فرد هیکل ساعت شنی با وزن مشابه، لاغر تر به نظر می رسد. تنها با رژیم غذایی نمی توان به وزن دلخواه دست پیدا کرد به ویژه اگر تنها کاهش وزن مطرح نباشد و کم شدن میلیمترها برای شما ارزش داشته باشد. از دست دادن وزن آن هم در قسمت هایی که دارای چربی بیش از اندازه هستند، نیازمند انجام تمرینات متناسب می باشد. اگر جزء یکی از افراد پر چربی هستید، ناامید نشوید. هنوز جای امیدواری باقی است. شاید یک مرتبه تبدیل به یک فرد لاغر نشوید، اما به راحتی می توانید لباس های سایز 8 را بر تن کنید. حتماً لازم نیست زمانیکه روی ترازو میروید تغییر وزن را احساس کنید، بلکه می توانید وزن فعلی خود را داشته باشید، اما فقط سایزتان را پایین بیاورید. نقاط مشکل زا و مشخصات آنها افرادی که دارای هیکل های ساعت شنی هستند، نسبت به بقیه افراد خوش شانس ترند چرا که دارای استخوان های قوی بوده و از ماهیچه های خوبی برخوردار میباشند. این افراد نسبت به سایرین کمتر در معرض پوکی استخوان قرار دارند. در افراد مسن این گروه نیز شکستگی های کمتری در ناحیه استخوان ها دیده می شود. آنها برای ورزش هایی که نیازمند سرعت، و قدرت هستند، ساخته شده اند. همچنین انجام ورزش هایی که هم نیازمند تقویت عضلات بالا تنه و هم پایین تنه هستند برای این دسته از افراد راحت تر از سایرین می باشد. برای ساعت شنی هایی که لاغر هستند، پیاده روی و کوه پیمایی ورزش مناسبی به شمار می رود، اما برای سایر افراد این گروه این دو ورزش چندان مناسب نیستند. لازم به ذکر است که افرادی که دارای چنین اندامی می باشند، صاحب بدن هایی انعطاف پذیر بوده و کمتر دچار ناراحتی های مربوط به کمر می شوند چرا که عضلات شکمی آنها به طور طبیعی قدرتمند هستند. آنها پاهای لاغر و قوزک های کوچکی دارند و ساق هایشان عضلانی است. مشکل اساسی آنها در قسمت خارجی بازوها، داخلی و پشتی ران ها، و زیر باسن می باشد. برخی از آنها نیز مشکل اضافه وزن را در قسمت پایینی شکم خود دارند که سبب افزایش اندازه دور شکم آنها می شود. این دسته از افراد به راحتی و با به کارگیری حرکات نامناسب ورزشی می توانند وزن خود را افزایش دهند به همین دلیل در اجرای تمرینات استقامتی و حرکات با وزنه باید دقت بیشتری به خرج دهند. اگر شما جزء یکی از افراد هیکل ساعت شنی هستید به شما پیشنهاد می کنیم تا برای مدتی انجام حرکات استقامتی و بلند کردن وزنه را کنار بگذارید تا وزنتان کاهش پیدا کند و توده های چربی از بین بروند. اگر چنین اتفاقی رخ نداد می توانید دومرتبه تمرین های قبلی خود را از سر بگیرید. متاسفانه این دست افراد به دلیل انتشار نامتعادل چربی ها در بدن، در مقایسه با سایر افراد، استعداد بالاتری به جذب چربی دارند. بهترین حرکات برای رهایی از اندامی شبیه به ساعت شنی - طناب زدن با سرعت و یا اجرای حرکات دوچرخه (90 تا 120) - راه رفتن با سرعت بدون دویدن یا کوهپیمایی ( 5 تا 6 مایل در ساعت بدون انجام حرکات استقامتی و یا عبور از تپه) - دستگاه اسکی با بالاترین سرعت به همراه فشار زیاد و کم هم برای نیم تنه بالایی و هم نیم تنه پایینی ( تنها در صورتیکه بیش از اندازه اضافه وزن نداشته باشید) - خرک - بالا آوردن زانو و رساندن آن به سینه مخالف، لگد زدن به حالت L ، بیرون و تو بردن پا ها، قیچی عمودی - استفاده از دستگاههای وزنه برداری داخل سالنی - انجام ورزش های متدوال نیم تنه بالایی بدن به همراه میله 2 کیلویی ایروبیک، پرس پشت گردن، پرس سینه، تمرین عضلات دو سر و سه سر بازویی - بلند کردن وزنه های سبک ( یا میله خالی بدون وجود وزنه) - اسکات زاویه دار ( اگر بیش از اندازه اضافه وزن ندارید) - کشش و پیچش پاها - شنا برای مسافت طولانی ( فقط کرال سینه) ورزش هایی که باید از آنها پرهیز کنید - تمرین با استپ - حرکات ایروبیک - کیک بوکس - اسکات، پرس پا - تمرین های استقامتی - دوچرخه زدن در جا - کوهنوردی و دویدن به ویژه در حال حمل وزنه های سنگین - پرش با طناب - استپر یا بالا رفتن از پله به طور استقامتی - کلیه تمرین هایی که در آن به قوزک وزنه بسته می شود - کلیه حرکاتی که برای تقویت قسمت نیم تنه پایینی بدن در آن از حرکات استقامتی و یا وزنه استفاده می کنند - کلیه حرکاتی که برای تقویت قسمت نیم تنه بالایی بدن در آن از وزنه یا حرکات استقامتی استفاده می کنند - حرکات استقامتی و وزنه برداری - غلط خوردن روی تپه ها - قایقرانی استقامتی خلاصه بهترین نمونه حرکات برای افرادی که دارای اندام هایی شبیه به ساعت شنی هستند، تکرار زیاد در راندهای مختلف، استقامت کم، و وزنه های سبک هم برای قسمت بالایی و هم قسمت پایینی بدن می باشد. منظور از تکرار زیاد حداقل 25 تا 50 مرتبه برای کلیه حرکات می باشد. به محض اینکه وزن بدنتان کاهش پیدا کرد و کمی لاغرتر شدید، می توانید به تدریج تمرین های استقامتی و بلند کردن وزنه را نیز به تمرین های خود اضافه کنید. آن دسته از ساعت شنی هایی که به راحتی اضافه وزن پیدا می کنند، می توانند حرکات استقامتی و وزنه براداری را برای همیشه فراموش کنند. اگر در حال حاضر مشغول انجام هر یک از ورزش های ذکر شده هستید و تمایلی به متوقف کردن آنها ندارید، می توانید تعداد دفعات انجام آن در طول هفته را کاهش دهید. اندامتان که به تناسب برسند به راحتی می توانید تمرینات خود را به صورت روتین ادامه دهید. |
دوشب پیش توی سایت باشگاه خبرنگاران خوندم که دشمنان اسلام گفتن علاوه بر نبش قبر حجر بن عدی ..............خدای من چطوری به زبون بیارم .......ببخش منو ای بانوی دوعالم فقط میخوام پسرم در آینده بدونه که ما در چه دوره ی وحشتناکی زندگی میکردیم وگول این آدما وطرفداراشون رو نخوره البته اگه حیف اسم آدم که روی این حیوونها بزاریم.
اونا گفتن نگران نباشید سراغ قبر زینب ورقیه هم میریم
الله اکبر الله اکبر الله اکبر

