علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

این روزهای شما....

ا ول از همه این عکس 107 روگیتو بزرام که خیلی بامزست  امپراطور اذان میگوید اینجا مشغول الله اکبر گفتنی نمیدونم فکر کنم تلویزیون داشتاذان میگفت وتو تقلید میکردی این کار هرروز  تو وقتی صدای اذان رو میشنوی میری جلو تلویزیون میخ کوب میشی ومیگی الله اپر 91/4/1 9 1/4/4 ولادت حضرت ابولفضل (ع) بود که خونه ی جدو مراسم داشتن وفامیلارو به صرف شام دعوت کرده بودن تو که غیرتی شده بودی ودر اتاق ی که خانما توش نشسته بودن گرفته بودی تا کسی نره تو مامانی آپلود عکس مشکل پیدا کرده بعدا میام عکسارو واست میزارم  ...
18 مرداد 1391

اندر احوالات امپراطور*یک اتفاق وحشتناک

سلام مامان خوبی قلب مامانی؟این روزا به خاطره رمضان نمیتونم زیاد بهت سر بزنم زیاد حوصله ندارم میدونی مدتی بود از لحاظ روحی بدجوری ریخته بودم بهم با تو وبابایی بد حرف میزدم وزود عصبی میشدم واز این رفتار خودم به شدت معذب بودم تا اینکه موقع سحر با بابایی درد دل کردم وزدم زیر گریه ،بابا هم مث یه دوست دلسوز منو بغل کردو دلدلاریم داد میدونستم مشکل کجاست واسه همین منو بابا فکرامونو کردیم ومهمترین تصمیم زندگیمون گرفتیم که تا یک ماه دیگه عملیش میکنیم شایدم زودتر فقط منتظره پولیم. خوب بگذریم جریان اون اتفاق وحشتناک از این قراره کهههه..... تازه اذان گفته بود ومنو بابایی هنوز مشغول خوردن چای وخرما بودیم که دادا یه استخون داد دست که گوشتم...
18 مرداد 1391

برای پسرم

سلام مامان کلی مطلب برات نوشته بودم نمیدونم چی شد که یهو حذف شد خلاصه ی مطلب حذف شده این بود که من به خاطره این که این روزا اعصاب درستی ندارم وباهات درست برخورد  برخورد نکردم حسابی ازت معذرت خواهی کردم. من میدونم چم شده به بابایی علتشو گفتم انشالله قراره تا یه ماهه دیگه یه تغییر اساسی توی زندگیمون بدیم ،روزی که باهات بئ برخورد کردم شبش که خواب بودی اومدم بالای سرت وحسابی گریه کردم وازت معذرت خواستم سحر هم با بابایی درد دل کردم وزدم زیر گریه... از اواخر تیر کلاس تربیت معلم مامانی شروع شده وتو هم مامانو همراهی میکنی دیروز توی کلاس توی دلم باخدا حرف زدم وبه خودش قسم خوردم که دیگه درست باهات برخورد کنم وخداروشکر تا الان که خ...
13 مرداد 1391

هفدهمین ماهگرد امپراطور

سلام نفس مامان مقداری از شیطونیات هست که هنوز ننوشتم منو بابایی سه روزه که داریم روزه میگیریم واسه همین پشت سیستم نشستن حوصله وحال میخواد شبم تا میخوابونمت خودم هم خوابم برده امروز 17 ماهت شد نی نی قشنگم فردا هم اول رمضان 91 به امید خدا میخوام امسالو روزه بگیرم دوسال که به خاطره تو نتونستم بگیرم با اینکه مقداری از روزه های قضامو گرفتم ولی دلم نمیاد امسالو از دست بدم فعلا که منو تو خوب مقاومت کردیم امیدوارم بتونم خصلت های بدمو ازبین ببرم وخصلت های خوبمو تقویت کنم.راستی یه خبر خوب برات دارم بالاخره مامان تونست توی آزمون ورودی کلاسهای تربیت معلم قبول بشه،نمیدونی چقدر خوشحال شدم تورو هم چندباره که باخودم م...
30 تير 1391

برنده شدن برای بار اول

سلام دوستان سلام پسرمامان تو برای اولین توی یه مسابقه که بین نی نی ها بود وعنوانش نی نی بامزه بود برنده شدی  وجایزت یه تقویم بود خیلی خوشحالشدم انشالله توی همه ی مراحل زندگیتموفق وبرنده باشی زندگی مامان با این عکس شرکت کردی   اینم جایزت      ...
27 تير 1391

مینویسم از تو(7)

91/3/5 که پشت سیستم بودم یهو چشمم بهت خورد که از صندلی به تنهایی رفته بودی بالا وتا دوربینو بیارم اومدی پایین وهرکاری کردم نرفتی بالا توی عکس دوم خونه ی عمه خدیجه ایی که خیلی راحت از صندلی الهه میرفتی بالا چون کوچیک بود ولی خوب هنر میخواد دیگهههههه.... خوب اینم یه نوع مهارت.... اینجا هم عروسک الهه رو بلند کردی که از خودت بزرگتره وعکس بعدی سه تار عمو حسین دستته که محکم زدیش زمین خوب شد اینو داده بود واسه تمرین الهه وفاطمه وخودش یکی دیگه خریده بود وگرنه چی جواب میدادیم ایشون خیلی قشنگ سه تار میزنن واونجا صبا با صدای سه تارش بیدارمیشدیم دادایی که دل گرفته بود زد به سیخ ومن فکر نمیکردم ک...
12 تير 1391