علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

روزعرفه

روزعرفه با جدو ودادایی وبابایی رفتیم یادمان شهدا(شرهانی)اول آروم بودی ولی بعد دست میکردی تو خاکا وبعد دستتو ب دهنو وچشمات میمالوندی ومامجبوریم شدیم موقع خوندن دعای عرفه اونجارو ترک کنیم... عکسای دیگه هم داشتم ولی توی سایتای دیگه آپلود نمیشدن مهم نیست مهم عکس خودته ک تونستم بزارم    ...
11 آبان 1391

عققیقه کردن واسه پسرم

کلی مطلب نوشتم ک پرید دیگه دیر وقته فقط همینو بگم ک فعلا ی خروس برات عقیقه کردیم تا انشالله در اولین فرصت ی ببعی بیاریم ،عقیقه رو روزعید قربان سال 91 انجام دادیم در 20 ماهگیه جنابعالی. خروس عزیزقبل از ب قتل رساندن وامااااااااااا.....روحش شاد          وشما اینطوری توی پخش کردن غذا کمکمون میکردید..   پخش کردن عقیقه ودر نهایت دفن استخوان ها وحتی آبی ک خروس  با هاش شستیم...همه چیزو توی پارچه ی سفید پیچوندیم وخاک کردیم امپراطور مامانم اینطوری بالای سر قبر خروسش نشسته بود   وقتی گفتم با جی جی خداحافظی کن این رفتارهای ..ازخودت نشون میدادی ...
11 آبان 1391

خاطرات نوشته نشده

سلام جیگر مامان این روزا کلی شیطون وبلا شدی،ماشالله آقایی شدی واسه خودت با بابایی شبا تنها میری قدم میزنی وهفته ی پیش برای اولین بار شب باهم رفتین بیرون ،نمیدونی چ ذوقی میکردم وقتی میدیدم با بابایی داری میری بیرون ک برات جیگر بگیره،وقتی اومدی با گریه اومدی بغلم ،ب بابا گفتم:چی شده؟گفت:سر یکی از کوچه ها زمین خوردی و گریه کردیو منو میخواستی ،منم . فدات بشم مرد بودنتو با گرفتن از پوشک در سن 19 ماهگی نشون دادی و خیلی قشنگ وقتی کرا خرابی داری میگی ماما..ماما...ماما...منم فدای این ماما گفتنت،کلی میغشم وقتی این قدر مصمم صدام میکنی .خیلی حرفا دارم ک الان یادم رفته چون مدتیه تنبلی میکنم ودیگه برگه روی آینه ی اتاق نمیچسبونم ک بمحض وقوع اتفاقی ا...
11 آبان 1391

20 ماهگیت مباااااااارک...

سلام سلام پسره مامان 20 ماهه شد فدات بشم خیلی شیرین وخوش زبون وتو دلبرو تر از قبل شدی بابایی هم که عاشقته کلی باهات وقت میگذرونه وبازی میکنه ولی گاهی بدجوری اعصابشو میریزی بهم واونوقتیه که میری مغازه و،مغازه رو بهم میریزی کلی پاکن با دندونای میارکت خورد کردی وتا میری مغازه برچسب قیمت وسایلو در میاری و بابا گاهی اوقات منو بابای به خاطره تو این شکلی میشیم  وبعد از چند ثانیه وحالا مهم تر از همه اینه که امروز قلب مامانو بابا 20 ماهه شد یادته 5/1 سالگی میخواستم برات ی تفلد کوچولو بگیرم نشد گفتم اگه شرایطش مهیا بشه 20 ماهگی جبران میکنم خوب راستش اول گفتم:توی این اوضاع اقتصاد چ کاریه من بابایی رو بندازم تو خرج ، ی دوتومن کیک معمولی گرفت...
30 مهر 1391

دوعکس ماندنی از امپراطور ما

این عکس لوس کردنه خودت خیلی قشنگ افتادی منم گذاشتم روی صفحه دستاب وقتی خودت دیدی کلی کیف نمیدونم چرا؟؟ولی انگار توهم از این عکس خوشت اومده این عکسهم مال دیشب انگار تو خواب داشتی دعا میکردی شیطون سفارش کی رو به خدا میکردی عزیزم   ...
29 مهر 1391

علی مرتضای مامان وشیطونیاش(3)

نی نی وقتی میری توی حس لب تاپ دیگه هیچ کسو هیچ چیزیو نمیبینی  البته خداروشکر مث خیلی از بچه ها آویزون سیستم نیستی واین در مواقعیه که من پشت سیستم باشم تو هم میای شلواری که پات هم خاله سهیلا هدیه برات فرستاده (دوست نی نی سایتی) ممنوووووووووووووووونم خاله چهارشنبه یعنی سه روز پیش رفتیم خونه ی خاله آمنه دوست خوب مامانی متاسفانه شوهره خاله انتقالی گرفته وقراره برن ی شهره دیگه امیدوارم هرجا برن خوش باشن خاله امنه چند تا ماهی خوشکل داشت که یکیشونو جدا گذاشت بود توی ی استوانه ی شیشه ای وتو کلی باهاش بازی کردی وقتی خواستم از بازیت باماهی عکس بگیرم اینطوری خودتو لوس میکردی... ...
29 مهر 1391