امپراطورکوچک و پرنسس کوچولوی ما(بچه هایی از دیار پاکی)

سلام مسافر کوچولوی من خوبی عزیزم؟الان داشتم واسه وبلاگ داداشت پست میزاشتم بهش میگفتم که امروز سالگرد ازدواج منو باباست وهمین طور تولد بابای،امروز با مامان بابای منو مامان بابای بابایی و زن دایی ها وخاله وشوهر خاله عمو مهدی رفتیم سر زمین جدو وکلی بهمون خوش گذشت.

جونم برات بگه که ویار مامان با ورود به ماه سوم تا حدود زیادی بهتر شده آفرین نی نی خوشکلم فقط ماه دوم اذیتم کردی وحسابی حالم گرفته شده بود واسه داداشت تا اخر ماه سوم حالم بد بود وفکر میکردم واسه توهم همین طور باشه ولی خداروشکر این طور نبود.

وقتی به داداشت باردار بودم عاشق گوجه ی قرمز بودم ولی برای تو ویارم تا حدودی فرق میکنه زیاد عاشق گوجه نیستم واز سبزی خوردن ترشی وخیارشور بدم میاد از چیزای شور فقط از تمر و لواشک خوشم میاد داداشت میرفت فروشگاه میخرید وبا هم مینشستیم ملچ ملوچ میکردیم وکلی هم حال میداد.

عاشق انار شیرینم که توی این فصل گیر نمیاد ولی خدارو شکر مامان حجیه برام از اهواز سفارش داد اوردن.

راستی دادایی وعمه ها اگه اشتباه نکنم 25 بهمن فهمیدن که تو تو راهی اونم از وبلاگ داداشت چون من خبر اومدنتو اونجا ثبت کرده بودم والبته عمه زینب هم خواب دیده بود که من باردارم وزنگ زدو از دادایی پرسید دادا هم از من پرسیدو منم سرمو با علامت خجالت نداختم پایین وتایید کردم کلی خوشحال شدن وبهم تبریک گفتن.

راستشو بخوای من تا دوماهگی هم احساس پشیمونی میکردم که ای کاش باردار نمیشدم کاش میزارشتم واسه سال دیگه و....اونم دلیلش اوضاع مالی بود ولی بابا گفت:ناشکری نکن شاید بهتر شدن زندگیمون به پیشونیه این بچه باشه خدا رازقه ونباید نگران بود میدونی الان بهترین موقعیت بود که تو بیایی و کنار داداشت باشی منم هرچی که تو بزرگتر میشی علاقم بهت بیشتر میشه وا زخدا خواستم هر جنسیتی که باشی فقط سالم باشی ومن مث داداشت زایمان خوبی داشته باشم.

وقتی به داداشت باردار بودم دوس داشتم همه ی دنیا بفهمن باردارم ولی برای تو حسابی خجالت میکشیدم وحتی روم نمیشد به نزدیکترین کسانم هم بگم.

خدارو شکر که هستی خدارو شکر که داداش وبابات هستن .

دوست دارم

پی نوشت:چون وبلاگت ساخت امروزه واسه همین دارم مطالبو از وبلاگ قبلیت که فکر میکردم پسری وبه اسم امیر حسین بود به اینجا منتقل میکنم.

تاریخ نوشتن خاطره:8 تیر 1394 ساعت 16.20




[ موضوع : خاطرات دخترم زهرا]
تاريخ : چهارشنبه 14 شهريور 1396 | 11:56 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

علی جان امسال به کلاس میری احساس دلهره و خوشحالیم با هم قاطی شده اینکه نکنه بخوری زمین ،نکنه با کسی دعوات بشه ،نکنه بچه های بی تربیتی باشن که حرفهای بد بزنن وتو یاد بگیری و هزاران نکنه و دلهره ی مادرانه همه وهمه دست به دست هم دادن که من نتونم خوشحالیمو از بزرگ شدن و مدرسه رفتن پسرم نشون بدم.

حس خوبیه ببینی ثمره ی زندگیت درحال بزرگ شدنه حس خوبیه وقتی میبینی دمپایی یا کفش کوچولوت کوچیک شده و باید ی شماره بزرگتر براش بگیری.

پ.ن احساس مادرانه ام سرشار از نگفته هایست که سعی میکنم بروی صفحه بیاروم اما گاهی کیبورد هم ناتوان از این کارست.

لباس فرم کلاس اول علی مرتضی جان




[ موضوع : خاطرات پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 14 شهريور 1396 | 11:48 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

سلام به پسر بزرگ مامان و دختر کوچولوی مامان"تصمیم گرفتم که وبلاگ شما رو یکی کنم و خاطراتتونو با موضوع از هم جدا کنم که بعد ها خودتونو راحت تر بتونین خاطراتتونو جدا کنین وبه بصورت وبلاگ مستقل ادامه بدین.
به امید خدا از امروز سعی میکنم بیشتر بیام وخاطراتتونو بروز کنم و البته از خاطراتی که جا موندن وچیزی ننوشتم هرچی که یادم اومد براتون مینویسم.

