علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

دیر اومدم ولی اومدم دیگهههه

سلام زندگیه مامان خوبی؟خیلی وقته کلی از عکساتو گذاشتم واسه کم حجم کردن ولی این روزا سخت درگیر گرفتن روزه های قضایی هستم که توی ویار وبارداریم نتونستم بگیرم واسه همین یا خوابم یا حوصله ندارم،توی این مدت که نبودیم رفتیم شوش،رفتیم زیارت حرم دانیال نبی ومن برای اولین بار کلی یهودی رو دیدم،دانیال نبی پیامبر بنی اسرائیل هستش واسه همین یهودیا زیارتش میکنن من که اولین بارم بود یهودی میدیدم برام خیلی جالب اومدن البته صهیونیستا اومدن جلو چشممو ی جوری شده بودم اولش فکر میکردم که خارجی هستن بعد دوتا از دخترای زیر ده سالشون که اومدن نزدیک آبخوری ومن باهاشون فارسی حرف زدم وبا کمال تعجب دیدم فارسی جوابمو دادن واز من خواستن توی پر کردن بطری آبشون کمکشون کن...
2 تير 1392

برای اولین بار خودت تنهایی رفتی خرید...

سلام عزیز دلم ی نیم ساعتی میشه از خونه ی عمه زهرا اومدیم بابایی تو مغازه بود ومنو اون مشغول صحبت بودیم که تو همش میگفتی:مامانی بتنی(بستنی). فروشگاه کنار خونمونه،ولی من گفتم:اگه همیشه به حرفت گوش بدم وهربار که بستنی بخوای برات بخرم بدعادت میشی (واسه همین خواستم حواستوپرت کنم)که یهو به پشتم نگاه کردم ودیدم نیستی ،این ورو اونورو نگاه کردم نبودی ،گفتم:نکنه مث دفه ی قبلی باز رفته باشی فروشگاه،رفتم اونجا ودیدم،بلــــــــــــــــــــه....آقا رفته فروشگاه در یخچال فروشگاهو هم باز کرده و ی بستنی رو در حال در اوردن از یخچاله،من که کلی ذوق کرده بودم پسرم اونقدر بزرگ شده که خودش میره خریدولی درست مث پسر عموی 6سالش که پارسال رفت فروشگاه تخم مرغ...
8 خرداد 1392

خودت واسه خودت آقایی شدی

ی روز که مشغول کار توی خونه بودم ،دیدم خبری ازت نیست اومدم سراغت دیدم خودت رفتی دفتر نقاشیت ومداد رنگیاتو از کشو در اوردی ونقاشی میکشی کلی ذوق کردم ویواشکی رفتم دوربینو اوردمو ازت عکس گرفتم ولی تا متوجه شدی دست از نقاشی کشیدن کشیدی ودوربینو میخواستی. فدات بشم که اینقدر شیرینی92.2.19 ...
2 خرداد 1392

پشه علی مرتضی رو بدجوری بوس کرد

اینجا پشه ها خوب بوست کردن البته الان خوب شدی ،جای یکیشون حسابی نگرانم کرده بود اما خداروشکر داره خوب میشه.چون ی پشه های عجیبی اومده بودن که جای نیششون سالک میشد خداروشکر که مال تو اینطوری نبود. 92.2.17 ...
2 خرداد 1392

بازی جدید وشیوه ی جدید ماست خوردن

این بازی جدیدته که تو به خاطره صدایی که میده بهش میگی چیک چیکه خیلی هم دوسش داری وخوب باهاش بازی میکنی. از شوش کنارحرم دانیال برات گرفتم 92.2.11 نمیدونم چرا اینبار ماست خوردی عین بچه گیات وحتی بدتر از اون خودتو این ریختی کردی 92.2.11 ...
2 خرداد 1392

ی نهار سه نفره

سلام عشق مامان ی روز که حالم ازخوبم خوبتر بود تصمیم گرفتم دستپختمو نشون بابات بدم خورشت قیمه با زرشک پلو وچون تو وبابایی سیب زمینی زیاد دوست دارین براتون سرخ کردم ،غدا عالی شده بود ،از همه قشنگ تر قاشق چنگال تو بود که عین خودمون برات کنار گذاشتم وتوهم قشنگ نشستی تا من برات غذابکشم .میبینی سیب زمینی جا گوشه سفره هم گذاشتم چون میدونم شما که با تزینات غذا که از سیب زمینی سیر نمیشین. دوست داشتم یادگاری بمونه ...
2 خرداد 1392

سرزدن به پسر دایی مامان

پسر دایی سرباز جنابعالی که عیدو مرخصی گرفته بود واومده بود ولایت خودشون،توی روزای آخر تعطیلات عید روی پل شهید ناجیان کرخه ی نیسان اون ودوستشو که سوار موتور بودن محاصره میکنه وچون پل کوچیک بوده وراه فراری نبوده،قاسم از اون بالا میفته روی زمین،دستش مشکنه وستون فقرات دچار مشکل میشه الان خدارو شکر میتونه راه بره وبهتره.میگن اگه توی آب می افتاده اوضاعش بدتر میبوده نمیدونم چرا اینطوری میگن ولی خوب هیچ کار خدا بی حکمت نیست،ازاونموقع به بعد همین طور بلاست که سر این خونوادست نازل میشه،اون یکی پسر داییم از روی موتور میفته ودستش میشکنه ودوتا رو توی  ی اتاق بستری میکنن هنوز ی نفس راحت نکشیدن که زن داییم بچش سقط میشه،باز هنوز داغشون تازست که دزد شب...
27 ارديبهشت 1392

بازم از شیرین کاریات بگم؟

شیرین کاری که چه عرض کنم ما بزرگا میگیم خرابکاری و هروقت ازت میپرسم این کارت یعنی چی میگی تمیــــــــز. 92.1.20 خودت قضاوت کن اینکارا تمیز کردنه یا.... ریختن روغن روی موکت خونه باباجونی برای چندمین بار     خوردن تمر ومالیدن اون به دیوار این کارا رو همون روزی کردی که الکلو ریختی اونوقت اینطوری مظلوم میایستی با صورت تمری عکس یادگاری با اختراعاتت میگیری اینجا هم بعد اون همه کمکهایی که به مامان کردی خوابت برد گفتم:کمک ی چیزی یادم اومد،این روزا هروقت کار جایی گیر میکنه میگی چمک یعنی کمک ...
27 ارديبهشت 1392