علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

نی نی من باهوشه....

چند شب پیش موقع شیر خوردن یهو دیدم که از شیر خوردن دست میکشیو وبا اون زبون شیرینت میگی ماما وبعد میزنی روی دستت،من فکر میکردم دستت درد میکنه وبرات ماساژش میدادم اما روز بعد که دادایی میخواست فشارشو بگیره تو همون حرکتو انجام دادی وتازه فهمیدم که دیشب منظورت چی بوده این عکسا هم مال شهریور 91.     چندشبه که منو تو مدام فیلما وعکسای چند ماه پیشتو نگاه میکنیم وکلی ذوق میکنیم دادایی هم که میبینه کلی قربون صدقت میره توهم با چنان نگاه ژرفی میری تو حس وهمه چیزو زیر نظر میگیری وجالب اینجاست همون طور که فیلم پخش میشه واسم توضیح میدی که این آب،این داداییه،این .... برای من جالبه که این همه توجه میکنی ودرک کردنت باعث آ...
24 شهريور 1391

خواب شیرین امپراطور

این عکسا مال شهریور 91 هستش که پسره مامان توی خوابم فکر میکنه فدات شم هنوز زوده واسه فکر کردن توهم غصه ی موهای سفید شده ی بابا رو میخوری که هنوز 31 سالش تموم نشده موهای شقیقش سفید شده خوب اینا همه واسه اینه که به آیند هی تو اهمیت میده عزیزم تو هم فعلا لازم نیست توفکر باشی فقط بزرگ که شدی احترام مارو بگیری خودش قدر دانیه بزرگیه   ...
24 شهريور 1391

18 ماهگی و واکسن نی نی مامان

دیره میدونم ولی باور کن وقت نداشتم ١٨ روز گذشته واز بس امروز فردا کردم ١٨ روز گذشت شرمندم عزیزدلم. دوست داشتم اونروز رو یه جشن کوچیک بگیرم ولی با عید فطر مصادف شد وشلوغی دیدو بازدید تازه ما خونه ی باباجونی بودیم وبابایی کنارمون نبود ولی واسه ٢٠ ماهگیت برنامه ها دارم امیدوارم بتونم اجراییشون کنم. ماهگیت مبارک همه ی زندگی مامانو بابا توی ١٨ ماهگی قدت ٨٦،وزنت ١١.٢٠٠ ودور سرت خوب علامت نزده ولی فکرکنم ٤٩ نهایتش ٤٨ این مراقبت تو اول شهریور ٩١ انجام شدوخانمی که قدووزنو دور سرتو گرفت گفت:همه چیز خوبه وطبیعیه وتوی نمودار هم خیلی خوب پیش میری، ولی واکسنت مکافات داشت میگفتن نداریم نیم ساعت دیگه بیا منروز بعد رفتن گفتن ...
19 شهريور 1391

دراین مدتی که نبودیم...

سلام دوستای خوبم سلام نی نی مامانی خوبید؟دلم حسابی برای نوشتن تنگ شده بود ولی امتحانات تربیت معلم قرآن که هفته پیش برگزار شدحسابی وقتمو گرفته بودن،مطمئنم با نمره ی خوبی قبول میشم ولی هنوز امتحانات شفاهی شروع نشده که به خاطره تسلطم به زبان عربی فکر نکنم مشکلی داشته باشم. خلاصه جونم برات بگه که هرروز شیطون تر از دیروز میشی ،دیروز داشتیم باهم فیلمای موقعی که نی نی تر بودی رو نگاه میکردیم توهم بغلم بودی وبا نگاهی عمیق به مانیتور خیره شده بودی ومیگفتی نی نی،از همه بیشتر منو دادایی(مامان بزرگ به زبان کردی)کلی ذوق کرده بودیم وقربون صدقت میرفتیم ،امروز خونهی خاله آمنه (دوست عزیزمامانی )بودیم خیلی بهمون خوش گذشت ولی حیف که خاله میخواد از این ...
18 شهريور 1391

حرفا وشیطنتای ننوشته...

سلام پسره مامان خوبی نی نیه قشنگم اینجا که 2 تیر سال 91 هست توداشتی با آب پاش بازی میکردی وبالی سرت میبردی که اینطوری به پشتت گیرکرد روز ولات حضرت ابولفضل (ع)که 4تیر 91 بود خونه ی جدو مراسم داشتن  وعده ای از فامیلا رو واسه شام دعوت کرده بودتو که گاهی کار زیاد باعث میشد فراموشت کنم البته فکروذهنم پیشت بود یهو میومدم که ببینم داری چه کار میکنی جنابعالی توی یخچالی ومشغول شکستن تخم مرغی..... اون شب اونقدر غیرتی شده بودی که در اتاقی که خانما توش بودن رو این طوری گرفته بودی ونمیزاشتی کسی بره تو هرجا غذا میدیدی مینشستی میخوردی برات فرقی نمیکرد که اون غذا صاحب داره ...
26 مرداد 1391

مسابقه ی نی نی شلخته

بازم ما ،بازم مسابفه..... امپراطور این بار شلختگیشو میخواد برخ بکشه وجایزه بگیره یه لطفی کنید به آدرس زیر برید ورای خودتون رو به امپراطور نی نی وبلاگ بدید. این عکسیه که امپراطور باهاش شرکت کرده اینم آدرس سایتی که شما مرحمت میکنید میرید ورای تون رو با آدرس وبتون میدید باتشکر http://mamiparisa.persianblog.ir ...
26 مرداد 1391

شباهت زیاد شخصیت آنه به مامان

ازبچگی همه بهم میگفتن هم مث انه زیاد حرف میزنی اونم ازنوع قلمبه سلمبه هم زیاد توی رویا وخیالات غوطه وری،به محض دیدن کوچکترین چیز براش یه داستان خیال انگیز قشنگ درست میکنم گاهی هم خودم میمونم که این حرفارو از کجا میارم تا الان هنوز اون حس هست ولی به خواب زمستونی رفته ووقت نمیکنم دوباره شکوفاش کنم گاهی که با مینی بوس میریم شوش از پنجره بیرونو نگاه میکنم وخیلی سریع از بیرون یه چیزی نظرمو جلب میکنه وموضوع رو با شوهری درمیون میزارم وچنان ماهرانه به ماوراوتخیل ویه جورایی واقعیت ربطش میدم که تا موقع رسیدن که حدود یه ساعتو نیمه وقتمون رو پر میکنه البته الان کم حرفتر شدم وفقط با شوهری حرف میزنم چون تنها کسیه که درکم میکنه وخیالاتم براش جذابیت د...
26 مرداد 1391