علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

شاید چند روزی نباشیم

سلام هم به پسره مامان هم به دوستای خوبم ،قلب مامان شاید یه ساعت دیگه بریم شوش خونه ی مامان جون اینا(مامان خودم) من که دو دلم ولی بابا میگه بریم من پس فردا یکی از شاگردام امتحان داره فرداهم کار دارم و...خلاصه الان بابا حمومه و من هنوز نمیدونم برم یا نه...ولی از اونجایی که ممکنه بریم گفتم:بی خبر نرفته باشیم و در جواب دوست عزیزم مامان الیسا که گفته بود کجایی هستم باید بگم من اصالتا خوزستانی و متولد شهر شوش وبزرگ شده ی اونجام بعد از ازدواج که شوهرم کرد وایلامی بود وهست ساکن ایلام شهر دهلران شدم و ریکا گفتن من به خاطره معاشرت ودوستی با چند تا از دوستای شمالی هستش که ساکن آمل هستن و وقتی با علی مرتضی آمل بودیم مدام به علی مرتض...
15 اسفند 1390

لغت نامه ریکاجان و کلی شیطنت دیگه

١-بالاخره پسره گل مامان صاحب لغت نامه شد: الف-الو کردن:ادو میکنی و گوشی یا دستتو میزاری رو گوشت. ب-رضا رو صدا میکنی ومیگی:ادا ج-تولدت مبارکو به این شکل میخونی:ها ها و دست میزنی از روز تولدت تا الان این کارت شدو و هرکسی که شعر تولدت مبارکو واست بخونه تو هم شروع میکنی به ها ها گفتن ودست زدن د- شمارش اعداداز یک تا سه:که میگی ا،دو،سههههههههههههه سه رو با شدت میگی و از امیر محمد پسر عمه فاطمه یاد گرفتی که داشت از روی پشتیا میپرید وتو خوب بهش توجه میکردی ویهو دیدم تکرار میکنی. ٢-٦ اسفند ٩٠ سعی کردی بایستی و دیشب یه کوچولو ایستادی. ٣-اینبار توجه خاصی به اخبار ورزشی داری مث بابا ومامانی و وقتی اخبار شروع میشه میخ کوب میشی و ...
13 اسفند 1390

حرفای نگفته،خاطرات ننوشته(1)

اولین لیوانی که شکستی اونقدر با قاشق زدی تو کلش که ترک برد  ومجبور شدیم دوربندازیمش و این اتفاق مهم در تاریخ 6 اسفند 90 رخ داد اون کوچولو که عکسش بالاست شیدا خانمه که با مامانش توی بیمارستان آشنا شدم ما باهم توی یه اتاق بودیم و درست زمانی که تو وشیدایی زردی داشتید عکس وسط شکلک در اوردن تو توی اتاق تاریکه که هرکاری کردم نخوابیدی ودوعکس پایین عینک منو وباباجونی رو زدی به چشمات کلی هم خوشت میومد امیدوارم هیچ وقت عینکی نشی.. یه هفته پیش رفتیم دره شهر خونه ی عمه خدیجه که با شوهرو بچه هاش رفته بودن کربلا...واقعا شهرشون توی یه درست،از دور که نگاه میکردیم قشنگ مشخص بود داریم میریم پایین...واسه تو...
13 اسفند 1390

نگاهی به یکسالی که گذشت

سلام پسره مامان برج ٣ سال ٨٩ بود که فهمیدم به تو باردارم منو بابایی به خاطره مشکلات مالی نمیخواستیم الان بچه داربشیم واسه همین وقتی شنیدم باردارم خوشحال شدم ولی یه ترسی از آیندت تو دلم بود امیدوار بودم که قبل از به دنیا اومدنت بابا یه کاری پیدا کنه اما کو کار به هرکسی که میدونستیم کاری از دستش برمیاد سر زدیدیم ولی یا نمیخواستن یا واقعا... بالاخره دوران بارداریمو با درد دل با تو ونوشتن خاطراتتمون توی دفتر گذشت من دوست داشتم که نیمه اولی باشی ماما گفته بود:که اوایل فروردین به دنیا میای و سونوگرافی ٢٦ اسفند ولی تو حسابی عجله داشتی و ٣٠ بهمن به دنیا اومدی جالب اینجاست که من صبح سونو دادم واین تاریخو واسم زدن ولی تو شیطون ظهر همون روز به دنی...
13 اسفند 1390

