علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

دوسالگی قمری امپراطورمان

زندگیه مامان امروز دوسالت شد البته به تاریخ قمری امروز 8 بهمن 1391 مصادف با 15 ربیع الاول 1434 آره عزیزم تو 15 ربیع الاول به دنیا اومدی که دوسال پیش 30 بهمن بود،خیلی دوست داشتم که دو روز تحمل کنی وتوی میلاد پیامبر به دنیا بیای ولی قسمت نشد ویک ماه زودتر اومدی البته 15 ربیع الاول یه خوبی که داشت اینه که توی این روز اولین مسجد اسلام (مسجد قبا) بنا شده واین برای من خیلی مهمه اینم عکس امروزت به زور گذاشتی ازت عکس بگیرم نمیدونم چت شده هرچی بزرگتر میشی بیشتر کنجکاو میشی که مامان میخواد چکار کنه ...
8 بهمن 1391

امپراطور من عاشق سویچ

نمیدونی این چ علاقه ایه،که تا جدو(باباجون) وارد خونه میشه بقول دادایی(مامان جون) خلع سلاحش میکنی وسویچ ماشینو ازش میگیری ،الان هم طوری شده که سویچو باخودت میخوابونی،اوایل که سویچ ماشین نبود به هر کلیدی راضی میشدی ولی الان به هیچ چیز الا سویچ خود ماشین راضی نمیشی واسه همین جدو رفت از بیرون یه سویچ برات خرید و یهت داد،الان سویچ شده عشقت،وتا میخوام بخوابونمت میگی: مامان لوبه...لوبه به ماشین میگی و به سویچ ماشینم میگی لوبه... نمیدونم اگه ارثی باشه که به پسر عمت رضا رفتی،میگن کوچیک که بود یه قوطی پر از سویچ وکلید داشته ومیگفته بزرگ شدم میخوام کلید ساز بشم الان رضا کلاس سوم ابتدایی هستش ویادش رفته کلیداشو چ کار کرده. sssssssssss علی مرتضی...
8 بهمن 1391

روزانه های امپراطور من...

سلام مامان فدات شه،قلب مامان هر روز که میگذره بیشتر عاشقت میشه وقتی با تحکم میای بهم میگی مامان ...مامان ...بیااااا...وااای نمیدونی چه کیفی میکنم وقتی صدام میزنی که یهچیزی رو نشونم بدی وراجب اون چیز بحث میکنی،ماشالله همه ی کلماتو یکبار که بگم بازبون شیرین بچه گانت تکرار میکنی . خوب این روزای تو از آخرای دی ماه تا الان که ٨ بهمن اینجا بعد از در اوردن لباسا از لباسشویی هوس کردی توهم مث لباسا تمیز بشی٩١.١٠.٢٦ داشتی توی لباسشویی رو نگاه کردی منم گفتم :علی مرتضی ببینم برو تو..انگار از خدات بود اجازه بدم واینجوری پرید توش از محرم تا الان کلی سه نفری(بابا،مامان وشما)با ماشین میریم بیرون ،نمیدونم چرا اینجا گ...
8 بهمن 1391

شیرین کاری امپراطور

این حرکتو عمومهدی یادت داده و نمیدونم یه جور بازی واست یا لوس کردنت که تا میگیم چشات کوووو.....این کارو میکنی،یه جورایی محبت خودت رو به طرف مقابل نشون میدی. اینجا 22 ماهته دی ماه 91 اینجا منو دادایی مشغول جا به جایی تلویزیون بودیم که دیدم شما از فرصت استفاده کردین وبدون کمک رفتین بالای تلویزیون اینجا هم 22ماهته ...
5 بهمن 1391

علی مرتضی ویلدای 91

شب یلدای 91 شب یلدا عمه زینب،عمه زهرا ،عمه فاطمه باشوهرو بچه هاشون اومدن خونمون واز عموهات هم عمو علی وخانمشو بچه هاش اومدن البته عمه فاطمه وعمو علی بعد شام اومدن... شام باقالی پلو با مرغ داشتیم که خیلی خوشمزه شده بود بعدشم که کیک پختیمو میوه خوردیم من اونموقع مشغول نماز خوندن بودم وتا رسیدم همگی شام خورده بودن بجز بچه ها ،البته برای عکس گرفتن میگم دیر رسیدم وگرنه از بس ناخونک زده بودم گرسنم نبود .. موقع عکس گرفتن بهت گفتم:علی مرتضی به مامان ام میدی وفدات بشم دست از غذا کشیدی و... ...
5 بهمن 1391

