علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

شیطنت های ناگفته ی امپراطور...

سلام نفس مامان بهت گفته بودم که دوشبه تب داری دیشبم تبت بالا بود بهت قطره دادم وچند ساعت بعد تبت اومد پایین نمیدونم علتش چیه،الانم منو دادا(مامان جون)حمامت کردیمو خوابوندمت امروز برای اولین بار با شامپو بدن حمامت کردم قبلا همش باصابون ولی شنیدم شامپو باعث میشه بدن نسوزه واسه همین دیگه با شامپو بدن حمامت میکنم.امروز باید همه ی عکسا وحرفا رو توی وب بزارمو بنویسم چون بابا میخواد لب تاپو ببره مغازه تا وقتی وامو بگیریمو بتونیم کامپیوتر بخریم. طبق معمول تا میام بنویسم بیدارمیشی الانم بغل بابایی هستی خیلی این دو روزه بیقراری میکنی برم که بیشتر بهم احتیاج داری خوابیدی باز میام واست میتعریفم. ...
9 تير 1391

کلی حرف،کلی شیطنت...

سلام پسرمامان سلام دوستای گلم خوبید؟ مدت زیادیه که از شیطونیای امپراطور مامان چیزی ننوشتم خدارو شکر اوضاع مغازه داریمون خوبه؟یه وام اشتغالم واسمون درست شده که بازم خداروشکر هم ضامنا وهم آوردمون حل شد وبه امید خدا تا یه ماه دیگه وامو میگیریم فعلا مغازه رو با یه مقدار فروش طلا وپس اندازمون سرپا کردیم تا انشالله موقعی که وامو گرفتیم پر جنسش کنیم. خوب حالا باپس مامانی هم یه حرفی بزنیم:زندگیه مامان تا امروز 11 مروارید خوشکل در اوردی که 4 تا شون مرواریدای آسیاب بالا وپایین هستن وبه فاصله ی کمی از هم در اومدن تاریخشونو هم دارم مینویسم واست. از دیشب تب کردی امروز بعد از طهر هم آب بینیت میومد الانم خوابی،دیشب بااینکه...
8 تير 1391

مسابقه ی بابائی دوست دارم...

به نام خدا مهم بردو باخت نیست مهم حرفیه که میخوام به بابام بگم... سلام بابایی مدت زیادیه که میخواستم باهاتون چند کلمه مردونه حرف بزنم امافرصت نشد وشما اونقدر گرفتارید که دلم نمی اومد چیزی بگم. ولی الان به مناسبت دومین سالی که بابام هستید میخوام براتون حرف بزنم پارسال 3ماهه بودم ومامانی جای پامو بهتون هدیه داد که خیلی خوشت اومد ولی امسال با این اوضاعی که داشتیم نتونستیم واستون کاری کنم. شما ازکارهای زیادی  به خاطر من استعفا دادید فقط به خاطره اینکه میخواستید لقمه ی حلالی بزارید دهنم به خصوص این اواخر که از بهترین کاری که میتونستید توش پیشرفتهای زیادی کنید مردونه ایستادید وگفتید من نیستم.میدونم از اینکه حوله ی حمومم برام کو...
19 خرداد 1391

ما اومدیم...

سلام پسر مامان سلام دوستای خوبم یه هفته که نبودم رفته بودم شوش خونه ی پدرم. سه شنبه ی پیش بود دیروز هم اومدم اول رفتیم دزفول تا بابایی برای مغازه ی جدید قفسه بخره قفسه های قرمزو سفید،دو شب پیش هم وصلشون کردیم مغازه خیلی قشنگ شد کارش که کامل شد عکسشو میزارم،خدارو شکر بدون وامو قرض کردن مشکل مالیه مغازه داره حل میشه یه مقدارپس انداز و یه مقدارطلا ویه 1 تومنی هم مامانم مرحمت کرد کارمون داره راه میفته. پسرم زندگیه مامان از پریشب اسهالو استفراغ گرفتی دیشب بردمت پیش متخصص گفت:عفونت گوارشیه که مسببش همین گردو غباره یه آزمایش مدفوع هم واست نوشته که امروز تا ساعت 12 خواب بودی ونشد نمونه ازت بگیرم واسه همین موند واسه فردا.قلب مامانی چق...
2 خرداد 1391

روز مامانی وهدیه امپراطور به مامانش....

