علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

وقتی هوس شستن به سرت میزنه...

یه روزی که حسابی مشغول کار بودم واز جنابعالی غافل،شما که دیدی مامان گرفتاره وی جاهایی رو نشسته شیر آبو باز کردی و ی چیزایی رو با آب حسابی شستی ،من که هروقت خبری ازت نیست میدونم که مشغول خرابکاری وبهتر بگم شیرین کاری هستی اومدم سراغت که دیدیم واااااااااااااای چکار کردی،البته از کارت عصبانی نشدم وحسابی خندیدم وبابا رو صدا زدم که بیاد ببینه چه کار کردی وبابایی هم حسابی ذوق کرد،بهتره خودت ببینی چکار کردی. 91.12.19 بلــــــــــــــــه بخند،ببین با چه افتخاری کفشای بابایی رو نشونش میدی،که ببین چ تمیزشون کردم،میدونی کفشای ما تا چند وقت خشک نشدن خوب بابایی اینم از کفشای شما،حسابی کثیف بودن حتما...
15 ارديبهشت 1392

همایش پیاده روی

سلام فدات شم ی ساعتی میشه از پیاده روی اومدیم هوای بیرون عالیه میدونی  چرا؟؟؟ بخاطره بارونیه که دو روزه داره میباره ،توی این وقت از سال کم سابقه بوده ،نمیدونی مردم چه کیفی کرده بودن،معمولا این وقت سال بارون نمیاد وبارون محدود میشه به عید اونم نم نم .... بابایی گفت:دیگه نمیبرمتون پیاده روی،آخه تو بدجوری حالمونو گرفتی دوس داشتی از هر بلندی بری بالا ،جلوی هر مغازه ای می ایستادی بخصوص مغازه ای که تابلوهای چراغدار درست میکنه،همون طور که چراغا چشمک میزد تو هم میگفتی:بلو بلو بلو بلوو.... واونقدر نگاشون کردی که وقتی این ور اونورو نگاه میکردی چشمات جایی رو نمی دید ،بابا چند متر جلوتر راه میرفت ومنو تو فارغ از دنیا،عین ندید بدیدا اینور ا...
15 ارديبهشت 1392

وقتی حس امپراطوری میگیری

ی روز برای اینکه سرگرمت کنم تا به کارام برسم با پشتی برات خونه ساختم و برات کلوچه خرمایی وخرما گذاشتم وتوهم با اشتها میخوردی وتا یکی از پشتیا می افتاد میگفتی مامان،آهـــــــــه،یعنیبیا درستش کن وبه این شکل لم میدادی ودستور میدادی. 91.12.17 انجارو که با یه مستطیل سیاست خرابکاریتو روی دیوار نشون میده بقیه ماجراها باشه واسه فردا ،شب بخیر نفسم ...
13 ارديبهشت 1392

امپراطور تنبیه میشه

سلام نفس مامان خیلی بلا وشیطون شدی ظهرا نمیزاری منو بابایی بخوابیم تا میایم دراز بکشیم تو شروع میکنی به 1،2،3 گفتن ومیپری روی دلمون وگاهی داری حرف میزنیم یا حواسمون نیست وتو باسرعت میای واونجاست که صدای آخو اوخ منو بابا بلند میشه وتو هم با صدای بلند میخندی،منو بابا هم از این شیطنت تو کلی دوق میکنیم ،مدتیه که محبتت به من فوران کرده ومرتب منو بغل میکنی وتمام صورتمو غرق در بوسه اونم از نوع آبـــــــــــــــــدارش میکنی ،شیرین زبون شدی و موقعی که کلماتو گرد تلفظ میکنی شیرین تر هم میشی.از وقتی از شیر گرفتمت هم تو راحت میخوابی هم من تازه طعم راحت خوابیدنو چشیدم  البته اونموقها هم با وجود سختیاش شیرینیه خودشوداشت.عزیز دلم اوضاع زندگیمون خوبه ...
12 ارديبهشت 1392