اینا هم دوستای علی مرتضای مامان که مث علی مرتضی جان
متولد ٣٠ بهمن هستن
متین جان که چون راست کلید وبش قفل بود نتونستم عکسشو بزارم
متین جان دوسالگیت مبارک
http://matinbeikabadi.niniweblog.com/
عکسو از قسمت متولدین امروز گرفتم

سیده مائده رضوی
مائده جان یک سالگیت مبارک
http://sajedevamaedeh.niniweblog.com/
بازم راست کلید قفل بود

یاسمین جان تولد یک ساگیت مبارک
http://n123456789.niniweblog.com/

محمد کوچول جان تولد یک سالگیت مبارک
http://nini91-akbari.niniweblog.com/

آرشان جان تولد دوسالگیت مبارک
http://arshani.niniweblog.com/

علی سینا جان تولد پنج سالگیت مبارک
http://alisina.niniweblog.com/

وب علی سینا از ١٦ بهمن ٨٩ آپ نشده
انشالله هرجا باشه تنش سالم باشه
عسل جان تولد دوسالگیت مبارک
http://asalbanoo.niniweblog.com/

این مطلبو از توی یه سایت دیدم اولین باره یه همچین چیزی میبینم به نظرتون صحت داره
اینم لینک این مطلب
دعا برای از شیر گرفتن کودک
این دعا رانوشته به کودک بخوراند یا که در گلو بسته ترک شیرخوردن گیرد:
وَلاَ تَقْرَبَا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الْظَّالِمِینَ (اعراف۱۹)
فَکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ إِن کُنتُم بِآیَاتِهِ مُؤْمِنِینَ ج وَمَا لَکُمْ أَلاَّ تَأْکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ
اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ وَقَدْ فَصَّلَ لَکُم مَاحَرَّمَ عَلَیْکُمْ إِلَّا مَااضْطُرِرْتُمْ إِلَیْهِ …
قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ قَتَلُوا أَوْلاَدَهُمْ سَفَهَاً بِغَیْرِ عِلْمٍ وَحَرَّمُوا مَا رَزَقَهُمُ اللّهُ افْتِرَاءً عَلَى اللّهِ قَدْ ضَلُّوا وَمَا
کَانُوا مُهْتَدِینَ ج
وَمِنَ الْأَنْعَامِ حَمُولَةً وَفَرْشاً کُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ج
(انعام۱۱۹و۱۴۰و۱۴۲)
کُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِیئاً بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ ط(طور۱۹)
ایضاً
این دعارا بنویسد به طفل بخوراند ترک شیرخوردن گیرد:
وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَى وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ
الْمَصِیرُ ط(لقمان۱۴)
وَتَأْکُلُونَ التُّرَاثَ أَکْلاً لَمّاً لا وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً ط۵ (بلد۲۰)
ایضاً – سوره بروج را به طفل بندد از شیر باز ماند.
شب یلدای 91
شب یلدا عمه زینب،عمه زهرا ،عمه فاطمه باشوهرو بچه هاشون
اومدن خونمون واز عموهات هم عمو علی وخانمشو بچه هاش اومدن
البته عمه فاطمه وعمو علی بعد شام اومدن...
شام باقالی پلو با مرغ داشتیم که خیلی خوشمزه شده بود
بعدشم که کیک پختیمو میوه خوردیم
من اونموقع مشغول نماز خوندن بودم وتا رسیدم همگی شام خورده بودن
بجز بچه ها ،البته برای عکس گرفتن میگم دیر رسیدم وگرنه از بس ناخونک زده
بودم گرسنم نبود ..

موقع عکس گرفتن بهت گفتم:علی مرتضی به مامان ام میدی
وفدات بشم دست از غذا کشیدی و...

این حرکتو عمومهدی یادت داده و نمیدونم یه جور بازی واست یا لوس کردنت که تا میگیم
چشات کوووو.....این کارو میکنی،یه جورایی محبت خودت رو به طرف مقابل نشون میدی.
اینجا 22 ماهته
دی ماه 91

اینجا منو دادایی مشغول جا به جایی تلویزیون بودیم که دیدم شما از فرصت
استفاده کردین وبدون کمک رفتین بالای تلویزیون
اینجا هم 22ماهته

سلام خوبین؟ خوشحالم که نبود منو امپراطور توی این محیط مجازی حس میشه ممنونم که احوال پرس ما بودین،منو امپراطور رفته بودیم شوش خونه پدرم اینا،اونم بعد از ٢.٥ ماه آخه اینجا اونقدر بهم خوش میگذره که نمیدونم زمان چطور میگذره تا اینکه صدای پدرو مادم بلند میشه که دختر نمیخوای بیای اینجا،دیگه ما رو نمیخوای،روز چهارشنبه آقای شوهر امتحان کنکور ارشد داشتن ماهم فرصتو غنیمت شمردم وبا ایشون وباباشون که رفته بود برسونش تا دزفول {چون حوزه ی امتحانش اونجا بود}رفتیم وبعد از رسوندن بابایی،پدر شوهرم مارو برد شوش.اونجا خیلی خوش گذشت همش مشغول گشتو گذار توی اون طبیعت سبز بودیم الان که نزدیک بهاره،طبیعت اونجا فوق العادست وما برای اولین بار یک هفته اونجا موندیم،کلی هم عکسیدیم عکسهای امپراطور سعی میکنم تا امشب بزارم.
جونم براتون بگه که من صاحب یه برادر زاده شدم ،که درست یک روز بعد از ١٦ ساله شدن مامانش با وزن حدود ٤ کیلو به دنیا اومد.
اسمشو مادرم انتخاب کردآقا ایوب که علی مرتضی ایوگ صداش میکنه.تولد ایوب جان٩١.١١.٤
اینم ایوگ نه ببخشید ایوب جون


سلام پسره قشنگم چند روزه پیش بعد از مدت ها دچار اسهال واستفراغ شدی،خدارو شکر بدن قوی ای داری ویه سالی میشه که غیر از سرما خوردگی واون مخملک که یه ماه پیش گرفتی مشکل دیگه ای برات پیش نیومد.میخواستیم صبح که شد ببریمت پیش متخصص اما دوبار چنان بالا اوردی که زیر چشمات کبود شد،منو بابا ودادایی بردیمت بیمارستا که فقط دکتر عمومی داشتن.م.قع رفتن توی ماشین خوابت برد وتا وقتی که ویزیت گرفتیم ودکتر تورو دید بعدش دارو هاتو گرفتیم واومدیم خونه تو همچنان خواب بودی وتا صبح خوابیدی واز داروها نخوردی تا اینکه صبح چند باری شکمت کار کرد ومن نگران شدم وبردیمت پیش متخصص،متخصص یکی از داروهای دکتر عمومی که شب قبل رفته بودیمو دیدگفت:این دارو رو اگه بهش میدادی اسهالشو بدتر میکرد وحخدارو شکر که خوابیدن تو حکمتش در این بود که از سفکسیم 100 نخوری.از همون شب بدون خوردن دارو خوب شدی ودیگه دلت درد نگرفت.وزنت هم 12.5 شده وخوب بود.
نمیدونی چ حال بدی داشت وقتی گفتی:مامان ..مامان...اووووههه وبعد یهو کلی بالا اوردی ،انشالله همه ی بچه ها سالم باشن چند روز پیش دخترعمو حسین هم به این بیماری دچار شده بود که مجبور شدن بستریش کنن خدارو شکر شنیدم که حالش خوبه.

