یه اتفاق خوب
سلام مامانی خیلی وقته واست چیزی ننوشتم گفتم که دلیلش چی بوده،توی این یک ماه نشستنو یاد گرفتی الهی فدات بشم اولش کلی میوفتادی الانم کمی ماهرتر شدی و بعداز ٥ دقیقه میخوری زمین که داستانهایی داره و بعدا واست مینویسم خبری که میخوام بهت بدم اینه که که از دیروز ساخت خونمون رو شروع کردیم جای دوری نرفتیم توی حیاط مادر جون اینا ،چون حیاطشون بزرگه و ماهم نمیتونیم خونه بخریم و هرچی بزرگتر میشی یه اتاق ما تنگتر میشه و وقتشه دیگه کم کم مستقل بشیم توی این دوسال مادر جونو پدر جونو بقیه کلی بهمون لطف داشتن و روزای خوبی رو با هم داشتیم واسه همین نه اونا دوس داشتن که ما از پیششون بریم نه ما دوس داریم بریم خلاصه دیروز کلی خسته شدیم ...
نویسنده :
مامان علی مرتضی
15:34