نی نیه فضول مامان

سلام نی نیه خوشکلم ماشالله خیلی فضول شدی اونقدر شیرین کاریات زیاد شدن که وقت نمیکنم بیام بنویسم  واسه همین یه برگه چسبوندم رو دیوار و همه ی کاراتو اونجا یادداشت میکنم که یادم نره البته توی تقویم هم مینویسم ولی این راه خیلی راحتتره .امشب که خوابیدی سعی میکنم بنویسم تا الانشم به ٢٣ مورد رسیدن.
10 اسفند 1390

امپراطور و جوونه زدن چهارمین دندون و کلی خبر....

سلام سلام نمیدونی با چه مکافاتی یه وقت خالی پیدا کردم تا خاطرات این چند روزتو بنویسم تولدت نزدیکه و کلی کار دارم به خاطره شاغل بودن بعضی از مهمونای گلمون شاید تولدت رو جمعه بگیریم یه دو روزی زودتر...سه چهار روزی تب داشتی چهارشنبه ای که گذشت یعنی 19 بهمن منو بابایی بردیمت دکتر هم واسه اسهالی که گرفتی هم واسه جوشای صورتت ...همین که گذاشتمت روی وزنه تا وزنتو بسنجیم مطبو گذاشتی رو سرت بلند بلند و از ته دل گریه میکردی نزاشتی دکتر خوب معاینت کنه. دکتر گفت:الان باید 10 کیلو باشه وخوشبختانه تو 10/5 بودی دورسرت هم باید 47 میبود که دقیقا 47 بود اوضاع سینه و ریه هات هم که خوب بود گلوت هم که اصلا اجازه ندادی دکتر ببینه همین که خواست چوبو بزا...
25 بهمن 1390

تولد امپراطور

سلام فدات شم سرم حسابی شلوغه مشغول آماده کردنه تدارکات آش دندونیت هستم اومنم بعد از در اومدن سه دندون...البته چهارمی هم داره در میاد...عمه هات خیلی دوس دارن که از این آش بخورن وما هم تصمیم گرفتیم یه آشی درست کنیم توی این سرما هم حسابی میچسبه.چندروزه اینترنت سرعتش افتضاح شده ومنم که حوصله ی صبر کردن ندارم تا میبینم این طوریه هنوز نیم ساعت نشده میزنم بیرون...الانم که مینویسم صفحه ی روبرو نصفه میاد ومن نمیتونم مطالب نوشته شده رو مرتب کنم،چند روزه که شکمت چهار ،پنج بار در روز کار میکنه بابا رفت واست نوبت دکتر گرفت،نوبتمون ساعت شیشو نیمه...ج.شای ریز صورتت بهتر شدن ولی الان توی کاغذ مینویسم که یادم نره به دکتر بگم همیشه همه ی سوالاتمو مینویسم چون...
21 بهمن 1390

چند روز غیبت

سلام نفس مامان این چند روزی که نبودیم با هم رفته بودیم خونه ی بابا جونی(شوش) امروز اومدیم کلی لباس نشسته دارم ،بابایی هم که یه اتاق تازه واسه کارو  نماز و دعا درست کرده درست روبروی اتاقمون یه روزی میشه سفیدکردنش تموم شده عمه های گلت هم زحمت کشیدنو توی نبوده ما همه جارو شستنو مرتب کردن،یه اتاق نقلی و مرتب آدم توش خیلی راحته ولی واسه ی منو تو ورود ممنوعه چون بابا میخواد درس بخونه ومنو تو همش مزاحمش میشیم آخه مگه میشه تو آروم باشیو من با بابا حرف نزنم نمییییشه دیگه... واسه همین به نظرم بابا عاقلانه ترین کارو کرد،سیستمو هم به این اتاق انتقال داد چون منو تو شورشو در اوردیم من که بیشتر وقتمو توی نی نی وبلاگم وتو مدام مشغول کشیدن س...
15 بهمن 1390