علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

عکسهای گل پسرم

عکسها زیاد بودن خیلی از عکسها چون باهم بودیم ونمیشدبزارم واسه همین گلچین کردم،اواخر بهمن 91 قبل از تولد دوسالگیت هرجا میرفتیم،تا میدیدی غزال دختر دایی حبیب روی خاکاو سبزه دراز کشیده توهم بدون هیچ معطلی دراز میکشیدی ... روی علفها روی تپه های خاکی،که روزی مامانی همین جاها تعطیلات عیدو میگذروند وکلی با بچه های روستا بازی میکرد گفتو گوی تو با یکی از بچه های روستا،پسر دخترعموی مامان فکر کنم داشتی از کثیفیه دستات که پراز خاک بود میتعریفیدی.. نماز خوندن یونس پسر دایی حبیب،مینشست پشت سر باباجونو وبی بی وهرکاری میکردن انجام میداد وتوهم طبق معمول هرکسی نماز میخونه یادت میاد نمازنخوندی...
29 بهمن 1391

مریضی علی مرتضی جان

سلام پسره قشنگم چند روزه پیش بعد از مدت ها دچار اسهال واستفراغ شدی،خدارو شکر بدن قوی ای داری ویه سالی میشه که غیر از سرما خوردگی واون مخملک که یه ماه پیش گرفتی مشکل دیگه ای برات پیش نیومد.میخواستیم صبح که شد ببریمت پیش متخصص اما دوبار چنان بالا اوردی که  زیر چشمات کبود شد،منو بابا ودادایی بردیمت بیمارستا که فقط دکتر عمومی داشتن.م.قع رفتن توی ماشین خوابت برد وتا وقتی که ویزیت گرفتیم ودکتر تورو دید بعدش دارو هاتو گرفتیم واومدیم خونه تو همچنان خواب بودی وتا صبح خوابیدی واز داروها نخوردی تا اینکه صبح چند باری شکمت کار کرد ومن نگران شدم وبردیمت پیش متخصص،متخصص یکی از داروهای دکتر عمومی که شب قبل رفته بودیمو دیدگفت:این دارو رو اگه بهش میدادی...
28 بهمن 1391

تجربه ی خوب از شیر گرفتن(مرحله ی چهارم وآخر)

سلام به امپراطور مامان ،دیگه کم کم داری ی امپراطور واقعی میشی وشکتو که از ١٩ ماهگی گذاشتی کنار الانم که دیگه شیر نمیخوری فدات شم نمیدونی چقدر از شیر گرفتنت راحت بود باور کردنی نبود فقط  یک شب بیدار شدی وشیر خواستی ومن بهت شیر پاستوریزه وآب وبیسکویت دادم وگرفتی خوابیدی وماشالله در کمال تعجب دیشب اخوب خوب خوابیدی فقط یه بار بیدار شدی حتی نگفتی ممه میخوام آب بهت دادم گرفتی خوابیدی تا نزدیک ساعت 9. ازوقتی ظهرا شیر نمیخوری خوابیدنت بهتر وطولانی تر شده وراحت توی گهواره ای که از عمه زینب اوردیم میخوابی،دیشب موقع خواب بهت گفتم:علی مرتضی میخوای پیش مامان بخوابی و تو گفتی:آره واز گهواره اومدی پایین وکنار من خوابیدی و اینبار همدیگه رو بغل کر...
17 بهمن 1391

موفقیت در مرحله ی دوم از شیر گرفتن

سلام زندگیه مامان مرحله ی دوم با موفقیت پشت سر گذاشته شد والانم با لا لایی من خوابت برده،چ حس خوبی داشت وقتی برات لالایی میخوندم وکم کم چشماتو رو هم گذاشتی وخوابیدی. دوروز ظهر شیر نمیخوری،دیشب از صبح زود تا نزدیک ساعت 9 شیر نخوردی تا اینکه رفتیم خونه ی عمه فاطمه و دوچرخه ی امیرمحمد و دیدی وباهم دعواتون شد که من دوچرخه رو میخوام واز تو اصرارو از امیر محمد انکار،آخرشم ننشسته بابا گفت:بریم،اونقدر غصتو خوردم که به بابا گفتم:فردا میرم گوشوارهامو میفروشم خودم براش دوچرخه میخرم ، بعد یادم اومد که ای واای این گوشواره ها که مال خود توهستن ومن با پول کادوهای تولدت خریدم که بری موقه بزرگیت نگهشون دارم یا میدم به خانمت یا میفروشم پولشو بهت میدم. ...
12 بهمن 1391