سلام پسره قشنگم به اندازهی 2 ماه برات حرف دارم و کلی عکس که اصلا حسش
نیست بنویسم وکم حجم کنم وبعدشم آپلود،انشالله برگشتم و حالم اومد سرجاش همه
رو واست میگم ،خیلی بی حوصلم،میدونم چرا به خاطره شرایط خاصیه که الان توی این
ماه دارم،این چند روز بگذره بهتر میشه،چه میشه کرد این تغییرات هورمونی اونقدر اثر
بدی هرماه روم میزاره که دوست دارم بمیرم ،نه حوصله ی کاری دارم ،نه چیزی آرومم میکنه
فدای بابایی بشم که باهام مدارا میکنه ولی خوب اون بیچاره هم گاهی حالش گرفته میشه
آخه مردو چه به درک این چیزا
جونم برات بگه که فردا دادایی وجدو که این روزا بهش میگی بابا جون فردا دارن میرن ایلام برای
مراسم ختم یکی از آشناها،منو بابایی وجنابعالی فردا میریم شوش ،باورت میشه هنوز عید
دیدنی نرفتم خونشون ،البته اونا 2 روزی اومدن وحسابی گشتیم که ماجراهاشوبعدا میگم برات.
دلیل نرفتنم این بود که بابایی گفت:شما رو میبرم خودم برمیگردم واز اونجایی که بدون بابایی
بهم خوش نمیگذره قبول نکردم وگفتم:بعد تعطیلات،بعد تعطیلات که عمه خدیجه
که نی نیش عجله داشت واسه دنیااومدن،اومد اینجا
،چون توی شهرشون دکتر هنوز از
تعطیلات عید نیومده بود و خودشو دختر نازش حدود ی هفته مهمون ما بودن بعد از اینکه رفتن،
عمه زینبم به خاطره شرایط جسمی عمه خدیجه باهاش رفتومنم برای اینکه دادایی تنها نباشه
وغصه نخوره تااومدن عمه زینب موندگار شدم ،عمه زینب پس فردا میاد
وچون بابایی کار داره گفت:فردا میبرمتون ،کاش بابایی حداقل
تا فرداشب پیشمون بمونه تا باهم بریم زیارت حرم دانیال
دعا برای تک تک دوستان وبویژه مامان کوثری،مامان متین،
مامان تسنیم سادات،مامان درسا،مامان علی،مامان عسل]
مامانای دو امیر مهدی،مامان طاها،مامان بردیا وخیلی از دوستانی که
الان حضور ذهن ندارم یادم نمیره.
سلام نفس مامان خوبی فدات شم؟این روزا وقت مامانو با شیرین زبونیات پر کردی،تازه چند روزی که شعرم میخونی اونم شعر عموزنجیر باف.همش میگی مامان عمو بله رو بخون،منم میگم عمو زنجیر باف وتو یه بله ی کشیده وبلند میگی ،زنجیره منو بافتی... بله....پشت کوه انداختی ...بله...بابا اومده چی چی اورده؟زندگیه مامان اونوقت تو میگی ام بده.

هم به زبان عربی حرف میزنی هم فارسی وهم کردی.فدات شم وقتی به عربی بهم میگی مای (آب)وبه فارسی میگی مامان بیا(اونم با تحکم)وبه کردی میگی بچو(برو)چقدر شیرین میشی،جدو هم که عاشق عربی حرف زدنته واصرار داره که حتما عربی یاد بگیری ،خوب راست میگه عربی بدردت میخوره ومیتونه توی درس وقرآن خوندنت موثر باشه وزبان شیرین فارسی رو توی مدرسه هم میتونی یاد بگیری مث الان مامانی.راستی یک ماه پیش دادایی آنژوگرافی کرد ووقتی از بیمارستان اوردنش چشام پر اشک شدن ورفتم توی اتاق دور از چشم بقیه گریه کردم،واقعا دوسش دارم مادر شوهر خوبیه،منو دادایی یه جورایی درو تخته ایم واسه همینه که چهار سال با کمترین مشکلات کنار هم هستیم خدا بهش سلامتی بده بازم خداروشکر که رگهای قلبش باز شدن ونیاز به عمل نداره وفقط یکی از رگاش ٤٠% گرفته که دکتر گفت:نیاز ی به عمل نیست،٣ روز پیش هم جدو کمرشو عمل کرد وخدارو شکر الان حالش خوبه.

وجونم برات بگه که از ٣٠ بهمن کم کم غذا خوردنمونو از خونه ی باباجونی جدا کردیم وعکسهای اولین صبحانه ونهار وشامو سر فرصت میزارم .توی این دوره زمونه که تو الان ٢ سالو ١٥ روزته،گرونی بیداد میکنه،فقیر وغنی دم از بی پولی میزنن،واز همه بدتر دخترای مانتویی بد حجاب توی شهرمون زیاد شدن.

اولین روزی که اومدن توی این شهر حدود ١٠ سال پیش بود به ندرت ی خانم مانتویی میدیدم واونایی هم که مانتویی بودن یا بچه بودن یا مانتوی گشاد بلند میپوشیدن ولی الان حتی خانمای میانسالم مانتویی شدن ومتاسفانه مانتو هایی میپوشن که منی که زنم هم خجالت میکشم نگاشون کنم،اوضاع از اونچی که برات گفتم بدتره که جاش نیست واست بگم،وضع دینیه مردم بدجوری دگرگون شده ومتاسفانه همه مشکلاتشون رو به اسلام ربط میدن تا جایی که توی همین شهر مرزی ومحروم ومذهبی یه جون مسلمان شیعه مسیحی شد.

بدون هیچ آگاهی واز روی کمترین دلیل منطقی چرا باید اینطور بشه،خدا کمکمون کنه که ما از راه بدر نشیم خدا همهی مارو به راه راست هدایت کنه .حرفها ونصیحتا برات دارم که توی پست بعدی مینویسم این روزا بخاطره کار زیاد کمر درد گرفتم آخه الان باید کار دو خونه رو انجام بدم ودلم نمیاد دادایی رو به بهانه ی جدا شدن تنها بزارم خدا رو خوش نمیاد.خدا رو صدهزار مرتبه شکر علی رغم سختی های زندگی و ناملایمات زمانه چرخ زندگیمون میچرخه وهمیشه به بابایی میگم روزیمون حتی اگه هزار تومن باشه ناراحت نشو وخدارو شکر کن چرا که همین هزار تومن برکت اسم علی روشه وخدای علی مواظب بنده هاش هست،درسته عزیزم

مهسا خانمی خواهر کوچیکتره فائزه خانم دختر عمه زینب در 20 آبان 91 به دنیا
اومدنمیدونی روز به روز شیرینتر میشه وتوهم چسبیدی بهش که یا بوسش کنم
یا بوسم کنه گاهی اوقات میگی دستشو بزار تو دستم ،خدا میدونه توی آینده
قراره چه اتفاقی بیوفته،تازه تا عمه زینب میاد خونمون میپریوبا خوشحالی میگی
نی نی ....نی نی ...

مها وابجی فائزش

اینجا هم توی شب یلدا که حسابی گیر داده بودی بغلش کنی
مهسا خانم گریه میکرد بابا ولم کن توهم انگار نه انگار...
سوکش میدادی انگشتاتو نگاه کن..

