علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

چگونه می توان غذای کودک را مقوی کرد ؟

منظور از مقوي کردن غذاي کودک اين است که انرژي کودک بيشتر شود . بخصوص کودکاني که دچار اختلال رشد شده اند بايد انرژي بيشتري به بدنشان برسد . براي اينکه انرژي غذاي کودک بيشتر شود بر اساس سن کودک در هر زمان مي توان به غذاي او موادي اضافه نمود . منظور از مغذي کردن ، اضافه نمودن موادي است که علاوه بر انرژي ، پروتئين ، ويتامينها و املاح غذايي کودک را بيشتر مي کند . مواد غذايي و پروتئيني براي رشد کودک ضروري اند براي اينکه پروتئين غذاي کودک بيشتر شود مي توانيد : 1. حتي الامکان مقداري گو.شت بصورت تکه اي يا چرخ کرده ( مانند : گوشت مرغ ، ماهي ، گوسفند و گوساله ) به غذاي کودک اضافه کنيد . 2. حبوبات مثل نخود ، لوبيا ، عدس ، ماش منبع خوبي ...
8 بهمن 1390

خدای ما همه جاست...

سلام خدا خوبی؟میدونم با وجود این همه آدم بد حالو روز خوبی نداری ،من که بهترم از دستم که ناراحت نیستی ،میدونم که تو همه جا هستی و منو درک میکنی و گاهی با این مشکلات با بنده هات عشق بازی میکنی منم یه خورده تند رفتم ببخش منو...... میدونی چیه دیشب تلفنی از خواهرم شنیدم که شوهره دختر عمم سرطان داره بیچاره وضع مالیش خوب نیست و 5 تا دختر داره که دو تاشون فلجن ،دختر بزرگش دبیرستانیه و زنش که دختر عممه خیلی آدم خوبو وپاکو صادقیه...حالم بدجوری براشون سوخت واونوقت فهمیدم که چقدر تو به من لطف کردی که یه شوهره خوبو یه بچه ی سالم بهم دادی ،تازه به قبلتر اگه برگردم   نور رحمتتو تو زندگیم بیشتر میبینم مث زایمانم که یه معجزه بود و با کمترین ...
8 بهمن 1390

پسر شیطون مامان

سلام قلب مامان خوبی؟این روزا حسابی فضول شدی ماشالله هیچ جا بند نمیشی. تازه بابا میگه دیروز چند ثانیه ای ایستادی البته یه هفته پیش خونه ی عمه زینب هم پشتی رو یه کوچولو ول کردی وایستادی و عمه زینبو عمه زهرا ومامان جون که دیدن کلی ذوق کردن...به همه جا آویزون میشی به در،به دیوار،به صندلی ،به کشو،به جانونی وبه آدما واین کارو بیشتر از یک ماهه که شروع کردی وتوی یکی از پستا برات توضیح دادم ...نمیدونم چرا بیشتر بچه های به آنگ پیام های بازرگانی اینقدر علاقه دارن وتو هم مستسنی نیست وهمین خصلتو داری وعلاوه براون از آهنگ شروع اخبار فرقی نمیکنه چه ساعتی باشه خیلی خوشت میاد ومشغول هرکاری باشی حتی شیرخوردن متوجه اون میشی وعین آدم بزرگا به اخبار گوش ...
8 بهمن 1390

چند تای نی نیه دیگه

قاصدک مامان علی مرتضی جان قراره چندتا نی نیه دیگه به جمع ما اضافه بشن خاله معصومه وخاله نرگس که دوستای آملیه مامانن وچهار ماه پیش پیششون بودیم توی دلشون نی نی دارن خیلی براشون خوشحال شدم میدونی روز شهادت علی اصغر از تو خواستم که از خدا بخوای به اونا نی نی بده وخداروشکر داد چه کار کردی شیطون ...زن دایی جلیل هم توی دلش یه نی نی داره یه هفتس که فهمیدن منم که براشون خوشحال شدم زن دایی جلیل همین ماه 15 سالش میشه خیلی کوچولوه ...خوب خودش اصرار داشت که بچه دار بشه خدا کمکش کنه امیدوارم مشکلی نه برای اون نه برای خاله های دیگه پیش بیاد و هر سه نی نی هاشونو سالم به دنیا بیارن ...تازه امشب خبر دارشدم که هم نی نیه خاله نرگس و هم نی نیه خاله معصومه تکون...
8 بهمن 1390

فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟  پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !.... پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟ پسر پاسخ داد: فکر می کنم ! پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟  پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاس...
6 بهمن 1390

یازده ماهگی وجوونه زدن سومین مروارید

مامان فدات بشه فدای یازده ماهگیت... پارسال این موقع تو دل مامانی روزای آخرو میگذروندی ودرست آخر همین ماه یه ساله میشی ...دیروز مشغول بازی کردن باتو بودم ووقتی بغلت کردم داشتی بالا رو نگاه میکردی ویهو چشمم به لثه های بالاییت افتاد ودیدم دندون سمت چپ خودت کاملا مشخصه وقتی دستمو گذاشتم تیز نبود وتا امروزم هنوز زیر لثته ولی اونقدر لثت نازک شده که مروارید قشنگت کاملا مشخصه وفکر کنم فردا ابهت خودشو نشون بده وکامل بیاد بیرون... ،،،،،، ،،،،،،، دیشب بابایی به شوخی منو میزد ومیخواست بدونه عکس العمل تو چیه یهو تو با صدای بلندی اومدی طرف بابایی واونو کنار زدی فدای این هوشت بشم تازه گریتم گرفته بود ولی بعضی جاها دست به یکی میکردید ودوت...
1 بهمن 1390

یازدهمین ماهگرد

زندگیه مامان میخواستم این پستو دیشب بزارم ولی بابایی  بدون اینکه بهم بگه کامپیوترو خاموش کرد منم عصبانی شدم  کفتم:اول ازم بپرس کاری ندارم بعد خاموشش کن باباهم گفت: الان ساعت خوابه...بابایی خاموشی دادتا تو خوابت ببره یه جریانات دیگه ای هم افتاده الان برم صبحونتو بدم بعد که خوابیدی  میام بقیشو مینویسم فدات بشم یازدهمین ماهگردت مبارک   ...
1 بهمن 1390

سخنی با پسرم

سلام قلب مامان دوشنبه ی هفته قبل برای چندمین بار به فرمانداری رفتم و از فرماندار خواستم حالا که نمیتونه کاری واسه بابا کنه حداقل یه وامی به ما بدن،ولی فرماندار با کمال پرویی گفت:من نمتونم کاری براتون بکنم فکرشو بکن فرماندار با اون همه برشی که داره این حرفو بزنه ...منم که آتیشی شده بودم ومیدونستم که دروغ میگه هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم:نمیدونم این جراتو از کجا اورده بودم نه صدام می لرزید نه گریم گرفته بود بهش گفتم:که شما برای هر کسی کاری نمیکنید برای کسی کاری میکنید که براتون نفعی داشته باشه ومعاونتون علنا بهمون گفت:خوب من اگه برای شما کاری کنم از منم انتظار دارن براشون کاری کنم خوب این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فرماندار که بلبل زبونیه ...
28 دی 1390

امپراطور و ماجراهای ایشون

طبق معمول الان که میخوام از جریانای این چند روز واست بنویسم بیدار شدی دیگه هیچ وقت وقتی بیداری  پای نت نمیشینم چون دیروز در زیرتلویزیونی رو باز کردی و همین طور که ایستاده بودی و یه دست به در زیر تلویزیون بود دست دیگتو واسه برداشتن یه جعبه کادو که توی زیر تلویزیونی بود دراز کردی وتعادلتو از دست دادی وبدجوری افتادی ولبه ی تیز زیر تلویزیونی  صورت قشنگتو قرمز کرد من فکر کردم 2 تا مروارید قشنگت شکستن یا خدای نکرده دهنت خونی شده نمیدونم چه طور شد خدا واقعا رحمش به من اومد که بدتر از این نشد بابا هم که اومد تورو دید گفت:پس حواست کجا بد حتمابا ز پشت کامپیوتر بودی راست میگفت:تقصیر من بود اینبار که به خیر گذشت ولی دیگه نباید ...
28 دی 1390