علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

انتخابات 24 خرداد92

روز جمعه با عمه خدیجه راهیه شهرشون شدیم ای کاش توی شهر خودمون رای میدادیم وقتی رسیدیم دره شهر کمی استراحت کردیم و وقتی رفتیم برای رای دادن اونقدر شلوغ بود که چندبار رفتیمو برگشتیم وآخر سر تونستیم ساعت 11 شب رای بدیم ولی من چون مال اون شهر نبودم نتونستم به شورای شهر رای بدم ولی مهرو برام زدن وی افتخار دیگه توی شناسنامم ثبت شد.خیلی اذیت شدی هم هوا گرم بود هم شلوغ بود واقعا دوس داشتم رای بدم ولی گاهی گریه ها وبی تابی های تو باعث میشد که من منصرف بشم خونه هم که پیش دختر عمت نمی موندی ولی خداروشکر رای من با دستای کوچیک تو توی صندوق انداخته شد.از خدا خواستم اون کسی که اصلح تره رای بیاره وبا اینکه میدونستم کسی که بهش رای دادم انتخاب نمیشه ولی من ا...
2 تير 1392

دیر اومدم ولی اومدم دیگهههه

سلام زندگیه مامان خوبی؟خیلی وقته کلی از عکساتو گذاشتم واسه کم حجم کردن ولی این روزا سخت درگیر گرفتن روزه های قضایی هستم که توی ویار وبارداریم نتونستم بگیرم واسه همین یا خوابم یا حوصله ندارم،توی این مدت که نبودیم رفتیم شوش،رفتیم زیارت حرم دانیال نبی ومن برای اولین بار کلی یهودی رو دیدم،دانیال نبی پیامبر بنی اسرائیل هستش واسه همین یهودیا زیارتش میکنن من که اولین بارم بود یهودی میدیدم برام خیلی جالب اومدن البته صهیونیستا اومدن جلو چشممو ی جوری شده بودم اولش فکر میکردم که خارجی هستن بعد دوتا از دخترای زیر ده سالشون که اومدن نزدیک آبخوری ومن باهاشون فارسی حرف زدم وبا کمال تعجب دیدم فارسی جوابمو دادن واز من خواستن توی پر کردن بطری آبشون کمکشون کن...
2 تير 1392

برای اولین بار خودت تنهایی رفتی خرید...

سلام عزیز دلم ی نیم ساعتی میشه از خونه ی عمه زهرا اومدیم بابایی تو مغازه بود ومنو اون مشغول صحبت بودیم که تو همش میگفتی:مامانی بتنی(بستنی). فروشگاه کنار خونمونه،ولی من گفتم:اگه همیشه به حرفت گوش بدم وهربار که بستنی بخوای برات بخرم بدعادت میشی (واسه همین خواستم حواستوپرت کنم)که یهو به پشتم نگاه کردم ودیدم نیستی ،این ورو اونورو نگاه کردم نبودی ،گفتم:نکنه مث دفه ی قبلی باز رفته باشی فروشگاه،رفتم اونجا ودیدم،بلــــــــــــــــــــه....آقا رفته فروشگاه در یخچال فروشگاهو هم باز کرده و ی بستنی رو در حال در اوردن از یخچاله،من که کلی ذوق کرده بودم پسرم اونقدر بزرگ شده که خودش میره خریدولی درست مث پسر عموی 6سالش که پارسال رفت فروشگاه تخم مرغ...
8 خرداد 1392

خدا جون سلام

این مطلبو توی نت دیدم قشنگ و جالبه خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری  که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم  و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است  یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ  دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورد...
7 خرداد 1392

ولادت امام علی (ع) ورزو بابایی

حضرت اميرالمؤمنين (عليه‏السلام) فرمودند: اى مردم! به خدا سوگند من هرگز شما را به هيچ طاعتى فرا نمی ‏خوانم مگر آن كه خود بر شما. در عمل به آن. پيشى مى‏جويم و از هيچ گناهى بازتان نمی ‏دارم و نهى نمى‏كنم. مگر آن كه پيش از شما، خود را از عمل به آن باز می‏دارم. نهج البلاغه، خطبه١٧٣   ای پدر بوی شقایق می دهی          عاشقی را یاد عاشق می دهی   با تو سبزم،گل بهارم،ای پدر        هر چه دارم از تو دارم ای پدر   ...
3 خرداد 1392

خودت واسه خودت آقایی شدی

ی روز که مشغول کار توی خونه بودم ،دیدم خبری ازت نیست اومدم سراغت دیدم خودت رفتی دفتر نقاشیت ومداد رنگیاتو از کشو در اوردی ونقاشی میکشی کلی ذوق کردم ویواشکی رفتم دوربینو اوردمو ازت عکس گرفتم ولی تا متوجه شدی دست از نقاشی کشیدن کشیدی ودوربینو میخواستی. فدات بشم که اینقدر شیرینی92.2.19 ...
2 خرداد 1392

پشه علی مرتضی رو بدجوری بوس کرد

اینجا پشه ها خوب بوست کردن البته الان خوب شدی ،جای یکیشون حسابی نگرانم کرده بود اما خداروشکر داره خوب میشه.چون ی پشه های عجیبی اومده بودن که جای نیششون سالک میشد خداروشکر که مال تو اینطوری نبود. 92.2.17 ...
2 خرداد 1392