ی روز که میخواستم لباس بشورم همش میومدی دست میزاشتی
توی آب،هوا هم سرد بود و ممکن بود سرما بخوری ومن تصمیم
گرفتم این طوری سرگرمت کنم.91.10.3



اینم از هنرت با آب و قلم موی رنگ

سجده ی پسره گلم که اوایل درزا میکشیدی ولی الان بهتر میتونی سجده کنی.
موقعخوندن زیارت عاشورا بدون اینکه بهت بگیم میشینی بین منو بابا
ودستاتو به شکل دعا میگیری وآروم میشینی ،ی بارم توی صفر که بابا نوار
دعای ندبه گذاشته بود تو همین کارو کردی که منو بابا کلی ذوقیدیم
91.10.1

از وقتی اومدیم توی خونه ی جدید کنار یخچال جایی برای خرابکاریت شده
اونجا قایم میشی ودور از چشم ما خودتو راحت میکنی بعد که کارت تموم
شد میای و اعلام خطر میکنی...
اینجا مشغول باز کردن مارک دور پاکن بابا هستی ای کاش خرابکاریات به اینجا ختم بشه
ولی کارخرابیه جنابعالی گاهی ازنوع
91.10.5

وتا میام عکس بگیرم 91.10.5

لباس ورزشی قدیمی بابا رو که مال دوران تجردشون بود از سوراخ موش کشیدی بیرون
ومنم تنت کردم چون رنگش روشن بود توهم خوشت اومده بود اما بعدش
چون بزرگ بود دوست داشتی زودتر درش بیارم91.10.6



91.10.7 رفتیم طرف چشمه ی آب گرم بیرون شهر بهت گفته بودم :من بعد
از 11 سال رفتو آمد به این شهر و4 سالزندگی تازه متوجه شدم این کوههای
اطراف رشته کوههای زاگرسن،کلی ذوق کردم نه بابا،من فقط توی جغرافی
اسمشونو خونده بودم ،تازه قبل از به دنیا اومدن تو منو بابایی ودادایی
ازهمین کوهها رفته بودیم بالا...
خلاصه به توکه کلی خوش گذشت وتوی اون باد سرد وهوای آفتابی
دستاتو عین پرنده ها میکردی وهمین طور میرفتی ویکی باید میدوید میگرفتت
تا ی وقت از سرازیریا نیفتی...91.10.7

و رشته کوههای زاگرس که یه غار خفاشم دارن

ی روز که سرگرمکار توی خونه ی جدو بودم یهو دیدم خبری ازت نیست
بعد که اومدم آشپزخونه دیدم91.10.7


91.10.5 داشت بارون میومد وتو از صدای شر شرش خوشت میومد
ومنم پنجرهی اتاقو بازکردم وهردومون دستمون رو گرفتیم زیر بارون
میدونی بارونش منو یاد صومعه سرا مینداخت وبدجوری دلم گرفت...
اینجا بغل بابایی باهم دارین بارونو تماشا میکنید ودست تو زیر رحمت خدا..

اینجا هم رفتیم سر زمین جدو وکنارای کوچیک ترش از درختای زمین جدو چیدیم
که به زبون محلی بهشون میگن تی تک


91.10.14 روز اربعین خونه ی جدو(باباجونی)حلیم داشتن اون روز من مریض بودم وهمش خواب
وبعد از بیدار شدن هم تو اینطوری وروجک بازی کردی ،حلیمو روی هیزم درست
کردن وخیلی خوشمزه شده بود البته منو تو آخرش رسیدیم ونرسیدیم دیگو هم بزنیم
خوبیه اون روز جمع بودن همه ی خونواده حتی عکمه خدیجه بود راستی عمه
خدیجه ی نی نی دیگه تو راه داره،دختره قراره مث مامان فروردینی
باشه...



لباس مشکی پوشیده بودی ولی تاظهر دو دست لباس رو کثیف کردی.
بدون شرح 91.10.6


واااای مامانی خسته شدم بقیه باشه واسه بعد فعلا شب بخیر عزیزم
سلام نفس مامان خیلی بلا وشیطون شدی ظهرا نمیزاری منو بابایی بخوابیم تا میایم دراز بکشیم تو شروع میکنی به 1،2،3 گفتن ومیپری روی دلمون وگاهی داری حرف میزنیم یا حواسمون نیست وتو باسرعت میای واونجاست که صدای آخو اوخ منو بابا بلند میشه وتو هم با صدای بلند میخندی،منو بابا هم از این شیطنت تو کلی دوق میکنیم ،مدتیه که محبتت به من فوران کرده ومرتب منو بغل میکنی وتمام صورتمو غرق در بوسه اونم از نوع آبـــــــــــــــــدارش میکنی ،شیرین زبون شدی و موقعی که کلماتو گرد تلفظ میکنی شیرین تر هم میشی.از وقتی از شیر گرفتمت هم تو راحت میخوابی هم من تازه طعم راحت خوابیدنو چشیدم البته اونموقها هم با وجود سختیاش شیرینیه خودشوداشت.عزیز دلم اوضاع زندگیمون خوبه واز هرچه اتفاق افتاده راضی هستیم چون معتقدیم خدا بهتر از هرکسی صلاح بندشو میدونه واین حکمت چقدر خوبه که تا کم میاریم میگیم حکمت خدا بوده قربون خدا برم که آبرو داری میکنه وهیچی برومون نمیاره.بابایی جمعه ی پیش امتحان شرکت نفت داد،امتحانشو خوب داد قراره برج سه نتایجو اعلام کنن من که خیلی امیدوارم.(طبق معمول اگه بشه نعمته اگه نشه حکمته).

واما کاری که بخاطرش تنبیه شدی:ی روز که خونه رو حسابی تمیز کرده بودم تو اومدی وسطل زباله رو که اگه اشتباه نکنم خورده ریزهای مداد تراش شده بود رو روی موکت خالی کرد من اونجا رو تمیز کردم ودوباره تو جارو دستی رو روی موکت خالی کردی ومنم ازت خواستم که خودت زمینو تمیز کنی وتو هم که از خدا خواسته به این شکل تمیز کاری کردی..
دوسال وپنج روزت بود 91.12.5


فکر نکنم لازم باشه چیزی بگم خودت ببین چطوری توی خونه تکونی به مامانو بابا کمک میکنی.
91.12.16



91.12.25


ی روز برای اینکه سرگرمت کنم تا به کارام برسم با پشتی برات خونه ساختم و برات کلوچه خرمایی وخرما گذاشتم وتوهم با اشتها میخوردی وتا یکی از پشتیا می افتاد میگفتی مامان،آهـــــــــه،یعنیبیا درستش کن وبه این شکل لم میدادی ودستور میدادی.
91.12.17

انجارو که با یه مستطیل سیاست خرابکاریتو روی دیوار نشون میده

بقیه ماجراها باشه واسه فردا ،شب بخیر نفسم
یه روزی که حسابی مشغول کار بودم واز جنابعالی غافل،شما که دیدی مامان گرفتاره وی جاهایی رو نشسته شیر آبو باز کردی و ی چیزایی رو با آب حسابی شستی ،من که هروقت خبری ازت نیست میدونم که مشغول خرابکاری وبهتر بگم شیرین کاری هستی اومدم سراغت که دیدیم واااااااااااااای چکار کردی،البته از کارت عصبانی نشدم وحسابی خندیدم وبابا رو صدا زدم که بیاد ببینه چه کار کردی وبابایی هم حسابی ذوق کرد،بهتره خودت ببینی چکار کردی.
91.12.19