سلام زندگیه مامان امروز روز مادره،نمیدونی از اینکه یه مامانم چقدر خوشحالم که یه مامانم عشق خدا به بندش وعشق مامان به نی نیش از عشقایی هستن که توی دنیا نظیرشون نیست هیچ کسی جز خود مادر هم نمیتونه این حس قشنگو درک کنه تو هم دیشب یه عیدی خوب به مامان دادی ... دیشب 91/2/22 داشتم باهات بازی میکردم وتورو روی بالشتت خوابوندم و گاهی یه قلقلک کوچولوت میکردم که یهو دیدم بلهههههههههه امپراطور مامان پنجمین مرواریدش هم در اومده دیگه به چهار تا دندونت عادت کرده بودیم که با این کارت سوپرایزمون کردی اول به بابایی گفتم بعدش به مامان جونو جدو اونا هم خداروشکر کردنو گفتن:مبارکه...... صبح که شد زن عمو خدیجه هم اومدو بهش گفتم بعد هم به عمه ها خبر دا...
24 ارديبهشت 1391

میدونی چی شده شاه پسرم

سلام فدات شم الان حمومت کردم وخوابوندمت به فرشته ها گفتم مواظبت باشن بابایی هم پیشت خوابه. بعد از کلی دعا کردن که بابایی رفت سر کار اونم یه کار عالی که با توجه به مهارتش مطمئن بودیم که حقوقش بعد از مدتی دوبرابر میشه اما بعد از چند روز که بابایی رفت سرکار اول گفتن ما قرارداد نمیبندیم وبا همه ی کارکنانمون همین طوریم چون بابا به این کار نیاز داشت قبول کرد وبا حقوقی کمتر از چیزی که حقش 18 روزی کار کرد ولی چیزایی دید که دیگه نمی تونست اونجا بمونه کارفرما کارهای غیر قانونی میکرد راننده دزدی میکردی اونم از بیت المال و هرچی بابایی نصیحتش کرد فایده ایی نداشت وچون بابا باید صورت وضعیت رد کنه دستش گیر بود ووقتی مهندس از تهران بهش زنگ زد که آق...
19 ارديبهشت 1391

زلزله ی 5/5 ریشتری

آره فدات شم درست شنیدی اینو میدونی که چند ماهه بیشتر از 150 زلزله وپس لرزه اینجا رو لرزونده ولی از همه ترسناک تر زلزله ی روز چهارشنبه بود که جدو ومامان جون خواب بودن ومنو تو مشغول بازی توی اتاق بودیم که یهو زمین مث موج زیرمون تلو تلو کرد سظهر بود وهمه ترسیده بودن منو تورو بغل کردمو بدون روسری زدم بیرون جدو باباجون هم بیدار شدن ومن که از اتاق زدم بیرون جدو که منو دید گفت:زلزله زلزله زودی برید بیرون وای اون لحظه نمیدونستم بخندم یا گریه کنم چشمای جدو سرخ شده بودن خیلی ترسیده بود و همه ی مردم بیرون ریخته بودن کمی تو حیاط بودیم وبعدش رفتیم تو خونه.......... مرکز زلزله روستای مورموری بود که 32 کیلومتری ما بود ولی اونقدر محکم لرزوند که شهر های...
18 ارديبهشت 1391

امپراطور وشیطونیاش2

تو سر زدنت که از 91/2/12 شروع شد نمیدونم چرا این کارو میکنی ولی وقتی میزنی تو سرت میخندی و از اینکه بهت میگم نکن کلی میخندی و فکر میکنی یه نوع بازیه فدات بشم که کارات مث خودت عجیبن... یه روز از روزا که مشغول شیطونی بودی یه سیم سیار دست بود و با اون سیم بلندش از این اتاق به اون اتاق دنبال خودت میکشوندی وبهم نمیدادی تا اینکه با دوشاخش که بازی میکردی این بلا رو به چشم خودت اوردی خیلی گریه کردی واووووووووووف بدی شده بودی واست توی پستای قبلی گفته بودم ولی عکسشو نگذاشتم وقتی بهت میگفتم کجات درد میکنه با دست زیر چشمتو نشون میدادی 91/2/13 شیطونی توی حیاط وبازی بابیل نمیدونم شایدم کشاورز بشی وبا جدو بری سر زمینش موتور عم...
18 ارديبهشت 1391

عکسهای هنری توسط مامانی

ببین مامانی چه عکسای مشنگی ازت گرفته کلی اذیت کردی تا این شد چادرم به دیوار وصل کردم عروسکایی که بابایی واسم به مناسبتهای مختلف گرفته و گوله کامواهای مامان جون کمک کردن که این عکس هنری ساخته بشه...... ...
17 ارديبهشت 1391