علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

بعد از 2ماه داریم میریم شوش

سلام پسره قشنگم به اندازهی 2 ماه برات حرف دارم و کلی عکس که اصلا حسش نیست بنویسم وکم حجم کنم وبعدشم آپلود،انشالله برگشتم و حالم اومد سرجاش همه رو واست میگم ،خیلی بی حوصلم،میدونم چرا به خاطره شرایط خاصیه که الان توی این ماه دارم،این چند روز بگذره بهتر میشه،چه میشه کرد این تغییرات هورمونی اونقدر اثر بدی هرماه روم میزاره که دوست دارم بمیرم ،نه حوصله ی کاری دارم ،نه چیزی آرومم میکنه فدای بابایی بشم که باهام مدارا میکنه ولی خوب اون بیچاره هم گاهی حالش گرفته میشه آخه مردو چه به درک این چیزا جونم برات بگه که فردا دادایی وجدو که این روزا بهش میگی بابا جون فردا دارن میرن ایلام برای مراسم ختم یکی از آشناها،منو بابا...
29 فروردين 1392

نوبتی همکه باشه نوبت تولد مامانه

سلام همه ی مناسبتای قشنگ توی فرودین برامون اتفاق افتاد جز تولد تو که بهمن بود ومحرم شدن منو بابا که دی ماه 85بود.بقیه مراسما مثل عقد محضری 14 فروردین،جشن عقد 12 فروردین،جشن عروسی وتولد بابا 5 فروردین،تولد مامانی 20 فروردین. راستی امروز برخلاف سالهای قبل بابایی تولدمو یادش بود وصبح که خواب بودم اومد بال سرم وبا ی ........ بیدارم کردو تولمو بهم تبریک گفت،البته سالای قبل یادش بود ولی ااز ی هفته قبل اونقدر میگفتم که یادش میموند. راستی مامان 25 ساله شد البته به تاریخ قمری 21 شعبان 25 سالم میشه وهنوز 24 سالمه برم کیکو درست کنم دیر شد ...
20 فروردين 1392

چهارمین سالگرد ازدواج مامانو بابا

امروز ٥ فرودین مهم ترین اتفاقش چهارمین سالگرد ازدواج منو بابایی بود.بخاطره یه سری اتفاقا این روز یاد آور خاطرات تلخی بود وتنها خاطره خوبش این بود که منو بابا دیگه برای همیشه پیش هم بودیم،دوس ندارم فیلم عروسیمونو ببینم چون وجود بعضی آدما توی اون حال همه رو بد میکنه.باورت میشه عکسای عروسیمون رو تا الان هنوز نیووردیم .فقط یه تابلوی یه متری از اون روز به یادگار داریم.امروز تولد بابا هم هست این روزو من انتخاب کردم و عروسیمون ساده وخوب برگزار شد اما...دلیلشو توی پست بدی سعی میکنم برات بگم.   با تو بودن برایم بهترین لحظات زندگی است   ومن وجود پر مهر و سرشار از عشق تو   را در کاشانه قلبم به وضوح میبینم ...
6 فروردين 1392

اولین پست 92

سلام دوستان سال نو مبارک و سلام به پسر خوبم این روزا اونقدر شیطون شدی که دیگه حوصله ی تایپ کردن ندارم یه لحظه که در هال باز میشه علی مرتضی کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟شیر آبو باز کرده مشغول آب بازیه،چندبار از کارات خندم گرفت ولی وقتی از حد بگذره کتک میخوری،گاهی که منو از دور میبینی که دارم با عصابانیت میام پاتو میگیری میگی مامان اوهههههه،ویا میگی مانی بارده یعنی سرده،واین طوری منم بووووووووووق میشم وبغلت میکنم ومیبرم لباساتو عوض میکنم امروزم که افتاده بودی دنبال ی گنجشک واصلا ولش نمیکردی ومرتب میگفتی اوفه یعنی عصفور ....امروز همگی رفتن کوه وقراره شبو اونجا بمونن ما هم جا نداشتیم نرفتیم بابا گفت:هرطوری شده تا چند ماه دیگه بایدماشین بخرم انشالله که تا اونمو...
6 فروردين 1392

