علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

پسر شیطون مامان

سلام قلب مامان خوبی؟این روزا حسابی فضول شدی ماشالله هیچ جا بند نمیشی. تازه بابا میگه دیروز چند ثانیه ای ایستادی البته یه هفته پیش خونه ی عمه زینب هم پشتی رو یه کوچولو ول کردی وایستادی و عمه زینبو عمه زهرا ومامان جون که دیدن کلی ذوق کردن...به همه جا آویزون میشی به در،به دیوار،به صندلی ،به کشو،به جانونی وبه آدما واین کارو بیشتر از یک ماهه که شروع کردی وتوی یکی از پستا برات توضیح دادم ...نمیدونم چرا بیشتر بچه های به آنگ پیام های بازرگانی اینقدر علاقه دارن وتو هم مستسنی نیست وهمین خصلتو داری وعلاوه براون از آهنگ شروع اخبار فرقی نمیکنه چه ساعتی باشه خیلی خوشت میاد ومشغول هرکاری باشی حتی شیرخوردن متوجه اون میشی وعین آدم بزرگا به اخبار گوش ...
8 بهمن 1390

دلم تنگه...واسه نی نیم دعا کنید

مامانا و دوستای خوب این پست برای چند روزه و بعد پاک میشه چون نمیخوام آشناها از این موضوع خبردار بشن لطفا بعد خوندن نظرتون رو توی پست امپراطور و واکسن 6 ماهگی بنویسید... سلام به همه ی  مامانا الان که این مطلبو مینویسم دلم پر از درده و چشمام پر از اشکن... آره دارم گریه میکنم...جریان از این قراره که دو روزه پیش بعداز واکسن علی مرتضی چون خانم بهداشت درست منو از وضعیت جسمیش مطلع نمیکرد تصمبم گرفتم بعد ظهر ببرمش پیش دکترش تا چکاپ کاملش کنه دکتر که همه جاشو معاینه کرد گفت:همه چیزش عالیه و وضعیتش مث یه بچه ی 10 ماهس وزنو قدش دو ماه از خودش جلو ترن و یه سری کاراش مال بچه 8 ماهن نه بچه 6 ماهه خلاصه همه چیز عال بود تا...
1 مهر 1390

رفتن به دره شهر و یه اتفاق بد...

بعد از مدت ها تصمیم گرفتیم بریم دره شهر خونه ی عمه خدیجه.همه چیز خوب بود و عمه خدیجه از دیدن تو  خیلی خوشحال شد چون آخرین باری که تو رو دیده بود هنوز ٢ ماهت تموم نشده بود و الان ٦ ماهت داشت تموم میشد عمه خدیجه گفت:این که حسن(بابایی)چقدر شبیه باباش شده همه بهت میگن حسن در سایز کوچک میگن خیلی خوردنی هستی. خوب داشتم میگفتم همه چیز خوب بود شام که عالی بود و اولین باری بود که بعد از مدت ها توی یه  مهمونی این قدر بهم خوش میگذره و خوب غذا میخورم واقعا دست پخت عمه جونت حرف نداشت،تو که خواب بودی یهو با صدای بلند گریه کردی و هر کاری کردم آروم نمیشدی و شیر نمیخوردی عمه خدیجه  واست اسپند درست کرد...
23 مرداد 1390

شروع به نوشتن خاطرات گل پسرم

سلام مامانی *امروز13خرداد 90 هستش و3ماهو 15 روز از اومدنت میگذره بابا حسن الان رفت سرکار و مامانی مشغوله نوشتن خاطرات پسره گلش شده"منو مامان جون امروز حمامت کردیدم کوچیکتر که بودی موقع حمام کردن کلی گریه میکردی ومن همیشه ازحمام کردنت میترسیدم چون گریه هات آدمو میترسوند ومن فکر میکردم الانه که بلایی سرت بیاد بعضی وقتا منم باهات گریه میکردم اما الان از حمام کردن کلی خوشت میاد و مامانی کلی خوشحاله  کوچولوتر که بودی موقع عوض کردن لباسات طوری میریختی بهم که بازم اشک مامانو در میووردی ومن با خودم فکر میکردم که مامان خوبی نیستم که حتی نمیتونم لباسای کوچولومو بدون اینکه گریه کنه عوض کنم بابایی همیشه میگفت اینطوری نیست ومن یه مامان خی...
23 تير 1390

