علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

امپراطور با کله رفت تو لب تاپ

سه شب پیش بغل بابا که داشت با لب تاپ کار میکرد تو رو دادم بغلش تا کارای عقب افتادمو انجام بدم همون طور با مانیتور زول زده بودی و دستو بردی طرف صفحه کلید من که این صحنه برام جالب بود از بابا خواستم که تورو نزدیکتر ببره تا ازت عکس بگیرم،بابایی نشوندت روی میز و بعد از اینکه ازت عکس گرفتم سعی کردی دست دیگتو ببری جلو و من همون موقع که خواستم عکس بگیرم نمیدونم چه طور از دست بابا لیز خوردی و با کله رفتی تو مانیتور اول این ور اونورو نیگا کردی بعد زدی زیر گریه یه کوچولو پیشونیت خراشیده شده بود و جاش قرمز شده بود بابا وقتی دید این طوری شدی عصبانی شد و گفت:ببین چی کار کردی اینم از عکس گرفتن تو منم گفتم:تقصیر تو بود خوب نگرفتیش و.... ولی زودی آشتی کرد...
4 شهريور 1390

امپراطور و خوردن پتو

سلام مانی خوبی نی نی مامان چند وقتیه شروع به خوردن پتو کردی هروقت پتو رو روی پاهات میندازم با پا پتو رو میندازی رو صورتت و بعد میزاری دهنت و شروع به خوردن میکنی نمیدونم چرا حالت بهم نمیخوره،برای اینکه یه وقت با این کارت مریض نشی مجبور شدم وقتی خوابت میبره پتو رو میندازم روت.     ...
4 شهريور 1390

خبر...خبر...

چند تا خبر خوب دارم. ١-دیروز علی مرتضای ما واسه اولین بار روی شکم دراز کشید و من مادر جونو عمه هاش کلی ذوق کردیم و کلی هم ازش عکس گرفتیم.   ٢-شب نیمه ی شعبان دل مامانی گرفته بود،اون شب واسه دوستو دشمن دعا کردم واز آقا خواستم یه نگاهی هم به ما بکنه.شب خواب دیدم که یکی از دندونات به طور کامل رشد کرده و خیلی قشنگو براقه و چندتای دیگه از دتدونات جونه زده بودن هرچی بود تعبیرش خوب بود و من منتظره یه اتفاق خوب بودم تااینکه امروز از نظام مهندسی به بابایی زنگ زدن و کارش داشتن بابا که رفت وقتی اومد گفت:نظارت یه ساختمون رو بهش دادن و قراردادشو بسته خیلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم و از آقا به خاطره جواب دادنش بهم ممنونم شاید دعاهای...
3 شهريور 1390

امپراطور و سرفه های الکی

این روزا سرفه های الکیت دل منو بابا رو برده اولین بار که این کارو کردی بابا کلی ذوق کرد و با تو شروع به سرفه کردن کرد،با زحمت زیاد تونستم ازت عکس بگیرم چون هروقت میخواستم ازت عکس بگیرم ساکت میشدی و به لنز دوربین نگاه میکردی این عکسارو هم  به سرعت باد ازت گرفتم و خدارو شکر بد نشدن. ...
3 شهريور 1390

برگردون امپراطور بدون کمک برای اولین بار

سلام زندگیه مامان توی برگردون قبلی مامان یه کوچولو کمکت کرد آخه نمیدونی چه زوری میزدی ولی اینبار توی پذیرایی و وقتی عمه زینب و عمو جواد خونمون بودن این اتفاق تاریخی به وقوع پیوست من مشغول جمع کردن سفره بودم و همه نگاشون به تلویزیون بود که یهو دیدم بببببببببببببببببببببله آقا زاده برگردون زده اونم تنهایی به همه گفتم نگا کنید...نگا کنید...علی مرتضی تنهایی چه کار کرده همه خوشحال شدن و از این اتفاق کلی ذوق کرده بودن،منم طبق معمول زود ازت عکس گرفتم تا از این لحظه تاریخی و قشنگ یه عکس قشنگ داشته باشم اولین برگردون بدون کمک در تاریخ 15/5/90 به وقوع پیوست اون موقع هنوز دستات زیر شکمت جا میموند و نمیتونستی بیاریشون جلو ولی الان ماشالله در عرض کم...
31 مرداد 1390

رفتن به دره شهر و یه اتفاق بد...

بعد از مدت ها تصمیم گرفتیم بریم دره شهر خونه ی عمه خدیجه.همه چیز خوب بود و عمه خدیجه از دیدن تو  خیلی خوشحال شد چون آخرین باری که تو رو دیده بود هنوز ٢ ماهت تموم نشده بود و الان ٦ ماهت داشت تموم میشد عمه خدیجه گفت:این که حسن(بابایی)چقدر شبیه باباش شده همه بهت میگن حسن در سایز کوچک میگن خیلی خوردنی هستی. خوب داشتم میگفتم همه چیز خوب بود شام که عالی بود و اولین باری بود که بعد از مدت ها توی یه  مهمونی این قدر بهم خوش میگذره و خوب غذا میخورم واقعا دست پخت عمه جونت حرف نداشت،تو که خواب بودی یهو با صدای بلند گریه کردی و هر کاری کردم آروم نمیشدی و شیر نمیخوردی عمه خدیجه  واست اسپند درست کرد...
23 مرداد 1390

مامانو بابا مریضن...

سلام مانی خوبی نفس مامان،دیشب حالم زیاد خوب نبود واسه درست کردن سحری که بیدار شدم دیدم  حالم بدتر شده ،سحری که درست کردم سریع اومدم خوابیدم وبابایی زحمت جمع کردن سفره رو کشید صبح که ساعت 11 به زور  از سر جام بلند شدم بابایی گفت بریم دکتر.منو بابا باهم رفتیم دکتر،چون بابا  هم مریض افتاده بود و به خاطره اینکه زودتر خوب بشیم (بیشتر هم به خاطره شما)چند تا آمپول نوش  جان کردم و آمپولایی بابایی به خاطره روزهبودنش افتاد واسه بعد از افطار...الانم ماکس زدم و موقع شیر  دادنت دستکش میپوشم ،دکتر گفت:از شیرمن مریض نمیشی فقط باید مواظب نفسم باشم که بهت  نخوره وگرنه شیر مامانی همیشه استرلیزست...باز خدارو ...
21 مرداد 1390