علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

امپراطور تنبیه میشه

سلام نفس مامان خیلی بلا وشیطون شدی ظهرا نمیزاری منو بابایی بخوابیم تا میایم دراز بکشیم تو شروع میکنی به 1،2،3 گفتن ومیپری روی دلمون وگاهی داری حرف میزنیم یا حواسمون نیست وتو باسرعت میای واونجاست که صدای آخو اوخ منو بابا بلند میشه وتو هم با صدای بلند میخندی،منو بابا هم از این شیطنت تو کلی دوق میکنیم ،مدتیه که محبتت به من فوران کرده ومرتب منو بغل میکنی وتمام صورتمو غرق در بوسه اونم از نوع آبـــــــــــــــــدارش میکنی ،شیرین زبون شدی و موقعی که کلماتو گرد تلفظ میکنی شیرین تر هم میشی.از وقتی از شیر گرفتمت هم تو راحت میخوابی هم من تازه طعم راحت خوابیدنو چشیدم  البته اونموقها هم با وجود سختیاش شیرینیه خودشوداشت.عزیز دلم اوضاع زندگیمون خوبه ...
12 ارديبهشت 1392

روز زن،روز مادر،روزفاطمه هامبارک

بر مـقدم دخـتر پیمـبر صلـوات بر چشمه ی پاک حـوض کوثـر صلوات بر محضر حضرت مـحمـد تبـریک بر مادر شیعیان حــیدر صلوات   سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،                                      نه مرگ ،                                             نه ترس ، سرم فقط ب...
11 ارديبهشت 1392

ما یاتیم(اومدیم)

سلامن علیکم خوبین؟اینبار 9 روز موندم خونه ی بابام خیلی خوش گذشت  5 بار شانس زیارت حرم دانیال روپیدا کردیم وهرپنج بار براتون به نیابت زیارت کردم جمعه شب حدود ساعت 12 شب رسیدیم خونه کلی خاطره وعکس از امپراطور دارم امشب عکسارو کم حجم کردم از فردا شب شروع به نوشتن میکنم. فعلا بای
11 ارديبهشت 1392

بعد از 2ماه داریم میریم شوش

سلام پسره قشنگم به اندازهی 2 ماه برات حرف دارم و کلی عکس که اصلا حسش نیست بنویسم وکم حجم کنم وبعدشم آپلود،انشالله برگشتم و حالم اومد سرجاش همه رو واست میگم ،خیلی بی حوصلم،میدونم چرا به خاطره شرایط خاصیه که الان توی این ماه دارم،این چند روز بگذره بهتر میشه،چه میشه کرد این تغییرات هورمونی اونقدر اثر بدی هرماه روم میزاره که دوست دارم بمیرم ،نه حوصله ی کاری دارم ،نه چیزی آرومم میکنه فدای بابایی بشم که باهام مدارا میکنه ولی خوب اون بیچاره هم گاهی حالش گرفته میشه آخه مردو چه به درک این چیزا جونم برات بگه که فردا دادایی وجدو که این روزا بهش میگی بابا جون فردا دارن میرن ایلام برای مراسم ختم یکی از آشناها،منو بابا...
29 فروردين 1392

نوبتی همکه باشه نوبت تولد مامانه

سلام همه ی مناسبتای قشنگ توی فرودین برامون اتفاق افتاد جز تولد تو که بهمن بود ومحرم شدن منو بابا که دی ماه 85بود.بقیه مراسما مثل عقد محضری 14 فروردین،جشن عقد 12 فروردین،جشن عروسی وتولد بابا 5 فروردین،تولد مامانی 20 فروردین. راستی امروز برخلاف سالهای قبل بابایی تولدمو یادش بود وصبح که خواب بودم اومد بال سرم وبا ی ........ بیدارم کردو تولمو بهم تبریک گفت،البته سالای قبل یادش بود ولی ااز ی هفته قبل اونقدر میگفتم که یادش میموند. راستی مامان 25 ساله شد البته به تاریخ قمری 21 شعبان 25 سالم میشه وهنوز 24 سالمه برم کیکو درست کنم دیر شد ...
20 فروردين 1392

چهارمین سالگرد ازدواج مامانو بابا

امروز ٥ فرودین مهم ترین اتفاقش چهارمین سالگرد ازدواج منو بابایی بود.بخاطره یه سری اتفاقا این روز یاد آور خاطرات تلخی بود وتنها خاطره خوبش این بود که منو بابا دیگه برای همیشه پیش هم بودیم،دوس ندارم فیلم عروسیمونو ببینم چون وجود بعضی آدما توی اون حال همه رو بد میکنه.باورت میشه عکسای عروسیمون رو تا الان هنوز نیووردیم .فقط یه تابلوی یه متری از اون روز به یادگار داریم.امروز تولد بابا هم هست این روزو من انتخاب کردم و عروسیمون ساده وخوب برگزار شد اما...دلیلشو توی پست بدی سعی میکنم برات بگم.   با تو بودن برایم بهترین لحظات زندگی است   ومن وجود پر مهر و سرشار از عشق تو   را در کاشانه قلبم به وضوح میبینم ...
6 فروردين 1392