علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

عکسهای کاکل زری (محرم 91)

اینجا علی مرتضی جان ١٣ روزته واین لباس رو از کربلا برات اوردن وچون زردیت بال بود این لباس رو تنت کردم و از امام حسین خواستم خوبت کنه١٣ اسفند ٨٩   محرم ٩٠ علی مرتضی ١٠ ماهه   محرم ٩١ پسرم گلم ٢٢ماهه(همون لباس ک شلوارش کوچیک شده) سینه زدن پسرم ک ی دشداشه مشکی خوشکلترش کرده شب هفتم محرم ی مراسم میگیرن ک ب این شکل هرکس ک نیت داره در حدی ک در توانش هست ی سینی پرمیکنه ک مهم ترین چیزش شمع وشیرینیه وبرات جالب بود بخصوص وقتی شمعارو روشن کردیم فکر کردی تولد وکلی شیرینی خوردی،از این سینیا هرکسی به نیت چیزی برمیداره واگه حاجت روا شد میتونه سال بعد یاخودش ی سینی...
23 دی 1391

شرح شهادت امام رضا(ع) در منابع اسلامی

شرح شهادت امام رضا (ع) در منابع اسلامی در روایتی از اباصلت آمده است: «مأمون، امام رضا (ع) را فراخواند و آن حضرت را مجبور کرد از انگور بخورد. آن حضرت به واسطه آن انگور مسموم شد.» درباره نحوه شهادت امام رضا (ع)، بیشتر عالمان شیعه و همچنین تعداد زیادی از علمای اهل سنت، قائل هستند که آن حضرت مسموم و شهید شده است. البته درباره عامل شهادت امام هشتم، اختلاف‌نظرهایی وجود دارد؛ اما قول مشهور این است که آن حضرت، توسط «مأمون» خلیفه عباسی مسموم و به شهادت رسید. برخی از علمای اهل سنت بر این نظرند که مأمون، امام رضا (ع) را مسموم نکرده است و برای این گفته خود دلائلی هم ذکر می‌کنند. از جمله آن دلائل این اس...
23 دی 1391

ادامه ی ماجرای سفر به آمل

خوب قلب مامان تا اونجا رسیدیم که من همراه ام لیلا مشغول درست کردن شام بودیم تو هم گرسنه بودی وبه هر کاسه ای ک روی سینگ میزاشتم چنگ میزدی،برای یک لحظه فقط یک لحظه غلت نزدیک بود ی اتفاق وحشتناک برات بیفته ،من  ی کاسه پر از روغن داغ رو روی سینگ گذاشتم وحواسم بود ک دور از دسترس تو بزارم ولی نمیدونم چ طوری دست بهش رسید و من توی یک لحظه دیدمت وجیغ زدم ورفتم طرفت وااااااااااااااای خدای من نزدیک بود چ اتفاقی برات بیفته ،اتفاقی ک اگه می افتاد حتی ممکن بود دور از جونت،جونتو از دست بدی،نمیدونم چ طور اون لحظه حواسم به طرف تو جمع شد ونزاشتم اون اتفاق برات بیفته،بقول ام لیلا گاهی حواسمون رو جمع میکنن،منظورش ماورا بود وبنظرم واقعا هم همین طور بود و...
22 دی 1391

خدا رو شکر اوضاع بهتره....

سلام فدات شم خدارو شکر ک حالت خوب شده منو بابایی هم خوبیم واز همه مهم تر دادایی(مامان بابا)بعد از بستری شدن وانجام انژوگرافی حالش بهتره ودکتر گفته:فقط یکی از رگای قلبش 40% گرفتگی داره ک با نخوردن چربی وريیم اونم رفع میشه ،راستشو بخوای از وقتی شنیدم ک مشکل دادایی حاد نیست خیلی حالم بهتر شده وامید ب زندگیم از 100 هم زده بالا،همش مراقبشم ولباساشو هم خودم میشورم وهمه ی کارهارو انجام میدم تا حالش هرچه زودتر خوب بشه،هیچ منتی هم سر هیچ کس ندارم چون من این کارهارو برای مادر خودم انجام میدم ،چون ی مادر شوهر خوب مث مادر آدم میمونه ،نمیدونی توی اون روزایی ک حالش بد بود هر غذایی ک درست میکردم مزه نداشت چون از سر بی حوصلگی درست میکردم وحتی خودم هم از خو...
22 دی 1391

امپراطور مخملک گرفته....

سلام فدات شم ی ماه  پیش ی دونه هایی توی بدنت ظاهر شدن بردمت دکتر واون دونه ها ک مال حساسیت بود بعد چند روز رفع شدن،اما اینبار این دونه ها با تب زیادت بوجود اومدن وکم کم قرمز شدن وب صورتت رسیدن وصورت قشنگتو پر کردن،ی ساعت هم نمیشه ک از پیش دکتر اومدیم ک دکتر گفت:مخملکه ودوره ی سخت وعفونیشو گذرونده. فدات شم اصلا حوصله ی نوشتن ندارم بموقش که حالت خوب شد ومنم سر حال شدم برات مینویسم فعلا که مریضیه منو بابایی وبخصوص تو حالی برام نگذاشته ...
18 دی 1391

ناگفته ها از سفر به آمل

سلام زندگی مامان خوبی شیطونکم الان ک دارم برات مینویسم حالم اصلا خوب نیسصت منو بابایی بدجوری سرما خوردیم توهم سرما خوردیم اما شیطونیای خودتو داری وماشالله عین خیالت نیست دیروز اربعین بود وخونه ی جدو حلیم داشتن عمه خدیجه هم از دره شهر اومده الانم تو باعمه ودختراش وبقیه ی خونواده رفتی سر زمین ومنو بابایی تنها توی خونه موندیم حالمون خوب نبود ونتونستیم باهاتون بیایم ،بابا هم الان لا لا کرده ومنم گفتم: تا تو نیستی بیام از خاطرات عقب افتادت بنویسم.... پنجشنبه ١١ آبان ١٣٩١ ما با اتوبوس رفتیم تهران واز ترمینال جنوب رفتیم ترمینال شرق و بعد از اون رفتیم آمل راستش اینبار اذیت شدم واز بابا خواسته بودم مستقیم بریم نه اینکه دوبار بخوایم سوار شیم...
15 دی 1391

حرفهای نگفته از سفر آمل

سلام ب پسرقشنگم ی ساعتی میشه ک از چشمه ی آبگرم برگشتیم الانم خوابیدی .تازه بعد از نزدیگ ب چهار سال زندگی در شهر بابایی دو روز پیش فهمیدم ک کوههای متصل بهم اطراف شهر رشته کوه زاگرس هستن،کلی ذوق کردم آخه من فقط عکسشون رو توی جغرافیای راهنمایی دیده بودم،دوروز پیش منو تو بابایی رفتیم بخش داری و چون کار بابا زود تموم شد وهوا هم عالی بود بهش گفتم بیا بریم اطراف چشمه وکوه ها،به به چ هوایی تو هم شیشه رو کشیدی پایین ودستتو رو توی هوای میچرخوندی،جاده خلوت و قشنگ بود دورو بر جاده پر از درخت بود ی لحظه یاد شمال افتادم،ای وای گفتم شمال کجا رفتم من.... واما سفر ما ب آمل،این دومین سفرت ب آمل بود وی بار هم موقعی ک توی دل مامانی بودی رفتی یعنی میشه ٣ با...
8 دی 1391