خاطرات نوشته نشده
سلام جیگر مامان این روزا کلی شیطون وبلا شدی،ماشالله آقایی شدی واسه خودت با بابایی شبا تنها میری قدم میزنی وهفته ی پیش برای اولین بار شب باهم رفتین بیرون ،نمیدونی چ ذوقی میکردم وقتی میدیدم با بابایی داری میری بیرون ک برات جیگر بگیره،وقتی اومدی با گریه اومدی بغلم
،ب بابا گفتم:چی شده؟گفت:سر یکی از کوچه ها زمین خوردی و گریه کردیو منو میخواستی ،منم
.
فدات بشم مرد بودنتو با گرفتن از پوشک در سن 19 ماهگی نشون دادی و خیلی قشنگ وقتی کرا خرابی داری میگی ماما..ماما...ماما...منم فدای این ماما گفتنت،کلی میغشم وقتی این قدر مصمم صدام میکنی .خیلی حرفا دارم ک الان یادم رفته چون مدتیه تنبلی میکنم ودیگه برگه روی آینه ی اتاق نمیچسبونم ک بمحض وقوع اتفاقی اونو یادداشت کنم ولی حتما این کارو میکنم.
جونم برات بگه ک عید قربان روز خوبی بود تویاون روز متوجه شدم که مرواریدای قشنگت ب عدد 16
رسیدن یعنی 2تا دندون جدید
واینکه با خونواده ی عمو علی رفتیم محل کار عمو علی توی پارک جنگلی منابع طبیعی روز خیلی خوبی بود وشما با بچه های عمو علی کلی شیطنت کردی و ی جایی ک داشتیم چایی میخوردیم با بچه های عمو علی رفتی بازی کردی تا مامانی چاییشو راحت بخوره ولی دلم همش پیشت بود چند بارم با چایی سوختم
.
حالا عکسای بیرون رفتنمون در تاریخ 5 آبان سال 91



اینجا دست زده بودی توی زغالا ودستاتو مالوندی ب صورتت البته زغال سرد




خاطرات نوشته نشده