معذرت میخوام

سلام عزیزم 2روز پیش خونه تکونی ما تموم شد همه جارو شستیم و خونه حسابی تمیز شد خونه شده بود مث یه دسه ی گل دیروز  رفته بودم تا مغازه سیسمونی فروشی تا کمربنده حملی رو که واست گرفته بودم پس بدم چون دیدم اصلا بدردت نمیخوره و توش راحت نیستی. وقتی برگشتم با صحنه ی بدی مواجه شدم و حسابی داغ کردم موقع برگشتن من که شما از خواب بیدار شده بودید و مادر جون که فکرمیکرد شما پوشک شده اید به محض در اومدنت از گهواره مادر جونو و...وای وای وای قالی رو آبکشی کردید منم سرتون داد زدم و شما که به من میخندیدید زدید زیره گریه و من بی توجه به شما رفتم حموم وقتی برگشتم بیخودی با بابایی هم حرفم شدو زدم زیره گریه بابایی که نمیدون...
23 تير 1390

وقتی امبراطور کوجک آمد:

اصلا فکرشو هم نمیکردم که اینقدر زود بیای اینبار هم مث روزی که فهمیدم حاملم غافلگیرم کردی نه فقط مامانی رو بلکه همه رو غافلگیر کردی و درست 26 روز مونده به زایمان مامانی شما تشریف اوردید من درد نداشتم ولی علامتهای یه زایمان زود رسو داشتم وقتی ماما سونوهارو دید ومعاینم کرد گفت کیسه آبت سوراخ شده وچون بچت زود رسه و ما امکانات نداریم باید بری دزفول"من شروع کردم به گریه کردن و از این میترسیدم نکنه نی نیمو از دست بدم مادر جون و پرستار دلداریم میدادن و میگفتن توکل کن به خدا انشالله چیزی نیست دزفول حدود 2ساعت باشهرمون فاصله داشت وقتی رسیدیم شب بود و پرستار گفت:صبح سونو بده اگه اگه آب بچه کم نشده باشه مشکلی نیست شبو خونه ی دایی جلال خوابیدیم خون...
23 تير 1390

امپراطور و واکسن 4 ماهگی

امروز منو بابایی تو رو بردیم بهداشت واسه ی واکسن 4 ماهگیت.توی راه بابایی بغلت کرد و هنوز به بهداشت نرسیده روی بابایی بالا اوردی و حسابی لباساشو کثیف کردی باباهم فقط گفت:دست درد نکنه علی آقا و تو جوابشو با خنده ی قشنگت دادی وقتی رسیدیم خاله زینب که دوست مامانیه و اونجا کار میکنه قد و وزنو دور سرتو گرفت ماشالله نمودار رشدت به جای اینکه مایل بره به سمت بالا پیشروی کرده بود و این خیلی عالی بود.بعد نوبت واکسنت شد کار واکسن که تموم شد تا خونه به جون منو بابا غر زدی فکر کنم از دستمون شکایت میکردی که چرا گذاشتیم اوووووووووووووووووووووووووووفت کنن زندگیه مامان این کار واسه سلامتی  خودته فدات بشم. وقتی رسیدیم منو تو حدود 2 ساعتی خوابمون برد...
2 تير 1390

اولین پیاده روی امپراطور

دیشب برای اولین بار من وبابایی و مادرجون همراه امپراطور کوچیکمون به پیاده روی رفتیم امپراطور کلی خوشحال بود و با تعجب به چراغ های اطراف نگاه میکرد حدود نیم ساعتی گذشته بود که علی مرتضای مامان گرسنش شد وتوی خیابون شروع به گریه کردن کرد باخونه فاصله ی زیادی داشتیم وجایی برای نشستن نبود مجبور شدم بهش شیر بدم و علی کوچولو خیلی  زود زیر چادر مامانی خوابش برد انگار امپراطور هم از پیاده روی خسته شده بود چون به خواب عمیقی رفته بود وتا ساعت 5صبح بیدار نشدی ...
1 تير 1390

بدکاریه علی مرتضای مامان

امروز بعداز اینکه تمیزت کردم وماساژت دادم قبل از پوشک کرنت چون گریه میکردی مجبور شدم اول بهت شیر بدم همونطور که شیر میخوردی یهو جیش کردی و سرو صورتو عینک مامانو کثیف کردیو شوک وحشتناکی به مامان دادی مادر جون هم کلی به مامان خندید هنوز باباحسن از سرکار نیومده وقتی اومد بدکاریتو واسش تعریف میکنم یادم باشه ازاین به بعد اول پوشکت کنم... بدکاریات هم مث خودت شیرینن زندگیه مامان ...
22 خرداد 1390