علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

سال جدید وسیزده بدر

سلام به پسره مامان نمیدونم چرا حوصله ی نوشتن ندارم بیشتر مشغول توام دوس ندارم وقتی بهم نیاز داری من پشت سیستم باشم واسه همین از این به بعد فقط شبا که خوابت به ساعت میکشه میام واست مینویسم الانم از بیرون اومدیم تو خوابی و من مشغول پیدا کردن کالسکه واسه تو هستم بعدش گفتم یه سری هم به وبت بزنم روزای اول سال نو با مریضیه تو ویه سری اتفاقای بد شروع شد ولی خدارو شکر بعدش اونقدر خوش گذروندیم که همه ی اون خاطرات بد از یادمون رفتن.سیزده بدر امروزم خیلی خوب بود عمه ها وعموها همه بودن ما هم با عمو علی و خانم بچه هاش بودیم با پاتنرول عمو علی کلی کیف میکردی و همش میخواستی در پشتی رو باز کنی با اینکه قفل بود ولی من باز تورو گرفته بودم چون میترسیدم یهو در...
13 فروردين 1391

عکسهای جا مانده از خاطرات

سلام ما اومدییییییییییییییم دست زدن توی پریز تلفن وپایین اومدن از مبلای خونهی عمه زینب وگیر کردن بین مبلا ودر نهایت رهای از این مخمصه وخواب قشنگت که انگار داری دعا میکنی بازی با فائزه خانم دختر عمه زینب در چهارشنبه ی آخر سال که غیر از صدای چند ترقه معمولی وکم صدا صدای دیگه ای نیومد ما هم این شبو دور هم بودیم ولی بی سرو صدا وبدون آتیش بازی گذروندیم به خاطره بچه ها... توی عکسهای پایین هم خشونت تو رو نشون میده که محمد امین پسر عمو علی رو که همش جلوی دستو پاتو میگرفت به این رو انداختی... حسابی از دستش کفری شدی واین ریختیش کردی بیچاره هیچی نگفت؟ اینجا هم که میخواستم لباسای بابا...
10 فروردين 1391

سومین سالگرد ازدواج و...

سلام نفس مامانی متاسفانه سال بدی رو شروع کردیم از اول فروردین تا الان تب شدید داری وبیقراری میکنی دوباره میبریمت بیمارستان ولی فایده ای نداشت متخصص اطفالم هم رفته تهران ، دیروز تبت قطع شد ولی امروز دوباره به حالت اولت برگشتی پریشب منو بابایی ومامان جونو باباجون از ساعت 2 شب تا 5صبح با شما بیدار بودیم همش بیقراری میکردی و ووقتی شیر زیاد میخوردی یهو کلی بالا میووردی،خب چه کار کنم هیچی جز شیر نمیخوری ولی اونشب خیلی گرسنه بودی وبرات بیسکویت درست کردم وهمشو خوردی خیلی خسته شده بودم گریم گرفته بود وبهت میگفتم تورو خدا بگیر بخواب وخوابیدی ولی خوابیدنی که فقط باید شیر میخوردی وبه محض اینکه من میخواستم ازت جداشم بیدارمیشدی ومن مجبور شدم تا چند ساعت ...
5 فروردين 1391

تبریک عید 91

سلام هم به پسرم هم به مامانا ونی نی های گلشون الان دیر وقته فردا صبحم عیده از الان که بوش میاد سال خوبیه خبرای خوبی هم شده بزارید مطمئن مطمئن که شدم بهتون میگم البته یکیشون بارداریه خواهرشوهرمه که قراره فردا با گرفتن یه عیدیه خوب از پدر شوهر ومادر شوهرم بهشون این خبرو بدم البته یه دختره 6 ساله داره ولی خوب بازم هیجان دارهههههههههههه چون همه منتظر بودن که یه نی نیه دیگه بیاد خبره دیگه که خیلی خیلی خوبه ولی قول دادم فعلا نگم انشالله بعد از تعطیلات امیدوارم سال خوب وپرباری داشته باشید قربونتون برم مامان امپراطور کوچک(علی مرتضی جان)   ...
1 فروردين 1391

