علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

همایش پیاده روی

سلام فدات شم ی ساعتی میشه از پیاده روی اومدیم هوای بیرون عالیه میدونی  چرا؟؟؟ بخاطره بارونیه که دو روزه داره میباره ،توی این وقت از سال کم سابقه بوده ،نمیدونی مردم چه کیفی کرده بودن،معمولا این وقت سال بارون نمیاد وبارون محدود میشه به عید اونم نم نم .... بابایی گفت:دیگه نمیبرمتون پیاده روی،آخه تو بدجوری حالمونو گرفتی دوس داشتی از هر بلندی بری بالا ،جلوی هر مغازه ای می ایستادی بخصوص مغازه ای که تابلوهای چراغدار درست میکنه،همون طور که چراغا چشمک میزد تو هم میگفتی:بلو بلو بلو بلوو.... واونقدر نگاشون کردی که وقتی این ور اونورو نگاه میکردی چشمات جایی رو نمی دید ،بابا چند متر جلوتر راه میرفت ومنو تو فارغ از دنیا،عین ندید بدیدا اینور ا...
15 ارديبهشت 1392

وقتی حس امپراطوری میگیری

ی روز برای اینکه سرگرمت کنم تا به کارام برسم با پشتی برات خونه ساختم و برات کلوچه خرمایی وخرما گذاشتم وتوهم با اشتها میخوردی وتا یکی از پشتیا می افتاد میگفتی مامان،آهـــــــــه،یعنیبیا درستش کن وبه این شکل لم میدادی ودستور میدادی. 91.12.17 انجارو که با یه مستطیل سیاست خرابکاریتو روی دیوار نشون میده بقیه ماجراها باشه واسه فردا ،شب بخیر نفسم ...
13 ارديبهشت 1392

امپراطور تنبیه میشه

سلام نفس مامان خیلی بلا وشیطون شدی ظهرا نمیزاری منو بابایی بخوابیم تا میایم دراز بکشیم تو شروع میکنی به 1،2،3 گفتن ومیپری روی دلمون وگاهی داری حرف میزنیم یا حواسمون نیست وتو باسرعت میای واونجاست که صدای آخو اوخ منو بابا بلند میشه وتو هم با صدای بلند میخندی،منو بابا هم از این شیطنت تو کلی دوق میکنیم ،مدتیه که محبتت به من فوران کرده ومرتب منو بغل میکنی وتمام صورتمو غرق در بوسه اونم از نوع آبـــــــــــــــــدارش میکنی ،شیرین زبون شدی و موقعی که کلماتو گرد تلفظ میکنی شیرین تر هم میشی.از وقتی از شیر گرفتمت هم تو راحت میخوابی هم من تازه طعم راحت خوابیدنو چشیدم  البته اونموقها هم با وجود سختیاش شیرینیه خودشوداشت.عزیز دلم اوضاع زندگیمون خوبه ...
12 ارديبهشت 1392

روز زن،روز مادر،روزفاطمه هامبارک

بر مـقدم دخـتر پیمـبر صلـوات بر چشمه ی پاک حـوض کوثـر صلوات بر محضر حضرت مـحمـد تبـریک بر مادر شیعیان حــیدر صلوات   سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،                                      نه مرگ ،                                             نه ترس ، سرم فقط ب...
11 ارديبهشت 1392

ما یاتیم(اومدیم)

سلامن علیکم خوبین؟اینبار 9 روز موندم خونه ی بابام خیلی خوش گذشت  5 بار شانس زیارت حرم دانیال روپیدا کردیم وهرپنج بار براتون به نیابت زیارت کردم جمعه شب حدود ساعت 12 شب رسیدیم خونه کلی خاطره وعکس از امپراطور دارم امشب عکسارو کم حجم کردم از فردا شب شروع به نوشتن میکنم. فعلا بای
11 ارديبهشت 1392

بعد از 2ماه داریم میریم شوش

سلام پسره قشنگم به اندازهی 2 ماه برات حرف دارم و کلی عکس که اصلا حسش نیست بنویسم وکم حجم کنم وبعدشم آپلود،انشالله برگشتم و حالم اومد سرجاش همه رو واست میگم ،خیلی بی حوصلم،میدونم چرا به خاطره شرایط خاصیه که الان توی این ماه دارم،این چند روز بگذره بهتر میشه،چه میشه کرد این تغییرات هورمونی اونقدر اثر بدی هرماه روم میزاره که دوست دارم بمیرم ،نه حوصله ی کاری دارم ،نه چیزی آرومم میکنه فدای بابایی بشم که باهام مدارا میکنه ولی خوب اون بیچاره هم گاهی حالش گرفته میشه آخه مردو چه به درک این چیزا جونم برات بگه که فردا دادایی وجدو که این روزا بهش میگی بابا جون فردا دارن میرن ایلام برای مراسم ختم یکی از آشناها،منو بابا...
29 فروردين 1392

نوبتی همکه باشه نوبت تولد مامانه

سلام همه ی مناسبتای قشنگ توی فرودین برامون اتفاق افتاد جز تولد تو که بهمن بود ومحرم شدن منو بابا که دی ماه 85بود.بقیه مراسما مثل عقد محضری 14 فروردین،جشن عقد 12 فروردین،جشن عروسی وتولد بابا 5 فروردین،تولد مامانی 20 فروردین. راستی امروز برخلاف سالهای قبل بابایی تولدمو یادش بود وصبح که خواب بودم اومد بال سرم وبا ی ........ بیدارم کردو تولمو بهم تبریک گفت،البته سالای قبل یادش بود ولی ااز ی هفته قبل اونقدر میگفتم که یادش میموند. راستی مامان 25 ساله شد البته به تاریخ قمری 21 شعبان 25 سالم میشه وهنوز 24 سالمه برم کیکو درست کنم دیر شد ...
20 فروردين 1392