بلــــــــــــــــه بخند،ببین با چه افتخاری کفشای بابایی
رو نشونش میدی،که ببین چ تمیزشون کردم،میدونی کفشای
ما تا چند وقت خشک نشدن

خوب بابایی اینم از کفشای شما،حسابی کثیف بودن

حتما اینجا هم فکرمیکنی که :خوب حالا کارم تموم شد برم سراغ
کمک بعدی....
نه تو روخدا تا همین جاشم کلی کمکم کردی برو بازیتو بکن مامان فدات بشه

متاسفانه 5شنبه ی آخرسال بخاطره ی کارایی که یادم نمیاد(البته فکرکنم یه کاری واسه باباجون پیش اومد)ما نتونستیم عید مردگان در کنار این عزیزان از دست رفته باشیم واسه همین .91.12.25 رفتیم سرخاک بابا بزرگ و مامان بزرگ بابایی .سراکثر قبرا شیرینی بود و تو همش میخواستی شیرینیارو برداری وبالاخره تو رو با یه سیب که باباجونی خریده بود راضی کردیم.

وتوهم این جوری به بابابزرگ عیدو تبریک گفتی

ماهی عید بیچاره هرسال از دست بچه هایی مث تو چی میکشن .اول که خیلی مودبانه نگاش میکردی وباهاش بازی میکردی.
92.1.1

ولی درست یازدهمین روز عید
عاطفتو بدجوری نشون این ماهی دادی و
بردیش کنار دهنت وبوسش کردی که سریع انجام
دادی فرصت عکس گرفتن پرید91.1.11

سفره ی هفت سین امسال کم خرج تر از همیشه بود،مامان جون یه سبزه ی اضافه داشت بهمون داد،عمه زینب ی ماهی اضافه داشت بهمون داد چون توی بازار روز عید همه ی ماهیا مریض شده بودن ومردن ،وبقیه ی وسایلشوکه از پارسال برای سفره ی باباجونی اینا گرفته بودم اضافه اومده بودم منم استفاده کردم.راستی این اولین سفره ی هفت سین توی خونه ی خودمون بود لحظه ی تحویل سال دوربینو تنظیم کردم واون لحظه رو با گرفتن فیلم ماندنی کردم.بعد تحویل سال رفتیم به باباجونی ودادایی تبریک گفتیم البته عمه خدیجه ودخترش فاطمه زودتر اومدن واولین کسایی بعد از بودن که تحویل سالوبهشون تبریک گفتیم وکنار سفره کلی عکس گرفتیم .
سفره ی هفت سین ما که سمت چپ آثار شیرینی
خوردن شما هنوز هستش ،البته منم عاشق شکلاتم
وتوی عید اونقدر خوردم که جوش زدم

سفره ی هفت سین خونه ی جدو که دیگه یاد گرفتی بهش میگی
باباجون،ولی باباجونی عاشق اینه که جدو صداش کنی ولی مرغ
تو ی پا داره ،هرچی تو بگی همون...
سفره ی رو فاطمه دختر عمه خدیجه چیدبر عکس
سفره ی ما که همه چیزش کوچیک بود اونا همه چیزشون بزرگ بود
عجله ای درستش کرد ولی قشنگ شده

سلام فدات شم ی ساعتی میشه از پیاده روی اومدیم هوای بیرون عالیه میدونی چرا؟؟؟
بخاطره بارونیه که دو روزه داره میباره ،توی این وقت از سال کم سابقه بوده ،نمیدونی مردم چه کیفی کرده بودن،معمولا این وقت سال بارون نمیاد وبارون محدود میشه به عید اونم نم نم ....
بابایی گفت:دیگه نمیبرمتون پیاده روی،آخه تو بدجوری حالمونو گرفتی دوس داشتی از هر بلندی بری بالا ،جلوی هر مغازه ای می ایستادی بخصوص مغازه ای که تابلوهای چراغدار درست میکنه،همون طور که چراغا چشمک میزد تو هم میگفتی:بلو بلو بلو بلوو.... واونقدر نگاشون کردی که وقتی این ور اونورو نگاه میکردی چشمات جایی رو نمی دید ،بابا چند متر جلوتر راه میرفت ومنو تو فارغ از دنیا،عین ندید بدیدا اینور اونورو نگاه میکردیم و هرجا گربه ای رو می دیدیم میو میو کنان می افتادیم دنبالش،بعدشم باهاش خدافظی میکردیمو میرفتیم سراغ سوژه ی بعدی.گاهی آروم رفتنت حوصلمونو سر میبرد وباید بغلت میکردیم گاهی شیطونیات منو یاد کوچیکیه خودم مینداخت که دوس داشتم از هر بلندی برم بالا وپدرم دست منو میگرفت تا نیفتم واسه همین بهت گیر نمیدادم وهمش کنارت بودم تا نیفتی.

شرکت در اولین همایش پیاده روی خانوادگی
91.12.18 به مناسبت توسعه ی ورزشهای همگانی شبکه سه سیما برنامه صبح ونشاط تصمیم گرفت بیاد ولایت ما.
وخوشمزگیه این پیاده روی جایزش بود که شامل پرایــــــــــــــــــد بود اونم تو اوج گرونی،به به چی میشه یعنی خدا مال ما میشه حالا اگه مال ما نشه مال یه آدم بی پول بشه هم راضی هستیم .
بابایی اونروز ی پرونده ی کارشناسی داشت که برای تحقیقات باید میرفت ی شهردیگه ،وتصمیم گرفتیم منو شما بریم.تورو سوار بر مرکب(جدیدا میگن کالسکه)کردم راه افتادیم ،با سرعت زیادی پیاده روی میکردم وخیلیا رو جا گذاشتم نه بخاطره پرایـــــــــــــــــــــــــــد بخاطره آب کردن چربیهام.فکر کنم موفق هم شدم،حالا خوبه همه بهم میگن لاغری وگرنه چکار میکردم...خوب البته کلی متلک شنیدیم البته از خانما ...که ببینید خوشبحال این براخودش لم داده وی خانم حدود 25 ساله میگفت:کالسکتو میدی من سوار شم منم گفتم:اگه سالم برش گردونی بهت میدیم بهش برخورد ویه چیزی غر غر کرد
برای خودمون آبو کلوچه خرمایی اوردیم و وقتی از جاده ی صاف رفتیم تو خاکی جونم به لبم رسید تا رسیدیم به جایی که قراره سوپرایز کنن،انگار گذاشته بودنشون توی ی چال با اینکه ما روی تپه بویم هیچ چیز جز صدای آقای مرجی رو نمیشنیدیم،اونجا به طور اتفاقی زن عمو وپسر عموهاتو دیدیم البته با اینکه پشتشون به ما بود ولی تو شناختیشون.خلاصه ننه،جونم برات بگه که جناب پرایــــــــــــــــــــــــــد تقدیم به یک خانم پولدار شد که هم خودش هم شویش ماشین داشتند،میبینی شانسو،ما هم با لبو لوچه ی آویزون برگشتیم سوی خانه،شوخی کردم خدا بهشون ببخشه خوب هرکسی ی جوری امتحان میشه.