اولین قدم موفقیت درمرحله ی اول از شیر گرفتن

واااااااای خدای من،هرچه بیشتر میگذره بزرگیتو بیشترو بیشتر حس میکنم وتازه متوجه میشم که من هنوز هیچی ازت نمیدونم،راسته که میگن موقع از شیر گرفتن نی نی خدا خودش کمک میکنه و یه صبری به نی نی میده ،فدات بشم از صبح که آخرین وعده ی شیرت ساعت حدود 7 بود تا ساعت 2.15 شیر نخوردی ،صبح که بیدار شدی اول گفتی:مامان مم بده،من حواستو با چیز دیگه ای پرت میکردم ولی بعد از چند دقیقه باز میگفتی :مامان مم بده،دلم برات میسوخت ونزدیک بود اشکم در بیاد ولی اینبار کلی با اسباب بازیات بازی کردیم ،رفتیم بیرون کلی خوراکی برات گرفتم،بعد یه سری به فروشگاه کنار خونمون زدیم و برات شیر گرفتم(هروقت از فروشگاه خرید میکنیم هرچیزی رو که میخریم میگیری دستت ومیگی عمه،یعنی ا...
9 بهمن 1391

از شیر گرفتن علی مرتضی جان(مرحله ی اول)

سلام فدات شم امروز که دوسال قمریت کامل شد قراره از فردا کم کم از شیر بگیرمت،اول از همه دو،سه روزی صبح ها بهت شیر نمیدم بعدش ظهر ،بعدشم شب...   زندگیه مامان بزرگ شدی باورم نمیشه چه زود گذشت،چه زود داری بزرگ میشی،چه زودو چه زودو چه زود... من هم خوشحالم هم ناراحت،خوشحالم چون پسرم بزرگ شده دیگه،کمتر آویزون مامانش میشه وراستشو بخوای بعد از دوسالو نه ماه میتونم شبو راحت بخوابم واز همه مهم تر بخاطره بدخوابی توی شبای شیر دهی از این به بعد میتونم برای نماز صبح بموقع  بیدار بشه وخستگی رو بهونه نکنم،وناراحتم چون توی این مدت تو بیشتر از همه اذیت میشی. انشالله خدا کمکمون کنه این مرحله رو با موف...
8 بهمن 1391

دوسالگی قمری امپراطورمان

زندگیه مامان امروز دوسالت شد البته به تاریخ قمری امروز 8 بهمن 1391 مصادف با 15 ربیع الاول 1434 آره عزیزم تو 15 ربیع الاول به دنیا اومدی که دوسال پیش 30 بهمن بود،خیلی دوست داشتم که دو روز تحمل کنی وتوی میلاد پیامبر به دنیا بیای ولی قسمت نشد ویک ماه زودتر اومدی البته 15 ربیع الاول یه خوبی که داشت اینه که توی این روز اولین مسجد اسلام (مسجد قبا) بنا شده واین برای من خیلی مهمه اینم عکس امروزت به زور گذاشتی ازت عکس بگیرم نمیدونم چت شده هرچی بزرگتر میشی بیشتر کنجکاو میشی که مامان میخواد چکار کنه ...
8 بهمن 1391

امپراطور من عاشق سویچ

نمیدونی این چ علاقه ایه،که تا جدو(باباجون) وارد خونه میشه بقول دادایی(مامان جون) خلع سلاحش میکنی وسویچ ماشینو ازش میگیری ،الان هم طوری شده که سویچو باخودت میخوابونی،اوایل که سویچ ماشین نبود به هر کلیدی راضی میشدی ولی الان به هیچ چیز الا سویچ خود ماشین راضی نمیشی واسه همین جدو رفت از بیرون یه سویچ برات خرید و یهت داد،الان سویچ شده عشقت،وتا میخوام بخوابونمت میگی: مامان لوبه...لوبه به ماشین میگی و به سویچ ماشینم میگی لوبه... نمیدونم اگه ارثی باشه که به پسر عمت رضا رفتی،میگن کوچیک که بود یه قوطی پر از سویچ وکلید داشته ومیگفته بزرگ شدم میخوام کلید ساز بشم الان رضا کلاس سوم ابتدایی هستش ویادش رفته کلیداشو چ کار کرده. sssssssssss علی مرتضی...
8 بهمن 1391

روزانه های امپراطور من...

سلام مامان فدات شه،قلب مامان هر روز که میگذره بیشتر عاشقت میشه وقتی با تحکم میای بهم میگی مامان ...مامان ...بیااااا...وااای نمیدونی چه کیفی میکنم وقتی صدام میزنی که یهچیزی رو نشونم بدی وراجب اون چیز بحث میکنی،ماشالله همه ی کلماتو یکبار که بگم بازبون شیرین بچه گانت تکرار میکنی . خوب این روزای تو از آخرای دی ماه تا الان که ٨ بهمن اینجا بعد از در اوردن لباسا از لباسشویی هوس کردی توهم مث لباسا تمیز بشی٩١.١٠.٢٦ داشتی توی لباسشویی رو نگاه کردی منم گفتم :علی مرتضی ببینم برو تو..انگار از خدات بود اجازه بدم واینجوری پرید توش از محرم تا الان کلی سه نفری(بابا،مامان وشما)با ماشین میریم بیرون ،نمیدونم چرا اینجا گ...
8 بهمن 1391