علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

پســــــــــــره من گل دختــــــــــــــره

عزیزه دلم ببین وقتی چادر سرت میکنی چقدر شیرین میشی تازگیا وقتی میبینی بقیه با این کارت کلی قربون صدقت میرن کلیپسو روسریو میاری میگی برام ببند البته نه به این وضوحی بلکه کمیش با حرکات دست وانجام اون عمله،هنوز که لغت نامه ی ذهنت جای کار داره عزیز دلم ولی باز کلی سر زبون داری وآتیش میسوزونی 92.1.12 ای بابا،اینطوری خوبه؟؟؟؟؟ اینجوری هم جدیده خوبهــــــــــه ببین مامان از شما هم خوشکل تر شدم اینم ی مدل دیگه که خودت خواستی برات ببندم 92.2.19 اول خوشحال بودی با اون دهن آبگوشتیت ،اما بعدشـــــــش ...
23 ارديبهشت 1392

رفتن سرزمین باباجونی

ششمین روز عید 1392 بود که برای هواخوری وگردش رفتیم سرزمین باباجونی،امسال همه جا سبزتر از هرسال بود هوا فقط جون میداد برای بیرون رفتن ،اون روز عمه فاطمه وپسراش هم باهامون بودن حسابی خوش گذشت مخصوصا به تو که گیر داده بودی به ی سنگی که باید اینو باخودم بیارم . 92.1.6 بعدشم خسته شدی وسنگو پرت کردی چون نمیزاشت بدویی وسط زمین ی پل قدیمی بود که یموقعی جاده  بود وکم کم شده آثار باستانی زمین جدو(باباجونی)،سربازا کلی خاطره روش نوشتن که تاریخ بعضی نوشته ها مال 10 سال شایدم بیشتر بودن اینجا تو و بابا رولبه ی پل  نشستین جونم در اومد تا تونستم عکس بگیرم همش میترسیدم بیفتی بدون شرح این...
23 ارديبهشت 1392

وتی هوس میکنی نماز بخونی

سلامن علیکم چه طوری بزرگ مرد کوچک من خوبیییییییییییییی؟ ی روز وقتی دیدی دارم وضو میگیرم خیلی دقیق نگام  میکردی تا موقعی که دستامو با حوله خشک کردم بعدش از من خواستی آب بهت بدم توهم آب ریختی رو صورتت ودست کشیدی رو سو پاهات من که داشتم می غشیدم دوست داشتم همه ی دنیا اون لحظه ی قشنگو ثبت کنن ولی من اونقدر توی جو بودم که میگفتم علی مرتضی چکار کردی،توهمبا اعتماد بنفس دستو دراز کردی طرف حوله وگفتی حوله رو بده ،ی حوله ی دیگه دادم دست ولی همون حوله ای رو خواستی که من دستو صورتمو باهاش خشک کردم  منم بهت دادمو خیلی قشنگ صورتو سرو پاهاتو خشک کردی.بعدش رفتی سراغ نماز خوندن ،جالب اینجاست که بدون چادر نماز نمیخونی. 91.1.9 مگه میزا...
21 ارديبهشت 1392

رفتن به زیارت ابراهیم قتال

روز دوم ،سوم عید بود که بابا جون وبی بی وخاله ریحانه اومدن خونمون.وقتی که رسیدن خونمون منو تو بابایی بیرون بودیم ومشغول خرید ودادایی وبابا جون ازشون پذیرایی کرده بودن،خاله ریحانه میگفت:مامانم وقتی قابلمه های کوچیکمو سر اجاق دیده که غذا پختم براشون کلی قربون صدقه رفته،آخه این اولین باری بود که بعد از مستقل شدن می اومدن خونمون.خوب نهار برنج با خورشت بادمجون درست کرده بود که خوشمزه شده بود ولی فکر کنم برنجم مشکلی نداشت ولی خوب همه میخوردنو میگفتن نـــــــــــــــه خیلی خوب شده ،خوب منم دیگه هیچی نگفتم.شام رو رفتن خونه ی خاله حبیبه وصبح روز بعد رفتیم به زیارت امامزاده ابراهیم قتال(به خاطره کشتن بیشمار دشمنا این لقبو بهشون دادن)زیارت کردیم متاسف...
18 ارديبهشت 1392