زیاد نعکسیدم گفتم مردم که خبر ندارن من عشق عکس گرفتن میگن این جو گیر میشه.
جمعیت بیشتر دور همون گودال جمع شدن ،همون جا که آقای مرجیه دیگه

این ولنتاینم مث سالهای دیگه خوب بود ولی اینبار هدیش با سالهای دیگه فرق داشت.
باورت میشه منو بابایی فقط یه پیامک عاشقانه واسه هم فرستادیم وبهم تبریک گفتیم
جالب اینجاست که من پیامکو از نت گرفتم وبابایی که چیزی نداشت همون پیامکو بدون
کوچکترین تغییری برام فرستاد
واین برای من بهترین وقشنگترین هدیه شد.

چون فعلا توی خرید کردن واسه خونه ایم نخواستیم خرج کنیم
و به همین پیامک بسنده کردیم و راستشو بخوای این از همه ی هدیه ها
برام با ارزش تر بود
این پیامکی که منو بابا واسه هم فرستادیم:
من این آرزوی ولنتاین را برای تو می فرستم، با آغوشها و بوسه ها
جائی را میسازم اینجا نزدیک خودم ، که فقط برای توست زندگیم

سلام عزیز دل مامان الان ساعت 23:59 دقیقست وتازمانی که تایپ کردنم تموم بشه وارد 30 ماه بهمن میشیم روز تولد تو ،روز شکفته شدنت و...فردا تولد
سالگیت،با همه ی سختیاش برام شیرین بود البته پسر بدی نبودی ولی چند روزیه همش گریه میکنی وبدجوری مامانو به سیخ کشیدی،منو ببخش اگه سرت داد کشیدم،منو ببخش اگه دعوت کردمو بئخلقی کردم بهت که گفتم:اینا همه سوریه، وگرنه من میمیرم برات.امروز با هم رفته بودیم خونه ی عمو علی ،اول که تو و محمد امین خیلی خوب با هم بازی کردید بعد عین موشو گربه پریدید به جون هم ،منو زن عمو وخواهرشون تصمیم گرفتیم بزنیم به کوهو بیابون واز اونجایی که روبروی خونشون یه بیابون طویل بود باهم رفتیم وکلی هم تفریح کردیم وتو ومحمد طبق معمول پریدید به جون همدیگه...

واونجا منو زن عمو تصمیم گرفتیم که فردا یعنی امروز تولدتو توی همین بیابون سرسبز وقشنگ که هواشم عالی بود بگیریم احتمالا تولدتو هفته ی اول اسفند بگیریم شایدم فردا،خبرت میکنم نفس مامان




نفسم تولدت 2 ساگیت مبارک انشالله هرچند سالی که خدا بهت
عمر بده رو با عزت زندگی کنی وعاقبت به خیر بشی
عکسها زیاد بودن خیلی از عکسها چون باهم بودیم ونمیشدبزارم واسه همین
گلچین کردم،اواخر بهمن 91 قبل از تولد دوسالگیت
هرجا میرفتیم،تا میدیدی غزال دختر دایی حبیب
روی خاکاو سبزه دراز کشیده توهم بدون
هیچ معطلی دراز میکشیدی ...
روی علفها

روی تپه های خاکی،که روزی مامانی همین جاها تعطیلات عیدو میگذروند
وکلی با بچه های روستا بازی میکرد

گفتو گوی تو با یکی از بچه های روستا،پسر دخترعموی مامان
فکر کنم داشتی از کثیفیه دستات که پراز خاک بود میتعریفیدی..

نماز خوندن یونس پسر دایی حبیب،مینشست پشت سر باباجونو وبی بی
وهرکاری میکردن انجام میداد وتوهم طبق معمول هرکسی نماز
میخونه یادت میاد نمازنخوندی..

اینم جنابعالی

راستی علی مرتضای مامان هروقت میبینی مامانی نماز میخونه
میگی الله اکبرومیای روی سجاده ی مامان تسبیحو میگیری ودونه هاشو
میچرخونی مثلا ذکر میگی وبعد میگی الله اکبر ومیری سجده
فدات بشم این کارو با دادیی هم میکنی و جامهریشو میاره توزودتر از اون الله اکبر
میگی وسجده میکنی انشالله که همیشه این طور عاشق نماز باشی
میدونی گاهی سرت داد میزنم،دعوات میکنم ولی به خدا قسم نفسم
به نفست بنده وباور کن که حاضرم جونمو هم برات بدم نفس مامان
خوب قلب مامان تا اونجا رسیدیم که من همراه ام لیلا مشغول درست کردن شام بودیم تو هم گرسنه بودی وبه هر کاسه ای ک روی سینگ میزاشتم چنگ میزدی،برای یک لحظه فقط یک لحظه غلت نزدیک بود ی اتفاق وحشتناک برات بیفته ،من ی کاسه پر از روغن داغ رو روی سینگ گذاشتم وحواسم بود ک دور از دسترس تو بزارم ولی نمیدونم چ طوری دست بهش رسید و من توی یک لحظه دیدمت وجیغ زدم ورفتم طرفت وااااااااااااااای خدای من نزدیک بود چ اتفاقی برات بیفته ،اتفاقی ک اگه می افتاد حتی ممکن بود دور از جونت،جونتو از دست بدی،نمیدونم چ طور اون لحظه حواسم به طرف تو جمع شد ونزاشتم اون اتفاق برات بیفته،بقول ام لیلا گاهی حواسمون رو جمع میکنن،منظورش ماورا بود وبنظرم واقعا هم همین طور بود وخواست خدا بود ک اون لحظه بطرفت برگردم و از ی اتفاق وحشتناک جلوگیری کنم دیشبم یاد اون لحظه افتادم وهمهی بدنم لرزید و وحشت کردم سجدهی شکر بجا اوردم واز خدا بخاطره این لطفش تشکرکردم واگر تا اخر عمرم هم شکرش کنم بازم کمه،چون اگه اون اتفاق می افتاد کمترین اثرش کورشدن تو واز دست دادن زیباییت بود ک مساوی با مردن من بود مامان بمیره وچنین روزی رو نبینه،نه واسه تو نه واسه ی هیچ بچه ی دیگه ای انشالله...
![]()
خوب حالا بریم سراغ اتفاقات خوب:بقیه ی چیزاها واتفاقات خوب بودن واز همه خوبترشون ملاقات با آقا جان بود ک برای اولین بار همدیگه رو میدیدین،وارد مغازه ی آقا جان ک شدیم انگار ک سالها آقا رو میشناسی با کلی خنده رفتی طرفش وبعد شروع کردی ب خرابکاری توی مغازه،آقا گفت:بزارید بازی کنه فقط حواستون باشه چیزیش نشه،یکی از خرابکاری هات در اوردن دورگیر در شیشه ای مغازه ی آقا جان بود ک آقا جان با خنده اونو گذاشت سرجاش والبته با کلی دردسر درست شد،بعد از کلی صحبت با آقا جان ،ایشون لطف کردن وبا آقاسید مارو رسوندن خونه،روز های بعد ک رفتیم محمود آباد و کنار دریا و تو با دیدن آون آب زیاد کلی ذوق کردی،و کلی هم بازی کردی بعد توی شهر گشتیم وقرار بود تا ساعت 3 خونه باشیم چون توی خونه ی ام لیلا تفسیر قرآن راس ساعت 3 شروع میشد ومن اونجا با دوستای خوبی آشنا شدم ک نی نی یک ماهه هم توشون بود جلسه ی خوبی بود ی جلسه بدون غیبت وگناه ک توش فقط راجب دین ودیانت بحث میشد،حیف ک من اینجا تنهام وکسی نیست ک از این طور جلسه ها باهاش بزارم البته هست ولی همه گرفتار زندگی مادیشون هستن واسه همین منو بابایی تصمیم گرفتیم خودمون از این جلسات بزاریم و 3نفری اینکارو انجام بدیم آره فدات شم توهم توی این جمع سهم داریم.
![]()
حدود یک هفته ای موندیم و بالاخره برگشتیم و راستشو بخوای توی اتوبوس خیلی اذیت شدم وکمر درد گرفتم ولی در عوض تو حسابی خوابت برده بود پارسال ک 8 ماهه بودی بهتر بود وهرچی بزرگتر بشی بیشتر اذیت میکنی واذیت میشی ،هرجا اتوبوس می ایستاد توهم اصرار میکردی ک بابا ببردتت پایین وی خورده هوا بخوری،وبابا هم چاره ای جز تسلیم شدن نداشت چون ب گریه هات نمی ارزید فدات بشم.
شهادت پیامبر اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع)
و شاه خراسان را به همه ی شیعیان تسلیت میگوییم.