دوستون دارم

مامان




[ موضوع : برای پسرم علی و دخترم زهرا]
تاريخ : چهارشنبه 14 شهريور 1396 | 11:33 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

عکسی که قول دادم از تو با دوچرخت بزارم

اواخر مرداد 95

ی روز که رفته بودیم مسجد (من اونجا خیاطی یاد میگیرم)

تو وستایش مشغول بازیگوشی بودین  که با صدای گرت بلند شدم ودیدم

از سرت خون میاد

خیلی زود سرتو شستم و با فشاردادن دسمال روی زخمت خونشو بند اوردم وبا چسب زخم روشو

بستم قضیه از این قرار بود که پرده ی بین خانما وآقایون رو باز کرده بودن

و تو ستون های بینشونو ندیدی واومدی از وسط پرده رد بشی که خوردی به ستون

 

 




[ موضوع : خاطرات پسرم]
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | 15:51 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

سلام عزیزه دلم روزها در حال گذرن وتو در حال بزرگ وبزرگتر شدن دیروز رفتم وتو رو توی ی مهد خوب برای گذراندن پیش دبستانی ثبت نام کردم منو بابا برای اینکه کجا ثبت نامت کنیم اختلاف نظر داشتیم تا اینکه بابا گفت :انتخاب رو بزاریم به عهده ی خودت .اول بردمت جایی که بابا دوس داشت وبعد بردمت جایی که من با کلی تحقیق پیدا کرده بودم ودر آخر انتخاب خودت رو کردی و مهد نارون شد مهد شما همون جایی که من مطمئنم برای تو بهترین جاست چرا که بیشتر از ی ساله که راجبش تحقیق میکردم ونظر خیلی از مادرهایی رو که بچه هاشون اونجا دوره گذرونده بودن رو پرسیده بودم.

تو هم خوشحال از این اتفاق منتظره اول مهری که بری پیش سمیه جون (معلم پیشت)و دوستات.

روزهای قشنگی رو با خواهرت میگذرونی و همدیگه رو خیلی دوس دارین فقط گاهی تو جیغشو در میاری و وسیله رو از دستش میگیری وبا جیغهای بنفش خواهرت میخندی.

یازده ماهگی آجی و پنج سالگیه تو شهریور 95

 

دو روز پیش که از پارک اومدیم این عکسو ازتون گرفتم

مراسم آش دندونی آجیت سه شنبه یعنی دو روز پیش

نودل خوردن اجی جون




[ موضوع : خاطرات پسرم]
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | 15:42 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

عزیز دلم دیروز برات ی دوچرخه ی آبی خوشکل خریدیم حتما توی اولین فرصت عکسشو میزارم.




[ موضوع : خاطرات پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | 9:48 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

هفته ی اول خردادبود که ما همراه عمه ها برای عیادت باباجونی رفتیم شوش بعد از دیدن بابا جونی و حال خوبشو خوردن نهارو چایو ومیوه خداحافظی کردیم و راه افتادیم اول رفتیم زیارت حرم بعد از خوردن فلافل وبستنیه حرم که کلی هم مزه داد رفتیم دزفول ....ی مسافرت ی روزه ولی پر از انرژی ،اونقدر بهمون خوش گذشت که هنوز که هنوزه مزش زیر دندونامونه ی روز عالی که به شما بچه ها بیشتر از همه خوش گذشت.

خدایا شکرت بخاطره تمام لحظات خوشی که کنار عزیزانم نفس میکشم...




[ موضوع : خاطرات پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | 9:46 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

ی روز دیدم که حسام دوستت که خونش کنار خونه ی ماست ی سبد دستشه ،ازش پرسیدم حسام کجا میری گفت:دارم میرم نون بگیرم ومنهیپنوتیزم

تعجب کردم که چطور بچه ی به این کوچیکی میره نون میگیره و چطور مامانش اجازه داده،برام جالب بود و وقتی اومد خونه برات تعریف کردم  ولی چه اشتباهی کردم از اون روز به بعد گیر دادی که منم باید برم نون بگیرم تا اینکه ی روز موفق شدی که قانعم کنی وبری نون بگیری،نونوایی خیلی بهمون نزدیک بود وتو میتونستی که بدون اینکه از جاده رد بشی از پیاده روی کنار در خونه بری و نون بگیری ی پلاستیک بهت دادم و با پول تو دستت رفتی که نون بگیری بابا رو فرستادم دنبالت که به طور نامحسوس حواسش بهت باشه وقتی با پلاستیک پر از نون اومدی دوس داشتم بخورمت،به بابا گفتم چطور بود گفت:همین طور ایستاده بوده هرکسی می اومد میرفت جلوش نون میگرفت قه قهه

همون موقع زن عمو مهدی که خونمون بود ازت خواست که دوباره بری نون بگیری اینبار هم بابا رو فرستادم دنبالت ولی تا بابا بخواد بیاد دنبالت تو با ی کیسه پر از نون برگشتی .آفرین پسرم اینبار خوب از عهدش بر اومدیبغل

ولی از اونروز به بعد بابا گفت:که دیگه نفرستیمت نونوایی تا وقتی کمی بزرگتر بشی.