آخرین پست 91و تبریک سال 92

سلام زندگی مامان قطع بودن اینترنت کاری کرد که بعضی از خاطرات 91 رو سال 92 بنویسم الانم تو خوابی بابا هم بعد از کلی خونه تکونی الان گرفته خوابیده منم باید برم سفره ی هفت سینو بچینم چون نیم ساعت به تحویلسال نمونده زندگی مامان عیدت مبارک جملات زیبا برای تبریک سال نو باز هفت سین سرور ماهی و تنگ بلور سکه و سبزه و آب نرگس و جام شراب باز هم شادی عید آرزوهای سپید باز لیلای بهار باز مجنونی بید باز هم رنگین کمان باز باران بهار باز گل مست غرور باز بلبل نغمه خوان باز رقص دود عود باز اسفند و گلاب باز آن سودای ناب کور باد چشم حسود باز تکرار دعا یا مقلب القلوب یا مدبر النهار حال ما گردان تو خوب راه ما گردان تو راست باز نوروز سعید...
30 اسفند 1391

علی مرتضی همه چیزه ما

سلام مامانی خوبی؟هرچه بیشتر میگذره بیشتر به فرقت با بقیه ی بچه ها پی میبرم فدات بشم از دو روز پیش خودت پیش قدم میشی برای وضو گرفتن ونماز خوندن،موقع خوندن زیارت عاشورا با ما سجده میکنی و البته قبل از اون تامفاتیحو دست بابا میبینی سجده میکنی،از نماز خوندنت فیلم گرفتم چقدر قشنگ دستاتو میزاری رو گوشت ومیگی الله اپر...وقتی اخبار ساعت 7 شروع میشه وتیتراژ اولش رو میبینی ساکت ومبهوت نگاه به تلویزیون میکنی ووقتی رسید به الله اکبر خمینی رهبر چون بلند نیستی اسم امامو بیاری میگی(الله اپر،الی اهبر).یاد گرفتی اسم خودتو میگی (الی موسا)و وقتی بهت میگم بگو علی مولا میگی عمو مولا فکر میکنی منظورم عمو علی هستش. تاب تاب اباسی رو میخونی...
23 اسفند 1391

امپراطور من بزرگ شده...

سلام نفس مامان خوبی فدات شم؟این روزا وقت مامانو با شیرین زبونیات  پر کردی،تازه چند روزی که شعرم میخونی اونم شعر عموزنجیر باف.همش میگی مامان عمو بله رو بخون،منم میگم عمو زنجیر باف وتو یه بله ی کشیده وبلند میگی ،زنجیره منو بافتی... بله....پشت کوه انداختی ...بله...بابا اومده چی چی اورده؟زندگیه مامان اونوقت تو میگی ام بده. هم به زبان عربی حرف میزنی هم فارسی وهم کردی.فدات شم وقتی به عربی بهم میگی مای (آب)وبه فارسی میگی مامان بیا(اونم با تحکم)وبه کردی میگی بچو(برو)چقدر شیرین میشی،جدو هم که عاشق عربی حرف زدنته واصرار داره که حتما عربی یاد بگیری ،خوب راست میگه عربی بدردت میخوره ومیتونه توی درس وقرآن خوندنت موثر باشه وزبان شیرین ...
15 اسفند 1391

عکس امپراطور در متولدین امروز

اینا هم دوستای علی مرتضای مامان که مث علی مرتضی جان متولد ٣٠ بهمن هستن متین جان که چون راست کلید وبش قفل بود نتونستم عکسشو بزارم متین جان دوسالگیت مبارک http://matinbeikabadi.niniweblog.com/ عکسو از قسمت متولدین امروز گرفتم سیده مائده رضوی مائده جان یک سالگیت مبارک http://sajedevamaedeh.niniweblog.com/ بازم راست کلید قفل بود یاسمین جان تولد یک ساگیت مبارک http://n123456789.niniweblog.com/ محمد کوچول جان تولد یک سالگیت مبارک http://nini91-akbari.niniweblog.com/ آرشان جان تولد دوسالگیت مبارک http://arshani.niniweblog.com/ ...
1 اسفند 1391