ششمین روز عید 1392 بود که برای هواخوری وگردش رفتیم سرزمین باباجونی،امسال همه جا سبزتر از هرسال بود هوا فقط جون میداد برای بیرون رفتن ،اون روز عمه فاطمه وپسراش هم باهامون بودن حسابی خوش گذشت مخصوصا به تو که گیر داده بودی به ی سنگی که باید اینو باخودم بیارم .
92.1.6

بعدشم خسته شدی وسنگو پرت کردی چون نمیزاشت بدویی

وسط زمین ی پل قدیمی بود که یموقعی جاده بود وکم کم شده آثار باستانی
زمین جدو(باباجونی)،سربازا کلی خاطره روش نوشتن که تاریخ بعضی نوشته ها
مال 10 سال شایدم بیشتر بودن
اینجا تو و بابا رولبه ی پل نشستین جونم در اومد تا تونستم عکس بگیرم همش میترسیدم
بیفتی

بدون شرح

اینم نمایی از پل

اینم سرسبزی اونجا

عزیزه دلم ببین وقتی چادر سرت میکنی چقدر شیرین میشی
تازگیا وقتی میبینی بقیه با این کارت کلی قربون صدقت میرن
کلیپسو روسریو میاری میگی برام ببند
البته نه به این وضوحی بلکه کمیش با حرکات
دست وانجام اون عمله،هنوز که لغت نامه ی
ذهنت جای کار داره عزیز دلم ولی باز کلی سر زبون
داری وآتیش میسوزونی
92.1.12

ای بابا،اینطوری خوبه؟؟؟؟؟

اینجوری هم جدیده خوبهــــــــــه
ببین مامان از شما هم خوشکل تر شدم 

اینم ی مدل دیگه که خودت خواستی برات ببندم
92.2.19

اول خوشحال بودی

با اون دهن آبگوشتیت ،اما بعدشـــــــش

یک روز قبل از کوتاهی
92.1.15

رفتیم پیش خاله فرحناز دوست مامانی زیاد اذیت نکردی وبا آب پاش
آرومت کردیم وحسابی همه جا روخیس کردی
به خاله فرحناز میگی ناز
البته با دخالت های من موهات زیاد خوب نشدالان که بلند
شدن وخوب فرم گرفتن
92.1.16



امروز ٥ فرودین مهم ترین اتفاقش چهارمین سالگرد ازدواج منو بابایی بود.بخاطره یه سری اتفاقا این روز یاد آور خاطرات تلخی بود وتنها خاطره خوبش این بود که منو بابا دیگه برای همیشه پیش هم بودیم،دوس ندارم فیلم عروسیمونو ببینم چون وجود بعضی آدما توی اون حال همه رو بد میکنه.باورت میشه عکسای عروسیمون رو تا الان هنوز نیووردیم .فقط یه تابلوی یه متری از اون روز به یادگار داریم.امروز تولد بابا هم هست این روزو من انتخاب کردم و عروسیمون ساده وخوب برگزار شد اما...دلیلشو توی پست بدی سعی میکنم برات بگم.
با تو بودن برایم بهترین لحظات زندگی است
ومن وجود پر مهر و سرشار از عشق تو
را در کاشانه قلبم به وضوح میبینم
ومی دانم با تو میشود به خدا رسید

تقدیم به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است و صدایش دلنشین ترین ترانه من است
از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم!چه خوب شد به دنیا آمدی
و چه خوب تر شد دنیای من شدی،با من بمان و بدان تا بیکران
عشق عاشقانه دوستت دارم

اینقد طولش دادم وارد ششم فروردین شدیم
سلام مامانی خوبی؟هرچه بیشتر میگذره بیشتر به فرقت با بقیه ی بچه ها پی میبرم فدات بشم از دو روز پیش خودت پیش قدم میشی برای وضو گرفتن ونماز خوندن،موقع خوندن زیارت عاشورا با ما سجده میکنی و البته قبل از اون تامفاتیحو دست بابا میبینی سجده میکنی،از نماز خوندنت فیلم گرفتم چقدر قشنگ دستاتو میزاری رو گوشت ومیگی الله اپر...وقتی اخبار ساعت 7 شروع میشه وتیتراژ اولش رو میبینی ساکت ومبهوت نگاه به تلویزیون میکنی ووقتی رسید به الله اکبر خمینی رهبر چون بلند نیستی اسم امامو بیاری میگی(الله اپر،الی اهبر).یاد گرفتی اسم خودتو میگی (الی موسا)و وقتی بهت میگم بگو علی مولا میگی عمو مولا فکر میکنی منظورم عمو علی هستش.

تاب تاب اباسی رو میخونی البته تا همینجاش مفهوم بقیش زبان یاجوجو ماجوجه،واز همه شیرینتر اسم الله،محمد،علی رو موقع بازی کردن استفاده میکنی ومیگی الله،ممد،الیییییییی.بهمین غلظتی که نوشتم.
![]()
نمیدونی که چ خوابایی برات دیدم کلی آرزو دارم واست،دارم روی خودمم کار میکنم ،دارم سعی میکنم یکی دو نفرو که دلمو بارها شکوندن ببخشم ،دارم دلمو از کینه خالی میکنم سخته ولی مهم اینه که دل ما آدما فقط مال خداست ودلیلی نداره کینه توی اون باشه چون کینه ریشه خوبی ها رو خشک میکنه وآدمو تا اسفل السافلین میکشونه،فدات بشم با اون دل کوچیکت برای مامان دعا کن من همه رو دوست دارم وبرای دوستو دشمن آرزوی موفقیت میکنم.خدا به من تورو داده بابا رو داده واطرافمو پر از آدمای مهربون کرده،هیچوقت از اومدن فردا واهمه ندارم چون میدونم روزی دست خداست و روزی ما هرچقدر کم باشه با برکته،اگه گاهی از فردا میترسم نه بخاطره ترس از گرسنگیه نه بخاطره از دست دادن عزیزی....