اولین پست 92

سلام دوستان سال نو مبارک و سلام به پسر خوبم این روزا اونقدر شیطون شدی که دیگه حوصله ی تایپ کردن ندارم یه لحظه که در هال باز میشه علی مرتضی کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟شیر آبو باز کرده مشغول آب بازیه،چندبار از کارات خندم گرفت ولی وقتی از حد بگذره کتک میخوری،گاهی که منو از دور میبینی که دارم با عصابانیت میام پاتو میگیری میگی مامان اوهههههه،ویا میگی مانی بارده یعنی سرده،واین طوری منم بووووووووووق میشم وبغلت میکنم ومیبرم لباساتو عوض میکنم امروزم که افتاده بودی دنبال ی گنجشک واصلا ولش نمیکردی ومرتب میگفتی اوفه یعنی عصفور ....امروز همگی رفتن کوه وقراره شبو اونجا بمونن ما هم جا نداشتیم نرفتیم بابا گفت:هرطوری شده تا چند ماه دیگه بایدماشین بخرم انشالله که تا اونمو...
6 فروردين 1392

علی مرتضی همه چیزه ما

سلام مامانی خوبی؟هرچه بیشتر میگذره بیشتر به فرقت با بقیه ی بچه ها پی میبرم فدات بشم از دو روز پیش خودت پیش قدم میشی برای وضو گرفتن ونماز خوندن،موقع خوندن زیارت عاشورا با ما سجده میکنی و البته قبل از اون تامفاتیحو دست بابا میبینی سجده میکنی،از نماز خوندنت فیلم گرفتم چقدر قشنگ دستاتو میزاری رو گوشت ومیگی الله اپر...وقتی اخبار ساعت 7 شروع میشه وتیتراژ اولش رو میبینی ساکت ومبهوت نگاه به تلویزیون میکنی ووقتی رسید به الله اکبر خمینی رهبر چون بلند نیستی اسم امامو بیاری میگی(الله اپر،الی اهبر).یاد گرفتی اسم خودتو میگی (الی موسا)و وقتی بهت میگم بگو علی مولا میگی عمو مولا فکر میکنی منظورم عمو علی هستش. تاب تاب اباسی رو میخونی...
23 اسفند 1391

عکس امپراطور در متولدین امروز

اینا هم دوستای علی مرتضای مامان که مث علی مرتضی جان متولد ٣٠ بهمن هستن متین جان که چون راست کلید وبش قفل بود نتونستم عکسشو بزارم متین جان دوسالگیت مبارک http://matinbeikabadi.niniweblog.com/ عکسو از قسمت متولدین امروز گرفتم سیده مائده رضوی مائده جان یک سالگیت مبارک http://sajedevamaedeh.niniweblog.com/ بازم راست کلید قفل بود یاسمین جان تولد یک ساگیت مبارک http://n123456789.niniweblog.com/ محمد کوچول جان تولد یک سالگیت مبارک http://nini91-akbari.niniweblog.com/ آرشان جان تولد دوسالگیت مبارک http://arshani.niniweblog.com/ ...
1 اسفند 1391

تولد دوساگی امپراطور

سلام عزیز دل مامان الان ساعت 23:59 دقیقست وتازمانی که تایپ کردنم تموم بشه وارد 30 ماه بهمن میشیم روز تولد تو ،روز شکفته شدنت و...فردا تولد سالگیت،با همه ی سختیاش برام شیرین بود البته پسر بدی نبودی ولی چند روزیه همش گریه میکنی وبدجوری مامانو به سیخ کشیدی،منو ببخش اگه سرت داد کشیدم،منو ببخش اگه دعوت کردمو بئخلقی کردم بهت که گفتم:اینا همه سوریه، وگرنه من میمیرم برات.امروز با هم رفته بودیم خونه ی عمو علی ،اول که تو و محمد امین خیلی خوب با هم بازی کردید بعد عین موشو گربه پریدید به جون هم ،منو زن عمو وخواهرشون تصمیم گرفتیم بزنیم به کوهو بیابون واز اونجایی که روبروی خونشون یه بیابون طویل بود باهم رفتیم وکلی هم تفریح کردیم وتو ومحمد طبق معمول پرید...
30 بهمن 1391