علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

دعا برای از شیر گرفتن

این مطلبو از توی یه سایت دیدم اولین باره یه همچین چیزی میبینم به نظرتون صحت داره اینم لینک این مطلب http://fun.baharfa.com/%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9.html   دعا برای از شیر گرفتن کودک     این دعا رانوشته به کودک بخوراند یا که در گلو بسته ترک شیرخوردن گیرد:   وَلاَ تَقْرَبَا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الْظَّالِمِینَ (اعراف۱۹) فَکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ إِن کُنتُم بِآیَاتِهِ مُؤْمِنِینَ ج وَمَا لَکُمْ أَلاَّ تَأْکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَی...
5 بهمن 1391

شیطونیهای علی مرتضی(2)

91.10.5 داشت بارون میومد وتو از صدای  شر شرش خوشت میومد ومنم پنجرهی اتاقو بازکردم وهردومون دستمون رو گرفتیم زیر بارون میدونی بارونش منو یاد صومعه سرا مینداخت وبدجوری دلم گرفت... اینجا بغل بابایی باهم دارین بارونو تماشا میکنید ودست تو زیر رحمت خدا.. اینجا هم رفتیم سر زمین جدو وکنارای کوچیک ترش از درختای زمین جدو چیدیم که به زبون محلی بهشون میگن تی تک 91.10.14  روز اربعین خونه ی جدو(باباجونی)حلیم داشتن اون روز من مریض بودم وهمش خواب وبعد از بیدار شدن هم تو اینطوری وروجک بازی کردی ،حلیمو روی هیزم درست کردن وخیلی خوشمزه شده بود البته منو تو آخرش رسیدیم ونرسیدیم دیگو هم بزنیم خوبیه ...
30 دی 1391

شیطونیهای علی مرتضی(1)

ی روز که میخواستم لباس بشورم  همش میومدی دست میزاشتی توی آب،هوا هم سرد بود و ممکن بود سرما بخوری ومن تصمیم  گرفتم این طوری سرگرمت کنم.91.10.3 اینم از هنرت با آب و قلم موی رنگ سجده ی پسره گلم که اوایل درزا میکشیدی ولی الان بهتر میتونی سجده کنی. موقعخوندن زیارت عاشورا بدون اینکه بهت بگیم میشینی بین منو بابا ودستاتو به شکل دعا میگیری وآروم میشینی ،ی بارم توی صفر که بابا نوار دعای ندبه گذاشته بود تو همین کارو کردی که منو بابا کلی ذوقیدیم 91.10.1 از وقتی اومدیم توی خونه ی جدید کنار یخچال جایی برای خرابکاریت شده اونجا قایم میشی ودور از چشم ما خودتو راحت میکنی بع...
30 دی 1391

مهسا نی نی جدیدما

مهسا خانمی خواهر کوچیکتره فائزه خانم دختر عمه زینب در 20 آبان 91 به دنیا اومد نمیدونی روز به روز شیرینتر میشه وتوهم چسبیدی بهش که یا بوسش کنم یا بوسم کنه گاهی اوقات میگی دستشو بزار تو دستم ،خدا میدونه توی آینده قراره چه اتفاقی بیوفته،تازه تا عمه زینب میاد خونمون میپریوبا خوشحالی میگی نی نی ....نی نی ... مها وابجی فائزش اینجا هم توی شب یلدا که حسابی گیر داده بودی بغلش کنی مهسا خانم گریه میکرد بابا ولم کن توهم انگار نه انگار... سوکش میدادی انگشتاتو نگاه کن.. ...
30 دی 1391

عکسهایی از امپراطور ما...

اینجا هد بابا رو زدی ببین چ شیرین شدی عزیزم اینجا 23 ماهته خرابکاری های جنابعالی توی خونه ی جدید حس امپراطوری پسرم:کنترل بدین من،اینم از بالشت ،خوب حالا هم هرشبکه ای ک من میخوام شما هم نگاه کنید... اینجا موقعی بود ک مشغول فرش کردن خونه بودیم وشما اینجوری با پسرعموهات وپسرعمه هات با کارتن یخچال بازی میکردید   اینجا توی اتاق قبلی بود ک بالشت میزاشتی زیر پات وکلید برقو میزدی،روشن،خاموش ،روشن،خاموشو.... ...
23 دی 1391

علی مرتضی امروز بعد از خوب شدن...

امروز بابایی ماروبرد بیرون عمه فاطمه وشوهرشو پسرش امیر محمد هم اومدن کلی بیرون شهر چرخیدیم راستی این کاپشن آبی خوشکل ک خیلی بهت میاد رو دوروز پیش برات خریدم واینجا اولین باریه ک تنت کردی فدات شم ...
23 دی 1391

علی مرتضی وقتی مخملک گرفته بود....

  ببین پسر قشنگم صورت قشنگت به چه روزی افتاده البته الان خداروشکر بهتر شدی،من فکرنمیکنم مخملک باشه آخه مخملک بیماری سختیه و وتو از علائمش فقط جوشهای ریزو داشتی این علائم مخملک:  گلودرد - لوزه‌هاي ملتهب - تب 40 درجه - دل درد - لكه‌هاي كوچك جوش كه از سينه و گردن شروع ميشود و سپس بجز دور دهان به همه جاي بدن انتشار مي‌يابد ومن میگم این جوشهای صورتت بخاطره بازی با نفت بخاریه،هروقت بابا بخاریو پر میکرد توی می اومدی ودست میزدی به در بخاری ودست نفتی رو ب سروصورتت میزدی ک من یادم رفته بود ب دکتر بگم. ...
23 دی 1391