علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

مینویسم از تو(6)

اولین بار در تاریخ 91/4/1 که از خونه ی عمه خدیجه اومدیم گفتی:تابمو برام درست کن،البته نه به این کاملی ولی گفتی:تاب تاب .اشاره میکردی به جایی که تابو آویزون میکنم. تازه دیروز91/4/11 گفتی :ماما.......ماما........فدای ماما گفتنت،تو میدونستی اگه بگی ماما من غشو ضعف میرم واسه همین ماهی یه بار میگفتی،خیلی کلمه هارو مث بابا،عمه ،عمو،دادا(به کردی یعنی مامان بزرگ) رو میگفتی ولی نمیدونم چرا مامانو دی به دیر میگفتی،شاید به همون دلیل که همیشه تو دسترستم فدات شم بازم بگو تا مامان واست بمیره... 91/3/23 که داشتم اتومیکردم اتو رو برداشتی وبا دهن میگفتی :اووووفففففف..بعد اتو رو انداختی روی قالی واتو به قالی چسبید. 91/3/21 برای اولین بار گفتی:آ...
12 تير 1391

مینویسم ازتو(5)

بازم سلام چند دقیقه ای میشه خوابوندمت خیلی بیقراری گاهی واقعا از کوره در میرم وخسته میشم نمیدونم چی میخوای وقتی هم شیر میخوری با کلی غر زدنو قهر میخوری دوسه شبی که تب داری تا صبح چندبار خودتو خیس میکنی همه ی جاتو شستم خیلی وقته که دیگه شبا خودتو خیس نمیکنی، چند ماهه البته قبل از مریض شدنت حتی یک بار موقع خواب خودتو خیس نمیکردی ومن پوشکت نمیکردم میدونم خوب که بشی این اتفاق ناگوار هم تموم میشه، خوب بگذریم کلی خاطره ی ننوشته دارم بابا میخواد فردا لب تاپو ببره مغازه واینترنتو بکشه اونجا تاوقتی کامپیوتر بگیره واسه همین دیگه نمیتونم بتایپم تامدته مدیدی،امتحان تربیت معلم قرآنم نزدیکه باید سعی خودمو بکنم که قبول بشم ... 91/3/29 که عمه خدیجه هم...
12 تير 1391

مینویسم از شیطنتهایت(5)

سلام نفس مامان تازه خوابوندمت ولی کلی طول کشید تا سایت نی نی وبلاگ باز شه نمیدونم چرا سرعت اینترنت ما خوب بود ولی گاهی که من عجله دارم با من لج میفته ووقتی درست میشه که تو بیدارشدی خوب حالا تا بیدار نشدی بتایپم. دیدی بیدار شدی پس تا بعد ...
11 تير 1391

مینویسم از شیطنتهایت (4)

خوب باز بیدارشدی الان خوابوندمت تابازبیدارنشدی بنویسم اولین دندون آسیابت بالا وسمت راست  خودت جوونه زد91/3/8 ودومین دندون آسیاب بال وسمت چپ خودت91/3/13 سومین دندون آسیابت پایین91/3/25 وچهارمین دندون آسیاب پایین هم به فاصله ی کمی از سومین دندونت جوونه زد یازدهمین دندان شیری پایین سمت چپ خودت جفت مروارید نیشت 91/3/4 روز ولادت امام حسین(ع) شیطون بلا به ماشین میگی عان عان وعشق ماشینی یه روز توی آشپزخونه میچرخیدی ومیگفتی عان عان...عان عان..ولی تا بخوام عکس بگیرم تو ماشینو نگه داشتی91/2/23 بعد از خوب شدن اسهالت همه ی قالی هارو شستیم واون روز که هوا هم خوب بود برای اولین بار توی حیاط حمامت کردیم ازت عکس گرفتم...
10 تير 1391

مینویسم از شیطنتهایت(3)

سلام نی نی چه طوری ؟الان که داری این پستو میخونی دیگه نی نی نیستی ولی من از این کلمه خیلی خوشم میاد وبیشتر نی نیه مامان صدات میکنم 6روز دیگه امتحان تربیت معلم قرآن دارم واسه همین امروز تا هرجا تونستم واست مینویسم بقیش باشه واسه موقعی که وقت کردم. علی مرتضی جان توی پست قبلی اون عکسی که باتوپ ازت گرفتم مال 91/3/5 هست ولی ازقبل تر ازاون شوت کردنو یادگرفته بودی خداروشکر اسهالت 91/3/5 خوب شدنصفه شب دیدم که کنار در ایستادی وحرفی نمیزنی اول ترسیدم فکر کردم که بچه جنی بعد که جاتو خالی دیدم رفتم بغلت کردمو خوابوندم همون شب من واسه سحری خوردن بیدارشدم که یهو دیدم کنارچهار چوب ایستادی من بدجوری ترسوندی چون حتی  گریه هم نمیکرد...
10 تير 1391

مینویسم از شیطنتهایت(2)

فعلا که بیدار نشدی پس بتایپم روزایی که هوا خاکیه لباساتو توی اتاق آویزون میکنم وتو هم یاد گرفتی که هروقت آویزون میکنم میری لباسارو میکشیو میندازی زمین وقتی میگم نهههههه نکن فکر میکنی دارم باهات بازی میکنم وتند تند شروع میکنی به کشیدن لباسا،منم که از این کارت حسابی خوشم اومده بود شروع به فیلمو عکس گرفتن کردم91/2/25 بیشتر از یه ماهی میشه که شوت کردن باتوپ رو یاد گرفتی توی این عکس از مارادونا هم بهتر بازی میکنی91/3/4 فدات شم الان بیدارشدی منم خوابوندمت به بابا هم گفتم:سیستمو خاموش میکنم میام یه ساعت پیش شیاف واست گذاشتم الان تبت پایین اومده امیدوارم دیگه بالا نره،یه برگه ی اچار از شیطنتهات مونده...
10 تير 1391

مینویسم از شیطنتهایت(1)

دوباره سلام تا بازم بیدار نشدی زود زود بتایپم امروز بردمت پیش دکتر سراج گفت:تبت خیلی بالاست خوب شده تشنج نکردی 4 تا آمپول داد که دو به دو باید میزدی امروز دوتا باهم نوش جان کردی فردا هم دوتای دیگه اینقده دلم برات سوخت کلی گریه کردی ولی وقتی بلندت کردم انگار نه انگار،خیلی بیقراریريالبغل هیچ کس جز من آروم نمیشی تازه باید همش بگیرمت بغل وراه برم بدجوری شونه هام درد میکنه امروز بابایی داشت واسم ماساژ میداد تو فکر کردی میخواد منو بزنه گریه میکردیو می اومدی بغلم نمیدونم چرا اینطوری شدی منو بابا هیچ وقت باهم درگیریه فیزیکی نداشتیم ونهایتش یه کوچولو صدامون بره بالا بعدش به ساعت نکشیده چشممون بهم که بخوره خندمون میگیرهو آشتی میکنیم تازه مراسم آشتی ک...
9 تير 1391