اونروز ،روز مبعث پیامبر(ص)بود که مصادف بود با 16 اردیبهشت 95




[ موضوع : خاطرات پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | 7:58 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

انتخابات مجلس توی شهر مابه دوره دوم کشیده شد

دور اول بابا موبایلشو فراموش کرد ونتونستم ازت عکس بگیرم ولی دوره دوم دیگه نگذاشتم

همچین اتفاقی بیفته.خندونکعینک




[ موضوع : خاطرات پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | 7:47 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

حدود ی هفته ی آخر تعطیلات عید رو رفتیم شوش عالی بود واقعا خوش گذشت جای بابا خالی ...بابا مونده بود که درس بخونه چون امتحان ارشدش نزدیک بود البته الان که دارم برات مینویسم بابا امتحان داده وقبولم شده امروزم آخرین روز انتخاب رشتشه،انشالله که ی جای خوب قبول بشه.

رفتن به شوش بیشتر از هم برای تو خوب بود چون میتونستی آزادنه هرطور که بخوای بازی کنی رفتن پیش کرخه رفتن به دزفول با اون آبو هوای خوب وفضاهای سبزو قشنگش رفتن به پارک بانوان شوش که تازه تاسیس شده بود که ی جای عالی و پر از درخت وسبزی بود وکلی جای دیگه که همه دست به دست هم دادن تا ما با ی روحیه ی عالی برگردیم.

توی عکس بالا از این ناراحتی که چرا وسط بازی بهت گفتم بیا عکس بگیریم

ولی چندروز بعد که عکسارو دیدی شکایت کردی که چرا بیشتز ازت عکس نگرفتمهیپنوتیزم




[ موضوع : خاطرات پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | 7:40 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

متاسفانه کارت تولد و کلی چیز دیگه با تاخیر بدستمون رسیدن اونم توی عید و ما بدلیل اینکه خونه عمو حسین اینجا بودن بدلایل امنیتی خندونکنتونستیم ی تولد پرسرو صدا توی خونه برات بگیریم واسه همین طبیعت رو انتخاب کردیم و تولدتو بیرون گرفتیم.

تولدت همزمان شد با هفتمین سالگرد ازدواج منو بابا واینطوری خوشیه ما کامل شد.

5 فروزدین 95




[ موضوع : خاطرات پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | 7:26 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

خاله حبیبه ی باغچه بزرگ وپر از علف داشت که جون میداد واسه عکس گرفتن ماهم کلی عکس گرفتیم  اوایل بهار بود یعنی اواخر سال 94




[ موضوع : خاطرات پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | 7:19 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

تحویل سال ساعت 8 صبح بود چون اولین عیدی بود که خواهرت کنارمونه

دوس داشتم تو هم موقع تحویل سال کنارمون باشی.

اوه ه ه  بزور بیدارت کردم ولباس تنت کردم وتو هم کلیبدخلقی کردی که چرا خوابمو بهم زدین

ببین چقدر تو عکس اخموییخواب آلودغمناک

 




[ موضوع : خاطرات پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | 7:09 | نویسنده : مامان علی مرتضی |
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | 6:57 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

عید 95

فدات بشم اونقدر قشنگ ژست گرفته بودی که

نمیتونستم از عکسات گلچین کنم واسه همین

همه رو گذاشتم.محبتبوسمحبت

زمستون94

این عکسا هم مال کمتر از ی ماه پیشن

یعنی خرداد 95




[ موضوع : خاطرات پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | 6:44 | نویسنده : مامان علی مرتضی |

با خدا باشو پادشاهی کن

بی خدا باشو هرچه خواهی کن 


 

 یا رب نظر تو بر نگردد،  

       برگشتن روزگار سهل است ...

 

دانشجویی به استادش گفت:
 استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.

 

  استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟

 

 دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

 

 استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!

و عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم ، بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری ! ، بعد از چند روز به دوستی ، بعد از چند ماه به همکاری ، بعد از چند سال به همسایه ای ... اما بعد از یک عمر به خدااعتماد نمی کنیم !


 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 | 14:06 | نویسنده : مامان علی مرتضی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد

0.074834823608398