حرفهای نگفته،خاطرات ننوشته4

سلام فدات شم امشب میخوام همه ی خاطرات سال 90 رو دسته بندی کنم وبنویسم تا چیزی از قلم نیوفته،خیلی خستم وصبح خیلی کار دارم آخه صبح عیده ومن مشتاقانه منتظره اینم که ببینم تو چه طوری سفره ی هفت سینو بهم میریزی پارسال عید 90 تو یک ماهت بود وعید نزدیک ساعت 3 شب بود ولی نزدیک سال تحویل فقط منو تو وبابایی بیداربودیم ودور سفره ی هفت سینی که برای تو چیده بودیم سالو تحویل کردیم ویه سفره ی جدا هم توی حال گذاشتیم... مامان جون گفت:امسالم واست سفره بندازیم ولی من گفتم:دیگه بزرگ شدی ونیازی به این کار نیست ومیتونیم دور هم باشیم امروز بابا جون 4 تا شمع خرید که گفت:دوتارو مخصوص واسه تو گرفته. خوب حالا شیطونیای نگفتتو بنویسم که کمر حسابی از خونه تک...
1 فروردين 1391

عکسهایی که قول دادم...

سلام مانی خوبی؟اینم عکسایی که دیشب قول دادم واست بزارم توضیحات لازمو توی پست قبلی دادم فقط مونده عکسا که دیشب وقت نشد بزارم و قانون زوجو فردو زیرپا گذاشتم تا خاطراتتو قبل از عید تموم کنم وفقط خاطرات جدید سال ٩١ به بعد وبنویسم. اولی پوشیدن روسریه فائزه دختر عمه زینب که خیلی هم بهت میومد ١٤/١٢/٩٠ عمه زینبو عمه زهرا هم همین روز اومدن خونمون نان برنجی درست کردن و گذاشتن کنار پنجره تا سرد بشه من که تحمل نمیکردم  یواشکی کش میرفتمو به تو وبابایی میرسوندم ... تولد یاسین که ٢٠ بهمن بود وتوی عکس پایینی بادکنکی که دست بود وباهاش بازی میکردی ترکید وتو ترسیدی و زار زار گریه کردی بازی با پشتی ها که از ١٤/١٢...
21 اسفند 1390

حرفهای نگفته،خاطرات ننوشته3

نی نیه قشنگم با اینکه حسابی خوابم میاد ولی موقعیت بهتر از گیرم نیومد که تو خوابی وغذایی هم سر اجاق نیست که بسوزه. واسه همین حرفهای نگفتمو از شیطنات مینویسم امیدوارم بتونم عکسارو هم بزارم چون عکسازیادن باید از دوربین بزارم تو لپ تاپ ببرم توی سایت دیگه آپلود کنم بیارم اینجا بزارم بعدش همین جا هم پیکسلشونو تغییر بدم خوب کلی وقت میبره  ... 12 -الان به دوازدهمین مورد رسیدیم واون الله اکبر گفتنته که موقع شنیدن اذان از تلویزیون تو هم تکرار میکنی تازه موقعی که صلوات میفرستن تو محمد آخرشو میگی.راستی الله اکبر برای اولین90/12/14  گفتی. 13-امروز وقتی بهت میگفتم:یا حسین سینه میزدی و وقتی گفتم:تولد تولد تولدت مبارک دست میزدی ومن به خ...
21 اسفند 1390

حرفهای نگفته،خاطرات ننوشته2

سلام هم به امپراطور مامان هم به دوستای خوبم به خصوص مامان متین جون که نگران ما بودن،دیشب اخبار استان اعلام کرد که شدت زلزله4/8 ریشتر بوده من که اون شب پشت کامپیوتر بودم وچیزی حس نکردم ولی بابا که خواب بود از خواب پرید منم فقط صدای لرزیدن پنجره هارو شنیدم که فکر کردم باده ولی عمه زهرا که روز بعد اومده بود خونمون میگفت:میزجلوی کامپیوترشون بدجوری تکون میخورده.   ولی من اون شب خیلی ترسیدم بابا هم بهم میخندید ومیگفت:ای کاش جراتت به اندازه ی زبونت بود بابا میگه آبروی هرچی زنه بردی ولی من اونموقع برای اولین بار مرگو حس کردم تازه شانس اوردم که اونقدر حواسم پرت بود که لرزیدن زمین زیر پامو حس نکردم وفقط لرزیدن شیشه ها اینقدر منو ترسوند...
20 اسفند 1390

وااااااااااای زلزله

سلام دوستان به خدا قسم راست میگم تا همین الان که دارم مینویسم  شش زمین زمین لرزه اومده که تا 4 ریشتر بودن والانم پنجره ها لرزیدن من که خیلی میترسم اگه خدای نکرده دیگه نیومدم فراموشم نکنید دوستتون دارم چون لحظات بسیار بسیار خوبی رو کنارتون گذروندم و امیدوارم مجالی باشه واین دوستی ادامه داشته باشه.
18 اسفند 1390