دعا برای از شیر گرفتن

این مطلبو از توی یه سایت دیدم اولین باره یه همچین چیزی میبینم به نظرتون صحت داره اینم لینک این مطلب http://fun.baharfa.com/%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9.html   دعا برای از شیر گرفتن کودک     این دعا رانوشته به کودک بخوراند یا که در گلو بسته ترک شیرخوردن گیرد:   وَلاَ تَقْرَبَا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الْظَّالِمِینَ (اعراف۱۹) فَکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ إِن کُنتُم بِآیَاتِهِ مُؤْمِنِینَ ج وَمَا لَکُمْ أَلاَّ تَأْکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَی...
5 بهمن 1391

شیطونیهای علی مرتضی(2)

91.10.5 داشت بارون میومد وتو از صدای  شر شرش خوشت میومد ومنم پنجرهی اتاقو بازکردم وهردومون دستمون رو گرفتیم زیر بارون میدونی بارونش منو یاد صومعه سرا مینداخت وبدجوری دلم گرفت... اینجا بغل بابایی باهم دارین بارونو تماشا میکنید ودست تو زیر رحمت خدا.. اینجا هم رفتیم سر زمین جدو وکنارای کوچیک ترش از درختای زمین جدو چیدیم که به زبون محلی بهشون میگن تی تک 91.10.14  روز اربعین خونه ی جدو(باباجونی)حلیم داشتن اون روز من مریض بودم وهمش خواب وبعد از بیدار شدن هم تو اینطوری وروجک بازی کردی ،حلیمو روی هیزم درست کردن وخیلی خوشمزه شده بود البته منو تو آخرش رسیدیم ونرسیدیم دیگو هم بزنیم خوبیه ...
30 دی 1391

شیطونیهای علی مرتضی(1)

ی روز که میخواستم لباس بشورم  همش میومدی دست میزاشتی توی آب،هوا هم سرد بود و ممکن بود سرما بخوری ومن تصمیم  گرفتم این طوری سرگرمت کنم.91.10.3 اینم از هنرت با آب و قلم موی رنگ سجده ی پسره گلم که اوایل درزا میکشیدی ولی الان بهتر میتونی سجده کنی. موقعخوندن زیارت عاشورا بدون اینکه بهت بگیم میشینی بین منو بابا ودستاتو به شکل دعا میگیری وآروم میشینی ،ی بارم توی صفر که بابا نوار دعای ندبه گذاشته بود تو همین کارو کردی که منو بابا کلی ذوقیدیم 91.10.1 از وقتی اومدیم توی خونه ی جدید کنار یخچال جایی برای خرابکاریت شده اونجا قایم میشی ودور از چشم ما خودتو راحت میکنی بع...
30 دی 1391

مهسا نی نی جدیدما

مهسا خانمی خواهر کوچیکتره فائزه خانم دختر عمه زینب در 20 آبان 91 به دنیا اومد نمیدونی روز به روز شیرینتر میشه وتوهم چسبیدی بهش که یا بوسش کنم یا بوسم کنه گاهی اوقات میگی دستشو بزار تو دستم ،خدا میدونه توی آینده قراره چه اتفاقی بیوفته،تازه تا عمه زینب میاد خونمون میپریوبا خوشحالی میگی نی نی ....نی نی ... مها وابجی فائزش اینجا هم توی شب یلدا که حسابی گیر داده بودی بغلش کنی مهسا خانم گریه میکرد بابا ولم کن توهم انگار نه انگار... سوکش میدادی انگشتاتو نگاه کن.. ...
30 دی 1391

عکسهایی از امپراطور ما...

اینجا هد بابا رو زدی ببین چ شیرین شدی عزیزم اینجا 23 ماهته خرابکاری های جنابعالی توی خونه ی جدید حس امپراطوری پسرم:کنترل بدین من،اینم از بالشت ،خوب حالا هم هرشبکه ای ک من میخوام شما هم نگاه کنید... اینجا موقعی بود ک مشغول فرش کردن خونه بودیم وشما اینجوری با پسرعموهات وپسرعمه هات با کارتن یخچال بازی میکردید   اینجا توی اتاق قبلی بود ک بالشت میزاشتی زیر پات وکلید برقو میزدی،روشن،خاموش ،روشن،خاموشو.... ...
23 دی 1391