گرسنگیو بخاطره ایمان به رازق بودن خدا تحمل میکنم واز دست دادن عزیزانمو هرچند سخته ولی به حکمت خدا ربط میدم ویاد دردای حضرت زینب میفتم واز خودم خجالت میکشم.ولی از روز ی میترسم که همین 5% ایمانی که دارمو از دست بدم ،از روزی میترسم که نتونم اسلام شیعه رو اونطوری که هست بفهمم وبه تو منتقل کنم،البته برعکس چند سال پیش زرقو برق دنیا برام رنگی نداره وهمه چیزو به حد تعادل رسوندم ولی باز میترسم از روزی که نتونم خودمو بالا بکشم زندگی منو بابا با این هدف مقدس شروع شده و آقا جان به اون معنا داد،بدزمونه ای شده،دیگه امر به معروفنهی از منکر کمتر جواب میده وگاهی آدم اصلا جرات نمیکنه چیزی بگه.مولا علی میفرمایند:روز ی اسلام مثل زغال داغی میشه که هرکسی نمیتونه بهش دست بزنه.الانم برای خیلیا اینطوری شده،هرکسی اسلامو اونطور که دوست داره تعبیر میکنه.خدا همه ی مارو به راه راست هدایت کنه.
![]()
راستی چندروز پیش خواب امام رضا رو دیدم نمیدونم چ خوابی بود به بابا گفتم:بیا پولامون رو پس انداز کنیم تا تابستون بریم مشهد بابا هم قبول کرد ولی فکرکنم ذی الحجه که میریم آمل از اونور هم بریم مشهد.نمیدونی چقدر ذوق زدم من اولین بار راهنمایی بودم که رفتم مشهد ولی اونموقع اونقدر کلم باد داشت که ذوق خرید کردنم از زیارت کردن بیشتر بود ولی اینبار مطمئنم تا گنبد طلایی رو ببینم میزنم زیر گریه البته بعید نیست از موقعی که راه بیفتیم گریه نکنم ،از الان دلم پراز هیجانه.

شب برات عکساتو میزارم ،راستی ی تولد خوشکلو ساده هم برات گرفتم که سعی میکنم همه ی عکسا وخاطراتتو تا دو سه روزدیگه بزارم تا خاطرات 91 کامل بشن .بعد از اون منم کلی کار واسه هفت سین دارم که باید انجام بدم فعلا خدافظ

خانم مهندس مامان زینب عزیز من رمز مطالبتون رو گم کردم چندبار به وبتون اومدم
ولی نتونستم موفق بشم لطفا رمزو دوبار برام بفرستین .ممنونم
سلام دوستان سال نو مبارک و سلام به پسر خوبم این روزا اونقدر شیطون شدی که دیگه حوصله ی تایپ کردن ندارم یه لحظه که در هال باز میشه علی مرتضی کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟شیر آبو باز کرده مشغول آب بازیه،چندبار از کارات خندم گرفت ولی وقتی از حد بگذره کتک میخوری،گاهی که منو از دور میبینی که دارم با عصابانیت میام پاتو میگیری میگی مامان اوهههههه،ویا میگی مانی بارده یعنی سرده،واین طوری منم بووووووووووق میشم وبغلت میکنم ومیبرم لباساتو عوض میکنم امروزم که افتاده بودی دنبال ی گنجشک واصلا ولش نمیکردی ومرتب میگفتی اوفه یعنی عصفور ....امروز همگی رفتن کوه وقراره شبو اونجا بمونن ما هم جا نداشتیم نرفتیم بابا گفت:هرطوری شده تا چند ماه دیگه بایدماشین بخرم انشالله که تا اونموقع پولش جور بشه....امروز ی اتفاق دیگه افتاد بزی رو که اورده بودن خونمون تا سرشو ببرن وببرن کوه،شده بود دوست تو وهمون طور که بالا پایین میپرید تو هم باهاش بالا پایین میپرید البته اون قصدش حمله بوده ومن گاهی جیغ میزدم وازت میخواستم بیای کنار ولی تو همش میخندیدی و بالا پایین میپریدی عجب هاااااا.
سلام به دوستای خوبمبخدا شرمندم کردین کلی پیام برام گذاشتین باور کنید اینترنت که سرعتش افتضاح بود وگاهی موقع تایپ کردن قطع میشد واین مشکل بعد از یک هفته شایدم بیشتر طول کشید و اونقدر مشغول خونه تکونی ودل تکونی بودم که نگید، توی خونه تکونی موفق بودم ولی دل تکونی یه مشکلاتی داشت که خصوصی بعدا خدمتتون عرض میکنم چون واقعا به کمکتون نیاز دارم ،سال 91 با همه ی خوبی ها وبدی هاش گذشت البته خوبیهاش زیاد بودنو بدیاش بچشم نمی اومدن البته شاید من زیادی پوست کلفت بودم 
دوسال از دوستی با شما گذشت چیزهای زیادی یاد گرفتم طریقه ی برخورد با پسرم در شرایط مختلفو یاد گرفتم چی بهش بدم چی ندم و....کلی چیزهای دیگه الانم حدود 1 ساعت مونده به تحویل سال از خدای متعال برای همه ی شما وخونواده ای گلتون آرزوی سلامتی وخوشبختی میکنم وانشالله با عشق به امیر المومنین زندگیتون پربرکت تر از روز قبل بشه،دوستون دارم واز اینکه دوستای خوبی مث شما دارم واقعا خوشحالم
برای دوستای خوبم که چون تعدادتون زیاده وممکنه اسم بعضی هاتون
فراموشم بشه اسمتون رو ذکر نمی کنم.
(یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد)

سلام زندگی مامان قطع بودن اینترنت کاری کرد که بعضی از خاطرات 91 رو سال 92 بنویسم الانم تو خوابی بابا هم بعد از کلی خونه تکونی الان گرفته خوابیده منم باید برم سفره ی هفت سینو بچینم چون نیم ساعت به تحویلسال نمونده زندگی مامان عیدت مبارک
جملات زیبا برای تبریک سال نو
باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

حضرت اميرالمؤمنين (عليهالسلام) فرمودند:
اى مردم! به خدا سوگند من هرگز شما را به هيچ طاعتى فرا نمی خوانم مگر آن كه خود بر شما. در عمل به آن. پيشى مىجويم و از هيچ گناهى بازتان نمی دارم و نهى نمىكنم. مگر آن كه پيش از شما، خود را از عمل به آن باز میدارم.
نهج البلاغه، خطبه١٧٣


ای پدر بوی شقایق می دهی عاشقی را یاد عاشق می دهی
با تو سبزم،گل بهارم،ای پدر هر چه دارم از تو دارم ای پدر

اینجا پشه ها خوب بوست کردن البته الان خوب شدی ،جای یکیشون حسابی نگرانم کرده بود
اما خداروشکر داره خوب میشه.چون ی پشه های عجیبی اومده بودن که جای نیششون سالک
میشد خداروشکر که مال تو اینطوری نبود.
92.2.17

ی روز که مشغول کار توی خونه بودم ،دیدم خبری ازت نیست اومدم سراغت دیدم خودت رفتی
دفتر نقاشیت ومداد رنگیاتو از کشو در اوردی ونقاشی میکشی
کلی ذوق کردم ویواشکی رفتم دوربینو اوردمو ازت عکس گرفتم
ولی تا متوجه شدی دست از نقاشی کشیدن کشیدی
ودوربینو میخواستی.
فدات بشم که اینقدر شیرینی92.2.19

این بازی جدیدته که تو به خاطره صدایی که میده بهش میگی چیک چیکه
خیلی هم دوسش داری وخوب باهاش بازی میکنی.
از شوش کنارحرم دانیال برات گرفتم
92.2.11