علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

شیرین کاری امپراطور

این حرکتو عمومهدی یادت داده و نمیدونم یه جور بازی واست یا لوس کردنت که تا میگیم چشات کوووو.....این کارو میکنی،یه جورایی محبت خودت رو به طرف مقابل نشون میدی. اینجا 22 ماهته دی ماه 91 اینجا منو دادایی مشغول جا به جایی تلویزیون بودیم که دیدم شما از فرصت استفاده کردین وبدون کمک رفتین بالای تلویزیون اینجا هم 22ماهته ...
5 بهمن 1391

علی مرتضی ویلدای 91

شب یلدای 91 شب یلدا عمه زینب،عمه زهرا ،عمه فاطمه باشوهرو بچه هاشون اومدن خونمون واز عموهات هم عمو علی وخانمشو بچه هاش اومدن البته عمه فاطمه وعمو علی بعد شام اومدن... شام باقالی پلو با مرغ داشتیم که خیلی خوشمزه شده بود بعدشم که کیک پختیمو میوه خوردیم من اونموقع مشغول نماز خوندن بودم وتا رسیدم همگی شام خورده بودن بجز بچه ها ،البته برای عکس گرفتن میگم دیر رسیدم وگرنه از بس ناخونک زده بودم گرسنم نبود .. موقع عکس گرفتن بهت گفتم:علی مرتضی به مامان ام میدی وفدات بشم دست از غذا کشیدی و... ...
5 بهمن 1391

شیطونیهای علی مرتضی(2)

91.10.5 داشت بارون میومد وتو از صدای  شر شرش خوشت میومد ومنم پنجرهی اتاقو بازکردم وهردومون دستمون رو گرفتیم زیر بارون میدونی بارونش منو یاد صومعه سرا مینداخت وبدجوری دلم گرفت... اینجا بغل بابایی باهم دارین بارونو تماشا میکنید ودست تو زیر رحمت خدا.. اینجا هم رفتیم سر زمین جدو وکنارای کوچیک ترش از درختای زمین جدو چیدیم که به زبون محلی بهشون میگن تی تک 91.10.14  روز اربعین خونه ی جدو(باباجونی)حلیم داشتن اون روز من مریض بودم وهمش خواب وبعد از بیدار شدن هم تو اینطوری وروجک بازی کردی ،حلیمو روی هیزم درست کردن وخیلی خوشمزه شده بود البته منو تو آخرش رسیدیم ونرسیدیم دیگو هم بزنیم خوبیه ...
30 دی 1391

شیطونیهای علی مرتضی(1)

ی روز که میخواستم لباس بشورم  همش میومدی دست میزاشتی توی آب،هوا هم سرد بود و ممکن بود سرما بخوری ومن تصمیم  گرفتم این طوری سرگرمت کنم.91.10.3 اینم از هنرت با آب و قلم موی رنگ سجده ی پسره گلم که اوایل درزا میکشیدی ولی الان بهتر میتونی سجده کنی. موقعخوندن زیارت عاشورا بدون اینکه بهت بگیم میشینی بین منو بابا ودستاتو به شکل دعا میگیری وآروم میشینی ،ی بارم توی صفر که بابا نوار دعای ندبه گذاشته بود تو همین کارو کردی که منو بابا کلی ذوقیدیم 91.10.1 از وقتی اومدیم توی خونه ی جدید کنار یخچال جایی برای خرابکاریت شده اونجا قایم میشی ودور از چشم ما خودتو راحت میکنی بع...
30 دی 1391

مهسا نی نی جدیدما

مهسا خانمی خواهر کوچیکتره فائزه خانم دختر عمه زینب در 20 آبان 91 به دنیا اومد نمیدونی روز به روز شیرینتر میشه وتوهم چسبیدی بهش که یا بوسش کنم یا بوسم کنه گاهی اوقات میگی دستشو بزار تو دستم ،خدا میدونه توی آینده قراره چه اتفاقی بیوفته،تازه تا عمه زینب میاد خونمون میپریوبا خوشحالی میگی نی نی ....نی نی ... مها وابجی فائزش اینجا هم توی شب یلدا که حسابی گیر داده بودی بغلش کنی مهسا خانم گریه میکرد بابا ولم کن توهم انگار نه انگار... سوکش میدادی انگشتاتو نگاه کن.. ...
30 دی 1391

عکسهایی از امپراطور ما...

اینجا هد بابا رو زدی ببین چ شیرین شدی عزیزم اینجا 23 ماهته خرابکاری های جنابعالی توی خونه ی جدید حس امپراطوری پسرم:کنترل بدین من،اینم از بالشت ،خوب حالا هم هرشبکه ای ک من میخوام شما هم نگاه کنید... اینجا موقعی بود ک مشغول فرش کردن خونه بودیم وشما اینجوری با پسرعموهات وپسرعمه هات با کارتن یخچال بازی میکردید   اینجا توی اتاق قبلی بود ک بالشت میزاشتی زیر پات وکلید برقو میزدی،روشن،خاموش ،روشن،خاموشو.... ...
23 دی 1391

علی مرتضی امروز بعد از خوب شدن...

امروز بابایی ماروبرد بیرون عمه فاطمه وشوهرشو پسرش امیر محمد هم اومدن کلی بیرون شهر چرخیدیم راستی این کاپشن آبی خوشکل ک خیلی بهت میاد رو دوروز پیش برات خریدم واینجا اولین باریه ک تنت کردی فدات شم ...
23 دی 1391

علی مرتضی وقتی مخملک گرفته بود....

  ببین پسر قشنگم صورت قشنگت به چه روزی افتاده البته الان خداروشکر بهتر شدی،من فکرنمیکنم مخملک باشه آخه مخملک بیماری سختیه و وتو از علائمش فقط جوشهای ریزو داشتی این علائم مخملک:  گلودرد - لوزه‌هاي ملتهب - تب 40 درجه - دل درد - لكه‌هاي كوچك جوش كه از سينه و گردن شروع ميشود و سپس بجز دور دهان به همه جاي بدن انتشار مي‌يابد ومن میگم این جوشهای صورتت بخاطره بازی با نفت بخاریه،هروقت بابا بخاریو پر میکرد توی می اومدی ودست میزدی به در بخاری ودست نفتی رو ب سروصورتت میزدی ک من یادم رفته بود ب دکتر بگم. ...
23 دی 1391

عکسهای کاکل زری (محرم 91)

اینجا علی مرتضی جان ١٣ روزته واین لباس رو از کربلا برات اوردن وچون زردیت بال بود این لباس رو تنت کردم و از امام حسین خواستم خوبت کنه١٣ اسفند ٨٩   محرم ٩٠ علی مرتضی ١٠ ماهه   محرم ٩١ پسرم گلم ٢٢ماهه(همون لباس ک شلوارش کوچیک شده) سینه زدن پسرم ک ی دشداشه مشکی خوشکلترش کرده شب هفتم محرم ی مراسم میگیرن ک ب این شکل هرکس ک نیت داره در حدی ک در توانش هست ی سینی پرمیکنه ک مهم ترین چیزش شمع وشیرینیه وبرات جالب بود بخصوص وقتی شمعارو روشن کردیم فکر کردی تولد وکلی شیرینی خوردی،از این سینیا هرکسی به نیت چیزی برمیداره واگه حاجت روا شد میتونه سال بعد یاخودش ی سینی...
23 دی 1391