علی مرتضی جانعلی مرتضی جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره
فاطمه زهرا جانفاطمه زهرا جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

رقیه هم بدنیا اومد

 رقیه دختر عمه خدیجه  بالاخرهر17فرودین بدنیا اومد ودو هفته ای مهمون ما بود خیلی بهش عادت کرده بودیم تو هم که عاشقش شده بودی . 92.1.21  تو هم عشقت به رقیه جونو اینطوری بهش نشون دادی الکل سفیدی رو که مادرش واسه نافش استفاده میکردو کامل روی فرش خالی کردی ٢٠.١.٩٢ ...
27 ارديبهشت 1392

چه کارا که نمیکنی،شیطون به معنای واقعی

سلام عزیز دلم  انشالله الان که درحال خوندن این مطلبی ولی الان که دوسالت دو روزه که مریضی ،خربزه زیاد خوردی شکمت روان شده وروزی یک بار بالا میاری ،ولی ماشالله اینا هیچ کدوم از شیطونیات کم نکرده.هروقت صدایی ازت نمیاد بهت میگم:علی مرتضی داری چکار میکنی؟میگی تمیــــــــــــز همون موقست که به بابا میگم حسن آقا زودی برس که داره خرابکاری میکنه،ی بار روغنو ریختی روموکت خودمون،دوبار زرد چوبه ریختی روی پشتی ،چندین بار سرمه رو ریختی روی موکت اتاق خواب،رژ عروسی مامان رو کشیدی روی موکت اتاق خواب،3 الی 4 بار شایدم بیشتر شامپو رو ریختی  روی موکتو فرش،روغن بدن خودتو کامل روی موکت خالی کردی و..... دیگه چی بگم نفسم:اینجا هم که خیلی ب...
27 ارديبهشت 1392

موهای قشنگتو کوتاه کردیم

یک روز قبل از کوتاهی 92.1.15 رفتیم پیش خاله فرحناز دوست مامانی زیاد اذیت نکردی وبا آب پاش آرومت کردیم وحسابی همه جا روخیس کردی به خاله فرحناز میگی ناز البته با دخالت های من موهات زیاد خوب نشدالان که بلند شدن وخوب فرم گرفتن 92.1.16 ...
23 ارديبهشت 1392

پســــــــــــره من گل دختــــــــــــــره

عزیزه دلم ببین وقتی چادر سرت میکنی چقدر شیرین میشی تازگیا وقتی میبینی بقیه با این کارت کلی قربون صدقت میرن کلیپسو روسریو میاری میگی برام ببند البته نه به این وضوحی بلکه کمیش با حرکات دست وانجام اون عمله،هنوز که لغت نامه ی ذهنت جای کار داره عزیز دلم ولی باز کلی سر زبون داری وآتیش میسوزونی 92.1.12 ای بابا،اینطوری خوبه؟؟؟؟؟ اینجوری هم جدیده خوبهــــــــــه ببین مامان از شما هم خوشکل تر شدم اینم ی مدل دیگه که خودت خواستی برات ببندم 92.2.19 اول خوشحال بودی با اون دهن آبگوشتیت ،اما بعدشـــــــش ...
23 ارديبهشت 1392

رفتن سرزمین باباجونی

ششمین روز عید 1392 بود که برای هواخوری وگردش رفتیم سرزمین باباجونی،امسال همه جا سبزتر از هرسال بود هوا فقط جون میداد برای بیرون رفتن ،اون روز عمه فاطمه وپسراش هم باهامون بودن حسابی خوش گذشت مخصوصا به تو که گیر داده بودی به ی سنگی که باید اینو باخودم بیارم . 92.1.6 بعدشم خسته شدی وسنگو پرت کردی چون نمیزاشت بدویی وسط زمین ی پل قدیمی بود که یموقعی جاده  بود وکم کم شده آثار باستانی زمین جدو(باباجونی)،سربازا کلی خاطره روش نوشتن که تاریخ بعضی نوشته ها مال 10 سال شایدم بیشتر بودن اینجا تو و بابا رولبه ی پل  نشستین جونم در اومد تا تونستم عکس بگیرم همش میترسیدم بیفتی بدون شرح این...
23 ارديبهشت 1392

وتی هوس میکنی نماز بخونی

سلامن علیکم چه طوری بزرگ مرد کوچک من خوبیییییییییییییی؟ ی روز وقتی دیدی دارم وضو میگیرم خیلی دقیق نگام  میکردی تا موقعی که دستامو با حوله خشک کردم بعدش از من خواستی آب بهت بدم توهم آب ریختی رو صورتت ودست کشیدی رو سو پاهات من که داشتم می غشیدم دوست داشتم همه ی دنیا اون لحظه ی قشنگو ثبت کنن ولی من اونقدر توی جو بودم که میگفتم علی مرتضی چکار کردی،توهمبا اعتماد بنفس دستو دراز کردی طرف حوله وگفتی حوله رو بده ،ی حوله ی دیگه دادم دست ولی همون حوله ای رو خواستی که من دستو صورتمو باهاش خشک کردم  منم بهت دادمو خیلی قشنگ صورتو سرو پاهاتو خشک کردی.بعدش رفتی سراغ نماز خوندن ،جالب اینجاست که بدون چادر نماز نمیخونی. 91.1.9 مگه میزا...
21 ارديبهشت 1392

عید92

سفره ی هفت سین امسال کم خرج تر از همیشه بود،مامان جون یه سبزه ی اضافه داشت بهمون داد،عمه زینب ی ماهی اضافه داشت بهمون داد چون توی بازار روز عید همه ی ماهیا مریض شده بودن ومردن ،وبقیه ی وسایلشوکه از پارسال برای سفره ی باباجونی اینا گرفته بودم  اضافه اومده بودم منم استفاده کردم.راستی این اولین سفره ی هفت سین توی خونه ی خودمون بود لحظه ی تحویل سال دوربینو تنظیم کردم واون لحظه رو با گرفتن فیلم ماندنی کردم.بعد تحویل سال رفتیم به باباجونی ودادایی تبریک گفتیم البته عمه خدیجه ودخترش فاطمه زودتر اومدن واولین کسایی بعد از بودن که تحویل سالوبهشون تبریک گفتیم  وکنار سفره کلی عکس گرفتیم . سفره ی هفت سین ما که سمت چپ آثار شیرینی خ...
15 ارديبهشت 1392

عاطفه ی علی مرتضی نسبت به موجودات زنده

ماهی عید بیچاره  هرسال از دست بچه هایی مث تو چی میکشن .اول که خیلی مودبانه نگاش میکردی وباهاش بازی میکردی. 92.1.1 ولی درست یازدهمین روز عید عاطفتو بدجوری نشون این ماهی دادی و بردیش کنار دهنت وبوسش کردی که سریع انجام دادی فرصت عکس گرفتن پرید91.1.11 ...
15 ارديبهشت 1392

5 شنبه ی آخر سال

متاسفانه 5شنبه ی آخرسال بخاطره ی کارایی که یادم نمیاد(البته فکرکنم یه کاری واسه باباجون پیش اومد)ما نتونستیم عید مردگان در کنار این عزیزان از دست رفته باشیم واسه همین .91.12.25 رفتیم سرخاک بابا بزرگ  و مامان بزرگ بابایی .سراکثر قبرا شیرینی بود و تو همش میخواستی شیرینیارو برداری وبالاخره تو رو با یه سیب که باباجونی خریده بود راضی کردیم. وتوهم این جوری به بابابزرگ عیدو تبریک گفتی ...
15 ارديبهشت 1392