X
امپراطورکوچک(پسری از دیار پاکی)
علی مرتضی قلب بابا
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 14 مرتبه

عکسی که قول دادم از تو با دوچرخت بزارم

اواخر مرداد 95

ی روز که رفته بودیم مسجد (من اونجا خیاطی یاد میگیرم)

تو وستایش مشغول بازیگوشی بودین  که با صدای گرت بلند شدم ودیدم

از سرت خون میاد

خیلی زود سرتو شستم و با فشاردادن دسمال روی زخمت خونشو بند اوردم وبا چسب زخم روشو

بستم قضیه از این قرار بود که پرده ی بین خانما وآقایون رو باز کرده بودن

و تو ستون های بینشونو ندیدی واومدی از وسط پرده رد بشی که خوردی به ستون

 

 



موضوع : خاطرات پسرم
تاريخ : پنجشنبه 18 شهريور 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 8 مرتبه

سلام عزیزه دلم روزها در حال گذرن وتو در حال بزرگ وبزرگتر شدن دیروز رفتم وتو رو توی ی مهد خوب برای گذراندن پیش دبستانی ثبت نام کردم منو بابا برای اینکه کجا ثبت نامت کنیم اختلاف نظر داشتیم تا اینکه بابا گفت :انتخاب رو بزاریم به عهده ی خودت .اول بردمت جایی که بابا دوس داشت وبعد بردمت جایی که من با کلی تحقیق پیدا کرده بودم ودر آخر انتخاب خودت رو کردی و مهد نارون شد مهد شما همون جایی که من مطمئنم برای تو بهترین جاست چرا که بیشتر از ی ساله که راجبش تحقیق میکردم ونظر خیلی از مادرهایی رو که بچه هاشون اونجا دوره گذرونده بودن رو پرسیده بودم.

تو هم خوشحال از این اتفاق منتظره اول مهری که بری پیش سمیه جون (معلم پیشت)و دوستات.

روزهای قشنگی رو با خواهرت میگذرونی و همدیگه رو خیلی دوس دارین فقط گاهی تو جیغشو در میاری و وسیله رو از دستش میگیری وبا جیغهای بنفش خواهرت میخندی.

یازده ماهگی آجی و پنج سالگیه تو شهریور 95

 

دو روز پیش که از پارک اومدیم این عکسو ازتون گرفتم

مراسم آش دندونی آجیت سه شنبه یعنی دو روز پیش

نودل خوردن اجی جون



موضوع : خاطرات پسرم
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 43 مرتبه

عزیز دلم دیروز برات ی دوچرخه ی آبی خوشکل خریدیم حتما توی اولین فرصت عکسشو میزارم.



موضوع : خاطرات پسرم
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 50 مرتبه

هفته ی اول خردادبود که ما همراه عمه ها برای عیادت باباجونی رفتیم شوش بعد از دیدن بابا جونی و حال خوبشو خوردن نهارو چایو ومیوه خداحافظی کردیم و راه افتادیم اول رفتیم زیارت حرم بعد از خوردن فلافل وبستنیه حرم که کلی هم مزه داد رفتیم دزفول ....ی مسافرت ی روزه ولی پر از انرژی ،اونقدر بهمون خوش گذشت که هنوز که هنوزه مزش زیر دندونامونه ی روز عالی که به شما بچه ها بیشتر از همه خوش گذشت.

خدایا شکرت بخاطره تمام لحظات خوشی که کنار عزیزانم نفس میکشم...



موضوع : خاطرات پسرم
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 43 مرتبه

ی روز دیدم که حسام دوستت که خونش کنار خونه ی ماست ی سبد دستشه ،ازش پرسیدم حسام کجا میری گفت:دارم میرم نون بگیرم ومنهیپنوتیزم

تعجب کردم که چطور بچه ی به این کوچیکی میره نون میگیره و چطور مامانش اجازه داده،برام جالب بود و وقتی اومد خونه برات تعریف کردم  ولی چه اشتباهی کردم از اون روز به بعد گیر دادی که منم باید برم نون بگیرم تا اینکه ی روز موفق شدی که قانعم کنی وبری نون بگیری،نونوایی خیلی بهمون نزدیک بود وتو میتونستی که بدون اینکه از جاده رد بشی از پیاده روی کنار در خونه بری و نون بگیری ی پلاستیک بهت دادم و با پول تو دستت رفتی که نون بگیری بابا رو فرستادم دنبالت که به طور نامحسوس حواسش بهت باشه وقتی با پلاستیک پر از نون اومدی دوس داشتم بخورمت،به بابا گفتم چطور بود گفت:همین طور ایستاده بوده هرکسی می اومد میرفت جلوش نون میگرفت قه قهه

همون موقع زن عمو مهدی که خونمون بود ازت خواست که دوباره بری نون بگیری اینبار هم بابا رو فرستادم دنبالت ولی تا بابا بخواد بیاد دنبالت تو با ی کیسه پر از نون برگشتی .آفرین پسرم اینبار خوب از عهدش بر اومدیبغل

ولی از اونروز به بعد بابا گفت:که دیگه نفرستیمت نونوایی تا وقتی کمی بزرگتر بشی.

