ادامه ی ماجرای سفر به آمل
خوب قلب مامان تا اونجا رسیدیم که من همراه ام لیلا مشغول درست کردن شام بودیم تو هم گرسنه بودی وبه هر کاسه ای ک روی سینگ میزاشتم چنگ میزدی،برای یک لحظه فقط یک لحظه غلت نزدیک بود ی اتفاق وحشتناک برات بیفته ،من ی کاسه پر از روغن داغ رو روی سینگ گذاشتم وحواسم بود ک دور از دسترس تو بزارم ولی نمیدونم چ طوری دست بهش رسید و من توی یک لحظه دیدمت وجیغ زدم ورفتم طرفت وااااااااااااااای خدای من نزدیک بود چ اتفاقی برات بیفته ،اتفاقی ک اگه می افتاد حتی ممکن بود دور از جونت،جونتو از دست بدی،نمیدونم چ طور اون لحظه حواسم به طرف تو جمع شد ونزاشتم اون اتفاق برات بیفته،بقول ام لیلا گاهی حواسمون رو جمع میکنن،منظورش ماورا بود وبنظرم واقعا هم همین طور بود و...