خدایا جگرم داره میسوزه

دوشب پیش توی سایت باشگاه خبرنگاران خوندم که دشمنان اسلام گفتن علاوه بر نبش قبر حجر بن عدی ..............خدای من چطوری به زبون بیارم .......ببخش منو ای بانوی دوعالم فقط میخوام پسرم در آینده بدونه که ما در چه دوره ی وحشتناکی زندگی میکردیم وگول این آدما وطرفداراشون رو نخوره البته اگه  حیف اسم آدم که روی این حیوونها بزاریم. اونا گفتن نگران نباشید سراغ قبر زینب ورقیه هم میریم الله اکبر الله اکبر الله اکبر
16 ارديبهشت 1392

عید92

سفره ی هفت سین امسال کم خرج تر از همیشه بود،مامان جون یه سبزه ی اضافه داشت بهمون داد،عمه زینب ی ماهی اضافه داشت بهمون داد چون توی بازار روز عید همه ی ماهیا مریض شده بودن ومردن ،وبقیه ی وسایلشوکه از پارسال برای سفره ی باباجونی اینا گرفته بودم  اضافه اومده بودم منم استفاده کردم.راستی این اولین سفره ی هفت سین توی خونه ی خودمون بود لحظه ی تحویل سال دوربینو تنظیم کردم واون لحظه رو با گرفتن فیلم ماندنی کردم.بعد تحویل سال رفتیم به باباجونی ودادایی تبریک گفتیم البته عمه خدیجه ودخترش فاطمه زودتر اومدن واولین کسایی بعد از بودن که تحویل سالوبهشون تبریک گفتیم  وکنار سفره کلی عکس گرفتیم . سفره ی هفت سین ما که سمت چپ آثار شیرینی خ...
15 ارديبهشت 1392

عاطفه ی علی مرتضی نسبت به موجودات زنده

ماهی عید بیچاره  هرسال از دست بچه هایی مث تو چی میکشن .اول که خیلی مودبانه نگاش میکردی وباهاش بازی میکردی. 92.1.1 ولی درست یازدهمین روز عید عاطفتو بدجوری نشون این ماهی دادی و بردیش کنار دهنت وبوسش کردی که سریع انجام دادی فرصت عکس گرفتن پرید91.1.11 ...
15 ارديبهشت 1392

5 شنبه ی آخر سال

متاسفانه 5شنبه ی آخرسال بخاطره ی کارایی که یادم نمیاد(البته فکرکنم یه کاری واسه باباجون پیش اومد)ما نتونستیم عید مردگان در کنار این عزیزان از دست رفته باشیم واسه همین .91.12.25 رفتیم سرخاک بابا بزرگ  و مامان بزرگ بابایی .سراکثر قبرا شیرینی بود و تو همش میخواستی شیرینیارو برداری وبالاخره تو رو با یه سیب که باباجونی خریده بود راضی کردیم. وتوهم این جوری به بابابزرگ عیدو تبریک گفتی ...
15 ارديبهشت 1392

وقتی هوس شستن به سرت میزنه...

یه روزی که حسابی مشغول کار بودم واز جنابعالی غافل،شما که دیدی مامان گرفتاره وی جاهایی رو نشسته شیر آبو باز کردی و ی چیزایی رو با آب حسابی شستی ،من که هروقت خبری ازت نیست میدونم که مشغول خرابکاری وبهتر بگم شیرین کاری هستی اومدم سراغت که دیدیم واااااااااااااای چکار کردی،البته از کارت عصبانی نشدم وحسابی خندیدم وبابا رو صدا زدم که بیاد ببینه چه کار کردی وبابایی هم حسابی ذوق کرد،بهتره خودت ببینی چکار کردی. 91.12.19 بلــــــــــــــــه بخند،ببین با چه افتخاری کفشای بابایی رو نشونش میدی،که ببین چ تمیزشون کردم،میدونی کفشای ما تا چند وقت خشک نشدن خوب بابایی اینم از کفشای شما،حسابی کثیف بودن حتما...
15 ارديبهشت 1392