علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

ادامه ی ماجرای سفر به آمل

خوب قلب مامان تا اونجا رسیدیم که من همراه ام لیلا مشغول درست کردن شام بودیم تو هم گرسنه بودی وبه هر کاسه ای ک روی سینگ میزاشتم چنگ میزدی،برای یک لحظه فقط یک لحظه غلت نزدیک بود ی اتفاق وحشتناک برات بیفته ،من  ی کاسه پر از روغن داغ رو روی سینگ گذاشتم وحواسم بود ک دور از دسترس تو بزارم ولی نمیدونم چ طوری دست بهش رسید و من توی یک لحظه دیدمت وجیغ زدم ورفتم طرفت وااااااااااااااای خدای من نزدیک بود چ اتفاقی برات بیفته ،اتفاقی ک اگه می افتاد حتی ممکن بود دور از جونت،جونتو از دست بدی،نمیدونم چ طور اون لحظه حواسم به طرف تو جمع شد ونزاشتم اون اتفاق برات بیفته،بقول ام لیلا گاهی حواسمون رو جمع میکنن،منظورش ماورا بود وبنظرم واقعا هم همین طور بود و...
22 دی 1391

خدا رو شکر اوضاع بهتره....

سلام فدات شم خدارو شکر ک حالت خوب شده منو بابایی هم خوبیم واز همه مهم تر دادایی(مامان بابا)بعد از بستری شدن وانجام انژوگرافی حالش بهتره ودکتر گفته:فقط یکی از رگای قلبش 40% گرفتگی داره ک با نخوردن چربی وريیم اونم رفع میشه ،راستشو بخوای از وقتی شنیدم ک مشکل دادایی حاد نیست خیلی حالم بهتر شده وامید ب زندگیم از 100 هم زده بالا،همش مراقبشم ولباساشو هم خودم میشورم وهمه ی کارهارو انجام میدم تا حالش هرچه زودتر خوب بشه،هیچ منتی هم سر هیچ کس ندارم چون من این کارهارو برای مادر خودم انجام میدم ،چون ی مادر شوهر خوب مث مادر آدم میمونه ،نمیدونی توی اون روزایی ک حالش بد بود هر غذایی ک درست میکردم مزه نداشت چون از سر بی حوصلگی درست میکردم وحتی خودم هم از خو...
22 دی 1391

امپراطور مخملک گرفته....

سلام فدات شم ی ماه  پیش ی دونه هایی توی بدنت ظاهر شدن بردمت دکتر واون دونه ها ک مال حساسیت بود بعد چند روز رفع شدن،اما اینبار این دونه ها با تب زیادت بوجود اومدن وکم کم قرمز شدن وب صورتت رسیدن وصورت قشنگتو پر کردن،ی ساعت هم نمیشه ک از پیش دکتر اومدیم ک دکتر گفت:مخملکه ودوره ی سخت وعفونیشو گذرونده. فدات شم اصلا حوصله ی نوشتن ندارم بموقش که حالت خوب شد ومنم سر حال شدم برات مینویسم فعلا که مریضیه منو بابایی وبخصوص تو حالی برام نگذاشته ...
18 دی 1391

ناگفته ها از سفر به آمل

سلام زندگی مامان خوبی شیطونکم الان ک دارم برات مینویسم حالم اصلا خوب نیسصت منو بابایی بدجوری سرما خوردیم توهم سرما خوردیم اما شیطونیای خودتو داری وماشالله عین خیالت نیست دیروز اربعین بود وخونه ی جدو حلیم داشتن عمه خدیجه هم از دره شهر اومده الانم تو باعمه ودختراش وبقیه ی خونواده رفتی سر زمین ومنو بابایی تنها توی خونه موندیم حالمون خوب نبود ونتونستیم باهاتون بیایم ،بابا هم الان لا لا کرده ومنم گفتم: تا تو نیستی بیام از خاطرات عقب افتادت بنویسم.... پنجشنبه ١١ آبان ١٣٩١ ما با اتوبوس رفتیم تهران واز ترمینال جنوب رفتیم ترمینال شرق و بعد از اون رفتیم آمل راستش اینبار اذیت شدم واز بابا خواسته بودم مستقیم بریم نه اینکه دوبار بخوایم سوار شیم...
15 دی 1391

ما اومدیممممم...

سلام ی هفته ای میشه اومدیم دقیقا 19 آبان رسیدیم شهرمون    وروز بعدش علی مرتضی صاحب ی دختر عمه ی ناز به اسم مهسا  خانم شد ک عکسش باشه واسه بعد ، تنبلی من باعث شد دیر بیام  علی مرتضی کلی شیطون وبلا شده فعلا عکسای سفرو براتون میزارم تا سر فرصت از ماجراهای سفرمون براتون بگم  رفتن ب پارک کودک آمل،کلی بهت خوش گذشت چون اجازه دادم خودت تنهایی بازی کنه وحساسیتو گذاشتم کنارو گذاشتم تا دلت خواست دست ب همه جا زدی وبعد دستاتو شستم                 ا   زیارت امامزاده ابراهیم،البته اینجا رفتیم سر خ...
25 آبان 1391

ی اتفاق بامزه

  حدود ی هفته پیش بود ک تو ی کاری کردی که واقعا شایسته ی عکس گرفتن بود،ماشالله دیگه با کفش گلی ودمپایی خاکی نمیای روی فرشا(البته ب استثنای روزایی ک حالت خرابه واعصاب داغونی)وقتی میای دمپایاتو در میاری وبعد وارد میشی اما ااینبار حالت زیادی خوش بود ک اصرار داشتی دمپاییتو توی جاکفشی بزاری ،راستی این اولین دمپایی هستش ک برات گرفتم بیشتر از یک ماه،مامان فدای اون پاهای خوشکلت... دمپاییاتو گذاشته بودی توی جا کفشی ولی در عوض همه ی کفشای دیگه روووووووووووو  بدون شرححححح      ...
11 آبان 1391

روزعرفه

روزعرفه با جدو ودادایی وبابایی رفتیم یادمان شهدا(شرهانی)اول آروم بودی ولی بعد دست میکردی تو خاکا وبعد دستتو ب دهنو وچشمات میمالوندی ومامجبوریم شدیم موقع خوندن دعای عرفه اونجارو ترک کنیم... عکسای دیگه هم داشتم ولی توی سایتای دیگه آپلود نمیشدن مهم نیست مهم عکس خودته ک تونستم بزارم    ...
11 آبان 1391