اونروز ،روز مبعث پیامبر(ص)بود که مصادف بود با 16 اردیبهشت 95



موضوع : خاطرات پسرم
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 42 مرتبه

انتخابات مجلس توی شهر مابه دوره دوم کشیده شد

دور اول بابا موبایلشو فراموش کرد ونتونستم ازت عکس بگیرم ولی دوره دوم دیگه نگذاشتم

همچین اتفاقی بیفته.خندونکعینک



موضوع : خاطرات پسرم
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 50 مرتبه

حدود ی هفته ی آخر تعطیلات عید رو رفتیم شوش عالی بود واقعا خوش گذشت جای بابا خالی ...بابا مونده بود که درس بخونه چون امتحان ارشدش نزدیک بود البته الان که دارم برات مینویسم بابا امتحان داده وقبولم شده امروزم آخرین روز انتخاب رشتشه،انشالله که ی جای خوب قبول بشه.

رفتن به شوش بیشتر از هم برای تو خوب بود چون میتونستی آزادنه هرطور که بخوای بازی کنی رفتن پیش کرخه رفتن به دزفول با اون آبو هوای خوب وفضاهای سبزو قشنگش رفتن به پارک بانوان شوش که تازه تاسیس شده بود که ی جای عالی و پر از درخت وسبزی بود وکلی جای دیگه که همه دست به دست هم دادن تا ما با ی روحیه ی عالی برگردیم.

توی عکس بالا از این ناراحتی که چرا وسط بازی بهت گفتم بیا عکس بگیریم

ولی چندروز بعد که عکسارو دیدی شکایت کردی که چرا بیشتز ازت عکس نگرفتمهیپنوتیزم



موضوع : خاطرات پسرم
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 52 مرتبه

متاسفانه کارت تولد و کلی چیز دیگه با تاخیر بدستمون رسیدن اونم توی عید و ما بدلیل اینکه خونه عمو حسین اینجا بودن بدلایل امنیتی خندونکنتونستیم ی تولد پرسرو صدا توی خونه برات بگیریم واسه همین طبیعت رو انتخاب کردیم و تولدتو بیرون گرفتیم.

تولدت همزمان شد با هفتمین سالگرد ازدواج منو بابا واینطوری خوشیه ما کامل شد.

5 فروزدین 95



موضوع : خاطرات پسرم
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 44 مرتبه

خاله حبیبه ی باغچه بزرگ وپر از علف داشت که جون میداد واسه عکس گرفتن ماهم کلی عکس گرفتیم  اوایل بهار بود یعنی اواخر سال 94



موضوع : خاطرات پسرم
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 47 مرتبه

تحویل سال ساعت 8 صبح بود چون اولین عیدی بود که خواهرت کنارمونه

دوس داشتم تو هم موقع تحویل سال کنارمون باشی.

اوه ه ه  بزور بیدارت کردم ولباس تنت کردم وتو هم کلیبدخلقی کردی که چرا خوابمو بهم زدین

ببین چقدر تو عکس اخموییخواب آلودغمناک

 



موضوع : خاطرات پسرم
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 47 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 38 مرتبه

عید 95

فدات بشم اونقدر قشنگ ژست گرفته بودی که

نمیتونستم از عکسات گلچین کنم واسه همین

همه رو گذاشتم.محبتبوسمحبت

زمستون94

این عکسا هم مال کمتر از ی ماه پیشن

یعنی خرداد 95



موضوع : خاطرات پسرم
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 39 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 48 مرتبه

عزیزای دل من



موضوع : خاطرات پسرم
تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : 40 مرتبه

آبان ماه که چند روزی ازش رو اختصاص دادن به بینایی سنجی بچه های 4 تا 6 سال وامسال شما برای اولین بار باید اینکارو که بنظر خودت ترسناکم بود انجام میدادی، بینایی سنجی رو همون جا توی جامعه القرآن انجام دادیم ولی باکلی حرفو سیاست مادرانه بازم زیر بار نمیرفتی وهمش اخمات تو هم بودن واخرشم انجام ندادی.غمگین

آبان ماه 94

قیافتو ببین چقدر حالت بده اونوقت من توی این موقعیت دوربین بدست....

این لحظاتو ثبت میکنم برای اینکه بدونی تمام خاطرات تلخ وشیرینت برای من

جذاب و پر از انرژی بودن.

البته تلخ از نگاه خودت ولی مریضی و حوادثی که برات پیش می اومد جز خاطرات تلخی بود که حتی ثبت

کردنش هم برام تلخ بوده وفقط میخواستم ی روزی اگه اون خاطرات رو خوندم وخوندی بدونی که با چه

سختی ی پدر و مادر بچشونو بزرگ میکنن.

بهترین هارو برات آرزو میکنم عزیزه دلم



موضوع : خاطرات پسرم
تاريخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 | نویسنده : مامان علی مرتضی
بازدید : مرتبه

با خدا باشو پادشاهی کن

بی خدا باشو هرچه خواهی کن 


 

 یا رب نظر تو بر نگردد،  

       برگشتن روزگار سهل است ...

 

دانشجویی به استادش گفت:
 استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.

 

  استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟

 

 دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

 

 استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!

و عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم ، بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری ! ، بعد از چند روز به دوستی ، بعد از چند ماه به همکاری ، بعد از چند سال به همسایه ای ... اما بعد از یک عمر به خدااعتماد نمی کنیم !


 

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 26 صفحه بعد